تبليغاتX
پرگار
پرگار
آنکه پر نقش زد این دایره مینایی ، کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد ...
چهارشنبه ششم مهر 1384
جنگ ، جنگ تا پیروزی.
سال های جنگ برای نسل من همراه با دوران کودکی مان گذشته و تب و تابش ، حال و هوای خاصی به بازی های بچه گانه مان داده بود .

شب های بمباران ، چراغ های خاموش ، صدای گوینده رادیو که با آرامش دروغینی می گفت : هم وطنان عزیز آرامش خودتون را حفظ کنید و به یکی از پناهگاههای نزدیک یا محلی امن بروی... یا جملاتی مثل این که خاطرم نمانده . و یک موزیک پیانوی ملایم که اگه اشتباه نکنم اسمش "خوابهای طلایی" بود ! . 

 شب های بسیاری از این هشت سال که پدرانمان نبودند و خیلی هاشان هرگز بازنگشتند . و در نبود آنها پدر بزرگ های آرام و مطمین که غم به دل راه نمی دادند . . یادم هست بمباران هوایی که می شد مادر بزرگم به پدربزرگ اصرار می کرد از روی صندلی اش که که در مقابل شیشه های قدی درهای ایوان بود بلند شود و عقب تر بیاید . و او می گفت : نگران نباش اینجا را نمی زنند ! . این مکالمه ادامه داشت تا وضعیت سفید می شد ( خدا رحمتشان کند هر دو را ) . دست آخر یک بار که چیذر را بمباران کردند انفجار آنقدر به ما نزدیک بود که شیشه های قدی ایوان خرد شد و به داخل اتاق پاشید .شیشه ها  آنقدر ریز ریز شده بودند  که فکر می کردی همه اتاق را اکلیل پاشیده اند و همه جا برق می زند .

پدر بزرگ سر جایش نشسته بود، این بار کمی مبهوت . و عزیز جانم با دستمال سفید خوردهشیشه هارا از روی پیراهنش می تکاند و با عجله می گفت : دیدی گفتم حاجی دیدی گفتم .

پنج،شش ساله که شدم جنگ تمام شد . و خوشبختانه کسی از بستگان درجه یک را از دست نداده بودم . برای ما تقریبا جنگ به همین جاها ختم شد و برای خیلی ها نه .....!!!! .

به سن مدرسه که رسیدم در مدسه صابرین (شاهد) همان جایی که خواهرم در آنجا درس می خوا ند ثبت نام شدم . یک سفارتخانه قدیمی در یک باغ بزرگ ( که حالا بسیار زیبا و بزرگ از نو ساخته شده) . تمام تحصیلم تا پیش دانشگاهی را مهمان همان مدرسه باقی ماندم . دوازده سالی که شهدا به من افتخار همکلاسی و همسفره شدن با فرزندانشان را دادند . تا از نزدیک ببینم و هر گز از یاد نبرم .

از اون موقع من جنگ را با سختی هایی که به جا گذاشته بود شناختم . جای پدری که هرگز نمی توانست پر شود . و همسری که در جوانی اش بیوه شده بود و غصه های بی پایانش و بی مهری های جامعه . ناراحتی های فرشتگان کوچک جنگ زده  که سال های اول و دوم دبستان با ما بودند تا آنکه بنیاد شهید جستجو کند و بالاخره قوم و خویشی برایشان در هر جای ایران که شده پیدا کند و راهیشان کند که بروند . خاطرات و خداحافظی مان ...

در کنار این هزاران تلخ و شیرین و آموختنی ، چیزی را که هرگز نمی شد انکار کرد حضور شهدا و حمایت آنها از فرزندانشان بود که نه خواب بود و نه خیال و الطاف خیر آنها همیشه شامل فرزندانشان و نه تنها آنها بلکه ما هم از آن بی بهره نبودیم . چنانچه برای خودم اتفاق افتاد .

بسیاری از باور داشته هایم را از آنجا دارم از کنار فرزندان شهید کریمی ، باکری ، زین الدین ، موسوی و تحت سر پرستی معلمانی که آرزویشان رضای خدا و خدمت به خاندان شهدا بود ، که اگر جای دیگری می بودم اصلا شاید با آن مفاهیم آشنا هم نمی شدم .

در کنار آن بچه ها و با آرمان پدران و برادرانشان شما در امان خواهید ماند از بندگی خدایان زرو زورو تزویر .

گر چه این مدت که گذشت میدانم که با آن آرمان ها و زیبایی ها فاصله ایجاد شده و دلسردی های مکرر و فریفتگی های پی در پی آزارمان داده ، اما پرگار تقدیر بر این چرخیده که هنوز فرصتی باشد برای انجام کاری و ادای دینی که نمک خورده را نمکدان شکستن نشاید .   " یا حق "

+ نوشته شده در 15:44 توسط هدی.