<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پرگار</title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 05 May 2008 16:53:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>یک مدت تعطیلی</title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<description>گاهی اوقات پیش آمده که به عمد چیزی را که دوست داشتم جایی  بگذارم تا چند روزی که نمی بینمش دلتنگی را بچشم . چه احساس زیباییست این دلتنگی . یک نوع خرق عادت و یک حس پیچیده در زندگیست . و اگر خودخواسته باشد با رنجی بیشتر همراه می شود . رنج و صبری لذت بخش . دوره ی ابتدایی معلم مهربانی داشتیم که موهای زیبا و بلندی داشت . همیشه به اصرار ما روسری اش را از سر بر می گرفت و اجازه می داد که بچه ها موهایش را شانه کنند و ببافند . مهربان و دوست داشتنی بود . یادم هست یک روز موهایش را کاملا کوتاه کرد . با حالت شاکی پرسیدیم چرا ؟ گفت زیادی دوستشان داشتم . دلبسته شده بودم به همین موها . این جمله ها خیلی ساده بود ولی تا امروز در خاطرم مانده  .
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواستم اول همینطور اینجا را یک مدتی رهایش کنم اما بعد گفتم برای رسمی تر شدن قضیه اینجا بنویسم که مدتی پرگار تعطیل خواهد بود .... همین . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 May 2008 16:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taghsim&amp;postid=153</comments>
<dc:creator>taghsim</dc:creator>
<guid>http://taghsim.blogfa.com/post-153.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حاجی احرام دگر بند </title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description> در مسیر نسیم مصنوعی که از دریچه ی کنار سقف اتاق می وزد نشسته ام و در این سکوت خنک به روزهایی که گذشت فکر می کنم . روزهایی که  گرما و آفتاب سوزان دو شهر زیارتی عربستان را چشیدم . گرمای داغی که نه امروز از پس اشتیاق زائرین برمی آید و نه دیروز که سخت تر و پر زور تر بوده نیز نتوانسته صبر و سلامت انسان های بزرگ تاریخ را ازیشان بستاند . در این سرزمین سختی امتحانات چندین برابر است و به همین خاطر آنها که به سلامت این  کویر سوزان را زیست کرده اند چندین برابر بیشتر از خوبان دیگر به کمال رسیده اند .  در دل شبه جزیره ی عرب نشین حوادث مهمی از تاریخ بشر رقم خورده . از روز اول که آدم پس از سرپیچی از خداوند به زمین نزول کرد و پس از آن که صحنه ی مبارزات پیامبران بسیاری شد تا اینکه مأمن اسماعیل و هاجر گشت و از دلش زمزم جوشید و بعد شاهد ابدی شرمندگی و شکست شیطان در برابر اراده ی ابراهیمی شد تا سال های بعد که فراموشکاری ، انسان ها را در بر گرفت و فسق و فجور بالا گرفت ، مدتی زمزم خشکید و  دین ابراهیمی نماند جز نزد عده ای اندک و ما بقی خانه ی خدا را که لطفش به خالی بودنش بود مملو از بت های دست ساز کردند و ودیعه خداوند که سنگ سپیدی بود &quot; حجرالاسود &quot; شد . سال ها گذشت و بزنگاه جدیدی در تاریخ بشر پدیدار شد . درست در سالی که پرستو ها ، مهاجمین به خانه خداوند را سنگسار کردند محمد به دنیا آمد . در عربستان به دنیا آمد تا مانند انسان های کامل قبل از خودش در بوته ی امتحانات سخت و دشوار قرار گیرد . آخرین پیامبر در این سرزمین خشک با مردمی بیابانی و خشن که بر جهالت هایشان  اصرار می ورزند چهل سال سختی کشید و انواع امتحانات را از کودکی تا جوانی و میانسالی با سربلندی پشت سر گذاشت تا عاقبت بر بلندای همان کوهی که خلوتگاهش بود ، دور از  اهل مکه و نزدیک تر از هرجایی به خداوندش ، دعوت شد که بخواند و خواند و سپس همان را برای همه خواند . صدایش در تاریخ ثبت  و شعارش به زبان های گوناگون و در جای جای زمین جاری شد : قولو لا اله الا الله تفلحوا 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این سرزمین یادآور همه ی این تاریخ است . خاکش آنقدر پیامبر به خود دیده که به خودی خود مبشر و منذر شده . نشانه ها و علامت هایی در گوشه گوشه اش باقی مانده که دیدار کننده را شاد و امیدوار می کند و مطمئن به واقعی بودن تمام شنیده ها و حقیقت داشتن این ها . و همین هم دستاورد بزرگی است . نشانه ها به خودی خود و در درونشان چیزی نیست جز هدایت به دیگری . وجود رمز آلودشان با زبان بی زبانی بیننده را به حقیقتی راهنمایی می کنند و تنها ارزششان به این است که بیننده آن اشاره و نشانه را دریابد و چراغ راهش گرداند :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                          حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Apr 2008 13:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taghsim&amp;postid=152</comments>
