تبليغاتX
پرگار
پرگار
آنکه پر نقش زد این دایره مینایی ، کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد ...
سه شنبه سیزدهم تیر 1385
برای دو عزیز

 

ماندانای نازنینم ، کتاب هات رو مرتب می کردم . ازم خواستی کتاب " متدولوژی تدبر در قرآن " مرحوم مهندس بازرگان رو برات پیدا کنم و به دستت برسونم . تا فرصت هست دارم میخونمش . اینبار درست و کامل . مشغول تحقیق هستی ، دلمشغولی  همیشگی و مورد علاقت ، خواندن و خواندن و یاد گرفتن . و البته آموختن . هر لحظه ، بین این کتابها حاضر هستی . فارماکولوژی، جنین شناسی ، پوست و مامایی ویلیامز و ... با چه شوقی می خواندی ! همیشه الگو بودی . سرمشقی دوست داشتنی . روزهای نوجوانی که آزاد گذاشته بودندم تا راه و عقیده برای خودم انتخاب کنم ، پس از کش و قوس فراوان ، این تو بودی ، بهترین و مناسبترین الگوی عملی که انتخاب کردم . گر چه مثل همیشه شاگردی متوسطم ، در بعضی درسها هم ضعیف ! .

کیلومتر ها فاصله نمی تواند خواهری مان را کمرنگ کند . حتی گاهی فاصله مزید بر علت شده و بر علاقه و احترام می افزاید .

             می بینمت  .... حتما

......................................................................

فیروزه جان ، دوست خوبم ، دیشب  وقتی کتابها و دفتر های قدیمی رو مرتب می کردم ، چشمم خورد به یک صدبرگی با جلد چرمی سبزرنگ از اول " جمعیت شناسی بود و از وسط " انسان از دیدگاه اسلام " . گمانم سال دوم بودیم . اما در واقع فقط انتهای دفتر جالب و جذاب بود . نشانه هایی از شیطنت هامون . یه سری کاریکاتور از اساتید گرام و از خودمون . جداول نقطه بازی و خطوط به هم تنیده  ایکس او ،  معما و بازی هایی از این دست .

ظاهرا اوونقدر شیفته جمعیت شناسی بودیم و مطالب انسان از دیدگاه اسلام جدید و شنیدنی بود که از فرط سرخوشی ، بازی های کودکی  رو تکرار می کردیم . چه اهمیتی داره که کلاس چطور بود ... ! چیزی تغییر نمی کنه .  وقتی که ما هم عوض نشدیم . ما هم خوب استفاده نکردیم . خوب یادم هست کلاس دومی رو . تیم بازی مون تا چهارنفر هم میشد . هر کس خط خودش رو با یه رنگی از بقیه جدا می کرد . خودکارهای آبی ، قرمز ، سبز و مشکی . اشتباه نشه ! بچه های خوبی بودیم قصه های استاد نازنین و انسان شناسمون رو هم می شنیدیم ... گرم بازی ، درست وقتی دفتر می چرخید تا به نفر بعد برسه ، سووالی یا حرفی یا " پارازیتی "!! به ذهنم می رسید که دوست داشتم با استاد مطرح کنم . دست بالا میرفت و استاد نازنین هم متوجه میشد  . هم بازیها چه گله مند می شدند از این بی مقدمگی . اعتراض میشد : بازی میکنی یا به استاد گوش میدی . مشخص بود : هر دو .

مهربان بودی همیشه در کنار دوستی اینچنین بی مقدمه . همین شخصیتت رو  دوست دارم : آرام ... با حوصله .

ممنون رفاقتت :)

...................................................................

پارازیت : این یک تمرینه !

بله خوب ، عشق همینهاست . و البته بیشتر و پر تعداد تراز این . گفتم ، چون بهتر دیدم در بیان خوبی های اطرافیانم خست نکنم و لحظات خوشی که در کنار هم داشتیم را یادآوری کنم . اینکه همیشه شخصیتی  منتقد و ریز بین باشیم نه به نفع خودما و نه به جمع ماست. و نه  کلاس و تشخصی با خودداره !  . بسیاری از مشکلات ما از ندیدن یا نادیده گرفتن خوبی های دیگران ناشی شده . خود را نا امید کردیم و نعمت تشویق را از دیگران دریغ . لغات نادرستی ما رو به اشتباه کردن واداشته . مثل ترس از چاپلوسی " پاچه خوار " بودن :)) . فکر کنم تنها وقتی میشه کسی رو چاپلوس خطاب کرد که طرف مورد نظرش بتونه کاری براش انجام بده . یا ازش کاری یا مادیاتی طلب کنه . اما وقتی هیچ امتیاز مادی وجود نداره و فقط امتیاز معنوی همدلی مطرحه ، حق داریم باز هم به حالت بی اصالت و بی ریشه ای دیگران رو متهم به چاپلوسی کنیم . خودم بارها شده این اشتباه رو کردم . فکر می کنم  تمرین محبت به دیگران بدوون اینکه نیازی مطرح باشه مفید باشه و روح هملی و تفکر جمعی رو در ما تقویت کنه

+ نوشته شده در 17:47 توسط هدی.