تبليغاتX
پرگار
پرگار
آنکه پر نقش زد این دایره مینایی ، کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد ...
شنبه ششم تیر 1388
حکایت عدم تمکین
 

همیشه در چنین زمان هایی که بحران بر جامعه ایرانی حاکم می گردد ، دو گروه بسیار پرکار می شوند: شاعران و نویسندگان . برعکس اهل سیاست که لاجرم گروهی شان مجبور به سکوت شده و عایدی شان برای جامعه اندک می شود ، این شعرا و نویسندگان هستند که بر اثر التهاب روزگار و غلیان احساسات ، استعدادهای نابشان شکوفا می گردد. یکی از زیبا ترین نوشته هایی که این روزها خواندم ، حکایت خواندنی است در وبلاگ وقایع ابن محمود   که ابن محمود نامی صاحب آن است .

آنقدر از  خواندن این حکایت لذت بردم که حیفم آمد چند نفری که به پرگار سر می زنند بی نصیب بمانند .

این حکایت را بخوانید : حکایت عدم تمکین

+ نوشته شده در 21:47 توسط هدی.
دوشنبه یکم تیر 1388
معنای مظلومیت
 

این چند روزه هر وقت نگاهم به صداوسیما و گذارم به خیابان های مرکز شهر افتاد فهمیدم که چقدر با واژه مظلومیت ساده انگارانه برخورد داشته ام . چه عمقی دارد این مظلومیت و چقدر ظلم می تواند بی پروا باشد.

وقتی معنای واقعی مظلومیت را دریابی متوجه می شوی که چرا خداوند پایان کار را به نفع آنانی می داند که مظلوم واقع شده اند. کسی که مرتکب ظلم می شود به دست خود باتلاقی فراهم می آورد که آرام آرام در آن فروخواهد رفت.

وااای بر ظالمین ...

+ نوشته شده در 23:35 توسط هدی.
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388
داستان های انتخاباتی (2)
 

مادر می دانست که سفره ی شام امشب هم خالیست. اما باز هم دراطراف آشپزخانه بال بال می زد تا شاید در گوشه و کنار گنجه ها چیزی برای خوردن باقی مانده باشد. این کار را بارها و بارها تکرار کرده بود و می دانست که بیهوده وقت خود را تلف می کند. بچه ها در گرمای بعد از ظهر به خواب رفته بودند و خانه در سکوت نظاره گر تنهایی مادر بود که عاقبت ناامید و خسته به دیوار آشپزخانه تکیه داد و به زمین خیره شد.

نگاهش بی تابانه موکت آشپزخانه را می کاوید که ناگاه سایه ی  دو چیز گرد و کوچک که از پشت یخچال خاموش به زمین افتاده بود توجهش را جلب کرد. کنجکاوانه جلو رفت و سرش را داخل فاصله ی دیوار و یخچال برد.

حدسش درست بود . دو سیب زمینی نسبتا درشت آنجا پنهان شده بودند.

یادش آمد که  هفته  پیش سراسیمه خود را به محل توزیع سیب زمینی رایگان رسانده بود و خوشبختانه دو کیسه پر سیب زمینی نصیبش شده بود.  در خانه بچه ها شاد و خندان با سیب زمینی ها به بازی نشسته بودند و یحتمل همان موقع بوده که این دو سیب زمینی بین دیوار و یخچال خاموش لغزیده بودند.

نفس عمیقی کشید و سیب زمینی ها را برداشت...

شب سفره را پهن کرد و یک ظرف پوره سیب زمینی با نمک در وسط آن کاشت. دو کودکش از صرافت اعتراض به غذای تکراری و اندک افتاده و دیگر انرژی اعتراض برایشان باقی نمانده بود... یکیشان اما دو کاغذ به مادر داد و گفت که کاغذها را در حیاط خانه انداخته اند . عکس دو مرد یکی با موهای سپید و دیگری با موهای مشکی بر آنان نقش بسته بود و مادر باید جمعه ی هفته ی  آینده  به یکی ازیشان رای می داد، لقمه ی کوچکی بر دهان گذاشت و نوشته های زیر تصاویر را مرور کرد...

 

 

+ نوشته شده در 15:17 توسط هدی.
جمعه هشتم خرداد 1388
داستان های انتخاباتی
 

اونروز روز خوبی  برای خانم قاف بود. سه سال از فارغ التحصیلیش در دانشگاه می گذشت و عین تمام این مدت  رو دنبال  کاری مناسب که در شأن یه خانم مهندس باشه گشته بود . خیلی جاها امتحان داده  و گزینش شده بود و  وقت زیادی رو در مصاحبه های طولانی  که توسط افراد متخصص و بیشتر غیر متخصص گرفته می شد ، می گذروند...  اما به دلایل مختلف تا اونروزِ به خصوص ، نتونسته بود کار مناسب یا حتی کمی مناسب رو برای خودش به دست بیاره.

صبح روزی که برای خانم قاف خیلی اومد داشت! تلفن زنگ خورد ... یکبار ، دوبار و پس از سومین بار خانم قاف گوشی رو برداشت و پس از چند لحظه، رنگ صورتی زیر پوست بیحال صورتش دوید، چشم هاش برقی زد و با خوشحالی وصف ناپذیری! گوشی رو با آرامی و احتیاط سر جاش گذاشت. خانم قاف خیلی خوشحال بود! باورش نمی شد که بعد از سه سال تلاش و این در و اون در زدن همون جایی که  می خواست یعنی در شرکت دولتی و معتبر ( میم الف ) استخدام شده باشه! اما خوب باید هر چه زودتر این موفقیت رو باور می کرد و چون شخصیت اول  داستانی بود که باید زود تموم می شد ظرف چند دقیقه حاضر شد و خودش رو به اداره کارگزینی شرکت ( میم الف ) رسوند...

 همونطور که قلبش تاپ تاپ و پاشنه های کفشش تق تق می کرد  به میز منشی نزدیک شد و بعد از سلام و احترام و معرفی ، مراحل کار رو از خانم منشی پرسید . خانم منشی که هشت سال بود در شرکت معتبر و دولتی ( میم الف ) کار می کرد، دیگه اعصاب سالمی براش باقی نمونده بود . بنابراین بدون اینکه پاسخ درست و حسابی به سلام و احترام خانم قاف بده با دست به اتاق آقای کاف اشاره کرد! و آخرین تلاشش رو برای انتقال حس نفرت و بی توجهی از طریق نگاه به خانم قاف انجام داد. اما قاف اونقدر خوشحال و مصمم بود که بی خیال حتی فکر کردن به رفتار مزخرف منشی شد و امیدوارانه به سمت اتاق آقای کاف حرکت کرد ...

آقای کاف از اون مردهای چاق و یقه بسته بود . او به محض دیدن قاف از جا نیم خیز شد و کل موجودیت خانم قاف رو به طور دقیق برانداز و بررسی کرد و پس از تأملی با اکراه او رو دعوت به نشستن کرد. ( دیگه لازم نیست بگم که قاف اونقدر خوشحال بود که توجهی به نگاه و اکراه آقای کاف نکرد) .

کاف اینطور شروع کرد که : " خانم مهندس، ما پرونده شما رو بررسی کردیم و هیچ نقطه تاریکی در اون مشاهده نکردیم . بنابراین و با نظر به پرونده تحصیلی و سوابق درخشانتون ، برای دعوت در یک قسمت جدیدالتاسیس این شرکت دعوت شدید." 

قاف سریع تشکر کرد و زمانیکه دید سکوت برقرار شده پرسید :" من از کی و کجا باید شروع کنم؟"

کاف با بی حوصلگی جا به جا شد و نفس عمیقی کشید و بازدمش رو با فشار به بیرون فوت کرد و سپس ادامه داد:" همونطور که گفتم این قسمت جدیدالتاسیسه ... یعنی هنوز در مراحل اداری و تکمیل و این حرفاست . می دونین که ۱۰ روزه دیگه انتخابات ریاست جمهوریه و واقعیتش تا اون موقع این بخش کار خودش رو شروع نمی کنه . یه جورایی فعلا رو هواست . ببینین اگه خدای نکرده دولت تغییر کنه که البته خیلی بعیییده ! ممکنه اصلا این بخش دیگه راه اندازی نشه، فعلا شما کارهای اداریتو بکن تا بعد از انتخابات اگر ما ماندگار بودیم که تشریف میارید اگه نه هم که.... هیچ ."

این حرف ها فقط چند جمله ی معمولی بود که به خوبی حال خانم قاف عزیز ما رو گرفت . محیط اتاق برای او سرد شد و سکوت  آقای کاف هم بحث را تمام کرد . کاف،  خودش رو مشغول کار دیگه ای نشون می داد. بنابراین وقت خداحافظی بود...

خانم قاف باورش نمی شد ( اینبار خیلی جدی تر ) که سرنوشتش به باقی موندن دولت فعلی گره خورده باشه . باورش نمی شد که  ... که احتمالا برای صاحب شغل شدن باید به عدم تغییر دولت رای بده . قاف به فکر فرورفته بود با خودش گفت شاید کاف شوخی کرده ! اما با مرور صحبت ها فهمید که خیلی هم جدی و قاطع بوده... آرام از شرکت معتبر و دولتی ( میم الف) خارج شد . در همون حال صدای تیک تیک گوشی همراهش رو شنید و فهمید که اس ام اس داره .

۳ تا اس ام اس داشت و متوجه نشده بود . ۲ تاش از دوستان صمیمی رسیده بودند و یکی هم از آقای عین . اول اس ام اس عین رو باز کرد: " برای ایجاد امنیت و توقف تورم و بیکاری به آقای میم رای می دهیم . سند تو آل پلیز "

سریع پیامک رو پاک کرد . ۲ تای بقیه هم یا شعر انتخاباتی بود یا شعار هایی که او هم تا قبل از امروز  آن ها را می خواند و  لذت می برد. قاف در نهایت ... گوشی همراهش رو خاموش کرد و در حالیکه بغض سنگینی در گلو داشت  از شرکت ( میم الف ) دور شد .  

 

+ نوشته شده در 12:50 توسط هدی.
یکشنبه سی ام فروردین 1388
امان از خطاهای دینی!
 

" اولین خطای دینی آن است که انسان گمان برد که می تواند در مورد خداوند حکم جازم صادر کند. دومین خطای ناشی از علم کلام که به دین سرایت می کند الحاد یا نفی ذات باری تعالی است. یکی دیگر از خطاهای دینی این است که بخواهیم خداوند را با ادله ی کلامی اثبات کنیم و  این عمل  سفسطه نامیده شدست. در کنار سفسطه ها ، به عنوان یک نوع خطای دینی ، خرافه ها به عنوان نوع دیگر از خطای دینی وجود دارند. مقصود از خرافه این است که انسان در امور دین به جای عقل تابع انفعالات و احوال شخصی و یا آراء منقول باشد. از دیگر انواع خطاها ، بی حرمتی و تعصب است. بی حرمتی عبارتست از دست کم گرفتن امر دین و تعصب عبارتست از توسل به مفاهیم اسرار آمیز در دین. تعصب و بی حرمتی به معنای افراط و تفریط در دین است. " *

* دین طبیعی ، ایمانوئل کانت

 

+ نوشته شده در 22:34 توسط هدی.
دوشنبه سوم فروردین 1388
هفت سین 88
 

این هم از هفت سین امسال . امیدوارم برای همه سال خوبی باشه

 

haftsin

+ نوشته شده در 1:23 توسط هدی.
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387
ممنونم :)
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 هزاروسیصدوهشتادوهفت تمام شد . به سال گذشته که نگاه می کنم جز خوبی از تو نمی بینم. پروردگارم ... گرفتارت شدم ... رهایم نکن . خدایا از شکرت غافلم نکن که این بدترین عذاب و سختی است

خدایا خود به خوبی می دانی که محتاج توام . محتاج توجه تو ام . تو بهتر از هر کسی به احوالم واقفی

خدایا سال جدید پیش روی ماست . خانواده و دوستان و نزدیکانم را به دست تو می سپارم . پروردگارم عزیزان در دوردستم را به تو می سپارم که دست تو به هیچ کجا دور نیست. خداوندا خاضعانه از درگاهت صلح و آرامش را برای کشورم و مردمم می خواهم . تو به هر کاری توانایی ، پس دل های فرزندان آدم را نسبت به هم نرم کن

خدایا...درکنار ما بمان ! مبادا که ترکمان کنی

.....................

تصاویر متعلق به خواهرزاده هاست . امیر علی که گهگاهی جانماز کوچکش رو کنارم پهن می کنه و اگر برخی کلمات فراموشش بشه با آرنج ازم می خواد که کلمات را بلندتر بخوان. و رضا . رضای عزیزم . رضای دور و نزدیکم . از 2 سالگی ( امروز 2 سالش شد ) نماز رو کنار مادرش شروع کرده. به خاطر همین ها هم از خدا ممنونم

  

+ نوشته شده در 1:16 توسط هدی.
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387
شناور در دایره
 

اعتراف به این حقیقت که این روزها حال خوشی ندارم، دیگر تکراری شده . اما برای خودم تجربه ی سختی است که اگر به سلامت بگذرانمش، جای تحسین دارد.

طوفان زده ای چسبیده بر تکه ای چوب شناور در اقیانوسی بی انتها . دریازدگی، دل آشوبه، تهوع، ترس و در عین حال کورسوی امیدی در نقطه ی تلاقی اقیانوس و خورشید.

چه بسیار لحظاتی که حین انجام کار، راه رفتن در خیابان یا نشستن در اتوبوس، لرزه ای فرامی گیردم و از ته جان که به چاهی عمیق می ماند تو را صدا می کنم. در حالیکه هنوز برایم دست نیافتنی می نمایی. دیگر به این معاشقه ها و بازیگوشی ها عادت کرده ام . عادت که نه ! حتی دل بسته ام و حسرت کسانی را که می گویند تمام مدت با تو هستند نمی خورم . می روی، می آیی . یا شاید این منم که می روم، می آیم و هر بار که می روم از وحشت دوباره ندیدنت سراسیمه بازمی گردم . حال متغیری است . فصل به فصل می شوم و نگران کاسه ی ظرفیتم هستم که مبادا لبریز شود یا ترک بردارد و آرام آرام خرد شود.

به آن تکه چوب سخت چسبیده ام و با حرکات دورانی اش غوطه می خورم . ایمان دارم که روزی به ساحل می رساندم . ایمان دارم چون تو قولش را داده ای . از همان ایمان ها که تیلیش می گوید ” آدمی را از خود بی خود می کند ” و عین خلسه است به معنای ” از خود فاصله گرفتن به همراه هر آنچه در کانون نفس، وحدت می یابد، بدون آنکه خود مستهلک شودو از دست برود.

