فرصت دست داد تا امروز با چند نفری از دوستان همکلاسی برای دیدار دوست داغدیده مون به منزلش برویم و عرض تسلیت کنیم به خاطر درگذشت ( شهادت) همسرش ...
هشتم فروردین بود که فاطمه تماس گرفت و خبر داد که دوست عزیزمون همسرش رو از دست داده . باورش سخت بود . گر چه یکسالی بود که بیماری خونی که ناشی از مسمومیت مواد شمیایی در جنگ بود خودش رو نشون داده بود (مسمومیتی که تا قبل از این به خواست خود او خانواده هم اطلاعی از آن نداشتند) اما چشمان پر امید و عاشق دوست نازنینمون این تصور رو می داد که نه... چیزی نیست . یا به این زودی ها اتفاقی نمی افته .مهر ماه پارسال ، مسمومیت فروخورده خودش رو پس از چندین سال آشکار کرد و ظرف چند ماه آنچنان وجود رو در بر گفت که به سال نرسیده " او " را از بعد مادی اش آزاد کرد .
دوست بسیار جوان ما امروز با پیراهنی مشکی و سیمایی بدون هیچ پیرایش ساده ای ، لاغر اندام و محزون از تنهایی می گفت که با از دست دادن نه فقط همسر ، بلکه صمیمی ترین دوست و همراهش نصیب و قسمت این روزگارانش شده .
ا
. همه چیز را چشم ها سریع و پر واضح بیان می کنند . چشم ها خوشحالند . ناراحتند ، عاشقند ، متنفرند ...غم دارند ... و همه اینها را چشم در چشم که بدوزی با چشمانت می فهمی و با چشمانت همدرد و همراز می شوی .
چقدر امروز به چشمهایم نصیحت کردم اشک نریزند . در واقع برای تسلی بخشی رفته بودیم و درست نیست که این طور مواقع خوددار نباشیم و اشک جاری کنیم . اشک برای تسلی شخصی خوبست اما برای دیگری و در حضورش مثل ذغال گر گرفته ایست که آتش زیر خاکستر را شعله ور می کند .
سه فرزند یادگار شوهریست که به واسطه رفاقت با همسر در ذهن او برای همیشه عاشقانه جاودانه شده است . دو کودک آخری را از از قبل از تولد در خاطر داریم . سال اول دانشجویی بود که مهدیس به دنیا آمد و سال آخر هم مهراز که حالا یکساله است . امروز می گفتیم چه خوب که هر سه دخترند و یاوران مادر . مادر لبخند میزد و به هر سه اشاره می کرد که دلخوشی اش برای زندگی اند .
به قول جناب ابن سینا ، عشق ، اصلی ترین دلیل برای نفس کشیدن و زندگی کردن است .حکیم می گوید که هر کس که نفس می کشد پس به حتم عشقی در این جهان و علاقه ای به زندگی دارد .
این عشق مادری ، لطف خدایی است به دوست جوانمان . عشق و انگیزه ای برای ادامه دادن...