<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پرگار</title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 01 Dec 2009 17:54:27 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/post-185.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 352px; HEIGHT: 220px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=middle src=&quot;http://garropsgallery.com/images/550_sm.AutumnTreeWater.jpg&quot; width=463 height=359&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درخت سبزم، پاییزی شدنت را طاقت بیار. بادهای خشن ، طعم شور زبان سرخت را در روزهای سرسبزی طاقت نیاوردند. تنت زرد و رنجور شد از دست سرد سنگینشان. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طاقت بیار! پس از این آسمان باریدن خواهد گرفت و برگ های خونین سرخت فرو خواهد ریخت و ابرها به یکدیگر پیوند می خورند و داروی سپیدی بر سرت نازل می کنند. داروی سپید آرامت می کند، آنچنان آرام که بادهای خشن به حال خود رهایت می کنند. به گمانشان یا خوابی یا بال و پرت ریخته و مطیع شده ای. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طاقت بیار! تو در آرامش، در عریانی، در بی باری و بی برگی بیشتر فکر خواهی کرد. با آشیانه های بر دوشت و جوی های یخ زده ی زیر پایت به مشورت می نشینی . از خون سرخ برگ های پرپر شده بر دامانت نیرو می گیری و آن ظاهر ساکت و سرمازده ات ، دل بادهای سوزان را خوش می کند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو فکر می کنی... فکر می کنی. خورشید بالای سرت را صدا می کنی و از منافذ ابرها نورش را کم کم جذب می کنی. نور در تو خواهد ماند و حیات را در تمام شریان های تنت جاری می سازد. نور و تفکر تو را زنده نگه خواهد داشت و بار دیگر شور کمال جویی را در سرشاخه هایت زنده می کند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طاقت بیار! این روزهای سرد که بر تو می گذرد تنت را متنبه کن و خودت را بساز. مهیا شو! نور بگیر و خوب بیاندیش. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در خت سبزم، خودساخته که شوی... نور وجودت را در بر می گیرد و شاخه های شعله ور و پرفروغت جنگل سرد و تاریک را هم بیدار و همراه می کند. طاقت بیار! آن روز دور نیست اگر فصل خزان و زمستان پیش رویت را برای خودسازی دریابی و مهیا شوی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.....................................................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;تصویر &lt;/STRONG&gt;نقاشی  آبرنگ است اثر باربارا گرپ. از گالری نقاشی هایش &lt;A href=&quot;http://garropsgallery.com/landscapes.html&quot; target=_blank&gt;اینجا دیدن کنید&lt;/A&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 17:54:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taghsim&amp;postid=185</comments>
<dc:creator>taghsim</dc:creator>
<guid>http://taghsim.blogfa.com/post-185.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اشتباه تایپی؟!</title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/post-184.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 258px; HEIGHT: 253px&quot; height=425 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://mohsenpn.parsaspace.ir/picture/allah.jpg&quot; width=500 align=middle border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از بلایی که طی دو هفته گذشته به سرم آمد و با لطف خدا رفع شد آنقدر خسته ام که حوصله شرح دادنش هم نیست. اما ظاهرا ماجراهای من و علامه ( دانشگاه عزیزم !) تمامی ندارد. همین یک ماه پیش بود در یک حرکت انتحاری کار در دانشگاه را رها کردم و نشستم سر درس و زبان و زندگی. این فراغت هفته ای بیش دوام نیاورد. فراخوانده شدم که فلانی بیا تمدید سنواتت را دانشگاه رد کرده. بیا مثل اینکه اخراجی... مشکلی مختص خودم. بدون اینکه هیچ کدام از همدوره ای ها درگیرش شده باشند. از آن بلاهایی که یکهو نازل می شود. مثل اینکه سیلی محکمی بخوری و نفهمیده باشی دقیقا از کجا خوردی؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا همه مسالتن می آوردند که عزیز من ببین چه جور فعالیتی داشتی که دانشگاه سنواتت را رد کرده و محروم شدی. حالا هی بشین فکر کن و دودوتا چارتا کن ببین چه غلط هایی در زندگیت مرتکب شدی که ممکن است به تریش قبای کسی بربخورد... هی فکر کن هی غصه بخور که این چه وضعیست... هی گناهانت را بیاد آور و به حسابت برس  که چرا به حسابت رسیده اند؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بعد