تبليغاتX
پرگار
پرگار
آنکه پر نقش زد این دایره مینایی ، کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد ...
جمعه دهم اسفند 1386
فرسایش
 در صفی که برای خرید تخم مرغ تشکیل شده بود  ، مرد میانسالی با سبیل پرپشت و صورت لاغری که روی یک تنه ی بلند و نازک کار گذاشته بودند ، ایستاده و وول می خورد . این مرد از فرصت استفاده کرده و خودش را به دست خاطرات شیرینش سپرد  .  روزهایی را به یاد آورد که دانشجوی جامعه شناسی بیست دو سه ساله ای بوده و بیشتر وقتش را به  مطالعه و بحث درباره ی مسائل مهم فلسفی و جامعه شناختی می گذرانده است . همان روزها که مطمئن بود منشا تغییر در جامعه اش خواهد شد و در توصیف اجتماعش نظریات بسیار از خود بیرون خواهد داد ! ؟ روزهایی که شب هایش خواب مارکس و آلتوسر و گرامشی و آدورنو را می دید و گاهی هم می شد که خواب خودش را ببیند در حالیکه  هر بار درباره ی یک مکتب و نظریه اظهار فضل می کرد .

رؤیای جوانی مرد سیبیلو ادامه داشت و صف تخم مرغ هم به جلو می رفت ... او نمی خواست زمان رؤیاهایش نیز مثل صف تخم مرغ به جلو حرکت کند و به روزهایی برسد که کارمند جزء یک اداره ی دولتی شد و  کار بایگانی و تنظیم پرونده های راکد آن اداره را بر عهده گرفت . او نمی خواست به همسرش که دبیر زیست شناسی است و ازینکه برای دانش آموزانش قورباغه تشریح کند لذت می برد ،  فکر کند  . دوست داشت در رؤیاهایش خانم .... را جستجو کند که با لبخندی بر لب ، نظریات عمیقا جامعه شناختانه ی اورا گوش بدهد و با تحسین نگاهش کند . مرد سیبیلو غرق در لذت رؤیاهایش شده بود ، اما ... صف تخم مرغ  هم راه خودش را می رفت . تا اینکه نوبت به او رسید و ناباورانه متوجه شد که تخم مرغ باز هم گران شده .

اثرات مخدر رؤیا از ذهنش پرید و زیر لب فحشی نثار باعث و بانی گرانی کرد . شانه ی تخم مرغش را گرفت و به زندگی بازگشت .

 

 

+ نوشته شده در 1:9 توسط هدی.