 

+ نوشته شده در 23:9 توسط هدی.
جمعه یازدهم بهمن 1387
نقاب
 

آن صورت مهربان و چشم های آرام را از پشت برقع ادعاهای ضمخت و شعارهای نکره رها کن . نمایان شو و دوباره با لبخندت بر من بتاب . خودت باش و بر من ببار تا جانی تازه بگیرم

 

اشارت : یونگ کهن الگوی نقاب را مترادف نوعی ماسک می داند که ما انسان ها -برای پنهان کردن خصلت های واقعی مان - استفاده می کنیم. در بسیاری موقعیت ها، ما هویت مان را با اجرای یک نقش در زندگی یا برخورداری از یک شغل و حرفه مشخص می کنیم. نقاب عبارتست از ” عقده ای کنشی که برای تلاش فرد برای سازگاری یا به سبب اینکه فرد را از دردسر می رهاند ، به وجود می آید.” *

* اندیشه های یونگ، ترجمه دکتر حسین پاینده

+ نوشته شده در 23:6 توسط هدی.
پنجشنبه دهم بهمن 1387
ساز مخالف
 

سال های سال ساز مخالفم کوک بود و خوب می نواختمش . آنقدر که استادی شده بودم در این ساز و صدایش به گوشم خوش می آمد . اما … اما حالا که تمام قهرمانان مخالف پیشه ام شکسته اند و محو و نیست و نابود شده اند ، حالا که دیگر مخالف نوازی برایم جذابیت و شکوهی ندارد ، هوس نوای آشنا کرده ام ! نوایی از سر موافقت . اما دریغ و چه دیر! که ساز آشنا کوک نیست و صدای دلخراشی دارد . صدای دلخراشی دارد . صدایی دلخراش … دارد

+ نوشته شده در 23:4 توسط هدی.
سه شنبه هفدهم دی 1387
چه خبر از عالم بالا
 

 

شب عاشوراست .  هیجان و تکاپو همه جا را فراگرفته.  چراغ های سپید و حریرهای سیاه  بر  آسمان تمام طبقات بالا افراشته شده  و مردمانی که جاوید شده اند و در انتظار روز موعود ، روزگار زمینیان را به تماشا نشسته اند به کره  خاکی  که همه جایش کربلاست نگاه می کنند و هر کدام در مراجعه به حافظه تاریخی شان ، عاشوراهای بسیاری را که دیده اند یا شنیده اند مرور می کنند .  عاشوراهایی که در تمام زمین و به تعداد روزهایی که از مرگ هابیل می گذرد تکرار شده .

تعدادی از جاویدان با یکدیگر از عاشورای سیاه افریقا می گویند و کشته های آن سرزمین به درستی گفته ها شهادت می دهند ، عده ای از عاشورای امریکای لاتین می گویند و با اشاره جای ضربه ها ، گلوله ها و ضخم هایی که اینک التیام یافته را به یکدیگر نشان می دهند .  به صحبت ها که گوش می دهی می فهمی که هر کسی از جایی آمده و هر کدام عاشوایی را به خاطر می آورند . صحبت ها ادامه پیدا می کند . به قدر تمام عمر از دست رفته ، زمان برای شنیدن هست .

 آن ها از عاشورای این روزها بیشتر یاد می کنند و کودکانی که تازه به عالم بالا آمده اند و هنوز نا آرامی می کنند را نشان می دهند . صد ها نفری که این روزها از سرزمین مقدس و قلب تپنده زمین به اینجا آمده اند ، خبر از ظلمی عظیم آورده اند .  برای خیلی از قدیمی ترهای عالم بالا اینقدر توحش زمینیان باورکردنی نمی آید …

این صحبت ها در چنین روزی شدت می گیرد و تمام داغ هایی که از ظلم بر دل اینان ماندگار شده تازه می شود . فرزندان به خانه برگشته ی آدم که روزگار تبعید به خاک را از سر گذرانده اند از عاشورای حسین می گویند . عاشورایی که  آن آزاد مرد عرب ، تمام خوبی ها را در برابر تمام بدی ها به صف کشید. خوبی هایی که در برابر صفوف متراکم  زشتی ، انگشت شمار به نظر می آمد. در آن عاشورای خاص ، حسین و تمام خوبی هایش شرافتمندانه جنگیدند و صفوف به هم پیوسته زشتی ها ، خون ایشان را ریختند .

عاشورای حسین (ع) کامل ترین صحنه مبارزه حق بر علیه باطل بود . صحنه ای که هیچ چیز کم نداشت و محوری کامل از صفات فرزندان آدم را به نمایش گذارد. از نهایت شرارت و لعامت گرفته تا اوج پاکی ،  انسانیت ، حریت ، مقاومت و مظلومیت . جاویدشدگان به داستان عاشورای حسین رسیده اند . آن که هر سال ،  سرآغاز کلام و پایان سخنانشان است . حسین که می گویند در بالاتر از بالا پیراهن سپید پوشیده و در مقامی به نام قرب الهی است .

در عالم بالا امشب تا صبح به گفتگو می گذرد و قدیمی ها برای تازه وارد ها از دیده هاو  شنیده ها می گویند . دسته دسته تازه واردها می آیند و هنوز گیج از سفر طولانی خود از زمین به عالم بالا ، چشم ها را به گوشه و اطراف می گردانند.

قدیمی ها به دیدگان پاک و شفاف کودکان سرزمین مقدس نگاه می کنند و با مهربانی برایشان سخن می گویند .آن ها تمام سعی خود را می کنند تا لحظات تلخ موشک باران ، ترس و لرز زیر آوار ماندن ، بیمارستان پر از زخمی و کشته ” شفا ” و دقایق جان دادن را از پیش خاطره کودکان غزه محو کنند . پس برایشان  از  خوبی ها  و زیبایی ها می گویند ، از آرامش ابدی و یک داستان دلنشین  درباره  روزی مانند همین روزهای سرخ و سیاه  ،  که سپیدی بر فراز خواهد شد و صفوف متراکم خوبی ها صف بدی ها را در هم خواهد شکست . روزگاری آرام برای فرزندانشان بر روی زمین . روزهای صلح  . و فرجی که پس از تمام این شداید بر نوع بشر خواهد رسید …   

 

+ نوشته شده در 23:0 توسط هدی.
شنبه هفتم دی 1387
ادامه می دهیم ...

چند وقتی نمی دانم علت دقیقش چه بود که روزها را برای خودم شلوغ کرده بودم . شده بود حکایت دو دست و چند هندوانه . نمی دانم فکر می کردم شلوغی و پرکاری شیرین است یا اینکه نوعی ترس از آینده برم داشته بود! اما حالا چند هفته ای هست که تمام تلاشم را برای خلوت کردن روزها می کنم و هنوز چندان موفق نشده ام . دلم برای روزهایی که با دل خوش پشت سر هم داستان می خواندم تنگ شده ، دلم برای صفحات دفترچه خاطرات که با هر اتفاق کوچکی مملو از توصیفات پر آب و تابش می کردم گرفته . دفترم مانده میان داستان های نخوانده و هیچ سراغی ازش نمی گیرم . نگاهم را ازشان می دزدم تا نبینمشان و بیش از این غصه نخورم . وبلاگ نویسی هم که زمانی لذتبخش بود حالا مثل آب دهان بی مزه شده علی الخصوص با امکانات ناشناخته این خانه جدید که نه می توانم لینکی در مطلبم به نوشته ای یا خبری بدهم نه می توانم آرشیو وبلاگم را منظم کنم نه حتی به خاطر رضای پروردگار نقطه ای یا علامت تعجبی یا سوالی در آخر پاراگراف هایم بگذارم !.

در حدود 15 شماره با هفته نامه پارسیان همکاری کردم به عنوان خبرنگار ، عکاس ! و گزارشگر . هفته نامه متعلق به بانک پارسیان بود و تجربه خوبی در حیطه گزارش نویسی نصیبم کرد . اگرچه یک ماهی هست در جهت همان پروژه خلوت سازی روزگار هفته نامه را ترک کردم . همان وقت ها یک دو پروژه ی نظرسنجی هم پیشامد کرد که خداراشکر آن ها هم در حال اتمام هستند . فقط مانده کار پاره وقتم در دانشکده به عنوان کارشناس مرکز مطالعات فرهنگی جوانان . همین روزها می شود یکسال که کارمند پاره وقت دانشکده شده ام . حال و هوای خاصی دارد . کارمندی در یک محیط آکادمیک و فرهنگی در ابتدا متفاوت با اداره جات می نماید اما بعد تر که کارشکنی ها را می بینی،بد خواه ها را درک می کنی که مانع پیشرفت کارها می شوند و مرتب سنگ اندازی می کنند دستگیرت می شود که آسمان همه جا یک رنگ است و آدم ها هم همه جا و در هر منصبی که باشند یک طور رفتار و سیاست ورزی می کنند .

پایان نامه هم در جریان است . موضوع را قطعی کردم اما هنوز در خم کوچه اول و در انتظار استاد راهنما و مشاور باقی ماندم . جریان انتخاب موضوعم خیلی زمان برد . حوزه های مختلفی را بررسی کردم و چه موضوعات جالب انگیزی که برای خودم طرح نکردم . برای هر کدام هم مطالعه و طرح سوال و … تا این طرح آخری که خوب بسیار نزدیک به علائق و خوانده های گذشته ام بود از میان همه ی آن ها قدبلند کرد . اگرچه هنوز پروپوزال تصویب نشده و با مشکلات جدیدی که برای گروه مطالعات فرهنگی به وجود می آورند ! نمی شود با اطمینان خاطر و آرامش خیال صحبت کرد .

خلاصه نیمی از کارها کنار رفته ولی هنوز به سراغ دفتر و کتاب داستان هایم نرفته ام . فقط می دانم که در حال ادامه دادنم پی گیر درس و مطالعه هستم اما هیچ تصویر ذهنی از آخر این ادامه دادن ها ندارم …

 

+ نوشته شده در 22:55 توسط هدی.
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387
اسمع!افهم!یا فلان ابن فلان
 

شبی که قرار بود پا به ماه ذیحجه بگذاریم خبر دادند که پرواز کرده ای . آن هم در شهر همسایه و نه در موطن خودمان . دیگر تو نبودی که برای جسمت تعیین تکلیف کنی ، این دیگران بودند که باید برای تدفین جسمت تصمیم می گرفتند . کجا جسم عزیزی را به آغوش خاک بسپارند و کجا برایش خیرات کنند و مراسم سوگ برپا کنند. این ها دیگر دست تو نبود . تقسیم شده بودی و برای قسم زمینی ات اهل زمین تصمیم گرفتند.

مانده بودیم معطل که در همان قم  که پرواز کردی صاحب مزار می شوی یا در بهشت زهرا . همان جا که بقیه فامیل هم برای خود مزاری دارند تا اهل خانواده و رفقا به یاد آنها گرد قسم زمینی و فانی شان جمع شوند و فاتحه ای قرائت کنند.

می گویند که آغوش مادر همیشه به روی فرزندانش گشوده است ، اما ندیده بودم که پس از مرگ هم تن صبور و مهربان مادر ، پذیرای فرزند نازنینش شود . برای تو این طور شد و چون بهترین فرزندان مادربزرگ بودی ،  در آغوش مهربانش ،آرام گرفتی .در مزارهایی که به سبک جدید و به خاطر کمبود جا در بهشت زهرا برای دونفر تعبیه شده است و به اصطلاح به آن می گویند قبرهای دو طبقه.

به گمانم بیش از 10 سال پیش ، زمانی که مادر بزرگ رفت ، برادر بزرگت این مزار بالایی را به نیت خودش خرید ، که پیش دستی کردی و نصیب تو شد.

درست است که هر کس آنگونه خواهد مرد که زندگی کرده باشد . تو هم به همان آهستگی ، آرامش و فروتنی و سادگی که روش زندگی ات بود ، آن را به پایان رساندی . با سرعتی باور نکردنی و در آرامشی عمیق.

لحظات به خاک سپردن  تلخ و سیاه است . رنگ ها می میرند و جلوی چشمانت همه چیز سیاه و سفید می شود . آدم هایی سیاه پوش که تنی با لباس سپید را حمل می کنند تا گودالی چهارگوش که مردی با خونسردی آماده اش کرده و طول عرضش را با دقت برانداز کرده و سنجیده  . چهره مرد خونسرد، آرام و خسته است . به گمانم نوعی استهزاء در نگاهش نهفته که خیلی گذرا  نثار گریه کنندگان می کند . از پس همه تشییع کنندگان ، سیاهپوشان همیشگی بهشت زهرا ، بلند گو به دست و با قدم های چپ و راستی که سنگ قبر ها را مرور می کنند از راه می رسند . نگاهی به جمعیت و سنجش اوضاع و سپس بلند گویشان را با گفتن مکرر یک ، دو ، سه امتحان می کنند.

نمی دانم اینجا هستی و حضور داری ؟ می بینی که چقدر راحت جسمت را در کفن کرده اند و منتظر شروع مراسمند ؟ 

اکو مداح بهشت زهرا کارش را شروع می کند طبق روال هم اول از همه به زنان جمع تذکر می دهد که خواهران صدایشان را پایین بیاورند تا میت تلقیناتش را خوب بشنود ، این تذکر چقدر بیجا می نماید چرا که نه کسی زجه می زند و نه صدایی بلند است . طبق یک حرمت  یا قانونی که بر زبان جاری نشده زنان خانواده مان نه بلند گریه می کنند ، نه پشت سر مردان جنازه را تشییع می کنند . گوشه ای از مزار نظاره گرند . بسیاری چادرها را بر صورت می کشند و آرام می گریندبسیاری هم چشم ها را پشت شیشه های دودی پنهان نگاه می دارند تا راحت و آسوده اشک بریزند و واقعیت تلخ زندگی را برای خود کم رنگ تر و قابل تحمل تر سازند.

اکو مداح ادامه می دهد ، توضیحاتی درباره اینکه تن حاج دایی را چطور در خاک بگذارند و تا کجا رویش را به سوی قبله بگشایند . جایی ایستاده ام که گوادال را می بینم اما زانو هایم میلرزد که جلوتر بروم و برای آخرین بار دایی ام را ببینم . پس همان جا ، سست و لرزان ، چشم به گودالی می دوزم که 10 سال پیش ار این هم مادربزرگ را یک طبقه پایین تر ! در آن خوابانده بودند.

مداح باز هم همه را دعوت به آرامش می کند و تلقینات شروع می شود : اسمع ! افهم ! یا احمد ابن محمد

لحظات عجیبی است . آیا احمد ابن محمد اکنون بر سر مزارش حاضر ایستاده و می فهمد و می شنود ؟ به گمانم او اکنون تنها کسی است که هم می شنود و هم می فهمد...

مرد خونسرد ، کلاه آفتاب گیرش را گذاشته و داخل قبر ، شانه ی میت را تکان می دهد . تلقینات به پایان می رسد و بلوک های سیمانی یکی پس از دیگری بین تن سپید پوش و نگاه های سیاه پوش فاصله می اندازد و این آخرین نگاه هاییست که قامت این تن را می کاود.

مشت مشت خاک سرد فرو می آید و عطر فراموشی در هوا می پراکند . داغ ها سرد می شوند و همه ی آنچه که درباره ی پایان راه خودمان و عاقبت تن هایمان دیده ایم ظرف چند ساعت به فراموشی سپرده می شود . دو زن تکیده با چادرهایی که از کهنگی سیاهیشان به سبزی گراییده خود را به مزار می رسانند و خاک های پراکنده را  از کنار آن جارو می کنند ، هرزگاهی نیم نگاهی به دست ها و جیب ها می اندازند . اکو مداح نیز به پایان کار خود رسیده و نوحه سرایی می کند.

