<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پرگار</title>
<link>http://taghsim.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 24 Jul 2011 13:54:14 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پست طلسم شكن</title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/post-210.aspx</link>
<description>هنوز نوشتنم نيامده! آمدم فقط طلسم پرگار را بشكنم تا دوباره به روز شود &lt;/p&gt;&lt;p&gt;تا بعد...&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 24 Jul 2011 13:54:14 GMT</pubDate>
<dc:creator>taghsim</dc:creator>
<guid>http://taghsim.blogfa.com/post-210.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من... در حال شروع زندگی تازه ای هستم. </title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/post-209.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من... در حال شروع زندگی تازه ای هستم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بله و شاید این جمله گویای نود درصد اتفاقات چند ماهه اخیر زندگی ام باشد. زندگی مستقل و متاهلی! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تیرماه پارسال بود، درست زماني كه اصلا فكرش را هم نمي كردم و از همه چيز سرخورده بودم. آمد و نشستيم به صحبت و كنكاش و شناخت. يك ماهي هم وقفه افتاد تا باز هم در سفر به مغرب زمين يقين كردم كه بايد پايه هاي استقلال را در سرزمين خودم بگذارم تا بعد كه چه پيش آيد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدت آشنايي مان به همان ميزاني بود كه بايد مي بود. زياد رفتيم و آمديم و صحبت ها كرديم. گذاشتيم محرم و صفر هم به پاي كسب معرفت بگذرد و عاقبت در آخرين روز بهمن ماه عقد كرديم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احساس مي كنم تا به حال همه چيز در روال درستي پيش رفته و با اين همه عاقبت كار را به خداوند سپرده ام. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دقيقا... نمي دانم در اين پست... بعد مدت ها... چه بايد بنويسم. شايد هم اينقدر كه سرم پر از فكرهاي تازه است و كارهاي زيادي براي انجام دارم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كمي كه با موقعيت جديدم اخت شوم و كنار بيايم، پرگار را هم خانه تكاني خواهم كرد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Mar 2011 17:21:46 GMT</pubDate>
<dc:creator>taghsim</dc:creator>
<guid>http://taghsim.blogfa.com/post-209.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ساقیا آمدن برف مبارک بادا !!</title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/post-208.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آسمان تهران هم فارغ شد و باریدن گرفت. از دیشب تا به حال حدودا ۳۰ سانتی متری برف در حیاط منزل نشسته. صبح زود بابا طبق معمول همیشه برنج و خرده نان های باقی مانده را برد پشت بام. کمی هم بیشتر از همیشه . می گفت تو هوای گرم که بالاخره غذا گیرشون میاد، الانه كه بايد بيشتر براشون دونه گذاشت، رو زمين خدا رو كه برف پوشونده... سرشاخه ها هم كه ديگه چيزي نمونده. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين سفيدي خيره كننده برف، نويد بخش اينه كه اگه بگردي حداقل وسط آسمون مي توني پاكي و بي آلايشي رو پيدا كني. پس نا اميد نبايد بود. به خصوص حالا كه شهر دودگرفتمون، يك دست سپيد پوش شده... سپيد پوش...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پارازيت: &lt;/STRONG&gt;خوشحالم... حالم خوبه... همه چي آرومه و از اين حرفااا&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 16 Jan 2011 10:40:56 GMT</pubDate>
<dc:creator>taghsim</dc:creator>
