چه انفعال دردناکی را مبتلا شده ایم . حال و روزمان شده مثل دماغه دماوند که فقط غم می خورد و بروندادش دود و خاکستر بی حاصل است .
چه ضخم انفعالی بر سینه مان نقش بسته ... نقش سکوت . !
انفعال گلومان را خشکانده .... حتی بغضمان هم نمی ترکد . !
چشم ها بهت زده و منفعل ... حتی به دور دست هم نمی نگرند .!.
فکر میکنید اگر این دماوند مملو از عقده های سرکوب شده و آتش های فرو خورده روزی سربرآورد و فوران کند ... چند شهر و دیار را نابود خواهد کرد؟
گر چه ... من و تو عزیز من ... اول و آخرش ، نسبت به واقعیت غمی هم که می خوریم غافلیم . چه بسا این غمنامه ها بازیچه ای بیش نباشد . ! ! !
" چه فریبی اما ،
چه فریبی !
که آنکه از پس پرده نیمرنگ ظلمت به تماشا نشسته
از تمامی فاجعه
آگاه است
و غمنامهء مرا
پیشاپیش
حرف به حرف
باز می شناسد . " *
* ا. شاملو