همگی به آرامی می گریند و برخی سر تاسف تکان می دهند . نگاه های خیس بعضی ها  پوچی و بیهودگی را تداعی می کند . مداح گویی از نشنیدن صدای زجه به تنگ آمده باشد ، می گوید : مرحوم مظلوم واقع شده چون دختر ندارد که بر سر خاکش زجه و ناله کند . این کلام ناراحتم می کند به سوی نوه دایی بزرگم بر می گردم  با نگاهی حاکی از نارضایتی از کلام مداح . چند نفری هم می گویند که بگویید بس کند . ولی مداح به صحرای کربلا زده و مادرم را به زینب و حاج دایی را با حسین مقایسه می کند و بعد می گوید : ای خواهر گریه کن اما برای حسین و نه برای برادرت.

  سنگ قبر مادربزرگ روی خاک قرار می گیرد و  نام مرحومه مرضیه خانم امام جمعه زیر تاج گلی که برای پسر تازه درگذشته اش آماده شده پنهان می شود. آخرین کلام مداح ، دعوت از مشایعت کنندگان برای ناهار است . هوا سردتر شده و قدم ها خلاف جهت مزارهای قطعه ی 49 به سمت ماشین ها به راه می افتند...

بقیه مراسم بوی زندگی می دهد ، صحبت ها در می گیرد و کم کمک لبخند ها بر لب قوت می گیرند . سفره ها در خانه مرحوم گشوده می شود و تا هفت روز هر آنکه به این سرا پا بگذارد بر سر سفره ی او پذیرایی می شود . این هم از بازی زندگان است ، رفتن عزیزی را با پر کردن جای خالی او به فراموشی می سپارند . و این فراموشی چقدر مورد احتیاج است.

 

+ نوشته شده در 22:51 توسط هدی.
شنبه نهم آذر 1387
اتوبوس (1)

طبق معمول تا ایستگاه دوم پیاده رفتم تا بارانی ام در حسرت قطرات باران خشک نماند . خوب خیس شده بودم که اتوبوس زرد رنگ شرکت واحد با یک مشت آدم ریزو درشت که بر سر هم تلنبار شده بودند ، خسته و نفس زنان از راه رسید . غیر از من کس دیگری در ایستگاه نبود . اتوبوس بازدمش را با صدایی شبیه فیسسس بیرون داد و نرم جلوی پایم ترمز کرد. بی معطلی جزئی از مسافرین شدم و با چشم هایم  بهترین جای ممکن برای شنیدن قصه ی مسافری لبریز را جستجو کردم.

 زمانیکه می توانیم وسیله ی نقلیه خود را انتخاب کنیم به این توجه داریم که از کدام یک بیشتر می توان لذت برد . بسیاری آنقدر به اتومبیل شخصی خود عشق می ورزند که حتی  خرید نان از چند خیابان پایینتر را بهانه ای می کنند تا دستی به سر و گوش فرمان اتومبیلشان بکشند و مدتی را در حرکت با او خوش باشند . اکثر افراد اتومبیل شخصی را ترجیح می دهند . در واقع  آن ها حرکت و بودن با خودرو را به حرکت و بودن با آدم ها ترجیح می دهند ، آن ها  سکوت رمز آلود و نجابت بی حد و حصر خودروشان را در برابر خود ارج می نهند . موجودی که خشونت و  عصبانیت ، لطافت و شادابی راننده اش را از سر صبر و با سکوت و نجابت پاسخگوست و گوش به فرمان صاحب فرمان دارد .

اتومبیل شخصی سطح توقع افراد را بالا می برد وبه همان اندازه  تحملشان را کاهش می دهد . همنشین صبور و مطیع، جایگاه همسفرهای چاق و لاغر با بوهای مختلف را به خوبی تصاحب می کند و حتی در مقامی برتر قرار می گیرد . اتومبیل شخصی نه عطسه می کند ، نه تنه می زند نه به خود عطر های تند می زند و نه بدتر از آن ! تنش خیس نیست و بوی عرق نمی دهد...

چه دلیلی باقی می ماند که یک فرد اتوبوس را به اتوموبیل ترجیح دهد ؟

این تفاوت معنادار تا جاییست که تردد با اتوبوس همردیف با اعمال ریاضت کشان قلمداد می شود و تحمل محیطی مملو از آدم های ریز و درشت کوششی برای تقویت صبر و بردباری.

در محیط اتوبوس کمتر کسی  از بودنش در ” آن ” خشنود است .از هر که بپرسی غایت آمالش تردد با وسیله شخصی است . اکثر افراد امیدوارند استفاده از اتوبوس در زندگی شان مقطعی باشد و روزی برسد که آنان خود را در اتومبیل ها ی رنگ و وارنگی که از دو سوی اتوبوس ها  ویراژ می دهند و بی خیال دور می شوند ، مستقر در پشت فرمان ببینند و دیگر مجبور نباشند صدای فین کردن غریبه ای را در صندلی مجاور بشنوند .

پس تحمل کردن ” دیگران ” حتی برای آنانکه هنوز طعم خودروی شخصی را نچشیده اند نیز سخت شده است و آن ها نیز خودرا به هر دری می زنند تا اتومبیلی از آن خود داشته باشند و از آدم های دیگر فاصله بگیرند. 

این روزها ارزش تنهایی  برابر با استقلال شده است و با هم بودن برابر با اسارت ، بندگی و تحمل بندها و قیدها 

تفسیر اشتباهی که از پیشرفت و استقلال صورت گرفته ، دوری گزیدن از دیگران ، متفاوت شدن و دیگران را با دیده تحقیر نظاره کردن است . کج فهمی عجیبی که از فردگرایی و استقلال به آن دچار شده ایم.

 

+ نوشته شده در 22:49 توسط هدی.
جمعه هشتم آذر 1387
سراب

برایش سخت بود باور سراب . حال کودکی را داشت که در عین صداقت دست به دوستی سپرده باشد برای رفتن به باغی سرسبز که وعده اش را داده بودند.

اما وقتی رسید … خود را در میان صحرایی خشک و بی آب و علف  ، تنها دید . خبری از دستی که تا آنجا کشانده بودش نبود . بی هیچ کمکی و بی هیچ فریادرسی...

این اولین بارش نبود که با سراب روبه رو می شد . در سرزمینی که او زندگی می کرد یک سوم خاکش را بیابان های خشک در بر داشت  و  طبیعتا بسیاری از مردم به دفعات با سراب روبه رو می شدند.

اما این تکرار چیزی از سختی مواجهه با سراب نمی کاست . بلکه آن را دردناک تر و باورناپذرتر ساخته بود.

بسیاری را می شناخت که دل به سراب ها باخته بودند و در تجسم خیالی خود از صحنه روبه رویشان با رضایت و اطمینان خاطر غرق شده بودند.

اما او نمی توانست به سراب دل خوش کند . در بیابان هم ماندن ممکن نبود . پس باید چه می کرد؟

عبور از سراب و رفتن از بیابان راهی بود که انتخاب کرد . گرچه این راه هیچ نشانی و نهایت مشخصی نداشت.

+ نوشته شده در 22:46 توسط هدی.
دوشنبه سیزدهم آبان 1387
روزهای خوب بارانی
 

آن بغض سنگینی که آسمان کرده بود ، باید هم به این شدت می شکست. پس از روزهای سختی که دلش گرفته  و مردد مانده  بود که با این اوضاع و احوال ببارد یا نه ، عاقبت باریدن گرفت

 غیر از آسمان برای من هم این روزها ، روزهای خوبی است . بیش از هر زمان دیگری احساس انرژی می کنم . عجیب در جریان زندگی جاری شده ام . تمام احساس های منفی ام را باران شسته . حالا راضی ام و خوشحال

و چه نعمتی است این رضایت ! راضی بودن به آنچه تو می خواهی ، تو پیش می آوری ، بی هیچ انتظاری راضی ام به رضایت . ای کاش فقط همین برایم بماند : شکر گذاری به درگاه بخشاینده و مهربانت  

+ نوشته شده در 22:44 توسط هدی.
پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387
بازنشستگی استاد طیب
 

دیشب وقتی خبر بازنشستگی استاد مهدی طیب رو از زبان صادق زیباکلام در مصاحبه با رادیو بی بی سی شنیدم اصلا برایم باور کردنی نبود ! چطور ممکنه استادی مثل طیب ، این طور ناگهانی آن هم در این دوره! از کسوت استادی مجبور به بازنشستگی بشه ؟

چه کسی هست که در دانشکده های مختلف دانشگاه علامه طباطبایی واحد معارف و اخلاقش را با طیب گذرانده باشد  و آن کلاس  را خوب به خاطر نداشته باشد ؟ کلاس استاد طیب همیشه یک کلاس زنده و پویا بود . پر از پرسش و بحث و سوال . و گاهی البته بحث ها آنقدر بالا می گرفت که کار به مرافعه  می کشید

خوب یادم هست معارف اسلامی (1) را به استادی یک نفر روحانی پاس کردم که سر کلاس می نشست و می گفت و ما هم چرت می زدیم . اما معارف ( 2) چیز دیگری بود . آن سال استاد طیب معارف ( 2) ارائه می داد . از جلسه اول فهمیدیم که با چه استادی طرف هستیم . استادی که با انرژی بسیاری که در کلامش خرج می کند ، صدای رسا و چشمانی که با اشتیاق ردیف به ردیف دانشجویان در کلاس را  از نظر می گذراند ، نخواهد گذاشت که این ترم تحصیلی دانشجویانش در کلاس معارف چرت بزنند

طیب استاد بحث و نظر بود . اگر چه جواب های  قاطع و محکمی داشت و  شاید در بیش ار نود و نه درصد موارد در بحث ها هرگز از مواضع انقلابی - دینی و ارزشی خود عقب نشینی نمی کرد اما  اجازه می داد هر دانشجویی به هر تعدادی سوال در کلاس ها که می خواهد بپرسد . یکی از آن پرسوال ها خود من بودم . بحث های زیادی را با استاد طیب در کلاس ها داشتم . با بسیاری سخنانش مخالف بودم . در هر جلسه چندین بار بحث راه می انداختم و مرتب سوال می کردم . او هم جواب می داد . بحث را پیش می برد و البته خیلی جاها هم برافروخته و عصبانی می شد

هر بار قبل از کلاس بچه ها می سپردن که “بحث راه ننداز بگذار کلاس زود تموم شه بریم ناهار” . اما خیلی وقت ها خود استاد منتظر بود سوالی بپرسیم و بحثی کنیم تا قضیه روشن تر شود . ترم بعد اخلاق را هم با او گرفتم . بحث هایم با او ادامه پیدا کرد در کلاس ، بیرون از کلاس در دفتر نهاد رهبری که آن موقع ها می نشست و من با سوال هایم و دانشجویان بسیار مذهبی با اشتیاقشان به او ، گردش جمع می شدیم

بعدها اعتراضات بر علیه طیب در دانشکده علوم اجتماعی بالا گرفت . دانشجویان چپ ( به معنای خاص کلمه ) در صف اول اعتراضات به طیب بودند . شنیدم که یکی از دانشجویان از کلاس او اخراج شده به خاطر سوال هایش ! این برایم قابل قبول نبود چرا که یکی دو سال قبل،  از بحث برانگیز ترین دانشجویانش بودم و او گر چه چندین بار تا سر حد انتظار عصبانی و برافروخته شد اما هرگز از کلاسش بیرونم نکرد . آن دانشجوی دختر اخراج شده از کلاس طیب را  بعدها در دانشکده و به بهانه ای به حرف گرفتم . یکی دو باری هم در اعتراضات دانشجویی آن زمان دیدمش  … بماند اما اگر من جای طیب بودم همان جلسه اول عذر این دانشجو را خواسته بودم نه در جلسات پایانی! مخالف رفتن طیب از دانشکده بودم او باید می ماند و کلاس معارف را زنده نگه می داشت

به هر حال یک سالی به دانشکده نیامد .سال بعد گویی با اصرار و تلاش بچه های بسیج دوباره در علوم اجتماعی هم درس گرفت

این چند سال که گذشت خبری از استاد طیب نداشتم . نمی دانم دانشکده می آمد یا نه . کلاس هایش چطور بود ؟ به همان زنده گی سابق ؟ تا دیشب که خبر بازنشستگی غیر قانونی او تمام این خاطرات را در من زنده کرد . تمام اعتراضات و جواب ها . بحث های خصوصی و صحبت از چشم غیبی که می گفتند دارد و من مستقیم و خصوصی برایش مطرح کردم و ناراحتی و نفی اش

حالا با شنیدن این خبر ، من دانشجوی معترض و بحث انگیز دیروزی  چه او بخواهد چه نه ! باید در جایگاه دفاع از مهدی طیب بایستم . از او بسیار یاد گرفتم و بر بسیاری عقایدش هم همچنان مخالفم .همین چند جمله آخرکه می خواهم بگویم به گمانم مورد تایید استاد طیب نیست 

 اما صدای طیب صدایی نیست که باید خاموشش کرد . صدای او باید با قوت تمام به عنوان یک استاد مذهبی و ارزشی در بزرگترین دانشگاه علوم انسانی خاورمیانه باقی بماند. او باید همچنان عقاید دانشجویان را به چالش بکشد و حتی از مواضع ارزشی اش عقب نشینی نکند . چنانکه صداهای مخالف او نیز نباید این طور غیر قانونی خاموش شوند . باید به عقل دانشجو اعتماد کرد و گوش هایش را از شنیدن عقاید گوناگون محروم نساخت 

تنها صدایی که باید خاموش شود صدای حذف است    

پارازیت : می خواستم لینک خبر بازنشستگی طیب را برایتان بگذارم اما متاسفانه لینک گذار پست های وبلاگم غیر فعال است اگر جستجو کنید!!( با عرض پوزش ) به این خبر خواهید رسید

+ نوشته شده در 22:37 توسط هدی.
چهارشنبه دهم مهر 1387
فطر
 

تمام شد . فطر آمد . یعنی که  از آزمون امساک  افطار کنید . بخورید و بیاشامید اما اسرافکار نباشید.

رمضان خوبی بود . یک چراغ جلوی پایم روشن کرد . امیدوارم بی هوا چراغ برافروخته را خاموش نکنم.

