مادر می دانست که سفره ی شام امشب هم خالیست. اما باز هم دراطراف آشپزخانه بال بال می زد تا شاید در گوشه و کنار گنجه ها چیزی برای خوردن باقی مانده باشد. این کار را بارها و بارها تکرار کرده بود و می دانست که بیهوده وقت خود را تلف می کند. بچه ها در گرمای بعد از ظهر به خواب رفته بودند و خانه در سکوت نظاره گر تنهایی مادر بود که عاقبت ناامید و خسته به دیوار آشپزخانه تکیه داد و به زمین خیره شد.
نگاهش بی تابانه موکت آشپزخانه را می کاوید که ناگاه سایه ی دو چیز گرد و کوچک که از پشت یخچال خاموش به زمین افتاده بود توجهش را جلب کرد. کنجکاوانه جلو رفت و سرش را داخل فاصله ی دیوار و یخچال برد.
حدسش درست بود . دو سیب زمینی نسبتا درشت آنجا پنهان شده بودند.
یادش آمد که هفته پیش سراسیمه خود را به محل توزیع سیب زمینی رایگان رسانده بود و خوشبختانه دو کیسه پر سیب زمینی نصیبش شده بود. در خانه بچه ها شاد و خندان با سیب زمینی ها به بازی نشسته بودند و یحتمل همان موقع بوده که این دو سیب زمینی بین دیوار و یخچال خاموش لغزیده بودند.
نفس عمیقی کشید و سیب زمینی ها را برداشت...
شب سفره را پهن کرد و یک ظرف پوره سیب زمینی با نمک در وسط آن کاشت. دو کودکش از صرافت اعتراض به غذای تکراری و اندک افتاده و دیگر انرژی اعتراض برایشان باقی نمانده بود... یکیشان اما دو کاغذ به مادر داد و گفت که کاغذها را در حیاط خانه انداخته اند . عکس دو مرد یکی با موهای سپید و دیگری با موهای مشکی بر آنان نقش بسته بود و مادر باید جمعه ی هفته ی آینده به یکی ازیشان رای می داد، لقمه ی کوچکی بر دهان گذاشت و نوشته های زیر تصاویر را مرور کرد...