<dc:creator>taghsim</dc:creator>
<guid>http://taghsim.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شروع متفاوت</title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/post-151.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیست و چهار سالگی هم گذشت . حالا دقیقا امروز ربع قرن می شود که روی زمین زندگی کردم . از سالی که گذشت راضی ام و این آخرین لحظاتش و اولین لحظات بیست و پنج سالگیم هم عالیست . خوشحالم و شکر گذار پروردگار . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر خدا بخواهد اولین شب امسال زندگیم را نزدیک تر از همیشه به پیامبرم محمد ( ص ) در مدینه ی منوره آغاز خواهم کرد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ندیدیمتان حلال کنید . بدی هایی که رفت و اگر دلی شکسته شد  از نادانی رفته و شرمش باقی مانده  ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همچنان سلامتی و شادی آرزومندم :)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Apr 2008 07:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taghsim&amp;postid=151</comments>
<dc:creator>taghsim</dc:creator>
<guid>http://taghsim.blogfa.com/post-151.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>10</title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/post-150.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آهسته آماده می شوم برای آمدن به خانه ات ، اما هر چه تلاش می کنم نمی دانم چه احساسی دارم ! احساس این روزهام بی احساسی عمیقی است . برخی همسفرها را می بینم که از شوق حتی در صف واکسیناسیون هم تقلا می کنند بلکه نوبتشان جلو بیافتد ! در حالی که من مثل یک  مجسمه ،  مجسمه ای گچی با قدم های خشک و کوتاه و با بی تفاوتی پیش می روم و بازو به سوزن می سپارم . می دانی که ؟! قبل از آمدن به خانه ات باید یک کارت بهداشت داشته باشیم با مهر حلال احمر که یعنی واکسن مننژیت تزریق شده . تا دو سال هم اعتبار دارد ... چه می گفتم ؟ ! ها... این بی احساسی مثل طناب دور گردنم پیچیده و خبری از شور و حرارت نیست . گیج و منگ شدم . مرتب خاطرات عجیبی جلوی چشمانم مرور می شود و هر بار به تو نزدیک و دوباره دور می شوم . این ها را می نویسم بلکه این طناب لعنتی از بیخ گلویم پاره شود و بشکند این بغض فرو خورده ام . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخ! این روزها مدام به یاد لحظاتی می افتم که در یک جلسه ی تفتیش عقاید در مقام پاسخگو قرار گرفتم . و با متانت و لبخند ، سوالات دو مفتش سیاه پوش که به راهبه ها می ماندند را پاسخگو شدم . آن هنگام که ایمانم در ازای چهار متر و نیم پارچه ی سیاه محک خورد و و چون نداشتمش و نخواستمش در امتحان اصول عقاید رد شدم . به آرامی و با احترام . از آن روز به بعد این بغض لعنتی ماند و جاری نشد و آرزوی فریاد اعتراضی که از گلویم محقق نشد . می دانی که از این ها رنج می کشم ؟! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دانم که باید حساب تو را از مفتش ها جدا کنم . می دانم و از وقتی خودم به تو ایمان آوردم تو را جدای از این ها دانستم . اما محاصره ات کردند عزیزم و خیلی ها به اشتباه می افتند ( حتی گاهی خودم ! ) وقتی بخواهم به خانه ات وارد شوم هم از من می خواهند که حمد و سوره ام را برایشان قرائت کنم . مبادا صادی را ساد و طایی را تا تلفظ کنم و تو قبولم نکنی ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای کاش همین طور که مفتش ها فکر می کردند بود و تورا می شد با صادی و طایی و عین غلیظی راضی کرد . این ها از ناز تو خبر ندارند ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مخاطبم در این ده روزه تویی . بیشتر همراهیم ده تا شاید پاک تر آمدم به سرایت .   &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Apr 2008 07:07:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taghsim&amp;postid=150</comments>
<dc:creator>taghsim</dc:creator>