عید بر همگان مبارک

+ نوشته شده در 22:34 توسط هدی.
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387
دین کاربردی
 

تا سال پیش فرصت کافی داشتم که روزهای زیادی از ماه مبارک رمضان رو در مجالس صبح های حسینیه ی ارشاد شرکت کنم . اکثر روزها رو هم به عشق شنیدن صحبت های خانم دکتر رفیع می رفتم .امسال  این فرصت های خوب کم شده و مشغله ی کار و پایان نامه و تحقیق های ریز و درشت وقت های به معنای واقعی کلمه آزاد و آزادی بخش رو کم تر ساخته . امروز اما برای اولین بار در رمضان امسال به حسینیه رفتم و باز هم مثل گذشته صحبت های دکتر رفیع را شنیدنی یافتم .  استاد الهیاتی که حتی یک کلمه از حرف هاش بی ربط و آزار دهنده نیست . کسی که از روزمره ی آدم ها صحبت می کنه و متون و احادیث دینی رو برای ساخت یک زندگی بهتر نقل می کنه .
چیزی که جدا لازم هست بهش توجه کنیم . در جامعه ی دینی ما ، دین کاربردی تا حدود زیادی ناشناخته هست . یعنی مردم دین را به حالت یک ابزار خوب برای داشتن زندگی بهتر و آرامش بیشتر نگاه نمی کنند بلکه به عنوان یک تکلیف سخت و دشوار می بینند که انعکاس فرمانبری یا نافرمانی از اون در دنیای بعدی دامان آن ها رو خواهد گرفت .
در واقع اون چه که از تاثیرات دین در اذهان ما یادآوری میشه پاداش ویا عذاب الهی هست که در انتظار ماست . این نگاه باعث شده که هر چقدر عقلانیت و دانش رشد بیشتری در جامعه کرده پایگاه دین هم تضعیف شده و اساسا موجب شده دین در برابر عقلانیت قرار بگیره .
نگاه از پایین به بالای مردمان به دین بینشان فاصله ایجاد کرده . انسان عاقل ، دنیای آبادی هم می خواد و معتقده برای زندگی دنیایی خوب هم باید تلاش کرد . حالا این دینی که از ماورالطبیعه است و تمام نگاه افراد رو متوجه پاداش و عقاب خداوند می کنه از این جا با انسان اندشمند فاصله می گیره و دور می شه .
در حالیکه واقعیت اینه که دین یک جور ابزار برای زندگی سالم تر و آرام تر هست که به همین منظور در اختیار ما قرار گرفته . قرار نیست با دینداری در این دنیا دچار عذاب و ضرر بشیم ، بلکه می تونیم از برنامه های اون برای داشتن یک زندگی سالم استفاده کنیم
به گمانم این مثل تا حدودی زیادی درسته که میگه : بهشت و جهنم هر کس در همین دنیا اتفاق میافته

 

+ نوشته شده در 18:31 توسط هدی.
شنبه بیست و سوم شهریور 1387
و اما بعد از سلام...
 

دوری از نوشتن کار راحتی نبود . اما فقط می توانم بگویم برای من لازم بود . گرچه حالا که خوب نگاه می کنم دوستان زیادی در این مدت بلاگهایشان را تعطیل کردند و یا غیر فعال باقی گذاشته اند . طوری که می شود گفت یک موج تعطیلی بلاگ ها در این چند وقت گذشته در جریان بوده . امیدوارم هر کس رفته دوباره از نو نوشتن را شروع کنه  .

شهر بلاگستان شلوغ و پرجمعیت شده . یک نمونه ی مجازی از همین تهران خودمان ( البته در ابعاد خیلی کوچکتر ) اما از این لحاظ که از هر فرهنگی و آداب و رسوم و اخلاقی در اینجا یافت می شود جالب توجه است . اینجا هم لازم هست گذشت و صبر داشته باشیم . خیلی چیزها را نادیده و نشنیده بگیریم و در کل در دنیای مجازی هم باید سازگار بود .

به نظرم این شهر شلوغ اگر نظمی به خود بگیرد و این طور بی قواره و بی حساب از هر طرف عریض و کشدار نشود برای خود اهالی هم بهتر است . یک راه خوب ، محله و شهرک سازی در وبلاگستان است . وبلاگهای نزدیک به هم ، موضوعات مشترک ، وبلاگ هایی که با یکدیگر مراوداتی دارند و خیلی دسته بندی های دیگر ، می تواند نظمی آرامش بخش به این کلان شهر مجازی فارسی زبان بدهد . در این صورت ، وقتی که بلاگستان شهرک سازی شود ، محله هایش مشخص شود و هر کسی در کنار نزدیکان و همسویانش قرار گیرد ، هیچ وبلاگ نویسی تنها نمی ماند و هیچ وبلاگ نویسی گم نخواهد شد . چرا که جایی در حلقه ای یا شهرکی ساکن شده که آن حلقه و محله جزئی از هویت او خواهد شد . از طریق آن شناخته می شود و به ان احساس خوب تعلق خواهد داشت .

همه ی این ها را گفتم که بگویم کار پرگار من در بلاگفا تمام شده . برگشته ام که پرگار را با خودم به یک محله ی خوب ببرم . محله ای که ساکنینش را دوست و همسو با خودم می دانم . بسیاری شان را زمان زیادی است که می شناسم و با حرف و حدیث و درد دلشان آشنا هستم .

محله ای که به آن می روم ( و البته مدت هاست که در حال اسباب کشی ناتمام مانده ام ) "چارسوق" نام دارد .  چارسوق حاصل فکر و زحمات دوست خوب و تلاشگرمان ابوذر خان معتمدی است که هماره امیدواری و تلاش او در جهت احقاق اهداف جمع گرایانه اش ، مبهوت و مشتاقمان ساخته است .

هنوز به خانه ی جدید کاملا وارد نشده ام ، اما مهم این است که با اشتیاق به آنجا می روم . به گمانم سومین یا چهارمین چراغ محله ی چارسوق را روشن خواهم کرد . از باقی دوستان چارسوقی هم می خواهم که هر چه سریعتر نقل مکان کنند تا فارغ از ماجرای حلقه ی دوستان باقی نمانند :)

آدرس جدید پرگار :   http://taghsim.4soogh.com

 

 

+ نوشته شده در 17:1 توسط هدی.
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387
پنجره ای که باید گشوده بماند
 

 

 

قلب های ما درست به پنجره ای می مانند که به روی زندگی گشوده شده . این پنجره تا زمانی که باز باشد می تپد و گرم می ماند . با بسته شدن این پنجره  ، نورها و رنگ ها آن سو باقی می مانند و در این صورت اتفاق دردناکی برای قلب های ما خواهد افتاد .  

 پ.ن : درباره ی نقاشی اینجا را بخوانید .

 

 

+ نوشته شده در 10:37 توسط هدی.
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
یک مدت تعطیلی
گاهی اوقات پیش آمده که به عمد چیزی را که دوست داشتم جایی  بگذارم تا چند روزی که نمی بینمش دلتنگی را بچشم . چه احساس زیباییست این دلتنگی . یک نوع خرق عادت و یک حس پیچیده در زندگیست . و اگر خودخواسته باشد با رنجی بیشتر همراه می شود . رنج و صبری لذت بخش . دوره ی ابتدایی معلم مهربانی داشتیم که موهای زیبا و بلندی داشت . همیشه به اصرار ما روسری اش را از سر بر می گرفت و اجازه می داد که بچه ها موهایش را شانه کنند و ببافند . مهربان و دوست داشتنی بود . یادم هست یک روز موهایش را کاملا کوتاه کرد . با حالت شاکی پرسیدیم چرا ؟ گفت زیادی دوستشان داشتم . دلبسته شده بودم به همین موها . این جمله ها خیلی ساده بود ولی تا امروز در خاطرم مانده  .

خواستم اول همینطور اینجا را یک مدتی رهایش کنم اما بعد گفتم برای رسمی تر شدن قضیه اینجا بنویسم که مدتی پرگار تعطیل خواهد بود .... همین . 

+ نوشته شده در 20:24 توسط هدی.
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387
حاجی احرام دگر بند
 در مسیر نسیم مصنوعی که از دریچه ی کنار سقف اتاق می وزد نشسته ام و در این سکوت خنک به روزهایی که گذشت فکر می کنم . روزهایی که  گرما و آفتاب سوزان دو شهر زیارتی عربستان را چشیدم . گرمای داغی که نه امروز از پس اشتیاق زائرین برمی آید و نه دیروز که سخت تر و پر زور تر بوده نیز نتوانسته صبر و سلامت انسان های بزرگ تاریخ را ازیشان بستاند . در این سرزمین سختی امتحانات چندین برابر است و به همین خاطر آنها که به سلامت این  کویر سوزان را زیست کرده اند چندین برابر بیشتر از خوبان دیگر به کمال رسیده اند .  در دل شبه جزیره ی عرب نشین حوادث مهمی از تاریخ بشر رقم خورده . از روز اول که آدم پس از سرپیچی از خداوند به زمین نزول کرد و پس از آن که صحنه ی مبارزات پیامبران بسیاری شد تا اینکه مأمن اسماعیل و هاجر گشت و از دلش زمزم جوشید و بعد شاهد ابدی شرمندگی و شکست شیطان در برابر اراده ی ابراهیمی شد تا سال های بعد که فراموشکاری ، انسان ها را در بر گرفت و فسق و فجور بالا گرفت ، مدتی زمزم خشکید و  دین ابراهیمی نماند جز نزد عده ای اندک و ما بقی خانه ی خدا را که لطفش به خالی بودنش بود مملو از بت های دست ساز کردند و ودیعه خداوند که سنگ سپیدی بود " حجرالاسود " شد . سال ها گذشت و بزنگاه جدیدی در تاریخ بشر پدیدار شد . درست در سالی که پرستو ها ، مهاجمین به خانه خداوند را سنگسار کردند محمد به دنیا آمد . در عربستان به دنیا آمد تا مانند انسان های کامل قبل از خودش در بوته ی امتحانات سخت و دشوار قرار گیرد . آخرین پیامبر در این سرزمین خشک با مردمی بیابانی و خشن که بر جهالت هایشان  اصرار می ورزند چهل سال سختی کشید و انواع امتحانات را از کودکی تا جوانی و میانسالی با سربلندی پشت سر گذاشت تا عاقبت بر بلندای همان کوهی که خلوتگاهش بود ، دور از  اهل مکه و نزدیک تر از هرجایی به خداوندش ، دعوت شد که بخواند و خواند و سپس همان را برای همه خواند . صدایش در تاریخ ثبت  و شعارش به زبان های گوناگون و در جای جای زمین جاری شد : قولو لا اله الا الله تفلحوا

این سرزمین یادآور همه ی این تاریخ است . خاکش آنقدر پیامبر به خود دیده که به خودی خود مبشر و منذر شده . نشانه ها و علامت هایی در گوشه گوشه اش باقی مانده که دیدار کننده را شاد و امیدوار می کند و مطمئن به واقعی بودن تمام شنیده ها و حقیقت داشتن این ها . و همین هم دستاورد بزرگی است . نشانه ها به خودی خود و در درونشان چیزی نیست جز هدایت به دیگری . وجود رمز آلودشان با زبان بی زبانی بیننده را به حقیقتی راهنمایی می کنند و تنها ارزششان به این است که بیننده آن اشاره و نشانه را دریابد و چراغ راهش گرداند :

کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود

                                          حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست

 

 

+ نوشته شده در 16:57 توسط هدی.
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387
شروع متفاوت
 

بیست و چهار سالگی هم گذشت . حالا دقیقا امروز ربع قرن می شود که روی زمین زندگی کردم . از سالی که گذشت راضی ام و این آخرین لحظاتش و اولین لحظات بیست و پنج سالگیم هم عالیست . خوشحالم و شکر گذار پروردگار .

اگر خدا بخواهد اولین شب امسال زندگیم را نزدیک تر از همیشه به پیامبرم محمد ( ص ) در مدینه ی منوره آغاز خواهم کرد .

 ندیدیمتان حلال کنید . بدی هایی که رفت و اگر دلی شکسته شد  از نادانی رفته و شرمش باقی مانده  ...

همچنان سلامتی و شادی آرزومندم :)

 

+ نوشته شده در 11:12 توسط هدی.
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
10
 

آهسته آماده می شوم برای آمدن به خانه ات ، اما هر چه تلاش می کنم نمی دانم چه احساسی دارم ! احساس این روزهام بی احساسی عمیقی است . برخی همسفرها را می بینم که از شوق حتی در صف واکسیناسیون هم تقلا می کنند بلکه نوبتشان جلو بیافتد ! در حالی که من مثل یک  مجسمه ،  مجسمه ای گچی با قدم های خشک و کوتاه و با بی تفاوتی پیش می روم و بازو به سوزن می سپارم . می دانی که ؟! قبل از آمدن به خانه ات باید یک کارت بهداشت داشته باشیم با مهر حلال احمر که یعنی واکسن مننژیت تزریق شده . تا دو سال هم اعتبار دارد ... چه می گفتم ؟ ! ها... این بی احساسی مثل طناب دور گردنم پیچیده و خبری از شور و حرارت نیست . گیج و منگ شدم . مرتب خاطرات عجیبی جلوی چشمانم مرور می شود و هر بار به تو نزدیک و دوباره دور می شوم . این ها را می نویسم بلکه این طناب لعنتی از بیخ گلویم پاره شود و بشکند این بغض فرو خورده ام .

آخ! این روزها مدام به یاد لحظاتی می افتم که در یک جلسه ی تفتیش عقاید در مقام پاسخگو قرار گرفتم . و با متانت و لبخند ، سوالات دو مفتش سیاه پوش که به راهبه ها می ماندند را پاسخگو شدم . آن هنگام که ایمانم در ازای چهار متر و نیم پارچه ی سیاه محک خورد و و چون نداشتمش و نخواستمش در امتحان اصول عقاید رد شدم . به آرامی و با احترام . از آن روز به بعد این بغض لعنتی ماند و جاری نشد و آرزوی فریاد اعتراضی که از گلویم محقق نشد . می دانی که از این ها رنج می کشم ؟!

می دانم که باید حساب تو را از مفتش ها جدا کنم . می دانم و از وقتی خودم به تو ایمان آوردم تو را جدای از این ها دانستم . اما محاصره ات کردند عزیزم و خیلی ها به اشتباه می افتند ( حتی گاهی خودم ! ) وقتی بخواهم به خانه ات وارد شوم هم از من می خواهند که حمد و سوره ام را برایشان قرائت کنم . مبادا صادی را ساد و طایی را تا تلفظ کنم و تو قبولم نکنی !

ای کاش همین طور که مفتش ها فکر می کردند بود و تورا می شد با صادی و طایی و عین غلیظی راضی کرد . این ها از ناز تو خبر ندارند ...

مخاطبم در این ده روزه تویی . بیشتر همراهیم ده تا شاید پاک تر آمدم به سرایت .   

+ نوشته شده در 10:38 توسط هدی.
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386
آخرین روز 86
 

کمتر از دو ساعت دیگر آخرین روز سال ۸۶ به پایان خواهد رسید . روز آخر سال امسال به یکسری کارهای دقیقه ی نودی اختصاص پیدا کرد . صبح زود  ، خواب و بیدار راهی بهشت زهرا شدیم . حسنش این بود که سرای مردگان خلوت بود و آرامش حاکم . با گلاب و گل شب بو به دیدار از دست رفتگان رفتیم . عرض سلامی و تبریک سال نو ؟!

