
درخت سبزم، پاییزی شدنت را طاقت بیار. بادهای خشن ، طعم شور زبان سرخت را در روزهای سرسبزی طاقت نیاوردند. تنت زرد و رنجور شد از دست سرد سنگینشان.
طاقت بیار! پس از این آسمان باریدن خواهد گرفت و برگ های خونین سرخت فرو خواهد ریخت و ابرها به یکدیگر پیوند می خورند و داروی سپیدی بر سرت نازل می کنند. داروی سپید آرامت می کند، آنچنان آرام که بادهای خشن به حال خود رهایت می کنند. به گمانشان یا خوابی یا بال و پرت ریخته و مطیع شده ای.
طاقت بیار! تو در آرامش، در عریانی، در بی باری و بی برگی بیشتر فکر خواهی کرد. با آشیانه های بر دوشت و جوی های یخ زده ی زیر پایت به مشورت می نشینی . از خون سرخ برگ های پرپر شده بر دامانت نیرو می گیری و آن ظاهر ساکت و سرمازده ات ، دل بادهای سوزان را خوش می کند.
تو فکر می کنی... فکر می کنی. خورشید بالای سرت را صدا می کنی و از منافذ ابرها نورش را کم کم جذب می کنی. نور در تو خواهد ماند و حیات را در تمام شریان های تنت جاری می سازد. نور و تفکر تو را زنده نگه خواهد داشت و بار دیگر شور کمال جویی را در سرشاخه هایت زنده می کند.
طاقت بیار! این روزهای سرد که بر تو می گذرد تنت را متنبه کن و خودت را بساز. مهیا شو! نور بگیر و خوب بیاندیش.
در خت سبزم، خودساخته که شوی... نور وجودت را در بر می گیرد و شاخه های شعله ور و پرفروغت جنگل سرد و تاریک را هم بیدار و همراه می کند. طاقت بیار! آن روز دور نیست اگر فصل خزان و زمستان پیش رویت را برای خودسازی دریابی و مهیا شوی ...
.....................................................
تصویر نقاشی آبرنگ است اثر باربارا گرپ. از گالری نقاشی هایش اینجا دیدن کنید.

از بلایی که طی دو هفته گذشته به سرم آمد و با لطف خدا رفع شد آنقدر خسته ام که حوصله شرح دادنش هم نیست. اما ظاهرا ماجراهای من و علامه ( دانشگاه عزیزم !) تمامی ندارد. همین یک ماه پیش بود در یک حرکت انتحاری کار در دانشگاه را رها کردم و نشستم سر درس و زبان و زندگی. این فراغت هفته ای بیش دوام نیاورد. فراخوانده شدم که فلانی بیا تمدید سنواتت را دانشگاه رد کرده. بیا مثل اینکه اخراجی... مشکلی مختص خودم. بدون اینکه هیچ کدام از همدوره ای ها درگیرش شده باشند. از آن بلاهایی که یکهو نازل می شود. مثل اینکه سیلی محکمی بخوری و نفهمیده باشی دقیقا از کجا خوردی؟
حالا همه مسالتن می آوردند که عزیز من ببین چه جور فعالیتی داشتی که دانشگاه سنواتت را رد کرده و محروم شدی. حالا هی بشین فکر کن و دودوتا چارتا کن ببین چه غلط هایی در زندگیت مرتکب شدی که ممکن است به تریش قبای کسی بربخورد... هی فکر کن هی غصه بخور که این چه وضعیست... هی گناهانت را بیاد آور و به حسابت برس که چرا به حسابت رسیده اند؟
بعد از دو هفته رفت و آمد مدرک جمع کردن و منتظر شواری دانشکده شدن و نظر مثبت و متعجب عزیزان شورا را گرفتن که آخی اینکه بچه ی خوبیست چرا باید چنین و چنان شود و... با نامه شورای دانشکده راهی دانشکاه شدم.
در نهایت بعد از یک سوال و جواب دو دقیقه ای چه جوابی دریافت می کنم؟
- اشتباه تایپی شده.
همین! خوب من هم طبق معمول خفه می شوم تشکر می کنم و می آیم بیرون . تشکر می کنم بابت اشتباهی که هیچ عذرخواهی به دنبال ندارد. هیچ احساس شرمی از اینکه دو هفته من را چرخانده اند در چهره شان دیده نمی شود. ولی باید ممنون بود. جدا باید ممنون بود . همین که باز هم پیچانده نشدم همین که قرار است اشتباه تایپی اصلاح شود و من دو ماه دیگر دانشجو بمانم و بعد دفاع کنم و بعد خلاص ! .... جای شکر فراوان دارد.
قبلا هم از این لحظات شیرین در اثر اشتباهات تایپی برایم پیش آمده بود . ترم دوم ارشد میانه های ترم بود که فهمیدم اسمم در لیست یکی از کلاس ها نیست. بدو بدو از استاد نامه بگیر ... بد و بیراه همکاران آموزشی عزیز را بشنو و منتظر نظر شورا بمان . آن هم در حالیکه یک اشتباه تایپی نام من را از لیست کلاس جا انداخته بود و استاد هم تا میانه ترم از لیست حضور و غیاب نکرده بود.
خوب ! بله ! گاهی پیش می آید و برای همه پیش می آید . برای برخی کمتر و برای معدودی بیشتر.
حالا من اصلا دلم نمی خواهد فکر کنم این اشتباهات تایپی بدشانسی من بوده . بلکه فکر می کنم که این دوهفته چقدر به درگاه تو نزدیکتر بودم و مرتبا یادت می کردم و تنها از تو استمداد جستم .
می خواهم فکر کنم این اشتباه تایپی، آن نقطه ی بالا و پایین ، آن کلمه شیطان که باید نوشته می شد و گریخت، کرشمه ی ناز تو بوده که مرا از خواب غفلت بیدار کنی . هرزگاهی یادم بیاوری که مبادا دست نیازم کوتاه شود. مبادا فکر کنم همه چیز رو به راه شده و تو کمرنگ شوی. تو همان نقطه ی روشن در میان دایره زندگی ام هستی و من چرخان در این دایره حول تو می گردم . نهایت آرزویم رسیدن به مرکز و جذب و محو شدن در آن نقطه نورانیست. گرچه که اکنون فاصله زیادی تا مرکز دارم اما امیدوارم به محو شدن در تو. امیدوارم همیشه...