<guid>http://taghsim.blogfa.com/post-208.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستانم ادامه دارد...</title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/post-207.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ده روز از زمستان سپری شده و ما اهالی این کلان شهر بی قاعده، عايدي از آسمان نداشته ايم و تنها دود خورده ايم. خودمان، لباس هايمان، چهره هامان، حتي لبخندهايمان، رنگ و بوي دود به خود گرفته. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هوا، هماهنگي غريبي با احوالمان دارد. هنوز از سيلي كه بر صورتمان نواخته شد سر حال نيامده ايم و گيج مي خوريم. شايد هم ترجيح داديم در گيج خوردن ها غوطه ور بمانيم و ندانيم و نفهميم و نخوانيم... فضاهاي بينمان مه آلود شده. رفقاي قديمي كه دور هم گرم گرفته بودند و آرمان كارهاي مشترك و جنبش هاي مدني و اجتماعي در سر مي پروراندند، چهره از هم مخفي مي كنند و حالي و براي احوالپرسي ندارند برخي ها باز هم به دامان كتاب ها و تئوري هاشان پناهنده شدند كه البته اين گروه حال بهتري از بقيه دارند. برخي ها بيكار شدند و در به در دنبال كاري براي گذران زندگي و فرار از فكرها و خيال هاي بر باد رفته مي گردند و اغلب دستشان به جايي بند نمي شود...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برخي نيز ... مثل من، زندگي روزمره را محكم به آغوش كشيده اند. فراز و نشيب هاي يك زندگي معمولي و بي دغدغه را صدا زده اند و خود را هر دم آغشته به اين محلول غليظ مي كنند. ما، به سختي جاي هرمان و اندوه را به زندگي كردن و عاشقي نمودن بخشيده ايم. بخشايشي پر منفعت. حالا كه از عرصه عمومي رانده شديم، ساختن عرصه ي شخصي را از نو و بر پايه هاي صحيح آغاز نموده ايم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين روزهايم پر از تجربه هاي جديد زندگي كردن است. با مردم تازه اي گره خورده ام. شايد هم نه! آدم ها همانند، اين منم كه تصميم به گره خوردن گرفته ام. از سطح آرمان ها و ايده آل ها ، پايين كشيده ام و پاها را روي زمين واقعيت محكم مي كنم. لابه لاي هواي دود گرفته به صداي سرفه هاي خشك و تنفس هاي خسته و خس خس سينه ها گوش مي كنم و اين ها را از  زمستان ۸۹ به خاطر مي سپارم، براي بعدها، بعدها كه خواهد آمد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سرخوش از زندگي ام و عروسك لباس شخصي ها را نشانده ام روي تاقچه و حتي گرد و خاكشان را هم نمي گيريم... اين روزها عاشقم و مشتاقانه براي مهمترين شروع زندگي ام داستان ها مي نويسم و نقاشي ها مي كشم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 31 Dec 2010 13:32:01 GMT</pubDate>
<dc:creator>taghsim</dc:creator>
<guid>http://taghsim.blogfa.com/post-207.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روشنایی</title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/post-206.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يك باغ  كوچك جلوي چشمانم باز شده بود. همانطور كه دوست داشتم پر از درخت هاي گردو و سيب سرخ . بدون ترتيب خاصي... گوشه ها، نزديك ديوارهاي آجري و ايوان، بوته هاي گل محمدي و سرخ به گل نشسته بودند. غريبه نبودم، مهمان نبودم، به آرامش رسيده بودم... گويي درختان زميني دست به آسمان سپرده بودند و انرژي آبي رنگ آن را به پناهنده ي سايه هاشان منتقل مي كردند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هوا، نه چندان خنك، نسيم تابستاني با احتياط تمام مي وزيد به گونه اي كه برگ هاي لبه تيز بوته هاي خودرو هم دلشان نمي لرزيد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صداي نازك و بچگانه اش در همين نزديكي ها شنيده مي شد. چشم گرداندم كه ببينمش. نه با نگراني و دلهره، بلكه فقط براي اينكه دلم هر لحظه هواي ديدنش مي كرد. از بين نور خورشيد و سبزي درخت، تصوير طفل معصوم متولد شد! با آن پيراهن زمينه قرمز و  شكوفه هاي سپيد و آستين هاي كوتاه و پفي. موهايش قهوه اي روشن، صاف صاف، چشم ها درخشان و محجوب و يك جفت ابروي آرام مثل دو تا خط. نگاهش مي كردم و حظ مي بردم... حين نگاه، ياد مادرجان افتادم كه هميشه مي گفت قربان ابروهاي صاف و خطي ات كه به پدربزرگ رفته... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Sep 2010 17:36:43 GMT</pubDate>