(وقتی از سر در بهشت زهرا بیرون می زنی می توانی یک نفس عمیق بکشی که زنده از میان آن همه مرده راهی شهر می شوی . شاید یک سری قول هایی هم به  خودت بدهی که مثلا به طور جدی به زندگی کردن بپردازی و احتمالا این قرار و مدارها تا آخر جاده در خاطرت خواهد ماند . )

بازمی گردیم  با کوله باری از سبزی تازه که از میدان سبزی میان راه خریده ایم . سبزی این طور خوبست که تازه چیده شده باشد و البته پاک کردن و شستنش آن هم در دقیقه ی نود روز آخر سال داستانی است که تنها با مشارکت هر سه نفرمان به سرانجام خیر می رسد .

کار بعدی چیدن هفت سین بود که چند سالی هست با میل و علاقه به عهده گرفتم . گر چه امسال زیاد حس و حالی نبود اما به همه ی احساس های ناشناخته و منفی غلبه کردم و مشغول هفت سین شدم . عجیب احساس خوشایندی داشت . این مشغولیت زیبا شاد و آماده ام کرد . آماده ی آماده برای یک شروع تازه و رنگارنگ . کار که تمام شد آنقدر پر انرژی و شاداب شدم که با صدای بلند به همه ی اجداد و نیاکانی که چنین رسم زیبایی را برایمان باقی گذاشتند چندین بار دروود فرستادم .

هفت سین دقیقه ی نودی ام را می گذارم اینجا برای یادگار .

علاوه بر سلامتی ، شادی و شادی و شادی ،خنده  و خنده و خنده برای همه تان آرزومندم :)

 

+ نوشته شده در 23:19 توسط هدی.
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
شب فرا می رسد ...
شب ، تار

شب ، بیدار

شب ، سرشار است .

زیباتر شبی برای مردن .

آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد .

...

شب ، سراسر شب ، یک سر

از حماسه ی دریای بهانه جو

بیخواب مانده است .

دریای خالی

دریای بی نوا ...

...

جنگل سالخورده به سنگینی نفسی کشید و جنبشی کرد

و مرغی که از کرانه ی ماسه پوشیده پر کشیده بود

غریو کشان به تالاب تیره گون در نشست .

تالاب تاریک

سبک از خواب درآمد

و با لالای بی سکون دریای بیهوده

باز

به خوابی بی رؤیا فرو شد ...

...

جنگل با ناله و حماسه بیگانه است

و زخم تبر را

با لعاب سبز خزه

فرو می پوشد .

حماسه ی دریا از وحشت سکون و سکوت است . *

...

* قسمتی از شبانه ی شاملو

 

پارازیت : بهار نزدیک است . نوروز می آید که فصل شادیست . پس باید سکوت کنیم و درد و رنج را زیر یک لبخند زورکی بچپانیم . مثل اینکه هیچ اتفاقی نیافتاده و ... و به ما ... ظلم ...  . خوشحال باید بود . بهار از پس این شب  ها  ! فرا می رسد ؟!!!

 

+ نوشته شده در 23:55 توسط هدی.
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
به " به اصطلاح " " اصلاح طلبان" رای خواهم داد
 

در تحریم تنها نا امیدی و یأس می بینم . چیز دیگری عایدمان نخواهد شد . باید قدم ها را آرام تر کرد و مناسب با اوضاع جامعه به دنبال تغییر بود .

به صندوق های شیشه ای وزارت کشور که آقای پورمحمدی می گوید خوب و محکم ساخته شده ... به نفع ائتلاف اصلاح طلبان رأی خواهم ریخت .

به امید روشنایی پس از این تاریکی . به امید صلح و به امید آرامش برای وطنم ...

اسامی کاندیداها و آخرین اخبار و مقالات را می توانید در وب سایت رسمی ائتلاف اصلاح طلبان ببینید .

 

 

 

+ نوشته شده در 22:13 توسط هدی.
شنبه هجدهم اسفند 1386
نیمه ی پر لیوان

 

هر سال در روزهایی که به صورت نمادین به نام زنان رقم خورده است ، مباحث مربوط به جنس لطیف داغ ! می شود . صحبت هایی  از مسائل و مشکلات و تضییع حقوق هایی که بر جنس زن روا رفته می شنویم و غم و غصه و احساس اجحاف وجودمان را فرامی گیرد .

اما کمتر پیش می آید که از توانایی های زنان در عرصه های مختلف و پیشرفت های روزافزونشان صحبت شود . یعنی ما بیشتر ضعف ها را منعکس می کنیم تا نقاط قوت را . و شاید اینگونه بازنمودن واقعیت - به صورتی همواره تلخ و رقت بار - خود قسمتی از سیاست سانسور زنان باشد - سانسور زنان توانمند و موفق - که حتی گاهی فعالین حقوق زنان نیز در دام آن گرفتار می آیند .

امروز را تماما به زنان شریف کارگر فکر می کردم . همان ها که روزها را تا شام در کارخانجات به تولید مشغول هستند و رنج های بسیاری را برای حفظ گنج آبرو و استقلالشان بر خود هموار می سازند . آن ها که ایمان دارند " می توانند " و برای همین سربلند و باشکوه زندگی می گذرانند . چه کسی از اینان سربلند تر ؟ قدرتمندانی که نامردی های روزگار حریف بازوی توانگرشان نیست و دست و پنجه ی شان تلخی های ایام را نرم می کند .

 در یک کلام ! پاینده باد تمام زنانی که با کار و کوشش و تحصیل ، خط بطلانی با دوام  بر تمام سهمیه بندی های جنسیتی تاریخ می کشند .

 

 

+ نوشته شده در 23:55 توسط هدی.
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386
فکر کردن به مرگ
امشب این پست از خانم دکتر رو خوندم درباره ی یکی از دوستاشون که تصمیم به خودکشی گرفته بوده و در تماسی تصمیمشو گفته و البته پس از مدتی بی خبر گذاشتن ایشون ، خبر از سلامتیش میده و به قولی ماجرا ختم به خیر می شه .

 اول که این متن رو خواندم  مثل یک عابر بی احساس که از کنار صحنه ی جان دادن یک انسان به سرعت می گذره تا مبادا آرامشش خدشه دار بشه رفتار کردم . پیش خودم اون دوست رو متهم کردم که چطور بی ملاحظه باعث نگرانی فرد دیگری شده و چند ساعتی او رو مضطرب نگه داشته . با دید منفی که همیشه نسبت به خودکشی داشتم در مقابل فردی که نمی شناختم و نمی دانستم که چرا قصد به خودکشی کرده جبهه گرفتم . فکر کردم اگر می دیدمش بهش می گفتم که کارش شرم آور بوده و...

اما حالا که چند ساعتی هست ذهنم مشغول به این مساله هست و دوباره دارم بهش فکر میکنم از طرز فکر اولم شرمنده شدم . چطور اصلا نتونستم این دوست ناشناخته رو حتی کمی به اندازه ی یک انسان درک کنم ؟ در حالیکه که برای خود من هم پیش اومده که به مرگ به عنوان یک راه حل فکر کنم . آخرین راه حل . به خصوص این روزها که ... خیلی ها به مرگ به عنوان یک راه حل نگاه می کنند و انتظارش رو می کشند و حتی حسرتش رو می خورند .

چند وقت پیش هم که یکی از دوستان درباره ی کلوپ مرگ که با رفقایش راه انداخته بودند بامن صحبت کرد و پیشنهاد عضویت هم داد ، قضیه را کاملا به شوخی و مسخره گرفتم و اصلا نخواستم حتی جویای دلیل و چرایی این همه توجه به خودکشی بشوم . 

بله ! امروز خیلی از دوستان و هم نسلان من به مرگ فکر می کنند و دغدغه ی مرگ دارند و در مقابل این مساله عده ای  عابران بی احساسند و برخی هم احساس خطر و ناراحتی می کنند و از خود می پرسند که چه بر سر دوستان جوانشان می رود که از زندگی خسته و دست شسته اند ؟ 

 

 

 

+ نوشته شده در 0:48 توسط هدی.
جمعه دهم اسفند 1386
فرسایش
 در صفی که برای خرید تخم مرغ تشکیل شده بود  ، مرد میانسالی با سبیل پرپشت و صورت لاغری که روی یک تنه ی بلند و نازک کار گذاشته بودند ، ایستاده و وول می خورد . این مرد از فرصت استفاده کرده و خودش را به دست خاطرات شیرینش سپرد  .  روزهایی را به یاد آورد که دانشجوی جامعه شناسی بیست دو سه ساله ای بوده و بیشتر وقتش را به  مطالعه و بحث درباره ی مسائل مهم فلسفی و جامعه شناختی می گذرانده است . همان روزها که مطمئن بود منشا تغییر در جامعه اش خواهد شد و در توصیف اجتماعش نظریات بسیار از خود بیرون خواهد داد ! ؟ روزهایی که شب هایش خواب مارکس و آلتوسر و گرامشی و آدورنو را می دید و گاهی هم می شد که خواب خودش را ببیند در حالیکه  هر بار درباره ی یک مکتب و نظریه اظهار فضل می کرد .

رؤیای جوانی مرد سیبیلو ادامه داشت و صف تخم مرغ هم به جلو می رفت ... او نمی خواست زمان رؤیاهایش نیز مثل صف تخم مرغ به جلو حرکت کند و به روزهایی برسد که کارمند جزء یک اداره ی دولتی شد و  کار بایگانی و تنظیم پرونده های راکد آن اداره را بر عهده گرفت . او نمی خواست به همسرش که دبیر زیست شناسی است و ازینکه برای دانش آموزانش قورباغه تشریح کند لذت می برد ،  فکر کند  . دوست داشت در رؤیاهایش خانم .... را جستجو کند که با لبخندی بر لب ، نظریات عمیقا جامعه شناختانه ی اورا گوش بدهد و با تحسین نگاهش کند . مرد سیبیلو غرق در لذت رؤیاهایش شده بود ، اما ... صف تخم مرغ  هم راه خودش را می رفت . تا اینکه نوبت به او رسید و ناباورانه متوجه شد که تخم مرغ باز هم گران شده .

اثرات مخدر رؤیا از ذهنش پرید و زیر لب فحشی نثار باعث و بانی گرانی کرد . شانه ی تخم مرغش را گرفت و به زندگی بازگشت .

 

 

+ نوشته شده در 1:9 توسط هدی.
سه شنبه هفتم اسفند 1386
برقراری رابطه ی عشق - تنفر با پنی سیلین
گرمای تب ، جان را بی قرار کرده و وقت هذیان گویی است :

ترجیحش می دهم به هر چه کپسول سبز و خاکستری آموکسی سیلین که با یک لیوان سر پر آب ولرم باید به خورد معده ات بدهی . ترجیحش داده ام گرچه با آن سوزن درازش نفرت برانگیز و دردآور است .

پزشک سپید مویم حواسش نیست به اینکه بزرگ شده ام ، چوب بستنی اش را مثل همان روزهای کودکی فرو می کند تا نزدیکی های لوزه هایم و حلقم را با دقت جستجو می کند . همیشه این طور وقت ها فکر می کنم نکند یادش رفته و چوب بستنی نفر قبلی را در دهان من هم چپانده باشد ! از کودکی این نگرانی را داشته ام . مثل اینکه چیزی عوض نشده همان هستم که قد کشیده ام .

" بله " ی بلند پزشک سپید مویم را خوب می شناسم . وقتی بله را می گوید یعنی که اعماق این گردن نازک تر از مویم را عفونت اشغال کرده و این داغی تن و سرخی صورت بی دلیل نیست . نگاهش که می کنم خودکارش را برداشته و نسخه نویسی می کند . تا ده که بشمارم کافی است تا سووال همیشگی اش را تکرار کند : کپسول یا آمپول ؟

پنی سیلین را انتخاب می کنم . و برای دریافت قبض تزریق به سالن درمانگاه بازمی گردم . چند نفری جلوتر هستند . و من وقت کافی دارم تا خودم را برای پنی سیلین حاضر کنم . پنی سیلینی که در کیسه پلاستیک ، روی پایم افتاده و با من ارتباط غیر کلامی برقرار کرده است . عامل بهبود و شفای من ، تسکین دهنده ی درد و دشمن عفونت گلویم  ، کوتاه کننده ی فصل رنج بیماری ام  و... به اینها که فکر می کنم چشم در چشم پنی سیلین لبخند می زنم و تکانی به کیسه اش می دهم .

 در همین حین بوی آمپول و الکل در فضا می پیچد و شل می شوم . بوییدن الکل  متوجه سوزن تیز و دراز پنی سیلین می کندتم و یاد آن تخت سپید ... و درد ... و تحقیر ... . نگاهم را با غیظ از کیسه بر می گیرم  و به تصویر  رعایت سکوت که روبه رویم نقش بسته خیره می مانم . کمی بعد ... آخرین نفر قبل از من ، لنگان لنگان از اتاق تزریقات تنه اش را به بیرون می کشد .

 نوبت من رسیده . کیسه را با تمام عشق و نفرتی که همراهش کردم به تزریقات چی می سپارم و به طرف تخت سپید راه می افتم  تا او  درد ... تحقیر ... و لذت سلامت پس از آن را به من بچشاند  .

....................

 

پارازیت : حالم خوب است و ملالی نیست .  داستانک بالا امروز نزدیک یکی از درمانگاه ها که بوی الکل تزریقات می امد به ذهنم رسید . اینجا نوشتم شما هم کمی بخندید :)

+ نوشته شده در 21:40 توسط هدی.
پنجشنبه دوم اسفند 1386
جوایزی استثنائی برای ملتی استثنائی !
نمی دانم چند نفر مثل من در احساسی ناخوشایند نسبت به  تبلیغات جوایز بانک ها که هر روز در  پخش آگهی های تجاری تلویزیونی و رادیویی بارها و بارها تکرار می شوند  شریک هستند اما همین را می دانم که بسیاری نسبت به واقعی بودن این جوایز در این حجم و ابعاد مردد و بدبین هستند .

حجم تبلیغات بانکی در چند ماهه اخیر رشد چشمگیری داشته . بانک های خصوصی و دولتی در مسابقه ی بی سابقه ای برای جذب سرمایه های بیشتر بر بالا بردن نرخ سود حساب های بلند مدت و کوتاه مدت بر یکدیگر پیشی می گیرند و عرصه ی تبلیغات نیز جایگاهی خاص برای تاخت و تاز بانک ها فراهم آورده است .

حساب های قرض الحسنه نیز ماجرای خاص خود را دارد . تیلیغ جوایز " استثنایی " اعم از ماشین و کلید طلایی خانه و چمدان هایی پر از پول َ جای خود را به تبلیغات قدیمی تری داده است که روزگاری این مردم را برای کمک به همنوع با ذکر حدیثی از امامان به گشایش حساب قرض الحسنه فرا می خواند و اجر و ثواب معنوی و اخروی آن را برای بیننده و شنونده ی این آگهی ها یاداوری می کرد . اگرچه جای تعجبی نیست چرا که طراحان آگهی های تجاری در عمل ثابت کرده اند که نسبت به بسیاری از علمای سیاست و دیانت  ، شناخت بهتری از فرهنگ جامعه و خواسته های مردم دارند و سیر نزولی نیازهای آنان را از سطح فرامادی به مادی در دهه ی اخیر به خوبی تشخیص داده اند و بر اساس آن برای جذب مردم کلیپ های تجاری تولید می کنند .  