از دو هفته رفت و آمد مدرک جمع کردن و منتظر شواری دانشکده شدن و نظر مثبت و متعجب عزیزان شورا را گرفتن که آخی اینکه بچه ی خوبیست چرا باید چنین و چنان شود و... با نامه شورای دانشکده راهی دانشکاه شدم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در نهایت بعد از یک سوال و جواب دو دقیقه ای چه جوابی دریافت می کنم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اشتباه تایپی شده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین! خوب من هم طبق معمول خفه می شوم تشکر می کنم و می آیم بیرون . تشکر می کنم بابت اشتباهی که هیچ عذرخواهی به دنبال ندارد. هیچ احساس شرمی از اینکه دو هفته من را چرخانده اند در چهره شان دیده نمی شود.  ولی باید ممنون بود. جدا باید ممنون بود . همین که باز هم پیچانده نشدم همین که قرار است اشتباه تایپی اصلاح شود و من دو ماه دیگر دانشجو بمانم و بعد دفاع کنم و بعد خلاص ! .... جای شکر فراوان دارد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبلا هم از این لحظات شیرین در اثر اشتباهات تایپی برایم پیش آمده بود . ترم دوم ارشد میانه های ترم بود که فهمیدم اسمم در لیست یکی از کلاس ها نیست. بدو بدو از استاد نامه بگیر ... بد و بیراه همکاران آموزشی عزیز را بشنو و منتظر نظر شورا بمان . آن هم در حالیکه یک اشتباه تایپی نام من را از لیست کلاس جا انداخته بود و استاد هم تا میانه ترم از لیست حضور و غیاب نکرده بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب ! بله ! گاهی پیش می آید و برای همه پیش می آید . برای برخی کمتر و برای معدودی بیشتر.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا من اصلا دلم نمی خواهد فکر کنم این اشتباهات تایپی بدشانسی من بوده . بلکه فکر می کنم که این دوهفته چقدر به درگاه تو نزدیکتر بودم و مرتبا یادت می کردم و تنها از تو استمداد جستم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خواهم فکر کنم این اشتباه تایپی، آن نقطه ی بالا و پایین ، آن کلمه شیطان که باید نوشته می شد و گریخت، کرشمه ی ناز تو بوده که مرا از خواب غفلت بیدار کنی . هرزگاهی یادم بیاوری که مبادا دست نیازم کوتاه شود. مبادا فکر کنم همه چیز رو به راه شده و تو کمرنگ شوی. تو همان نقطه ی روشن در میان دایره زندگی ام هستی و من چرخان در این دایره حول تو می گردم . نهایت آرزویم رسیدن به مرکز و جذب و محو شدن در آن نقطه نورانیست. گرچه که اکنون فاصله زیادی تا مرکز دارم اما امیدوارم به محو شدن در تو. امیدوارم همیشه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 19:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taghsim&amp;postid=184</comments>
<dc:creator>taghsim</dc:creator>
<guid>http://taghsim.blogfa.com/post-184.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کاملا بدون شرح </title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/post-183.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 405px; HEIGHT: 308px&quot; height=335 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://psych.ucalgary.ca/Clinical/Depression-Lab/Pictures/depress.jpg&quot; width=435 align=middle border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 18:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taghsim&amp;postid=183</comments>
<dc:creator>taghsim</dc:creator>
<guid>http://taghsim.blogfa.com/post-183.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دگردیسی</title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/post-182.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 204px; HEIGHT: 250px&quot; alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://images.jupiterimages.com/common/detail/91/12/22561291.jpg&quot; align=middle border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه همین طور بود. یعنی وقتی ناامیدی خیلی گریبانگیرش می شد شروع می کرد به تنیدن پیله دور خودش. فکر می کرد شاید کرم های سبز هم که بعدها پروانه می شوند در اوج نا امیدی دور خود پیله می تنند.  نمی دانست ، اما به نظرش کارهایی که می کرد شبیه همان کرم های ابریشم بود و با کشف این تشابه سعی می کرد خودش را امیدوار کند! