تبليغاتX
پرگار
پرگار
آنکه پر نقش زد این دایره مینایی ، کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد ...
سه شنبه هفتم اسفند 1386
برقراری رابطه ی عشق - تنفر با پنی سیلین
گرمای تب ، جان را بی قرار کرده و وقت هذیان گویی است :

ترجیحش می دهم به هر چه کپسول سبز و خاکستری آموکسی سیلین که با یک لیوان سر پر آب ولرم باید به خورد معده ات بدهی . ترجیحش داده ام گرچه با آن سوزن درازش نفرت برانگیز و دردآور است .

پزشک سپید مویم حواسش نیست به اینکه بزرگ شده ام ، چوب بستنی اش را مثل همان روزهای کودکی فرو می کند تا نزدیکی های لوزه هایم و حلقم را با دقت جستجو می کند . همیشه این طور وقت ها فکر می کنم نکند یادش رفته و چوب بستنی نفر قبلی را در دهان من هم چپانده باشد ! از کودکی این نگرانی را داشته ام . مثل اینکه چیزی عوض نشده همان هستم که قد کشیده ام .

" بله " ی بلند پزشک سپید مویم را خوب می شناسم . وقتی بله را می گوید یعنی که اعماق این گردن نازک تر از مویم را عفونت اشغال کرده و این داغی تن و سرخی صورت بی دلیل نیست . نگاهش که می کنم خودکارش را برداشته و نسخه نویسی می کند . تا ده که بشمارم کافی است تا سووال همیشگی اش را تکرار کند : کپسول یا آمپول ؟

پنی سیلین را انتخاب می کنم . و برای دریافت قبض تزریق به سالن درمانگاه بازمی گردم . چند نفری جلوتر هستند . و من وقت کافی دارم تا خودم را برای پنی سیلین حاضر کنم . پنی سیلینی که در کیسه پلاستیک ، روی پایم افتاده و با من ارتباط غیر کلامی برقرار کرده است . عامل بهبود و شفای من ، تسکین دهنده ی درد و دشمن عفونت گلویم  ، کوتاه کننده ی فصل رنج بیماری ام  و... به اینها که فکر می کنم چشم در چشم پنی سیلین لبخند می زنم و تکانی به کیسه اش می دهم .

 در همین حین بوی آمپول و الکل در فضا می پیچد و شل می شوم . بوییدن الکل  متوجه سوزن تیز و دراز پنی سیلین می کندتم و یاد آن تخت سپید ... و درد ... و تحقیر ... . نگاهم را با غیظ از کیسه بر می گیرم  و به تصویر  رعایت سکوت که روبه رویم نقش بسته خیره می مانم . کمی بعد ... آخرین نفر قبل از من ، لنگان لنگان از اتاق تزریقات تنه اش را به بیرون می کشد .

 نوبت من رسیده . کیسه را با تمام عشق و نفرتی که همراهش کردم به تزریقات چی می سپارم و به طرف تخت سپید راه می افتم  تا او  درد ... تحقیر ... و لذت سلامت پس از آن را به من بچشاند  .

....................

 

پارازیت : حالم خوب است و ملالی نیست .  داستانک بالا امروز نزدیک یکی از درمانگاه ها که بوی الکل تزریقات می امد به ذهنم رسید . اینجا نوشتم شما هم کمی بخندید :)

+ نوشته شده در 21:40 توسط هدی.