 

 بسیاری از مواقع آگهی های بانکی بعد از سخنرانی های مذهبی و برنامه های معنوی پخش می شود که بعضا مردم را به قناعت و چشم پوشی از امیال مادی فرامی خوانند . و این دو کنار هم ( تبلیغات و سخنرانی های مذهبی ) تناقض وحشتناکی فراهم می آورند که پریشان حالی و ایستادن در میان زمین و آسمان ما را با صدای بلند فریاد می زنند . بیننده که خود را در فضای برنامه ی معنوی قرار داده و شاید هم کمی به فکر فرو رفته باشد با شنیدن موزیک آغاز پخش آگهی ها مانند کسی که از مسخ شدگی به درآید ، به عالم واقعی و مادی خود بازمی گردد و نوسان این حالات متناقض به دفعات و با اشکال گوناگون در زندگی روزمره او تکرار می شوند .

به ماجرای بانک ها بازگردیم . خانه ، ماشین ، پول و شمش های طلا ، آنقدر جذاب و رویایی است که رنج تحمل فضای سنگین بانک ها را بر افراد جامعه هموار بسازد . صف های طولانی ، تهویه های نا مطبوع ، فشار جمعیت بی ملاحظه بی مهابا که بدون توجه و عموما نا خواسته ،  حریم فیزیکی یکدیگر را مورد تجاوز قرار می دهند ، باجه های تعطیل و باجه داران تند خو  و کم حوصله و... همه و همه رنج های حضور در بانک های بالاخص دولتی است . بانک ها خصوصی تقریبا فضای بهتری فرام آورده اند و امور مشتریان را سریع تر راه اندازی می کنند .

هنگامه ی ثبت نام در مسابقات قرض الحسنه ی بانک ها معمولا با ماه های پایانی سال همزمان است و این ازدحام جمعیت را چندین برابر می کند.  افراد ناتوان و کهنسال در میان جمعیت منتظرین که هر کدام با امید و آرزویی برای گشایش یا افزایش حساب خود به بانک جایزه دهنده مراجعه کرده اند  بیش از بقیه متحمل رنج می شوند و هیچ امکانی برای رسیدگی سریع به آنان در نظر گرفته نشده است .  صندلی های انتظار مطمئنا کمتر از جمعیت منتظرین در بانک قرار داده شده  و حتی اگر صندلی خالی باشد میز مناسب ، خودکار وقبوض واریز و دریافت برای انجام امور بانکی در محل انتظار وجود ندارد و به همین علت منتظرین ترجیح می دهند ایستاده دربرابر باجه ها و در فضای محدودی که برای مراجعه کننده تهیه دیده شده است ، عملیات بانکی خود را نیز انجام دهند . تمام این رنج ها بالاخره ممکن است کاسه ی صبر افرادی از مراجعه کنندگان را نیز لبریز کند .  عده ای زیر لب غرغر می کنند و برخی به صورت جدی تر فریاد اعتراض بر می آورند - که بسیاری از ما نمونه های آن را شنیده ایم -  . متاسفانه بسیاری از این فریادها بر سر کارمندان بی تقصیر و خسته و ناتوان از کنترل اوضاع فرودمی آید که نفعی به حال اوضاع ندارد . 

فاصله ای بین واقعیت و رویا وجود دارد که کمتر کسی یا ملتی هستند که سعی بر کاستن این فاصله ها بکنند . واقعیت بانک ها تضییع حقوق مراجعه کنندگان در ارائه ی نامطلوب خدمات و بعضا توهین و تحقیر جمعیت منتظرین در صف های بی نظم در برابر باجه هاست و خیال این مردمان برنده شدن در مسابقه ایست که بعید و دست نیافتنی به نظر می رسد . ای کاش به جای دویدن به دنبال کلیدهای طلایی ، برای حقوق اجتماعی مان صف می بستیم و منظر می ماندیم ...!

تحلیل جالب سید در مورد جایزه ای که از بانک برده بود :

جایزه ریسکی و سرمایه اجتماعی فروپاشیده

 

+ نوشته شده در 21:34 توسط هدی.
چهارشنبه یکم اسفند 1386
شروع های مکرر
سلام !

این روزها کارم شده شرکت در بازی هایی که مرتب شروع می شوند و پایان می گیرند ، اصلا لحظه به لحظه ی زندگی برام این طوری شده :

شروع ... پایان

شروع ... پایان

...

پایان ها از دستم خسته شدند . اینقدر که به دست و پا می پیچند و من دوباره از نو شروع می کنم . انگار نه انگار که دیروز پایانی بوده . و این ها سرعت گرفتند . پشت سرهم در عرصه های مختلف تجربه شان می کنم . از نو شروع می کنم اما...انکار نمی کنم که خسته ام به خصوص که این روزهای اخیر پر از اخبار بد بوده ...

روزهایی شلوغ ، تجربه های جدید و سخت و البته کمابیش همراه با ریسک و اشتباه وجودم را با خودشان همراه کردند . گاهی از اشتباهات ریز و درشتی که مرتکب می شوم از خودم متعجب می مانم !

بگذریم ... کمی از خاطرات حاشیه ای این روزها بنویسم که جنبه ی " آموزشی" هم داردو مفید است :

ترم پیش برای ثبت یک واحد درسی با آموزش مشکل پیدا کردم و در نهایت شورا حق را به من داد و بعد از کلی آزار و اذیت روانی و در دقیقه ی نود واحد تغییرات فرهنگی که یکی از قشنگ ترین !!!! واحدهای درسی مطالعات فرهنگی است برایم ثبت شد . تا شب امتحان تغییرات کابوس می دیدم . کابوس آموزشی ها و صحنه ی امتحان و نبودن اسمم در لیست و اخراج از جلسه ی امتحان و گذراندن مجدد این واحد طاقت فرسا ! . در نهایت به خیر گذشت اما ترس از خانم های آموزشی که حالا رای مثبت شورا به نفع من ، کفری ترشان کرده بود رهایم نمی کرد ، طوریکه این ترم با هزار ترس و وحشت برای انتخاب واحد به دانشکده رفتم . برگه ی انتخاب واحدم را با سه تا از دوستانم چک کردم . درست مثل نابینا یا بی سوادی که برگه اش را بدهد دیگران هم یک دور چکش کنند ! . اماخوب با همه ی این تمهیدات از آنجایی که وقتی از چیزی بترسی بالاخره یک اشتباهی خواهی کرد ۲ واحدی که از ترم پیش برایش برنامه ریزی کرده بودم را نگرفتم و کابوس روز انتخاب واحد تا روز حذف و اضافه ادامه پیدا کرد ... با دوست دیگرم برای روز شنبه اول وقت قرار گذاشتیم . صبح شنبه دوست عزیز کارش زودتر از آمدن من تمام شده  و بدون مشکلی خاص واحدی که قرار بود با هم بگیریم را اخذ کرده بود . و من وقت رفتن به اتاق مخوف آموزش  تنها بودم با احساس قربانی که به مسلخ می رفت .

خانم آموزشی برگه را نگاهی کرد و بعد از کمی صحبت های توبیخ آمیز که کی به تو گفته الان بیای ؟ برگه را پس دادکه برو ساعت دو بیا . دیگه واقعا حال بدی داشتم . برای گرفتن امضای مدیر گروه به اتاق یکی از معاونین دانشکده رفتم ، از قضیه جویا شدند و با آموزش تماس گرفتند بماند که خانم آموزشی پای تلفن که روی آیفن بود چه گفتند و چه شد {...} که بازگو کردنش هم برایم جالب نیست ... به هر حال همان سفارش معاون محترم باعث شد که نه تنها همان موقع کارم راه افتاد بلکه از برخورد تند و سردواندن ها هم دیگر خبری نیست و خدارا شکر تا اطلاع ثانوی مشکل من با آموزش حل شده و آرامش برقرار است و حتی در موردیکه اینجانب دوباره دچار اشتباه شدم ! با ملایمت و آرامش با من برخورد شد که جدا متعجب و در عین حال شاد شدم ، حالا کم کم دستم آمده که چه طور باید رفتار کرد . ( صبح بخیر خانوم !)

این ترم تمام واحدهای درسی و پایان نامه را یکجا گرفته ام . یکی از امیدواری هایم این است که دیگر موقعیتی مشابه لحظاتی که در آموزش گذراندم تکرار نشود . ( زهی خیال باطل )

 

پارازیت : اه اه متن بالا رو چقدر سنگین و نچسب نوشتم . خداییش حق دارن این آموزشی هام گیر می دن به ما

 

+ نوشته شده در 1:13 توسط هدی.
جمعه بیست و هشتم دی 1386
پیراهن حسین سپید است.
نمی دانم چرا برای حسین (ع) مجلس عزاداری برگزار می کنیم در حالیکه او رستگار شد در بهترین حالت ممکن و با بالاترین مقام . آن طور که " ثارالله " لقب گرفت ، عمیقا نزدیک و تنگاتنگ خدا .

نمی دانم چرا وقتی گریه می کنیم می گوئیم برای حسین ؟! این نام بزرگ که وقتی به گوشم می رسد ، بند بند وجودم از عظمتش و شجاعت و بزرگی اش ، مرتعش می شود . متحیرم چرا می گوییم عزادار حسین هستیم ! عزادار؟! آن هم برای کسی که زنده است چون کشته شد برای خدا و آگاه و هوشیار است چون قیام کرد برای عدالت ! .

ایام شهادت حسین است و من  مجلس عزداری بر پا کرده ام این بار به نام خودم ، سیاهی پوشیده ام به نشانه ی ابعاد ناشناخته ی وجودم که رنگ تاریکی به خود  گرفته اند و عزادارم به خاطر این ذلت که به آن تن داده ام و نفس را بر سرم مسلط کرده ام و سینه ام را از حب دنیا و لذت هایش انباشته ام و با دست خود ظرافت و شفافیت گوهر دلم را سخت و کدر ساخته ام . گریانم برای همه ی سهل انگاری ها ، غمگینم برای از دست رفتن فرصت ها و ملامت می کنم خودم را و لعن می فرستم این نفس سرکشم را .

امسال از سوال " چه کنم ؟ " در گذشته ام . به این فکر می کنم که " چه شده ام ؟ " ، "کجا ایستاده ام در اکنون زندگی ام ؟ " . چند سالی بر مجلس وعظ " چه باید بکنیم ؟ " نشستم . نشد آن چه باید می شد . فهمیدم که خودم را نیافته ام . تا پاسخ به چه هستم و که هستم را ندهم ، وعظ هیچ عالم اخلاقی نمی سازدم .

دل های خوب از آتش عشق می سوزند و دل من در آتش حسرت درک عشق شعله می کشد . در حسرت درک حسین ، که به آن نادانم و به دانسته های سطحی و بی اهمیت دل خوش کرده ام .

و توسل ... اوج این مراسم سوگواری است . با جامه ی سیاه ، چشم امید به روشنایی " مصباح الهدی " دارم و در حالی که مرداب خطا به پایین می کشاندم ، دست استمداد به سوی " سفینه النجاه " بلند می کنم . تشویش ، اضطراب ، استیصال و حزن و اندوه بیان حال و روز ماست که شعور را به مسلخ فرستاده ایم  و بیرق و پرچم نادانی مان را بر آسمان ، فراز کرده ایم و شمشیر بر گردن حقیقت گذاشته ایم تا ساکت بماند . این ها بیان حال ماست نه حسین که سال هاست در آرامش و قرب خداوند است . سال هاست که حسین پیراهن سپیدی بر تن دارد و آزاد و آرام و مطمئن ، بدون هیچ خشمی در نگاه و بی هیچ کینه ای در دل ، به سنت پدر و مادرو جدبزرگوارش  . همه را بخشیده است و دیگر دل نگران اهل بیتش نیست که همگی در آرامش و قرب خداوندند . در مرتبه ای که فکر من وتو به آن توان راهیابی ندارد .

وشاید تنها دل مشغولی حسین در چنین روزی ، عزادارانی باشد که  دست از روزمرگی شسته اند و سالروز عروج او را گرد هم آمده اند . اینان که در برهوت دنیای فانی گرفتار آمده اند و فریاد العطش از اعماق روحشان به گوش می رسد ...

فردا عاشوارست و حسین نظاره گر و ما در میدان مبازره . جنگ درخواهد گرفت و تعدادی اندک شاید به مراتب کمتر از هفتاد و دو نفر در این میدان ، نبرد می کنند و در شوق شهادت بر یکدیگر سبقت می گیرند . اینان از مقربین اند و جامه ی سیاه از تن به در کرده ، سیراب خواهند شد .  

 

+ نوشته شده در 12:17 توسط هدی.
شنبه بیست و دوم دی 1386
حاشیه های مردم خوب
نوشته ی اخیر دوست ارزشمندم جناب ناظم زاده  با عنوان " مردم خوب " ، مانند جرقه ای که بر مواد اشتعال زا بگیرد و یکسره آتشی چندین برابر برافروزد ، بر خاطرم نشست و بر خلاف خواسته ی نویسنده ذهن من خواننده را مشوش ساخت .

در همان چند سطرش گفتنی ها گفته از آنچه که این روزها در شهرمان می گذرد . بارش برف و سرمای بی سابقه ی زمستان امسال ، از هر نظریه و سخنرانی انتقادی برملاکننده و افشاگرانه تر  بر سرمان نازل شده است .

ضعف های عمیق و بنیادینی که این روزها به غیر از آسمان کسی دیگر جرأت بیان کردنشان را ندارد و شاید این ندای سپید آسمانی با زمهریری که تا اعماق جانمان نفوذ کرده ،  بانگ بیداری است که تا دیر نشده باید دریافتش .

۱- مردمان به عادت مألوف ظاهرسازی ، صبر و سکوت پیشه کردند ،  آنچنان که مردمانی خوب در نزد حاکمان و دولت مردانشان جلوه گر می شوند . اما همین ملت غیور و صبور مجرمان اصلی قائله ی سرما شناخته می شوند و انگشت اتهام به سمت ایشان نشانه رفته است . رسانه ی ملی هر شب و روز بر سرشان می کوبد که دست از اسراف انرژی بشوئید و صرفه جویی پیشه کنید . در تلویزیون تنها مردمان بر سر مردمان فریاد می کشند که برای گرم شدن ما کمتر مصرف کنید . تصاویر استخر ها و سونای بخار گرفته پخش می شود که مردم بدانند اگر در زنجان و اردبیل و رشت و تبریز و... گاز مصرفی یا قطع است و یا فشار ندارد ، مقصر این خانواده اند که استخر گرم کرده اند . و یا اگر خانواده ای به علت قطع گاز ، منقلی پر از ذغال گوشه ی اتاق ۱۲ متری اش افروخت که گرم شود و نشد یا اگر شد سوخت و سانحه ای پیش آمد ، مقصرش خانواده ای دیگر است که دو اتاقش را با شوفاژ گرم کرده . مسخره است ! چه بی باکانه وجدان این ملت به بازی گرفته می شود ! *

سووالات ، مطرح نشده سقط می شوند . کسی نمی پرسد پس دولت چه ؟ برنامه ریزی چه ؟ مدیریت بحران چه ؟ و یا صحبت از این واقعیت که فرایند افت فشار بیش از همه مربوط به نقص و کمبود ایستگاههای تقویت فشار است . و جای خالی مخازن ذخیره ی اضطراری گاز در نزدیک شهرها -  که با توجه به وجود تاقدیس های نمکی در کنار شهرهای بزرگ احداث آن امکان پذیر است -  نتیجه ی عدم برنامه ریزی صحیح و به موقع می باشد و این ها همه در حالی است که که کشور ما از کشورهای حادثه خیز دنیاست و از حرکت کوه گرفته تا سیل و زلزله و یا حتی ! حتی جنگ با کشورهای قدرتمند جهان - که با سیاست های کنونی حرکت بر لبه ی پرتگاه دور از ذهن نیست -  ما را تهدید می کنند و باید برای مقابله با اینان تمهیدات و دوراندیشی هایی صورت گیرد !