<guid>http://taghsim.blogfa.com/post-150.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخرین روز 86</title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/post-149.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کمتر از دو ساعت دیگر آخرین روز سال ۸۶ به پایان خواهد رسید . روز آخر سال امسال به یکسری کارهای دقیقه ی نودی اختصاص پیدا کرد . صبح زود  ، خواب و بیدار راهی بهشت زهرا شدیم . حسنش این بود که سرای مردگان خلوت بود و آرامش حاکم . با گلاب و گل شب بو به دیدار از دست رفتگان رفتیم . عرض سلامی و تبریک سال نو ؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(وقتی از سر در بهشت زهرا بیرون می زنی می توانی یک نفس عمیق بکشی که زنده از میان آن همه مرده راهی شهر می شوی . شاید یک سری قول هایی هم به  خودت بدهی که مثلا به طور جدی به زندگی کردن بپردازی و احتمالا این قرار و مدارها تا آخر جاده در خاطرت خواهد ماند . )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازمی گردیم  با کوله باری از سبزی تازه که از میدان سبزی میان راه خریده ایم . سبزی این طور خوبست که تازه چیده شده باشد و البته پاک کردن و شستنش آن هم در دقیقه ی نود روز آخر سال داستانی است که تنها با مشارکت هر سه نفرمان به سرانجام خیر می رسد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کار بعدی چیدن هفت سین بود که چند سالی هست با میل و علاقه به عهده گرفتم . گر چه امسال زیاد حس و حالی نبود اما به همه ی احساس های ناشناخته و منفی غلبه کردم و مشغول هفت سین شدم . عجیب احساس خوشایندی داشت . این مشغولیت زیبا شاد و آماده ام کرد . آماده ی آماده برای یک شروع تازه و رنگارنگ . کار که تمام شد آنقدر پر انرژی و شاداب شدم که با صدای بلند به همه ی اجداد و نیاکانی که چنین رسم زیبایی را برایمان باقی گذاشتند چندین بار دروود فرستادم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفت سین دقیقه ی نودی ام را می گذارم اینجا برای یادگار . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;علاوه بر سلامتی ، شادی و شادی و شادی ،خنده  و خنده و خنده برای همه تان آرزومندم :)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 439px; HEIGHT: 586px&quot; height=640 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://irapic.com/uploads/1205972486.jpg&quot; width=464 align=middle border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Mar 2008 19:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taghsim&amp;postid=149</comments>
<dc:creator>taghsim</dc:creator>
<guid>http://taghsim.blogfa.com/post-149.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شب فرا می رسد ...</title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/post-148.aspx</link>
<description>شب ، تار 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب ، بیدار &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب ، سرشار است . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زیباتر شبی برای مردن . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب ، سراسر شب ، یک سر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از حماسه ی دریای بهانه جو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیخواب مانده است . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دریای خالی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دریای بی نوا ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جنگل سالخورده به سنگینی نفسی کشید و جنبشی کرد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و مرغی که از کرانه ی ماسه پوشیده پر کشیده بود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غریو کشان به تالاب تیره گون در نشست .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تالاب تاریک &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سبک از خواب درآمد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و با لالای بی سکون دریای بیهوده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خوابی بی رؤیا فرو شد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جنگل با ناله و حماسه بیگانه است &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و زخم تبر را &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با لعاب سبز خزه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرو می پوشد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حماسه ی دریا از وحشت سکون و سکوت است . *&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* قسمتی از شبانه ی شاملو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پارازیت : &lt;/STRONG&gt;بهار نزدیک است . نوروز می آید که فصل شادیست . پس باید سکوت کنیم و درد و رنج را زیر یک لبخند زورکی بچپانیم . مثل اینکه هیچ اتفاقی نیافتاده و ... و به ما ... ظلم ...  . خوشحال باید بود . بهار از پس این شب  ها  ! فرا می رسد ؟!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Mar 2008 20:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taghsim&amp;postid=148</comments>