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این پیله تنیدن باید با شتاب و تلاش فراوان انجام شود تا نتیجه دلخواه داشته باشد. کرم ابریشم تا از اطرافش جدا نشود و تنهای تنها در انفرادیِ پیله جا نگیرد، پروانه نمی شود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دور خودش را شلوغ کرد، شلوغ کرد، شلووووغ کرد تا از اطرافش جدا شود، تا بی خیال آدم نماهای شَته ای شود که زورش بهشان نمی رسید و قصد خوردنش را کرده بودند. کارهای مختلفی  برای جدا شدن از محیط انجام داد: زمان کارش را دوبرابر کرد،  ارتباطاتش با دوستان محدودتر شد، روزنامه نخواند، غصه نخورد، موزیک شاد و خیلی شاد گوش کرد، شیشه های ماشین را بالا نگه داشت، شب ها زود خوابید، فکر کردن را تعطیل کرد و متعاقبا کارهای پایان نامه اش روی هوااا ماند، خودش را زد به آن راه! و لبخند های کج و کوله تحویل ملت داد، حتی دیگر برای وبلاگش هم خزعبلات نمی نوشت. بلانصبت خر، کار کرد، داروی فراموشی با آب گریپ فروت خورد تا سست و لَخت شود.... خلاصه همه این کارها را تند تند انجام داد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با خودش فکر کرد حتمن حالا مثل کرم های ابریشم دورم را پیله ی سپید گرفته. حالا راحت شدم. جدا از این محیط رقت بار و آلوده و عاقبت روزی که هوا صاف و آفتابی باشد، پروانه خواهم شد... پس جلوی آینه رفت تا پیله خودش را در آینه ببیند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا!؟ چه می دید! این آینه لعنتی شاید اشتباه می کرد! چشم هایش را مالید. دوباره و با دقت به تصویر خودش نگاه کرد. آنچه که در آینه به او زل زده بود نه یک کرم ابریشم با پیله ی سپید، که یک شَته ی بی ریخت بود. یک شَته!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 234px; HEIGHT: 189px&quot; height=693 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://plante-doktor.dk/Myzus%20cerasi%201.jpg&quot; width=392 align=left border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمام آن فرارها و انکارها از او یک شَته ساخته و شاهد این واقعیت تلخ و لزج ، آینه ی بی جان و حقیقت نمای اتاقش بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پارازیت: اَه...&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 20:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taghsim&amp;postid=182</comments>
<dc:creator>taghsim</dc:creator>
<guid>http://taghsim.blogfa.com/post-182.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هم اتاقی که بود و آنکه نبود</title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/post-181.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 408px; HEIGHT: 219px&quot; height=389 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://jo-ford.com/images/blueroom-panel5.jpg&quot; width=550 align=middle border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گرمای تابستان ۸۸ که مردمان شهر به اتفاق ، سوزان ترین تابستان بیست سال گذشته می دانستندش ، هوش از سرش ربوده بود. با تنی لَخت و سنگین که زیرپوشی سفید و سوراخ بالایش و پیژامه ی کش دار کهنه ی آبی رنگی پایینش را پوشانده بود، طاق باز روی تخت رها شد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدای کلاغ کلافه ای بی امان از پنجره داخل می شد بدون اینکه مهم باشد درد کلاغ کلافه چیست که اینطور فریاد و زجه راه انداخته. چشم های او همانطور مستقیم به سقف سفید اما دوده خورده ی اتاقش در آپارتمان کهنه ای حوالی میدان فردوسی خیره مانده بود. نگاهش کاوشگری نداشت و بی هیچ عمق و پهنایی روی سقف یخ بسته بود. در گوشه سمت چپ اتاق، محل تلاقی دیوار و سقف ، دریچه ی خاکستری رنگ و شطرنجی کولر قرار داشت که به یکی از میله های پلاستیکی اش روبان سبز رنگی بسته شده بود تا وزش باد را نشان دهد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روبان افتاده بود و معلوم می کرد کولر یا خاموش است یا خراب که احتمالا باید خراب بوده باشد وگرنه ! کدام آدم عاقلی در آن گرمای تابستان ۸۸ کولر خانه را خاموش می کرد؟ کدام آدم عاقل؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از صبح که خبرش را شنیده بود و حدس می زد که عنقریب عقل از سرش زدوده شود ، دراز کش ، روی تخت ، مات به سقف مانده بود. ظاهرا حدسش درست بود و عقل کم کم زایل شده بود. دیگر به هیچ چیز فکر نمی کرد . حتی به هیچ هم فکر نمی کرد... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تلفن زنگ خورد. نگاه او از سقف دل نمی کند. تلفن چندین بار زنگ خورد و عاقبت به صورت خودکار روی پیغامگیر رفت . خوب! او فکر نمی کرد. نگاهش هم که چسبیده به سقف بود . اما! امان از این گوش لعنتی که می شنید. صدای کلاغ کلافه را هم گوش ها به او شناسانده بودند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نتوانست خود را راضی به تکان خوردن کند پس لاجرم به صدای ظریف و گریانی که از آن سوی خط تلفن جویای حالش بود ، گوش سپرد. صدا در ادامه ، مطلعش کرد از حرکت ماشین به سوی گورستان ، در حدود ساعت هشت شب. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هشت شب!؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شنیدن و جذب کردن کلمات ، ذهن را ناگذیر به فعالیت می کند. ناگزیر شد که فکر کند به اینکه تا به حال در تاریکی شب به دیدار هیچ مرده ای نرفته. اما حالا باید پس از روزهای طولانی و سخت سرگردانی و چشم انتظاری به دیدار قبر کسی برود که تختش آن سوی اتاق هنوز نامرتب است و خودنویسش روی دست نوشته هاش جوهر سیاه پس داده است... دیگر نمی شد کاری کرد . فکرها هجوم آورده بودند و با خود خاطرات دیروز و نگرانی های فردا را در برابر نگاه ماتش ، تصویر می کردند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او دانست که لحظات اغماء و خلسه تمام شده... باید از اتاق و هم اتاقی که دیگر نبود دل جدا می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: &lt;STRONG&gt;تصویر ، &lt;/STRONG&gt;نقاشی است به نام اتاق آبی ، اثر جو فورد. &lt;A href=&quot;http://jo-ford.com/gallery.html&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt;گالری جو فورد را ببینید&lt;/FONT&gt; &lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Sep 2009 18:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taghsim&amp;postid=181</comments>
<dc:creator>taghsim</dc:creator>
<guid>http://taghsim.blogfa.com/post-181.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فریاد</title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/post-180.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 331px; HEIGHT: 362px&quot; height=434 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.fastlanetransport.ca/blog/wp-content/uploads/2007/05/kim_barker_the_cry_after_munch.jpg&quot; width=342 align=middle border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نام تابلو &quot; &lt;STRONG&gt;فریاد &lt;/STRONG&gt;&quot; است. اثر ادوارد مونش . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نقاش درباره تابلوی خود می نویسد: &quot; احساس می کردم خسته و بیمار در جاده ای به سوی مقصد نا معلوم  می روم  و صدای فریاد طبیعت را می شنوم. &quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پارازیت&lt;/STRONG&gt;: نسبت به زندگی حالت تهوع پیدا کردم. این حالت با احساس شرم کشنده ای همراه هست. شرم از گناه ناشکری... خدایا کمک!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 14 Aug 2009 15:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taghsim&amp;postid=180</comments>
<dc:creator>taghsim</dc:creator>
<guid>http://taghsim.blogfa.com/post-180.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تقدیم به تن پاکی که بی گناه زخم خورد...</title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/post-179.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صدای قدم هایش مثل رعد ابر بی باران بود. نزدیک می شد و چنان وحشت را در تنم می تنید که به سرعت پوشیده شدم از تارهای نازک و سیاه ترس. نگاهم به سمتش معنای استیصال شد و زور بازویش بر سر بی دفاعم سایه افکند.  دست ها هر دو به سمت آسمان رفت و ضجه ای خفیف در گلو جاری شد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چشمان سرخ ابر غران بی باران پر از میل باریدن شد، اما او که بر بی باری اش واقف بود... بیهوده دست و پا می زد و خشمی خشک بر سرم نازل می کرد. خشم خشکش بر گوشه لب هام شکوفه سرخ خونین نشاند و شاید یکی از مشت های دست راستش بود که گوشه پیشانی ام را شبیه گل بنفشه نقش زد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ضربات که جاری شد تارهای نازک و سیاه ترس را از تنم گشود. آنچه نباید می شد، شد و قباحتی که نباید ریخته می شد ، ریخته شد. من بی ترس ماندم و ابر غران بی باران که هر چه می کوبید بیشتر به بی باری دستانش وقوف می یافت. نگاهم به سمتش شجاع خیره ماند. حالا این چشم های من بود که تار و پود ترس را بر تن سیاه ابر بی باران می تنید. چشمان یک تن بی دفاع کوفته شده که خوب می دانست می تواند ببارد، ببارد و ببارد و همه جا را سبز و آباد کند. خیره ماندم و باریدم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ابر عقیم بر خود لرزید و خورشید هم درست بالای سر ما نظاره گر جدال نابرابرمان بود. اشک های من و خشم سوزان خورشید از ظلم ابر عقیم کار خودش را کرد... به چشم بر هم زدنی ابر غران بی باران بخار شده بود و اثری از سایه زورش دیده نمی شد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا من ماندم و دست هایم که می رفت سمت آسمان تا خورشید را تقدیر کند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 08 Aug 2009 19:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taghsim&amp;postid=179</comments>