...

اما این سکوت که می بینیم و برای من و شما سووال برانگیز شده ، در پشت درهای بسته شکسته می شود . در مکالمات تلفنی می شکافد و در پیامک ها طنز و جدی - که یحتمل جند تایی از آن به دستتان رسیده - نقش بر آب می شود :

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند                       پنهان خورید باده که تعزیر می کنند

 

۳- از لابه لای درزهای صندوقخانه های این مردمان ، صدای شکوه ها و نارضایتی هاشان شنیده می شود . در خلوتگاههایی که در کوی و برزن دست می دهد و در وسایل نقلیه عمومی پچ پچه ها در گرفته و پرسش های بسیار شکفته . و این به آن معناست که ملت صبور و ساکتمان نادان نیست که درد را نفهمیده باشد بلکه مثال ان مار گزیده است که از ریسمان سیاه و سپید ترسانده شده است و زبان به کام گرفته . ظاهرسازی و غرزدن های پنهانی شیوه ی تاریخی زندگی اش شده و تألماتش با همان چهار لیچاری که پشت در بسته  بار این وزیر و آن وکیل می کند ، التیام می یابد .

اینکه ملتی درد را بفهمد ، فی نفسه امتیاز بزرگی است - چرا که بسیاری ملل دنیا هنوز از این بی بهره اند - اما مهم است که بداند چطور باید دردش را بگوید  و قبل از آنکه کارد به استخوانش برسد به فکر چاره باشد . به گمانم این آخری را ، گفتن و شنیدن را ملت ما نیاموخته . تنها چیزی که می داند یا سکوت است یا فریاد .

دوست گرامی ام در انتهای نوشته اش سووالی طرح کرده با این مضمون که چطور ما همان ملتی هستیم که سی سال پیش انقلاب کردیم و  اینک سکوت ؟به نظر من  این همان دور سکوت - فریاد است که در تاریخ ما تکرار شده  - قابل تبیین با نظریاتی چون نظریه مارپیچ سکوت - و تلاش هایی گذرا که در جهت برقراری رابطه و توانایی گفتن و شنیدن صورت گرفته - مانند ابتدای مشروطه و دوم خرداد - به تندی با مانع و نهایتا با شکست مواجه شده اند . 

 ( گرچه این برداشتی است که احتیاج به بازبینی دارد )

 

 

۳ - شهر خالی است ز عشاق بود کز طرفی                        مردی از خویش برون آید و کاری بکند

کودک ۹ تا ۱۲ ماهه به سنی می رسد که تا حدودی  از اوضاع خود و اطرافش آگاه می شود و قدرت درک و تفکر در او شروع به رشد می کند . کودک در این موقع نیاز به سخن گفتن را در خود احساس می کند و چون قادر به آن نیست خواست هایش را با فریاد و اصوات بلند بیان می کند که برای دیگران نامفهوم است . در این زمان احتیاج به راهبری دارد که دلسوزانه ، حرف به حرف و کلمه به کلمه ، سخن گفتن را به او بیاموزد تا توانایی ارتباط برقرار کردن و انتقال معانی را دارا شود . علاوه بر این سخن گفتن توانایی است که منجر به شکوفایی عقل و قدرت تفکر می شود که اگر این نباشد ، توحش بر رفتار انسان غلبه می کند و از موجودات دیگر قابل تمیز نیست .

بسیار شنیده ایم که جامعه ی ایرانی همواره به دنبال قهرمان می گردد و قهرمان پرور است و این مورد نقد قرار می گیرد . اما باز هم پس از هر دوره که سکوت طولانی می شود ، عطش روح ملت ایران برای یافتن قهرمان بالامی گیرد . گویی که حنجره ای را طلب می کند تا واسطه ای شود برای سخن گفتن و فریاد زدن . راهبری می خواهد دلسوز برای آموزش سخن گفتن و سخن شنیدن در میان مردمان . انسان هایی آگاه که این سکوت وهم آلودی که منجر به فریاد می شود را بشکنند و باب گفت و شنود را در جامعه بگشایند .

از این دید که بنگریم قهرمانان نه تنها مضر نیستند بلکه به حال ما ضروری اند . انسان هایی آگاه و شجاع که مسئولیتشان مشوش نمودن اذهانی است که تکلم نیاموخته ، آرام گرفته و به خواب رفته اند . بی قرار کردن مردمان برای سخن گفتن و پرسیدن و پاسخ طلبیدن .

بنابراین تشویش چنین اذهانی نباید جرم دانسته شود . بلکه خدمتی است به ملتی که کهنسال که هنوز راهی برای بازگویی به موقع دردهایش نیافته است ...  

 

 

+ نوشته شده در 21:0 توسط هدی.
دوشنبه دهم دی 1386
روز سگی

 

امروز از آن روزهای سگی بود . نشانه های نحوستش از کله ی صبح به اتاقم سرک کشیدند . یعنی دقیقا همان لحظه که چشم به امروز باز کردم دیدمشان . آب دهان تلخ شده ام را با اکراه قورت دادم و از تخت به پایین خزیدم . به طوریکه ابتدا زانوهام روی زمین قرار گرفت و سرم همچنان روی بالش بود . خواستم همانطور و در همان حالت ، روز سگی را شب کنم . اما این هم چون خیلی کارهای خواستنی ، نشدنی بود . عاقبت تن به زندگی در روز سگی دادم و به قصد دستشویی برخواستم .

رغبت نمی شد به آینه نگاه کنم . تنها آبی به صورت زدم و به موهای شانه نخورده فکر کردم . فقط فکر کردم و نگاهشان نکردم . به مناسبت طعم تلخ امروز ، قصد کرده بودم که شانه نزده ببندمشان . همین کار را کردم و به همین فضاحت لباس ها عوض شدند .

۱- یادم به کارنوشتی افتاد که نیمه های شب گذشته به پایان رسانده و باید امروز تحویل استاد می دادم . یک موضوع تلخی هم داشت در مایه های امپریالیسم فرهنگی و چیزهایی ازین دست که بی علاقه ردیفش کرده بودم ... . لعنتی ! اولین کلامی بود که وقتی پرینتر کاغذها را سپید و دست نخورده از شکمش بیرون داد ، حواله اش کردم . دوباره و سه باره کاغذها را در دهانش چپاندم . پیغام دادکه جوهر تمام کرده و هیچ جورنمی تواند کارم را راه بیندازد . و این ، از نشانه های ظهور روز سگی بود .

کارنوشت را روی سی دی ذخیره کردم به امید اینکه از سهمیه ی پرینتم در دانشکده چند صفحه ای باقی مانده باشد . چای تلخ به همراه خرمای سیاه ، چاشت امروزم شد .

۲ - کوچه یخ زده بود و خبری از گربه ی خاکستری که هر روز صبح ، کنار جدول کم عمق قدم می زد ، نبود . با یک نگاه تا ته کوچه را برانداز کردم به خیال اینکه خاکستری را ببینم . جز یک خانم و دو آقا ، جنبده ی دیگری نیافتم ... اما هنوز چند قدم نرفته پیکر چاق و گرد و پشمالوی خاکستری نمایان شد . آغشته به خون و با چشمانی باز در جدول کم عمق سمت راست کوچه مان ، طاق باز هلاک شده بود .

۳- وارد سایت دانشکده شدم . کارت سهمیه ی پرینت را به خانم آرام و جدی مسئول سایت دادم . با همان صدای ملایم و آرام گفت : سهمیه شما تمام شده . سه برگ هم اضافی داشتید . لبخند بر لب تشکر می کنم و خداحافظی . لعنت بر این روز سگی ...

۴- استاد گرامی را در راهروی اساتید می بینم . سلام و علیک . بدون اینکه خبری از نمره ها بگیرم ، منتظر مدیر گروه می ایستم .جناب استاد با لبخند شیطنت باری کلید به در اتاقش می اندازد و می گوید نمره ها را رد کردم خانم ... و من نزدیک می شوم که : اِِ ... چطور بود آقای دکتر ؟جدی می شود و پاسخ می دهد . خوب نبود ... یعنی من راضی نبودم . بعد بازهم بدون اینکه من درباره ی نمره ام ازیشان بپرسم می گوید : اگه سووالتون اینه که کسی رو انداختم ، نه کسی نیافتاده . به این فکر می کنم که چطور این سووال اصلا در ذهنم نبود ! . با خوشحالی دنبال جواب بی سووال استاد را می گیرم : آها .. خوبه ممنون . و باز بدون اینکه نمره ام را بپرسم ادامه می دهد که : و به گروه شما خانم ، نمره ی ۵/۱۲ دادم ... پروردگارا ! تمام این حاشیه روی برای این خبر مسرت بخش بود ؟ دوازده و نیم گفتن استاد گرامی و مورد احترامم همانا و سقوط آزاد فشار خون من همان . پلک هام تا سر حد ممکن باز می شوند و گردنم کمی به جلو متمایل شده ، همانطور خشک می شود . و دقیقا مثل همیشه ی تاریخ زندگی ام که در جواب حرف های سنگین و درشت و ناگهانی ، لال می شوم و نمی دانم چه بگویم ، هاج و واج نگاهش می کنم . آخ ! اما! نه! گمان نمی کردم ! چرا؟ مقاله ما چندان هم بد نبود ! به اندازه این نمره ! ...

کم کم تأثیر پارچ آب سردی که روی سرم خالی شده ، فروکش می کند . جمع و جور می شوم و به استاد یادآوری می کنم که بسیاری حاضر نشدند کار گروهی انجام دهند و ما جزء معدود گروههایی بودیم که در مهلت مقرر کارمان را ارائه کردیم . خونسرد می گوید : همین را در نمره تان منظور کردم . نگاه خیره و لبخند تلخش گیجم کرده ، ادامه نمی دهم . اما بر سر جایم مانده ام . ادامه می دهد که : نمره ها را فرستادم آموزش ، اگر می خواهید چانه بزنید دیر شده . جواب این کلام را زود می دهم که بلد نیستم چانه بزنم . تشکر و خداحافظ . خبر را به هم گروهی ها می دهم . یک دودوتا چارتا می کنیم که این نمره تا چه حد می تواند در تعیین سرنوشتمان موثر باشد . تاثیر این سه واحد در معدل دروس سی و چهارواحدی دوره ی ارشد ، ادامه تحصیل در مقطع دکتری . حتی استخدام و شرط معدل های رایج ! و اهمیت مسخره ای که این ارقام در سرنوشت ما خواهند داشت ...

برای ناهار ، یک لیوان پلاستیکی از آب سرد کن پر می کنم و غذاخوردن ، به شب مؤکول می شود .

کم کم روشنایی در غروب خاموش می شود و ماه زیبا که در پس آلودگی شدید هوای تهران پنهان شده ، احتمالا ! در آسمان می درخشد و آرامش در انتظار است .

سر به شیشه ی سرد اتوبوس تکیه می دهم و فکر می کنم چه خوب است که همه روزهای سگی ، در چنین شب هایی خاموش و فراموش می شوند ...

+ نوشته شده در 21:9 توسط هدی.
چهارشنبه پنجم دی 1386
خودکشی و ترور شخصیت های مجازی

وقتی به امید خواندن وبلاگ دوست داشتنی مون کانکت می شیم ، کلیک می کنیم و به صفحه ای که با سرعت متوسط به آرامی متحول می شه چشم می دوزیم ، اگر به جای دیدن قالب دوست داشتنی و چشم نواز وبلاگ ، با پیغام نا بهنگام حذف یا هک وبلاگ روبه رو بشیم درست مثل این می مونه که کسی که می شناختیمش از دست رفته یا دور از ما شده . بهترین حالت اینه که به صاحب حقیقی وبلاگ دسترسی داشته باشیم و از طریق او پی جوی احوال شخصیت مجازیش بشیم . حالت دیگه هم اینه که شخصیت مجازی دوست داشتنی ما نا شناخته باشه و این به معنای از دست رفتن کامل و تمام عیار اون دوست نادیده و شخصیت دوست داشتنیه . در این حالت میشه گفت " ضایعه ی جبران ناپذیر " از دست رفتن وبلاگ ... .

مرگ یا حذف موقت یا دائمی وبلاگ ها می تونن چند دلیل داشته باشند . اول اینکه شخصیت حقیقی صاحب وبلاگ اقدام به حذف بعد مجازی خودش بکنه . و یا به قول استاد گرامی جناب دهقانی نژاد که در این پستشون به این مساله پرداختند ، صاحب وبلاگ در یک عملیات انتحاری ، شخصیت مجازی خودش رو بکشه .

دلیل دیگری ـ که بیشتر گریبان وبلاگ نویسان مشهور و پر طرفدار رو می گیره ـ حذف ناخواسته یا به قولی " هک " شدن وبلاگ هست . در این صورت علاوه بر خواننده ، نویسنده هم از ترور شخصیت مجازیش شوکه میشه .

معمولا در اولین بارهایی که نویسنده ی وبلاگ با "هک" روبه رو میشه سریعا تلاش خودش رو برای احیاء شخصیت مجازیش به کار می گیره و سعی می کنه اون رو به دنیای مجازی بازگردونه . اما به نظر می رسه که زمانی که یک نویسنده با تهدیدها و هک شدن های پی در پی مواجه هست ، از شدت انگیزه ی او برای دوباره نوشتن و فعال بودن در عرصه ی مجازی کاسته میشه .

در کنار هک ، فیلتر شدن هم بلای نابهنگام و عقوبت ناخواسته ای هست که پیامد آن ، حذف شخصیت مجازی از عرصه ی عمومی وبلاگستان و محبوس و پنهان شدنش در پشت درهای بسته ای است که تنها با ترفند و فیلتر شکن و پروکسی باز می شوند . احتمالا شخصیت های مجازی مبتلا به فیلتر هم به علت اینکه بسیاری از مخاطبینشون را از دست دادند ،کم تر از قبل در صحنه حاضرند .