<dc:creator>taghsim</dc:creator>
<guid>http://taghsim.blogfa.com/post-148.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> به &quot; به اصطلاح &quot; &quot; اصلاح طلبان&quot;  رای خواهم داد </title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/post-147.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در تحریم تنها نا امیدی و یأس می بینم . چیز دیگری عایدمان نخواهد شد . باید قدم ها را آرام تر کرد و مناسب با اوضاع جامعه به دنبال تغییر بود . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به صندوق های شیشه ای وزارت کشور که آقای پورمحمدی می گوید خوب و محکم ساخته شده ... به نفع ائتلاف اصلاح طلبان رأی خواهم ریخت . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به امید روشنایی پس از این تاریکی . به امید صلح و به امید آرامش برای وطنم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اسامی کاندیداها و آخرین اخبار و مقالات را می توانید در &lt;A href=&quot;http://www.baharestan8.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;وب سایت رسمی ائتلاف اصلاح طلبان ببینید&lt;/FONT&gt; &lt;/A&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 302px; HEIGHT: 196px&quot; height=156 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.mazandnume.com/images/ray.eslahtalab.jpg&quot; width=200 align=middle border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Mar 2008 18:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taghsim&amp;postid=147</comments>
<dc:creator>taghsim</dc:creator>
<guid>http://taghsim.blogfa.com/post-147.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نیمه ی پر لیوان </title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/post-146.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 365px; HEIGHT: 330px&quot; height=368 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://irapic.com/uploads/1205030911.jpg&quot; width=400 align=middle border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر سال در روزهایی که به صورت نمادین به نام زنان رقم خورده است ، مباحث مربوط به جنس لطیف داغ ! می شود . صحبت هایی  از مسائل و مشکلات و تضییع حقوق هایی که بر جنس زن روا رفته می شنویم و غم و غصه و احساس اجحاف وجودمان را فرامی گیرد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما کمتر پیش می آید که از توانایی های زنان در عرصه های مختلف و پیشرفت های روزافزونشان صحبت شود . یعنی ما بیشتر ضعف ها را منعکس می کنیم تا نقاط قوت را . و شاید اینگونه بازنمودن واقعیت - به صورتی همواره تلخ و رقت بار - خود قسمتی از سیاست سانسور زنان باشد - سانسور زنان توانمند و موفق - که حتی گاهی فعالین حقوق زنان نیز در دام آن گرفتار می آیند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز را تماما به زنان شریف کارگر فکر می کردم . همان ها که روزها را تا شام در کارخانجات به تولید مشغول هستند و رنج های بسیاری را برای حفظ گنج آبرو و استقلالشان بر خود هموار می سازند . آن ها که ایمان دارند &quot; می توانند &quot; و برای همین سربلند و باشکوه زندگی می گذرانند . چه کسی از اینان سربلند تر ؟ قدرتمندانی که نامردی های روزگار حریف بازوی توانگرشان نیست و دست و پنجه ی شان تلخی های ایام را نرم می کند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; در یک کلام ! پاینده باد تمام زنانی که با کار و کوشش و تحصیل ، خط بطلانی با دوام  بر تمام سهمیه بندی های جنسیتی تاریخ می کشند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 08 Mar 2008 20:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taghsim&amp;postid=146</comments>
<dc:creator>taghsim</dc:creator>
