تبليغاتX
پرگار
پرگار
آنکه پر نقش زد این دایره مینایی ، کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد ...
شنبه بیست و چهارم تیر 1385
آرزوهای نیم سوخته

از قلب تب دار زمین ، خاورمیانه ثروتمندمان  ، بوی خون و نفت گران به مشام می رسد . زخم های پنجاه ساله ای  که دارد ، هرزگاهی سرباز می کنند و خرابی  به بار می آورند .  خاورمیانه از درد به خود می پیچد که این مکافات ثروت باد آورده و تقدس ناخواسته خاک سزمین هایش است .

از فرزندان خاورمیانه زیاد نام می برند و این روزها  بیش از همه نام فلسطین اشغالی ، لبنان ، سوریه و ایران و عراق  به دنیا مخابره می شود . و صد البته فرزند پنجاه ساله ای که از همه جوان تر است .  ناخواسته خاورمیانه و خواسته دنیا . اسراییل یک واقعیت پنجاه ساله ست . حاصل آمیزش استعمار و جهالت . فرزندی از  پیوند عروس بی فکری بزرگان خاورمیانه ای و داماد امپریالیسم غربی متفکر و در عین حال بی تاب برای خلاصی از داغ ننگ کشتار و آزار روانی  اقلیت های مذهبی و نژادی .

اقلیت ها ، بعد از پشت سر گذاشتن  جنگ و تحمل تبعیض و تحقیر بسیار ، در مواجهه با سرود برابری و انسانیت دول پیروز میدان جنگ جهانی در انتظار زندگی بهتر بودند .

جوانک یهودی ، آرزو داشت پیراهن نشاندارش را از تن به در کند و در خانه ای آرام در کنار خانواده ای گرم بنشیند و به بو های خوشی که از آشپزخانه به مشام می رسد دل بسپرد . در خیالش کوچه ای می خواست که با افتخار در آن راه برود و اگر خواست فریاد بزند : من یهودی ام . من پیرو موسی هستم و همسایه ها ، سر از پنجره بیرون بیاورند و برایش هورا بکشند و دستمال سفید تکان بدهند . چه توقعات ساده ای ! ... و همه این چند قلم خواسته محدود ، چیزهایی بوده که در اروپای مرفه امکان نداشته که به خانواده ای یهودی داده شود !!!

پس ، سرزمینی باید ، برای رانده شدگان جستجو کرد . 

کجا بهتر از سواحل  خاورمیانه مقدس ! آنجا که مردمی دارد  به سادگی بی خبری از دنیا .جوانک هایی  با عرقچین های سپید ، آرام گرفته در سایه در ختان پربار  سیب و زیتون که به عطر گیسوان دختران سبد به دست دلداده اند . . آنجا که زمین فراوانست و راحت خرید و فروش می شود . همانجا ! از همه جا مناسبتر ست .

جوانک های یهودی را با وعده های گوشنواز درباره  زندگی افسانه ای در سرزمین موعود ، عازم سفر کردند . در آخر گفتند به ایشان که بجنگید و غصب کنید و برانید برای آرزوهایتان . برای همان آرامشی که طلب کردید!!

و... جنگ درگرفت و آرزوهای زیبا و عطر های مدهوش کننده ، از سرزمین مقدس رخت بست تا امروز....که همه چیزشعله می کشد و  خاکستر می شود و خبری از وعده های داده شده نیست . 

به آرزوی جوان های یهودی و فلسطینی فکر می کنم . به کودکان همان جوان های پنجاه ساله که امروز از ترس به خود می لرزند و نمی دانند به چه جرمی باید این همه مصیبت تحمل کنند ! . به اینکه چرا همیشه خوراک جذاب خبرگزاری هایند و از فلاکتشان نمایشگاه عکس برپا می شود . این نبود  آنچه که طلب می کردند .

امروز ، تنها افسانه ایست که کودک یهودی بداند اینجا سرزمین موعود او ، و تنها جایست در کره خاکی  که خوشبختی برایش وجود دارد . و کودک فلسطینی بداند که روزگاری اینجا ، فلسطینی بوده متعلق به پدرانش ، سرسبز و زیبا و آرام . جایی که باید وطن بنامدش ، حتی اگر در شناسنامه اش نباشد .

برای چند لحظه ... به دور از همه کینه ها ...  به آرزوها فکر کنیم . که چطور در آتش جنگ و خصم می سوزند . به عقده هایی که انباشته می شوند . آنقدر که شاید همه دنیا را در خود بسوزانند .

تعجبم ! چرا صدای صلح اینقدر دورست؟ در حالیکه همه ، حتی آنانکه در هر دو جبهه نبرد ،  اسلحه به دست دارند صلح پایدار و آرامش خیال می خواهند . می دانم ، اینطور نیست که نوجوان  استشهادی فقط به بهشت فکر کند . حتی او هم ، گهگاهی آرزوهایی رنگارنگ و متناسب با سن و سالش  برای زندگی در سر می پروراند ... و آینده می اندیشد ! 

"یه کبوتر سپیدم  

 به نوکم یه برگ زیتون

خسته از پرواز ممتد

روی اقیانوسی از خون...."*

* یغما گلرویی

 

 

 

 

.

 

+ نوشته شده در 0:50 توسط هدی.