<dc:creator>taghsim</dc:creator>
<guid>http://taghsim.blogfa.com/post-206.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/post-205.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پرگار من عادت کرده به وقفه های طولانی در حرکت هایش. قلم که نمی نویسد، دایره های پرگار هم از حرکت باز می ایستد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱- بيش از يكماه از اخرين مطلب ارسالي گذشته و امشب همينطور بي هوا و بدون قصد قبلي آمده ام كه به روز رساني كنم. در ازاي هر روز از ماه قبل كه در سفر گذراندم چند خطي بيشتر نوشته نشده. به گونه اي پراكنده در گوشه و كنار كاعذها و كتاب ها و بيشتر وصف الحال... اينطور كه معلوم است سفرنامه نويسي ام تعريفي ندارد. دوستي مي گفت ما جهان سومي ها سفرنامه نويس هاي خوبي نيستيم بالعكس غربي ها كه در وصف ترك ديوار و دستگيره در هم مطلب مي نويسند... ما خيلي تلاش كنيم چند بيت شعري و وصف طبيعت و گل و گلشن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبل از سفر قصدم اين بود كه اين بار حتما ثبت كنم لحظه ها را تمام و كمال. نشد هم شيطنت و تنبلي دخيل بود هم فكر مشغول به چند جا و دائم الفكر! بودن در اين سفر كه گيرنده هايم را ضعيف تر كرده بود و اين شد كه چيزي را در طول سفر اضافه نكردم به وب نوشته ها. البته نكته هاي پراكنده و حتي وصف الحال ها را جمع آوري كرده ام اميدوارم در چند پست آينده ديده ها و شنيده هاي غريبستان انگلوساكسون ها را آنلاين كنم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ۲- هنوز كار اصلاح پايان نامه تمام نشده، مقاله اي كه بايد از متن استخراج شود هم  هي نوشته مي شود و پاك مي شود. يك وقتي براي خودم در نظر گرفتم كه تا پايان شهريور ماه سر و سامان دهم و پايان نامه را تكثير شده ببرم دانشكده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ۳- رمضان امسال هم دارد تمام مي شود... نفهميدم چطور؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴- ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Sep 2010 22:39:13 GMT</pubDate>
<dc:creator>taghsim</dc:creator>
<guid>http://taghsim.blogfa.com/post-205.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ارزش تعقل و آرامش</title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/post-204.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد از پشت سر گذاشتن یک سال پر هیاهو و عجیب و غریب، تلخي هايي كه ديديم و هول و هراس هايي كه بهمان تحميل شد،كم كم... اوضاع براي من به سامان مي شود. خيلي از اطرافيان را هم مي بينم كه براي سلامتي خودشان هم كه شده، در وضعيت جديد جايگاه جديدي را براي خود تعريف كرده اند و سعي در به وجود آوردن اطمينان و آرامش حداقلي در زندگي شان مي كنند. بگذريم از كساني كه مصداق بارز موج درياي خروشانند و گويي زندگي شان فقط در تلاطم و هيجان تعريف شده. نه خودشان آرامش دارند و نه  وقتي در جوارشان قرار مي گيري آرام پيدا مي كني...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند ماه پيش بود... دوستي از آن آدم هاي آرام روزگار سفارش مي كرد كه سعي كنيم آن حالت شاد و اميدوار قبل از انتخاباتي را دوباره در خودمان زنده كنيم. مي گفت تا دير نشده بايد احساسات منفي و بدبيني به حال و آينده را كه اپيدمي شده بود در اصحاب علوم انساني به دور بريزيم و خودمان و زندگي مان را بسازيم و ... يقين كنيم كه روزهاي بهتري در راه است. دوست آرام، دو سفارش به من كرد يكي قران بخوانم و ديگر اينكه سفري دست و پا كنم و مدتي رافاصله بگيرم از همه سياست بازي ها و فقط براي بهبود وضعيت و جايگاه زندگي فردي ام برنامه ريزي كنم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بر اثر همين سفارش رابطه ام با كتاب خدا حتي بهتر از سال ۸۸ شد. با اين كتاب تعقل. همان كه مي گويد گمان مبريد بينا و نابينا يكي باشند و مي فرمايد پليدي و زشتي را براي كساني قرار مي دهد كه تعقل نمي كنند. آن آرامشي كه مي خواستم را همين نزديكي اندك با قرآن فراهم كرد و البته تشنه تر و حريص تر شدم به اين اطمينان قلبي كه تازه ذره اي از آن را چشيده ام. اين مدت دستم آمده كه تعقل و آرامش آنچنان به هم نزديك و هم خويشند كه به دو روي يك سكه مي مانند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برنامه سفر هم به موقع جور شد تا فرصتي باشد كه پايم را روي زمين محكم كنم. فرقي ندارد كجا باشد يا چگونه سپري شود. هر جا كه باشي آنقدررر نشانه هست كه هم فكر كني هم شاد شوي و لذت ببري و هم وقت كافي داشته باشي براي برنامه ريزي...