<guid>http://taghsim.blogfa.com/post-146.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فکر کردن به مرگ</title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>امشب &lt;A href=&quot;http://blog.ahmadnia.net/spip.php?article1238&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;این پست&lt;/FONT&gt; &lt;/A&gt;از خانم دکتر رو خوندم درباره ی یکی از دوستاشون که تصمیم به خودکشی گرفته بوده و در تماسی تصمیمشو گفته و البته پس از مدتی بی خبر گذاشتن ایشون ، خبر از سلامتیش میده و به قولی ماجرا ختم به خیر می شه . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اول که این متن رو خواندم  مثل یک عابر بی احساس که از کنار صحنه ی جان دادن یک انسان به سرعت می گذره تا مبادا آرامشش خدشه دار بشه رفتار کردم . پیش خودم اون دوست رو متهم کردم که چطور بی ملاحظه باعث نگرانی فرد دیگری شده و چند ساعتی او رو مضطرب نگه داشته . با دید منفی که همیشه نسبت به خودکشی داشتم در مقابل فردی که نمی شناختم و نمی دانستم که چرا قصد به خودکشی کرده جبهه گرفتم . فکر کردم اگر می دیدمش بهش می گفتم که کارش شرم آور بوده و...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما حالا که چند ساعتی هست ذهنم مشغول به این مساله هست و دوباره دارم بهش فکر میکنم از طرز فکر اولم شرمنده شدم . چطور اصلا نتونستم این دوست ناشناخته رو حتی کمی به اندازه ی یک انسان درک کنم ؟ در حالیکه که برای خود من هم پیش اومده که به مرگ به عنوان یک راه حل فکر کنم . آخرین راه حل . به خصوص این روزها که ... خیلی ها به مرگ به عنوان یک راه حل نگاه می کنند و انتظارش رو می کشند و حتی حسرتش رو می خورند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند وقت پیش هم که یکی از دوستان درباره ی کلوپ مرگ که با رفقایش راه انداخته بودند بامن صحبت کرد و پیشنهاد عضویت هم داد ، قضیه را کاملا به شوخی و مسخره گرفتم و اصلا نخواستم حتی جویای دلیل و چرایی این همه توجه به خودکشی بشوم .  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بله ! امروز خیلی از دوستان و هم نسلان من به مرگ فکر می کنند و دغدغه ی مرگ دارند و در مقابل این مساله عده ای  عابران بی احساسند و برخی هم احساس خطر و ناراحتی می کنند و از خود می پرسند که چه بر سر دوستان جوانشان می رود که از زندگی خسته و دست شسته اند ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 05 Mar 2008 21:18:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taghsim&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>taghsim</dc:creator>
<guid>http://taghsim.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرسایش </title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description> در صفی که برای خرید تخم مرغ تشکیل شده بود  ، مرد میانسالی با سبیل پرپشت و صورت لاغری که روی یک تنه ی بلند و نازک کار گذاشته بودند ، ایستاده و وول می خورد . این مرد از فرصت استفاده کرده و خودش را به دست خاطرات شیرینش سپرد  .  روزهایی را به یاد آورد که دانشجوی جامعه شناسی بیست دو سه ساله ای بوده و بیشتر وقتش را به  مطالعه و بحث درباره ی مسائل مهم فلسفی و جامعه شناختی می گذرانده است . همان روزها که مطمئن بود منشا تغییر در جامعه اش خواهد شد و در توصیف اجتماعش نظریات بسیار از خود بیرون خواهد داد ! ؟ روزهایی که شب هایش خواب مارکس و آلتوسر و گرامشی و آدورنو را می دید و گاهی هم می شد که خواب خودش را ببیند در حالیکه  هر بار درباره ی یک مکتب و نظریه اظهار فضل می کرد . 
&lt;P&gt;رؤیای جوانی مرد سیبیلو ادامه داشت و صف تخم مرغ هم به جلو می رفت ... او نمی خواست زمان رؤیاهایش نیز مثل صف تخم مرغ به جلو حرکت کند و به روزهایی برسد که کارمند جزء یک اداره ی دولتی شد و  کار بایگانی و تنظیم پرونده های راکد آن اداره را بر عهده گرفت . او نمی خواست به همسرش که دبیر زیست شناسی است و ازینکه برای دانش آموزانش قورباغه تشریح کند لذت می برد ،  فکر کند  . دوست داشت در رؤیاهایش خانم .... را جستجو کند که با لبخندی بر لب ، نظریات عمیقا جامعه شناختانه ی اورا گوش بدهد و با تحسین نگاهش کند . مرد سیبیلو غرق در لذت رؤیاهایش شده بود ، اما ... صف تخم مرغ  هم راه خودش را می رفت . تا اینکه نوبت به او رسید و ناباورانه متوجه شد که تخم مرغ باز هم گران شده . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اثرات مخدر رؤیا از ذهنش پرید و زیر لب فحشی نثار باعث و بانی گرانی کرد . شانه ی تخم مرغش را گرفت و به زندگی بازگشت . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 28 Feb 2008 21:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taghsim&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>taghsim</dc:creator>
<guid>http://taghsim.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
