برایش سخت بود باور سراب . حال کودکی را داشت که در عین صداقت دست به دوستی سپرده باشد برای رفتن به باغی سرسبز که وعده اش را داده بودند.
اما وقتی رسید … خود را در میان صحرایی خشک و بی آب و علف ، تنها دید . خبری از دستی که تا آنجا کشانده بودش نبود . بی هیچ کمکی و بی هیچ فریادرسی...
این اولین بارش نبود که با سراب روبه رو می شد . در سرزمینی که او زندگی می کرد یک سوم خاکش را بیابان های خشک در بر داشت و طبیعتا بسیاری از مردم به دفعات با سراب روبه رو می شدند.
اما این تکرار چیزی از سختی مواجهه با سراب نمی کاست . بلکه آن را دردناک تر و باورناپذرتر ساخته بود.
بسیاری را می شناخت که دل به سراب ها باخته بودند و در تجسم خیالی خود از صحنه روبه رویشان با رضایت و اطمینان خاطر غرق شده بودند.
اما او نمی توانست به سراب دل خوش کند . در بیابان هم ماندن ممکن نبود . پس باید چه می کرد؟
عبور از سراب و رفتن از بیابان راهی بود که انتخاب کرد . گرچه این راه هیچ نشانی و نهایت مشخصی نداشت.