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Aug 2010 12:31:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>taghsim</dc:creator>
<guid>http://taghsim.blogfa.com/post-204.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باران</title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/post-203.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره آسمان، دلش تپيد و باران، تنور چله ي تابستان را خنك كرد. دم را غنيمت است، اين شب خوشبوي تابستاني را بايد دريافت تا فردا صبح كه خورشيد با عزم جرم، بر سرمان نازل شد و پيكان هاي طلايي و سوزانش را حواله ي شهرمان كرد... حسرت اين لحظات خنك را نخوريم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مي خواهم لحظات امشب را ببلعم آنقدر كه به نظرم عزيز و گرانقدر مي آيد. امشب از آن شب هاي شعباني است كه نمي دانم چه در دل دارد اما آنقدر زمين و آسمان را بهم نزديك كرده كه حتي من را از خواب به هوش آورده. فكر مي كنم... نوزده روز از شعبان رفته و من ... واقعيتش اين است كه اولين شبي ست كه درك مي كنمش... آن هم نه! حس مي كنمش. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد حسرت مي خورم به حال آنهايي كه نوزده شب شعبان گذشته را حس كه نه! درك كرده اند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شايد هم ... هر كس را وقتي است تا بار يابد؟ گمان نمي كنم... بارگاه خداوند نوبت ندارد گشوده است به روي همه. بار نمي خواهد، نوبت نمي خواهد. كمي خشوع و خضوع مي خواهد تا در ميانه بارگاهش بر تخت بنشيني... دريغ كه همين اندك، كيمياي روزهاي ماست. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دم را بايد غنيمت دانست. حال را، اكنون را بايد لمس كرد كه به طرفه العيني مثل يك پروانه ي  نرم و نازك از زير انگشتان مي لغزد و مي پرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بيش و كم يك دهه مانده تا رمضان... بيش و كم تنها يك دهه مانده از شعبان پر شور و شعف. خوشا به حال مقربين درگاهش كه اكنون را درك مي كنند.اكنون را...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Jul 2010 21:40:16 GMT</pubDate>
<dc:creator>taghsim</dc:creator>
<guid>http://taghsim.blogfa.com/post-203.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قالب قدیمی</title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/post-202.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قالب سنتی پرگار را خیلی دوست داشتم اما عاقبت اشکالات بیش از حدش مجبورم کرد که باز گردم به همان صورت خیلی قبل تر  . پیوندها باز هم به هم خورده و نام بعضی دوستان حذف شده . در اسرع وقت اصلاحش می کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; :)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Jul 2010 18:36:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>taghsim</dc:creator>
<guid>http://taghsim.blogfa.com/post-202.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تغيير</title>
