تبليغاتX
پرگار
پرگار
آنکه پر نقش زد این دایره مینایی ، کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد ...
سه شنبه بیست و دوم آذر 1384
نامه های خواهرم
برای خواهرم

خواهر عزیزم ماندانا، دقیقا یکسال از دوریمان می گذرد  و  مانده ام  که  چطور این یکساله فراق را گذرانده ام .

جشن مولود رضوی امسال ، که سی و دومین سالگرد ازدواج پدرو مادرمان است را در حالی تدارک دارم که اکنون از خانواده پنج نفری مان در خانه ، من هستم و پدر عزیزمان که در آستانه بازنشستگی ست و مادر عطوف و مهربان که چون همیشه عشق بی پایانش تکیه گاهی مطمین برای لحظات تلخ و شیرینمان است . و البته فردا میزبان خواهر ارشدمان و یکی یکدانه نوهءخانواده نیز هستیم و تو که جایت سبز سبز است و منتظر تماست می مانیم .

خواهرم نامه ات را پستچی الکترنیک سریعا و ظرف چند دقیقه به دستم رساند . گویی که این جریان حس داردو می داند که که تا چه اندازه چشمانم مشتاق ذره ذرهء کلمات رنگارنگ و دلنشین توست .

نامه هایت را از این پس در این صفحه کوچک که دلنوشته ای همگانی است می گذارم تا مرهمی باشد بر زخم تنهایی و تجربه ای آموختنی از سفری دور که پزشکی جوان ( و به ظن بسیاری توانا ) در جستجوی علم و با ایمانی راسخ در کنار زندگی خانوادگی  آغاز کرده است .

آرزویم سلامتی و شادی برای شما و همسر بزرگوارت است .

                                                                                   کوچک خواهرت

                                                                                        هدی

آغازین نامه

 خواهر عزیزم سلام

چقدر دلم برایت تنگ شده . دقیقا ۱۳ روز دیگر یکسال از آخرین دیدارمان می گذرد . حتما پارسال این موقع را به یاد داری . تازه امتحان IELTS ا پاس کرده بودم و آماده می شدم که به شوهرم در انگلستان بپیوندم .

بگذار دقیقا از اولین دقایق شروع کنم . و قتی در صف هواپیمایی ایستاده بودم و منتظر پرواز . چند خانم بودند که برای دیدار با فرزندانشان راهی اروپا بودند و دو خانم دیگر که مثل من می خواستند به همسرانشان بپیوندند . هر کس برای خود قصه ای داشت .

سفر تهران-لندن ۶ ساعت به طول انجامید . بر فراز آسمان لندن اولین چیزی که خود را نشان می دهد رودخانه تایمز است که مانند مارپیچی از میان شهر می گذرد .

ابر ، آسمان انگلوساکسون ها را پو شانده بود ولی آخرالامر ما از میان این ابرها گذشتیم و بر سرزمین بریتانیا فرود آمدیم .

در این لحظه خانم هایی که به اجبار ، مجبور بودند حجاب داشته باشند روسری هارا از سر برداشتند . بوی آزادی را به وضوح حس کردم ، زیرا از این لحظه به بعد روسری من حاصل اختیار و انتخاب خودم بود نه اجبار محیط .

دو صف برای چک کردن ویزا وجود داشت ، یکی صف دارندگان پاسپورت کشورهای عضو اتحادیه اروپا و دیگری صف مابقی کشورها ، که در این دومی قرار گرفتم . خلاصه کنم بارم را گرفتم و تابلو ها را دنبال کردم تا راه خروج نمایان شود . از دور ، ابراهیم ، خواهرش و خواهر زاده اش را دیدم . ... و این آغاز یک آغاز بود . زندگی خانوادگی ... .

 

+ نوشته شده در 17:56 توسط هدی.