محمود اعتمادزاده "به آذین" ، پدر ترجمه ایران ، در سن ۹۱ سالگی در گذشت .
" به آذین " نام شورانگیز و اطمینان بخش مردیست که بسیاری آثار برجسته ادبیات جهان را به زبان مادری مان ترجمه کردست . کثیری از ما نامش را بر کتابها دیده ایم و به همان میزان آثارش را خوانده و از نثر زیبایش بهرمند شده ایم .
" م.ا.به آذین " برایم یادآور جذاب ترین رمان دوران نوجوانی ام است . رمان " ژان کریستف " اثر رومن رولان . خوب یادم هست که با چه ولعی می خواندمش ( حسی که امروز کمتر پیش می آید ! ) انگار ترجمه ای در کار نبود و مستقیما خود نوشتار نویسنده را می خواندی شاید هم شیواتراز آن . یادم هست فصل " آنتوانت " ، ورق می زدم و اشک می ریختم . مثل اینکه کنار "اولیویه "و "آنتوانت" بودم . بسیاری دیگر که پیش از من و بهتر خوانده بودندش هم همین را می گویند ، که این همدلی با متن داستان ، ناشی از هنر نویسنده و از آن مهمتر مهارت مترجم رمان است . چه ، می دانیم که اگر ترجمه درست صورت نگیرد ( به مثابه نمونه های بسیار موجود ! ) اثر نویسنده را به کل ضایع می گرداند .
و "زنبق درّه" .... زنبق درّهء بالزاک . با آن جمله نخستین کتاب که مترجم می نویسد : " زنبق درّه ، داستان عشق سوزانی است که می خواهد پاک بماند و همین خود ، فاجعه دلخراش این عشق است که قلم بالزاک با قدرت غول آسایی آن را پرورانده است . " و چنین توصیف رسایی در ابتدای گفتار مترجم کافیست تا شما را آنچنان مجذوب داستان کند که تا پایان کتاب همراه او و خواننده اش باشید .
بله ... "به آذین" را همه می شناسیمش . همه مدیونش هستیم . همه آنها که باباگوریو خواندند و آنها که با اتللو و هملت طعم عشق و خیانت و دیوانگی کشیدند و بسیاری که با ژان کریستف زندگی کردند ... همه ... همه می شناسیمش !!
به آذین نیز همچون دیگر نخبگان پیشینش ، روزگاری را ناجوانمردانه در کنج عزلت و تنهایی به دست فراموشی سپرده شد . در روزگاری که کتابهایش همواره تجدید چاپ می شدند و نامش دلربای خوانندگان کتاب بود هیچ سخنی از "او " به عنوان یک شخص حقیقی به میان نیامد .
پایانی برای"به آذین" متصور نیست ، چراکه تا کتابخوان هست ، آثار ارزشمندش ورق خواهد خورد و نامش بارها و بارها تجدید چاپ خواهد شد .
حالا ، در این نیمه شب سکوت ، که ساعاتی پیش از این " او " رفته است . برایش و به یادش آخرین کلام " ژان کریستف " را که خود ترجمه کردست می نویسم . روحش قرین رحمت باد ...
وداع با ژان کریستف
من سرگذشت مصیبت بار نسلی را نوشته ام که رو به زوال می رود . هیچ نخواسته ام از معایب و فضایلش ، از اندوه سنگین و از غرور سردرگمش ، از تلاش های پهلوانی و از درماندگی هایش زیر بار خردکنندهء یک وظیفه فوق انسانی چیزی پنهان کنم : این همه مجموعه ایست از جهان و اخلاق و زیبایی شناسی و ایمان و انسانیت نوی که دوباره باید ساخت . ـ اینک آن چیزی که ما بودیم .
مردان امروز، جوانان ، اکنون نوبت شماست ! از پیکر های ما پله ای برای خود بسازید و پیش بروید . بزرگ تر و خوشبخت تر از ما باشید .
خود من به روح گذشته ام بدروود می گویم ؛ و آن را همچون پوسته ای خالی پشت سر می افکنم . زندگی یک سلسله مرگ ها و رستاخیز هاست . بمیریم ، کریستف، تا از نو زاده شویم !
ر.ر.
اکتبر ۱۹۱۲