<dc:creator>taghsim</dc:creator>
<guid>http://taghsim.blogfa.com/post-179.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعار تند سیاسی </title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/post-178.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدا و سیما می گوید مردم در چهلم شهدای سی خرداد شعارهای تند سیاسی سر می دادند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیشترین شعاری که از این مردم در این مدت شنیدی &quot; الله اکبر &quot; است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه کسی فکر می کرد یه روزی الله اکبر گفتن بشه شعار تند سیاسی؟! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 31 Jul 2009 09:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taghsim&amp;postid=178</comments>
<dc:creator>taghsim</dc:creator>
<guid>http://taghsim.blogfa.com/post-178.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواسته های این روزهام</title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/post-177.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 304px; HEIGHT: 281px&quot; height=1200 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i12.tinypic.com/4i4v23b.jpg&quot; width=1425 align=middle border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  دلم بیتوته در یک روستا می خواهد. برای مدت طولانی . روستایی با کوچه باغ های باریک به گونه ای که اگر چند نفری قصد عبور از آن داشته باشند لاجرم فاصله هاشان از هم کاسته شود و چه بسا دست بر گریبان یکدیگر بیاویزند. کوچه هایی پر از رنگ اقاقی و عطر محمدی . دلم یک باغ سیب می خواهد. نه خیلی بزرگ . حتی باغی با چند درخت که همان چند درختش برگ های سبز تیره داشته باشند و سیب های سرخ. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم خانه ای بدون رادیو، تلویزیون و کامپیوتر می خواهد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرامشی ژرف. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم صمیمیت و عشق می خواهد که این روزها مرده و خاکسترش هوا را غبار آلوده کرده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک مدرسه ی گلی در نزدیکی های تپه ای پوشیده از شقایق در جوار روستای خواستنی من است. چند دانش آموز شلوغ با گونه های اناری و لهجه ای دلنشین در تنها کلاس مدرسه دور هم جمع می شوند و ریاضی و شعر می خوانند. بدون اینکه دچار تناقض شوند. بعد از ظهر ها به خانه هایشان بازمی گردند. خانه هایی که در آن حرف از کاشت و برداشت است و سخن از خانه ی همسایه نیست. اگر هم کلامی از دیگری باشد برای همیاری و همکاری است. اهالی روستای خواستنی من حسادت و توطئه را در مادرچاه قناتی که آن دور تر ها در دل کویر، خشکیده پرتاب کرده اند. مدت ها پیش . حتی به خاطر هم نمی آورند که آن مادرچاه دقیقا کجای کویر واقع شده است. دلم ... هوای پاک می خواهد که نفس کشیدن آزاد و عمیق را پذیرا باشد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این دل... چه چیزها می خواهد که دست نایافتنی است...   &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 29 Jul 2009 19:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taghsim&amp;postid=177</comments>
<dc:creator>taghsim</dc:creator>
<guid>http://taghsim.blogfa.com/post-177.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاملاتی چند پیرامون شیوه های اعتراضی برره ای !</title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/post-176.