از قلب تب دار زمین ، خاورمیانه ثروتمندمان ، بوی خون و نفت گران به مشام می رسد . زخم های پنجاه ساله ای که دارد ، هرزگاهی سرباز می کنند و خرابی به بار می آورند . خاورمیانه از درد به خود می پیچد که این مکافات ثروت باد آورده و تقدس ناخواسته خاک سزمین هایش است .
از فرزندان خاورمیانه زیاد نام می برند و این روزها بیش از همه نام فلسطین اشغالی ، لبنان ، سوریه و ایران و عراق به دنیا مخابره می شود . و صد البته فرزند پنجاه ساله ای که از همه جوان تر است . ناخواسته خاورمیانه و خواسته دنیا . اسراییل یک واقعیت پنجاه ساله ست . حاصل آمیزش استعمار و جهالت . فرزندی از پیوند عروس بی فکری بزرگان خاورمیانه ای و داماد امپریالیسم غربی متفکر و در عین حال بی تاب برای خلاصی از داغ ننگ کشتار و آزار روانی اقلیت های مذهبی و نژادی .
اقلیت ها ، بعد از پشت سر گذاشتن جنگ و تحمل تبعیض و تحقیر بسیار ، در مواجهه با سرود برابری و انسانیت دول پیروز میدان جنگ جهانی در انتظار زندگی بهتر بودند .
جوانک یهودی ، آرزو داشت پیراهن نشاندارش را از تن به در کند و در خانه ای آرام در کنار خانواده ای گرم بنشیند و به بو های خوشی که از آشپزخانه به مشام می رسد دل بسپرد . در خیالش کوچه ای می خواست که با افتخار در آن راه برود و اگر خواست فریاد بزند : من یهودی ام . من پیرو موسی هستم و همسایه ها ، سر از پنجره بیرون بیاورند و برایش هورا بکشند و دستمال سفید تکان بدهند . چه توقعات ساده ای ! ... و همه این چند قلم خواسته محدود ، چیزهایی بوده که در اروپای مرفه امکان نداشته که به خانواده ای یهودی داده شود !!!
پس ، سرزمینی باید ، برای رانده شدگان جستجو کرد .
کجا بهتر از سواحل خاورمیانه مقدس ! آنجا که مردمی دارد به سادگی بی خبری از دنیا .جوانک هایی با عرقچین های سپید ، آرام گرفته در سایه در ختان پربار سیب و زیتون که به عطر گیسوان دختران سبد به دست دلداده اند . . آنجا که زمین فراوانست و راحت خرید و فروش می شود . همانجا ! از همه جا مناسبتر ست .
جوانک های یهودی را با وعده های گوشنواز درباره زندگی افسانه ای در سرزمین موعود ، عازم سفر کردند . در آخر گفتند به ایشان که بجنگید و غصب کنید و برانید برای آرزوهایتان . برای همان آرامشی که طلب کردید!!
و... جنگ درگرفت و آرزوهای زیبا و عطر های مدهوش کننده ، از سرزمین مقدس رخت بست تا امروز....که همه چیزشعله می کشد و خاکستر می شود و خبری از وعده های داده شده نیست .
به آرزوی جوان های یهودی و فلسطینی فکر می کنم . به کودکان همان جوان های پنجاه ساله که امروز از ترس به خود می لرزند و نمی دانند به چه جرمی باید این همه مصیبت تحمل کنند ! . به اینکه چرا همیشه خوراک جذاب خبرگزاری هایند و از فلاکتشان نمایشگاه عکس برپا می شود . این نبود آنچه که طلب می کردند .
امروز ، تنها افسانه ایست که کودک یهودی بداند اینجا سرزمین موعود او ، و تنها جایست در کره خاکی که خوشبختی برایش وجود دارد . و کودک فلسطینی بداند که روزگاری اینجا ، فلسطینی بوده متعلق به پدرانش ، سرسبز و زیبا و آرام . جایی که باید وطن بنامدش ، حتی اگر در شناسنامه اش نباشد .
برای چند لحظه ... به دور از همه کینه ها ... به آرزوها فکر کنیم . که چطور در آتش جنگ و خصم می سوزند . به عقده هایی که انباشته می شوند . آنقدر که شاید همه دنیا را در خود بسوزانند .
تعجبم ! چرا صدای صلح اینقدر دورست؟ در حالیکه همه ، حتی آنانکه در هر دو جبهه نبرد ، اسلحه به دست دارند صلح پایدار و آرامش خیال می خواهند . می دانم ، اینطور نیست که نوجوان استشهادی فقط به بهشت فکر کند . حتی او هم ، گهگاهی آرزوهایی رنگارنگ و متناسب با سن و سالش برای زندگی در سر می پروراند ... و آینده می اندیشد ! 
"یه کبوتر سپیدم
به نوکم یه برگ زیتون
خسته از پرواز ممتد
روی اقیانوسی از خون...."*
* یغما گلرویی
.