<link>http://taghsim.blogfa.com/post-200.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز بعد از حدودا یک هفته، ده روز رفتم دانشكده. براي دفاع محبوبه و هم يادم افتاده بود كه اين همه مدت گياه هاي سبز و زيبايي كه در مركز مطالعات جوانان گذاشتم، كسي را نداشتند تا آبشان بدهد. با ناراحتي درب مركز را باز كردم و مي ترسيدم كه با صحنه ي زرد و خشك شدگي گياهان سبز و جوانم روبه رو شده باشم. اما نه ، خدا را شكر كه فقط آبشان تمام شده بود و يك برگ از شاخه هايشان زرد. مابقي اين همه مدت گرما و بي آبي و تنهايي را تاب آورده بودند. آبشان دادم و آماده شان كردم تا بعد از جلسه ي دفاع با خودم ببرمشان خانه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كم كم بايد مابقي وسائلم را هم از مركز جمع و جور كنم و بعد... يك خداحافظي اساسي با اتاقي به نام مركز مطالعات فرهنگي اجتماعي جوانان كه حدودا سه سالي در آنجا به اصطلاح كارشناس ! بودم... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سه سال پيش بود كه به خواست مدير گروه، همانجا مشغول شدم به كار در كنار تحصيل. آن موقع دكتر ذكايي رئيس مركز بود ، بعدش دكتر طالبي آمد و بعد، پارسال مهرماه استاد راهنمايم هم تصميم به استعفا گرفت. اوضاع به هم ريخت و دانشكده بدون اينكه اصلا نظري از من جويا شود، قراردادم را تمام وقت كرد و فرستادم بخش آموزش تحصيلات تكميلي. مهرماه پارسال را آنجا بودم. قريب به نود درصد ثبت نام ورودي هاي روزانه و شبانه ي ارشد را انجام دادم . بدون هيچ عيب و نقصي پرونده شان تشكيل شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حجم كار سنگين تر از توانم بود. دانشكده تلاشش را مي كرد كه علاوه بر كار در آموزش در قسمت هاي ديگر هم كارهاي روي زمين مانده را به عهده ام بيندازد. شب ها تا نه شب بيشتر نمي توانستم بيدار بمانم. از شرايط خاص كار در محيط آموزش هم چيزي نمي خواهم بگويم كه به قدر كافي در ذهنم حك شده... روزي كه به دعوت مدير گروه، مشغول به كار در يك مركز به اصطلاح مطالعاتي شدم، كارمندي... آن چيزي نبود كه مي خواستم ، اما دانشكده هم پژوهشگر نمي خواست، گويي كه به دست پخت خودش اعتماد نداشت و دانشجويي كه شش، هفت سال در كلاس هاي كارشناسي و ارشدش درس خوانده و مهارت! كسب كرده بود را چيزي بيش از يك كارمندي آموزشي آن هم رده پايين نمي ديد و كارهايي را از او مي خواست كه نيازي به تخصص دانشگاهي نداشت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اين وضعيت با موضوع سنگين پايان نامه ام ، و روشي كه براي انجام كار انتخاب كرده بودم همخواني نداشت.  لاجرم مجبور به استعفا شدم. مقام محترم كه من را از مركز مطالعات به آموزش فرستاده بود چندين بار مخالفت كرد و هشدار داد. معاون اموزشي گفت فك ر نكن اگر  ارشدت را بگيري برايت كار پيدا مي شود. گفت سه ميليون بيكار با تحصيلات عاليه داريم و تو هم مي روي جز آن ها. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن موقع من فقط به تعهدم به پايان نامه ام فكر مي كردم و اينكه به هيچ وجه حاضر نبودم قرباني اش كنم. به كتاب هاي نخوانده ام فكر مي كردم. به چيزهايي كه مي خواستم بنويسم و روي پنجره ي فكرم منتظر نشسته بودند. پس كوتاه نيامدم و مقاومت كردم...  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عاقبت با استعفا موافقت شد. يك هفته بعد زمانيكه رفتم تا اندك وسائلم را از دانشكده به خانه بياورم رئيس جديد مركز به همراه استاد راهنمايم ، طي جلسه اي خواستند كه باز هم به عنوان كارشناس مركز مشغول به فعاليت شوم. مثل قبل. پاره وقت و فقط در مركز مطالعات. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس از كمي تعلل، دعوت را قبول كردم و بازگشتم به كار. گفتند  تسويه حساب نكن تا قرارداد جديدت را ببنديم و موضوع استعفا  كان لم يكن شود. ماندم. يك ماه... دو ماه... سه ماه... . از كارگزيني پي گيري مي كردم و ان ها جواب سربالا مي دادند از اين طرف رئيس محترم مركز مي گفت آن ها نمي دانند من در حال پي گيري هستم. چهار ماه... پنج ماه... دفاع كردم ...  . دم دم هاي عيد بود كه نامه آمد كه موافقت نشده با كار من . رئيس مركز و معاون دانشكده گفتند دوباره نامه مي نويسيم . نامه نوشتند كه فلاني به دليل توانايي ها و... مورد احتياج است. باز هم ماندم ... بعد از عيد شد شش ماه... هفت ماه... هشت ماه ... تا كنون . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اين همه مدت به خصوص بعد از عيد زمانيكه بايد به طور پاره وقت سر كار مي بودم را رعايت كردم حتي دانشكده باز هم دريغ نكرد و مسئوليت ورود اطلاعات قطب هاي علمي را روي دوشم گذاشت. چندين روز تا شش، هفت بعد از ظهر دانشكده مي ماندم و مابقي را تا پاسي از نيمه شب در خانه انجام مي دادم . و تمام اين مدت رئيس و  اولياي دانشكده مرا مي ديدند كه نزديك به هفت ماه بود هيچ وجهي دريافت نكرده بودم و به روي خوشان نمي آوردند و همچنان با پر توقعي و به گونه معترضانه به سرعت ورود اطلاعات يا نواقص احتمالي ايراد مي گرفتند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چندين بار نامه نگاري و تقاضاي من از مسئولين امر براي دانشكده به جايي نرسيد و هر آن كه مرا مي ديدند فقط مي گفتند كار شما در حال درست شدن است!!! تا همين چند روز پيش كه تماس گرفتم كارگزيني دانشگاه، خانم مسئول گفتند پس از اينكه حاج آقا قرارداد شما را رد كردند - از فروردين - هيچ اقدامي از طرف دانشكده و مركز انجام نشده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمي دانم... چرا ما آدم ها اينطوريم؟! چرا اينقدر نسبت به حقوق حقه ديگري بي تفاوتيم. مطمئنم اگر از دانشكده گزارش مي رسيد كه فلاني موهايش بيرون است يا مانتويش فلان است، اصلا لازم نبود پي گيري كنم يا حرفي بزنم يا اثبات بيگناهي! كنم، كمتر از بيست و چهارساعت حكم توبيخ و اخراج از راه مي رسيد . اما حالا...؟!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته پشيمان نيستم . من استفاده خودم را كردم و هر آنچه كه مي شد از اين اتاق مطالعاتي آموخت، آموختم. علي الخصوص كه چند ماه آخر افتخار همكاري با استاد بزرگواري برايم فراهم شد كه ايمان، علم، تلاشگري و افتادگي اش الگو بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما دلم مي سوزد. نه به خاطر وجه عقب افتاده ام كه تمام آن وجه هشت ماهه را اگر جمع كني، نصف شهريه دوره شبانه ي ارشدم هم نمي شود و خدا را هزار هزار بار شكر كه هرگز تا به حال محتاج چنين وجوهي نبودم و نيستم و خداوند بركتش را به حد بسيار به ما نازل كرده. دلم ... تنها... از اين ناحقي ها مي سوزد. از اين بي تفاوتي هاي آدم هاي ديندار &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واي واي واي امان از اين واعظان! امان از اين دينداران خدايا .... امان ... امان . پروردگارا در امان بدار ما را از شر اينان كه چه شر عظيمي است!!! در امان بدار ايمان ما را به خودت كه اين چيزها را مي بينيم از مدعيان پرستشت، سست نشويم. خدايا... ما را در پناه خودت در امان بدار....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانواده مي گويد دنبال نكن، رها كن. درست را بخوان، زبانت را بخوان. مامان مي گويد حتي حرفش را هم نزن و پي گيري نكن . مي گويد: افوض امري الي الله ان الله بصير بالعباد، تو هم واگذار كن خودت را حقت را كارت را آينده ات را همه چيزت را به خداوند. به داناي كل، به حكيم فرزانه ي جهان آفرين كه بر تو هم تمام و كمال آگاه است. استادان دلسوزم هم - يكي دو نفري هستند - هميشه گفتند و باز هم مي گويند، درس را بخوان، نخوانده هايت، ننوشته هايت. حالا كه نياز نداري، دنيا را تجربه كن. حيف است اگر به اين همه حديث و نصيحت راهگشا و دوستانه بي توجهي كنم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته آينده اندك وسائلم را - يك جانماز، يك فلاكس، يك ليوان و يك بشقاب كوچك چيني - از مركز بر مي دارم و با آن اتاق مطالعاتي! خداحافظي مي كنم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اين روزها بيشتر از هر زمان ديگري به آينده ام خوشبينم. حتي ذره اي شك ندارم كه خداوند در كنارم هست. مي دانم برايم روشني مي خواهد و حتما هدايتم مي كند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوشا روزهاي سبز و زيباي پيش رو :)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Jul 2010 21:59:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>taghsim</dc:creator>
<guid>http://taghsim.blogfa.com/post-200.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