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;۱- موج سبزی که در بهار شکل گرفت در تابستان هم به خیزش خود ادامه می دهد و همچنان بر سبز کردن سراسر ایران اصرار می ورزد. اما سوال اینجاست که این موج عاقبت بر سر چه کسانی فروخواهد آمد؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;2- مهران مدیری در یکی از بخش های سریالش نشان می داد که در شهر برره، بالایی ها و پایینی های شهر بر سر مساله ای دچار اختلاف شدند و هرکدام برای نشان دادن اعتراض خود بر دیگری با چوب و چماق به مقابله پرداختند و یا شیشه ها شکستند و در خیابان های شهر آتش برافروختند. آنچه  در این میان کشته شد، سخن گفتن و سنت گفتگو بود به صورتیکه بیننده با این سوال مواجه می شد که چطور گره ای که با دست باز می شود را باید به دندان سپرد که این گره حتی اگر گشوده شود دندانی خونین و شکسته و طنابی آسیب دیده جایش خواهد ماند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; بر طبق اعلان گروهی از سبزها، امشب در یکی از داغ ترین شب های تاریخی ایران ( سی ام تیر ) هر که اعتراضی دارد راس ساعتی مقرر باید یک وسیله برقی پر مصرف را به جریان برق متصل کند تا بلکه با این حرکت ، شهرها برای ساعاتی چند در تاریکی فروبرود. این در حالیست که می دانیم که با توجه به  تحریم تکنولوژی، سیستم  برق کشور  فرسوده و بسیار آسیب پذیر است. و در صورت تخریب آن خدا می داند چه خطراتی ممکن است هموطنان ما در بیمارستان ها و دیگر موقعیت های اورژانسی را تهدید نماید.  بسیاری چون من معتقدند این روش مصداق بارزی از اعتراضات به شیوه ی برره ایست اما بسیاری نیز می گویند زمانی که نمی توانیم در امنیت و آرامش خاطر و به دور از ترس سخن بگوییم باید از هر وسیله ای برای رسیدن به هدف استفاده کرد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;3- در نماز جمعه آیت الله هاشمی  شرکت داشتم. واقعه ای که باید افراد زیادی تا مدت های مدیدی ابعاد مختلف آن و حضور ملت  و اغشار مختلف را بررسی کنند. اما آنچه توجه من را بیش از هر چیز دیگر جلب کرد و شاید آنچه که مخالفتم را برانگیخت ادامه شعار &quot;مرگ بر این و مرگ بر آن&quot;  از سوی حامیان اصلاحات بود. و این درحالیست که حامیان کسی چون خاتمی باید به خاطر داشته باشند که وی به عنوان احیاگر اندیشه اصلاح طلبی تا چه حد نسبت به شعار مرگ سر دادن بر علیه ملل دیگر واکنش منفی نشان داده بود. مرگ بر روسیه که در نماز جمعه از سوی معترضین  سر داده شد چند علت عمده داشت : اولی همان تفکر قدیمی و ریشه دار است که &quot;مرگ بر&quot; های دیگر هم از همان نشات می گیردو آن اندیشه ایست که افشره اش یک جمله می باشد: &quot; همیشه دست بیگانه در کار است&quot;. از نظر ما ایرانی ها آنکه معترض است از سوی امپریالیسم پیر و جوان  تحریک شده و آنکه در مقابل معترضین ایستاده طبیعتا عامل طرف مقابل می باشد . به نظر من سردادن این شعار معترضین را با خود به اعماق تاریخ برد و شخصیت فاقد اعتماد به نفس ایرانی را بیش از پیش عیان نمود. آنچنان تهی از اعتماد به خود و دیگری هستیم که حتی زمانیکه دیگری را به کودتا و تقلب متهم می کنیم همین را هم در قامت او نمی توانیم ببینیم. یعنی ما حتی عرضه تقلب کردن را  در خود نمی بینیم - کاری که در این بستر فرهنگی خوب یاد گرفته ایم - و باید همواره دستی خارجی را بجوییم ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;در این میان فاجعه دلخراش سقوط یک فروند هواپیمای روسی توپولف و جانباختن تعداد دیگر از هموطنان عزیزمان  نیز مزید بر علت شد تا احساسات غلیان یافته مشت محکم خود را به سوی روسیه پرتاب کنند. در این میانه کسی از خود نپرسید در حالیکه غرب و در راس آن امریکا صنایع هواپیمای ما را به طور کامل تحریم نموده اند و از هرگونه کمکی حتی در جهت تعمیرات و فروش قطعات به ما خودداری می کنند آیا باید از دولت روسیه نیز توقع داشت که به جمع تحریم کنندگان ما در صنایع هواپیمایی بپیوندد؟ آیا غرب گزینه بهتری برای ما باقی گذاشته است؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;دلایل بسیار دیگری در مخالفت با ادامه &quot;مرگ بر&quot; ها دارم که از حوصله یک پست وبلاگی خارج است .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;4- به نظر من سخت ترین نوع اصلاح طلبی و کمال جویی در ایران مبارزه با آفت افراط و تفریط است. همان آفتی که موزیانه چون بید بر درخت جنبش های اجتماعی پس از مشروطه هجوم آورده و آن را آهسته آهسته از درون سست و نابارور گردانیده است .  درمان آن نه در تخریب و تعویض ساختار سیاسی بلکه در ترمیم فرهنگ سیاسی ایرانیان &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; می باشد.  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;پارازیت:&lt;/I&gt;&lt;/B&gt; به جای نگرانی بابت سرعت گیرها ، مراقب باشیم در دست اندازها واژگون نشویم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Jul 2009 18:02:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=taghsim&amp;postid=176</comments>
<dc:creator>taghsim</dc:creator>
<guid>http://taghsim.blogfa.com/post-176.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