یکی از وبلاگ های پرطرفدار و دوست داشتنی که بسیاری از اهالی مجازستان می شناسندش و این روزها به دلیل " هک " شدن " پرشین تولز " قابل دسترسی نیست ، وبلاگ "از زندگی " دکتر احمدنیاست .

خوشبختانه من به شخصیت حقیقی و دوست داشتنی نویسنده ی از زندگی دسترسی دارم و احوال وبلاگشون رو پرسیدم . می دونم که خیلی ها هم مشتاق هستن بدونند که بالاخره چی شد و کی " از زندگی " به حالت عادی بر می گرده . این طور که خانم دکتر گفتن ، جناب جادی مشغول رفع اشکالات ناشی از " هک " و بازسازی وبلاگ شدند و همین روزهاست که دوباره از زندگی به وبلاگستان برگرده . امیدوارم مشکل به زودی رفع بشه .

و این بار در خاتمه هم برای خودمون و هم برای شخصیت های مجازیمون سلامتی آرزومندم ... :)

 

+ نوشته شده در 15:11 توسط هدی.
شنبه یکم دی 1386
عودت عزیزترین امانت به صاحبش

" امروز یه دل کوچیک و دو تا دل بزرگ به هم رسیدن . " اونهم بعد از اجرای یک صحنه ی پر هیجان و اشک آلود در آستانه ی در که شدیدا یاد آور فیلم های پر سوز و گداز هندی بود . به خصوص وقتی ماندانا همونطور که وارد می شد با صدای لرزان از شادی خطاب به رضا گفت : پسـرم چـه خوشگل شدی...:))

رضا رو در آغوش گرفت و پسر کوچولوی متعجبش رو عمیق بوسید و بویید ... کوچولوی ما کمی غریبی کرد ، اما حالا که چند ساعتی گذشته ، کم کم داره به خاطر میاره و احساس آشنایی می کنه ...

مأموریت ما یا بهتر بگم دوره ی ۴ ماهه ی کودکیاری هم به سلامتی و با موفقیت به پایان خودش رسیده . مانده این دو هفته که رضا رو آروم آروم برای شرایط جدید محیا کنیم . گر چه ما هم باید خودمون رو برای این دوری و جدایی آماده کنیم . این مدت خیلی به وجود نازنینش انس گرفته بودیم ، به خصوص بابا که از همین الان تو چهرش مشخصه که دوست نداره ازین نوه کوچولو جدا بشه ...

خداروشکر می کنم که " حاج زنبور عسل " ـ این روزای آخر بهش می گفتم ـ صحیح و سالم به پدر و مادرش رسید . بعد از این مدتی که گذشت یقین کردم که بزرگترین نعمت خدادای ، والدین هستن . با تمام سختی هایی که بدون توقع برای سرانجام رسیدن کودکشون انجام میدن ...

خوب ! این هم چند تا عکس از سید رضای نازنینم :

وقتی چهاردست و پا می کنه :

 

و اینجا که می خنده :)

 

 

+ نوشته شده در 21:2 توسط هدی.
شنبه یکم دی 1386
تفال یلدای 86

آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بود که گوشه ی چشمی به ما کنند

دردم نهفته بـه ز طبـیبان مدعی باشـد که از خزانـه ی غیـبش دوا کنند

...

پیراهنی که آید از او بوی یوسفم ترسـم بــرادران غـیـورش قبـا کنـند

بگذر بکوی میکده تا زمره ی حضور اوقات خود ز بهر تو صـرف دعـا کـنند

پنهان ز حاسدان بخودم خوان که منعمان خیـر نهـان بـرای رضـای خـدا کنـند

حافظ دوام وصل میسر نمی شود

شاهان کم التفات بحال گدا کنند

+ نوشته شده در 1:35 توسط هدی.
جمعه بیست و سوم آذر 1386
گزارش نشست

دوستان وبلاگی عزیز از طریق کامنت و ایمیل خواستن که گزارشی از نشست تخصصی مطالعات فرهنگی که هفته ی پیش برگزار شد در اینجا بگذارم .

ضمن اینکه از توجه همشون به خصوص بهرام خان پرگاری تشکر می کنم باید بگم که چون اینجا یه وبلاگ شخصی نویسه و حرف تخصصی ! تا حالا درش زده نشده :) ، گزارش همایش رو به همراه عکس در گاهنامه ی مطالعات فرهنگی نوشتم . البته هنوز کامل نیست و خلاصه مقالات هم به زودی در این صفحه آن لاین میشه .

دوستان دانشجوی دیگری هم در این مورد نوشتند مثل :

روزی برای مطالعات فرهنگی

و

مصائب یک میان رشته ای

استاد گرامی ، دکتر رضایی عزیز که یکی از سخنرانان خوب نشست بودند که بسیار از حضورشون استفاده کردیم ، در وبلاگشون پستی را در مورد نشست مطالعات فرهنگی قرار دادند .

... سلامتی آرزومندیم :)

 

 

+ نوشته شده در 11:48 توسط هدی.
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386
برنامه ى نشست تخصصی مطالعات فرهنگی

 

نشست تخصصی مطالعات فرهنگی با عنوان " چالش های مطالعات فرهنگی در ایران " ، یکشنبه هجدهم آذر ، از ۹:۳۰ تا ۶ عصر بر گزار خواهد شد .

اگر دانش آموخته یا علاقمند به این رویکرد علمی هستید ، سعی کنید که در این برنامه حضور داشته باشید .

.........................

برای این نشست پوستر دیگری هم طراحی شده که بسیار عمیق و گویا ست . طرح دیگر متعلق به آقای بابک افشار ، هنرمند و دانش آموخته ي مطالعات فرهنگی هست .

ازتون دعوت می کنم که از وب سایت ایشون - که مجموعه ي عکس ها و طرح ها ست - دیدن کنید .

+ نوشته شده در 0:43 توسط هدی.
جمعه بیست و هفتم مهر 1386
بالایی ها و پایینی ها *

- می گوید که : شما خودتان را داخل این دست فعالیت ها نکنید . نمی توانید . این جور خطرها از بچه های دردکشیده بر می آید . آنها که در خانواده های محروم کارگری ، سر سفره های ده دوازده نفره بزرگ شده اند .

- این یکی ابرو در هم می کشد که : نه ! من اگر چه از خانواده ای مرفه هستم اما " درد آشنا " یم . ( در ادای کلمه ی دردآشنا تأکید می کند . حروفش را غلیظ می کشد . )

- می گوید که : درد آشنا !؟! کافی نیست ! . شما ... چطور بگویم ... شاید زیر فشارها بشکنید .حداقل ، فعلا قابل اعتماد نیستید . بچه ها فکر می کنند - ببخشید ها - شما نازپرورده تر از آنید که بتوانید .

- این یکی با افتخاری آشکار ادامه می دهد که : همیشه همه چیز داشته ام ، همه چیز اما اکثر اوقات به ندارها و فقیر های بیچاره فکر می کنم . ( دست راست را با اکراه تکان می دهد ) همیشه فکر کرده ام باید کاری برای این واماندگان گرسنه و نگون بخت انجام دهم . می دانید ! تمام این سی و چند سال عمر را در این فکر بوده ام . ( سر را با تأسف تکان می دهد . ) .

- آن دیگری چشمهاش گرد می شود ، دندان به هم می فشارد ، بغض می کند ، غضبناک می شود ، سکوت می کند و دست آخر با آرامشی ساختگی لبخند می زند و می گوید که : این بیچارگان وامانده و گرسنه از امثال شما بی نیازند . نگاهتان از آن بالا به پایین را جمع کنید و از اینجا دور شوید ...

.

* بالایی ها و پایینی ها نام یک نوار قصه بود که سال های کودکی ده ها بار آن را گوش دادم . نوار قصه در سال های پنجاه و هشت پنجاه و نه پر شده بود و بعدها به من رسید که بارها و بارها بشنومش . داستان مربوط بود به پسری به نام عبدل . عبدل مادر پیر و مریضی داشت که در یکی از بیغوله های " گود " با هم زندگی می کردند . روزهای سرد زمستان ، وقتی که سقف آلونک چکه می کرد . عبدل برای برف روبی ، راهی خانه های اعیانی شمال شهر می شود .پس از مدتی به یکی از خانه های اعیانی فرا می خوانندش . تمام صحنه های خانه مثل یک رؤیای سحر آمیز از جلوی نظرش می گذرد . پس از برف روبی خانم زیبای خانه که تماما عبدل را مبهوت خود کرده پول خوبی به او می دهد تا شعارهای روی دیوار را هم بشوید . عبدل مشغول پاک کردن شعارها می شود که موتور سواری به او تذکر می دهد که روی دیوار چه شعاری نوشته : "مرگ بر سرمایه داری " . از عبدل می خواهد که سطل آب را بگذارد و فرار کند ....

در بازگشت .... عبدل که پول خوبی به خانه می برد و تمام مدت به لبخند مادرش فکر می کند با شلوغی اطراف خانه شان مواجه می شود ... سقف خانه فرو ریخته و مادر و خواهر عبدل زیر آوار مرده اند .

.

دیالوگ به داستان ربطی ندارد ! . قسمتی از نا نوشته ایست که از ذهن گذشت !

 

+ نوشته شده در 12:51 توسط هدی.
شنبه سی و یکم شهریور 1386
حکایت دستها
 

به موسی فکر کردم ...  به دست نورانی اش ... به ید بیضا . 

 چگونه با دستان آلودهء به تاریکی چراغ هدایت برگرفته ام ؟

چه جسارتی ! مگر می توان در عین تاریکی به نور هدایت کرد ؟

 

+ نوشته شده در 15:38 توسط هدی.
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386
دندانی
 

یک ساعتی مانده به افطار . خورشیدِ شهریور  کم کم از بارش گرما بر شهر دست می کشد تا امروزِ روزه داران در ابتدای شب ششم رمضان پایان یابد .

نزدیکش دراز می کشم . اینطور هم او راضی است و هم من . دسته کلید رنگینی را بالای سرش می چرخانم . پنج کلید شفاف به رنگ های : صورتی ، زرد ، نارنجی سبز و بنفش در یک حلقه شده اند .  تکانشان که می دهم ذوق می کند و دست های کوچک و ظریفش را به سمت کلید ها می کشد . کمی بالاتر ... دوباره می چرخانمشان . رنگ ها شادمانه در نگاهمان مخلوط می شوند . با همین دسته کلید راضی اش کردم  فعلا از خیر اینکه بغلش کنم بگذرد .

امروز تشنه ام . تشنگی در لابه لای شیارهای لبم خشکیده . لبها را به هم می فشارم و همانطور کلید به دست پلک بر هم می گذارم . فکرم می رود به سمتش . همین کافیست تا متوجه ام شود و حرف دلم بشنود .

شروع می کنم به صحبت با او : خداوندا رو به سویت دارم در لحظاتی که خود را در تشنگی غرق  کردم  . پروردگارم ، از سحرگاه ،آب نجسته ام . تشنگی به دست آورده ام . آفریننده ام ، سیرابم کن از محبتت ، از طراوتت که سخت محتاجم ...

خنکایی بر لبانم حس می کنم . چیست این پاسخ زود هنگام ؟

چشم که باز می کنم می بینم یک دست کوچک و بلوری آمده سمت لبهام  . با لبخند ،  " دندانی "  اش را پیشکش می کند . دندانی ! برای تشنگی ام ؟ ؟

نشانهء بر حقی است . در طلب تشنگی حضرت دوست آنچنان نوپا هستم که ملعبه ای کودکانه  مثل همین عروسک پلاستیکی که جهت تسکین خارش لثه ها در بدو دندان درآوردن به کار می رود ، برایم کافیست تا عطش خامم به قطرات ناچیزی فروبنشاند ! شکر گزار لطفش هستم :)

اما ... چگونه عاشق و تشنه ای باید بود که از جام شربت جانانه اش بنوشانند و سیرابش کنند ! ؟!

 

 

 

+ نوشته شده در 20:49 توسط هدی.
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386
سید رضا :)
 

 

 

تصویر متعلق به خواهرزاده عزیزه . چند روزی هست که با پدر و مادر نازنینش قدم به چشم ما گذاشتن . ۵ ماه از تولدش گذشته . اینجا  دربارش نوشته بودم  . احساساتم نسبت به رضا قابل بیان  نیست . همینقدر که وقتی خندش رو می بینم یا به چشمهای زیباش نگاهم می کنه  تمام دلم از محبتش اشغال میشه طوری که جایی برای چیز دیگه ای تو دلم نمی گذاره  ....

اگه شانس بیاریم رضای عزیزم چند ماهی پیش ما می مونه تا والدینش امتحانات دوره تخصص و تز دکتری شون رو با موفقیت از سر بگذرونن . روزهام عجیب شلوغ شده  اما تا باشه ازین شلوغ شدن ها . :)

 

+ نوشته شده در 22:26 توسط هدی.
چهارشنبه هفتم شهریور 1386
شاغلین دریابند
+ نوشته شده در 23:56 توسط هدی.
سه شنبه ششم شهریور 1386
ماه شب چهارده
 

تصویر متعلق به ماه است . امشب در آسمان بود . با تمام توانش ایستاده بود  به نور افشانی و درخشندگی .

قاب آسمان ، تمیز و دستمال کشیده دورتادور وجود نورانی اش را در بر گرفته . سپیدی در قلب سیاهی ، ترکیب آموزنده ایست !

شنیدید می گویند فلانی مثل ماه شب چهارده می درخشد ؟

همین است :

 

 

در ضمن ! عید مبارک :)

 

+ نوشته شده در 23:49 توسط هدی.
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386
تحتانی ترین طبقه تفکر
 

گاهی اوقات سری به این انباری می زنم . از پله های طویل و تاریکش پایین می روم تا ببینم کدام افکار و امیال در تاریکی ِ نمناک ناخودآگاهم فروغلتیده . بعد می بینم که در گوشه و کنار انباری ام  بسته هایی کوچک و بزرگ قرار گرفته اند  ، از دوران کودکی بگیر تا نوجوانی و جوانی . روی بعضی بسته ها چیزی نوشته که وقتی می خوانمش محتویاتش مثل برق از جلوی چشمم می گذرد ، برخی هم کافیست تا نزدیکشان شوم . از بویی که متساطع می کنند ، بازمی شناسمشان .

اینجا آنقدر تاریک است که مرتب کردنی نیست ! بسته ها ، هر گوشه ای روی هم تلنبار شده اند . یک دور می چرخم و از قصد به جعبه ها و شیشه های در پوشیده کم محلی می کنم . بعد...مطمئن می شوم که هنوز فضای خالی بسیار دارد  .

خوشحال ، پله هارا یکی دوتا می کنم تا بستهء تازه ای  را ازآن بالا به داخل انبار  پرتاب! کنم .

+ نوشته شده در 0:39 توسط هدی.
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386
اسباب کشون
 

بستن ، بردن ، بازکردن و از نو چیدن .

این چهار فعل بالا  ،  تمام مشغولیت یک هفته گذشته ام بود . نقل مکان به خیر گذشت !

 

 

+ نوشته شده در 22:46 توسط هدی.