خواهر عزیزم ماندانا، دقیقا یکسال از دوریمان می گذرد و مانده ام که چطور این یکساله فراق را گذرانده ام .
جشن مولود رضوی امسال ، که سی و دومین سالگرد ازدواج پدرو مادرمان است را در حالی تدارک دارم که اکنون از خانواده پنج نفری مان در خانه ، من هستم و پدر عزیزمان که در آستانه بازنشستگی ست و مادر عطوف و مهربان که چون همیشه عشق بی پایانش تکیه گاهی مطمین برای لحظات تلخ و شیرینمان است . و البته فردا میزبان خواهر ارشدمان و یکی یکدانه نوهءخانواده نیز هستیم و تو که جایت سبز سبز است و منتظر تماست می مانیم .
خواهرم نامه ات را پستچی الکترنیک سریعا و ظرف چند دقیقه به دستم رساند . گویی که این جریان حس داردو می داند که که تا چه اندازه چشمانم مشتاق ذره ذرهء کلمات رنگارنگ و دلنشین توست .
نامه هایت را از این پس در این صفحه کوچک که دلنوشته ای همگانی است می گذارم تا مرهمی باشد بر زخم تنهایی و تجربه ای آموختنی از سفری دور که پزشکی جوان ( و به ظن بسیاری توانا ) در جستجوی علم و با ایمانی راسخ در کنار زندگی خانوادگی آغاز کرده است .
آرزویم سلامتی و شادی برای شما و همسر بزرگوارت است .
کوچک خواهرت
هدی
آغازین نامه
خواهر عزیزم سلام
چقدر دلم برایت تنگ شده . دقیقا ۱۳ روز دیگر یکسال از آخرین دیدارمان می گذرد . حتما پارسال این موقع را به یاد داری . تازه امتحان IELTS ا پاس کرده بودم و آماده می شدم که به شوهرم در انگلستان بپیوندم .
بگذار دقیقا از اولین دقایق شروع کنم . و قتی در صف هواپیمایی ایستاده بودم و منتظر پرواز . چند خانم بودند که برای دیدار با فرزندانشان راهی اروپا بودند و دو خانم دیگر که مثل من می خواستند به همسرانشان بپیوندند . هر کس برای خود قصه ای داشت .
سفر تهران-لندن ۶ ساعت به طول انجامید . بر فراز آسمان لندن اولین چیزی که خود را نشان می دهد رودخانه تایمز است که مانند مارپیچی از میان شهر می گذرد .
ابر ، آسمان انگلوساکسون ها را پو شانده بود ولی آخرالامر ما از میان این ابرها گذشتیم و بر سرزمین بریتانیا فرود آمدیم .
در این لحظه خانم هایی که به اجبار ، مجبور بودند حجاب داشته باشند روسری هارا از سر برداشتند . بوی آزادی را به وضوح حس کردم ، زیرا از این لحظه به بعد روسری من حاصل اختیار و انتخاب خودم بود نه اجبار محیط .
دو صف برای چک کردن ویزا وجود داشت ، یکی صف دارندگان پاسپورت کشورهای عضو اتحادیه اروپا و دیگری صف مابقی کشورها ، که در این دومی قرار گرفتم . خلاصه کنم بارم را گرفتم و تابلو ها را دنبال کردم تا راه خروج نمایان شود . از دور ، ابراهیم ، خواهرش و خواهر زاده اش را دیدم . ... و این آغاز یک آغاز بود . زندگی خانوادگی ... .