تبليغاتX
پرگار
پرگار
آنکه پر نقش زد این دایره مینایی ، کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد ...
دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384
جاناتان ، مرغ دریایی (3)
در فاصله هزار پایی ،بال هایش را تا حد امکان محکم به هم زد و با شیرجهء جانانه ای به میان امواج رفت و دانست که چرا مرغان دریایی شیرجه نمی زنند . سرعت حرکتش در عرض شش ثانیه به هفتاد مایل در ساعت رسید ،سرعتی که در حرکت به سمت بالا ،تعادل بال ها را به هم می زد .

این کار را چندین بار تکرار کرد ،با آن که محتاط بود و با تمام قدرتش حرکت می کرد ، ولی در سرعت های زیاد تعادلش به هم می خورد .

در صعود به ارتفاع هزار پایی ، ابتدا با همهء نیرویش به جلو خیز برداشت ، بعد در حالی که بال می زد ، عمودی شیرجه رفت ، در این حالت هر زمان که بال چپ خود را به سمت بالا نگه می داشت خیلی سریع به سمت چپ می چرخید ، که با بی حرکت نگاه داشتن بال راستش به حال اول باز می گشت ،سپس چون گلوله ای آتشین به سمت راست چرخیده و در هوا با سرعت زیاد معلق می زد .

در پرواز به سوی بالا به اندازه کافی دقیق نبود . ده بار امتحان کرد و هر بار با سرعتی معادل هفتاد مایل به شکل توده ای از پر ، جلو می رفت و بی آنکه بتواند تعادلش را حفظ کند در آب می افتاد .

سر انجام در حالیکه از تنش آب می چکید ، فکر کرد چاره این است که بال هایش در سرعت بالایی {از }حرکت نگاه دارد  . یعنی تا سرعت پنجاه مایلی بال بزند و پس از آن بال های خود را آرام نگه دارد .

از فراز دو هزار پایی دوباره امتحان کرد ، چرخید و مستقیم به پایین شیرجه زد ، بال هایش را کاملا از هم باز کرد و از لحظه ای که سرعتش از پنجاه مایل گذشت ، آن ها را ثابت نگه داشت ، برای این کار ، باید نیروی زیادی صرف می کرد ولی موفق شد . در ده ثانیه سرعتش به نود مایل در ساعت رسید . جاناتان در میان مرغان دریایی به رکورد جهانی سرعت دست یافته بود ! ولی پیروزی دیری نپایید . همان لحظه ای که حرکت تازه را شروع کرد ، و همان لحظه ای که که قوس بال هایش را تغییر داد ، به همان مشکل همیشگی یعنی عدم کنترل دچار شد ، در سرعت نود مایلی چون دینامیتی منفجر شده در هوا تعادلش به هم خورد ، در هم شکسته شد و به سطح آب برخورد کرد . آب دریا مثل آجری سخت بود .

                                          *                 *                 *

هنگامی  به خود آمد که هوا کاملا تاریک بود و در زیر نور ماه ، روی سطح اقیانوس شناور بود . بال هایش مانند یک جفت سرب ، ناموزون شده بودند ، ولی درد شکست بیشتر از آن بر پشتش سنگینی می کرد . این درد به حدی بود که در نهایت ضعف و سستی آرزو می کرد که کاش سنگینی آنقدر می بود که او را آرام درون آب فرو  می کشید و همه چیز برایش به پایان میرسید . همچنان که در آب فرو می رفت ، صدای عجیبی درونش شنید که می گفت فایده ای ندارد ، من مرغ دریایی ام ، طبیعتم مرا محدود کرده است . اگر قرار بود دربارهء پرواز چیز های بیشتری بیاموزم ، مغز من حتما طور دیگری طراحی می شد و اگر قرار بود آن قدر سریع پرواز کنم ، بال های کوتاهی مانند بال های باز ها داشتم و به جای ماهی ازموش تغذیه می کردم ، حق با پدرم بود ، این حماقت را باید کنار بگذارم ، باید نزد مرغان دیگر بروم و به آنچه هستم راضی باشم یعنی یک مرغ دریایی ضعیف آهسته رو .

صدا دور شد و جاناتان آن حرف هارا پذیرفت . شب ها خانهء مرغ دریایی ساحل است . او از آن لحظه به بعد سوگند خورد که مرغی عادی باشد ، با این کار همه شاد می شدند . در آن تاریکی ، خسته، از آب بیرون آمد و به سوی خشکی پرواز کرد خوشحال از آنچه راجع به پرواز در ارتفاع کم آموخته بود .

اما نه ، اندیشید تا جاییکه توانستم سعی کردم ، هر آنچه آموختم انجام دادم ، من یک مرغ دریایی مانند هر مرغ دریایی دیگر هستم و مانند آن ها نیز پرواز خواهم کرد . پس با دشواری تا ارتفاع صد پایی بالا رفت و بال هایش را سخت تر به هم زد تا به ساحل برسد . از این که تصمیم گرفته بود مانند دیگر مرغان دریایی باشد احساس آرامش می کرد . اکنون دیگر هیچ قید و بندی نبود که او را مجبور به یادگیری کند ، پس هیچ گونه کشمکش و در نتیجه شکستس هم در میان نبود . این امر زیبا می نمود ، زیرا در سکوت و در میان تاریکی به سوی روشنایی های فراز ساحل پرواز می کرد .

تاریکی!

...

+ نوشته شده در 13:55 توسط هدی.