شب ، بیدار
شب ، سرشار است .
زیباتر شبی برای مردن .
آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد .
...
شب ، سراسر شب ، یک سر
از حماسه ی دریای بهانه جو
بیخواب مانده است .
دریای خالی
دریای بی نوا ...
...
جنگل سالخورده به سنگینی نفسی کشید و جنبشی کرد
و مرغی که از کرانه ی ماسه پوشیده پر کشیده بود
غریو کشان به تالاب تیره گون در نشست .
تالاب تاریک
سبک از خواب درآمد
و با لالای بی سکون دریای بیهوده
باز
به خوابی بی رؤیا فرو شد ...
...
جنگل با ناله و حماسه بیگانه است
و زخم تبر را
با لعاب سبز خزه
فرو می پوشد .
حماسه ی دریا از وحشت سکون و سکوت است . *
...
* قسمتی از شبانه ی شاملو
پارازیت : بهار نزدیک است . نوروز می آید که فصل شادیست . پس باید سکوت کنیم و درد و رنج را زیر یک لبخند زورکی بچپانیم . مثل اینکه هیچ اتفاقی نیافتاده و ... و به ما ... ظلم ... . خوشحال باید بود . بهار از پس این شب ها ! فرا می رسد ؟!!!