همیشه همین طور بود. یعنی وقتی ناامیدی خیلی گریبانگیرش می شد شروع می کرد به تنیدن پیله دور خودش. فکر می کرد شاید کرم های سبز هم که بعدها پروانه می شوند در اوج نا امیدی دور خود پیله می تنند. نمی دانست ، اما به نظرش کارهایی که می کرد شبیه همان کرم های ابریشم بود و با کشف این تشابه سعی می کرد خودش را امیدوار کند!
این پیله تنیدن باید با شتاب و تلاش فراوان انجام شود تا نتیجه دلخواه داشته باشد. کرم ابریشم تا از اطرافش جدا نشود و تنهای تنها در انفرادیِ پیله جا نگیرد، پروانه نمی شود.
دور خودش را شلوغ کرد، شلوغ کرد، شلووووغ کرد تا از اطرافش جدا شود، تا بی خیال آدم نماهای شَته ای شود که زورش بهشان نمی رسید و قصد خوردنش را کرده بودند. کارهای مختلفی برای جدا شدن از محیط انجام داد: زمان کارش را دوبرابر کرد، ارتباطاتش با دوستان محدودتر شد، روزنامه نخواند، غصه نخورد، موزیک شاد و خیلی شاد گوش کرد، شیشه های ماشین را بالا نگه داشت، شب ها زود خوابید، فکر کردن را تعطیل کرد و متعاقبا کارهای پایان نامه اش روی هوااا ماند، خودش را زد به آن راه! و لبخند های کج و کوله تحویل ملت داد، حتی دیگر برای وبلاگش هم خزعبلات نمی نوشت. بلانصبت خر، کار کرد، داروی فراموشی با آب گریپ فروت خورد تا سست و لَخت شود.... خلاصه همه این کارها را تند تند انجام داد.
با خودش فکر کرد حتمن حالا مثل کرم های ابریشم دورم را پیله ی سپید گرفته. حالا راحت شدم. جدا از این محیط رقت بار و آلوده و عاقبت روزی که هوا صاف و آفتابی باشد، پروانه خواهم شد... پس جلوی آینه رفت تا پیله خودش را در آینه ببیند...
خدایا!؟ چه می دید! این آینه لعنتی شاید اشتباه می کرد! چشم هایش را مالید. دوباره و با دقت به تصویر خودش نگاه کرد. آنچه که در آینه به او زل زده بود نه یک کرم ابریشم با پیله ی سپید، که یک شَته ی بی ریخت بود. یک شَته!

تمام آن فرارها و انکارها از او یک شَته ساخته و شاهد این واقعیت تلخ و لزج ، آینه ی بی جان و حقیقت نمای اتاقش بود...
پارازیت: اَه...

گرمای تابستان ۸۸ که مردمان شهر به اتفاق ، سوزان ترین تابستان بیست سال گذشته می دانستندش ، هوش از سرش ربوده بود. با تنی لَخت و سنگین که زیرپوشی سفید و سوراخ بالایش و پیژامه ی کش دار کهنه ی آبی رنگی پایینش را پوشانده بود، طاق باز روی تخت رها شد.
صدای کلاغ کلافه ای بی امان از پنجره داخل می شد بدون اینکه مهم باشد درد کلاغ کلافه چیست که اینطور فریاد و زجه راه انداخته. چشم های او همانطور مستقیم به سقف سفید اما دوده خورده ی اتاقش در آپارتمان کهنه ای حوالی میدان فردوسی خیره مانده بود. نگاهش کاوشگری نداشت و بی هیچ عمق و پهنایی روی سقف یخ بسته بود. در گوشه سمت چپ اتاق، محل تلاقی دیوار و سقف ، دریچه ی خاکستری رنگ و شطرنجی کولر قرار داشت که به یکی از میله های پلاستیکی اش روبان سبز رنگی بسته شده بود تا وزش باد را نشان دهد.
روبان افتاده بود و معلوم می کرد کولر یا خاموش است یا خراب که احتمالا باید خراب بوده باشد وگرنه ! کدام آدم عاقلی در آن گرمای تابستان ۸۸ کولر خانه را خاموش می کرد؟ کدام آدم عاقل؟
از صبح که خبرش را شنیده بود و حدس می زد که عنقریب عقل از سرش زدوده شود ، دراز کش ، روی تخت ، مات به سقف مانده بود. ظاهرا حدسش درست بود و عقل کم کم زایل شده بود. دیگر به هیچ چیز فکر نمی کرد . حتی به هیچ هم فکر نمی کرد...
تلفن زنگ خورد. نگاه او از سقف دل نمی کند. تلفن چندین بار زنگ خورد و عاقبت به صورت خودکار روی پیغامگیر رفت . خوب! او فکر نمی کرد. نگاهش هم که چسبیده به سقف بود . اما! امان از این گوش لعنتی که می شنید. صدای کلاغ کلافه را هم گوش ها به او شناسانده بودند.
نتوانست خود را راضی به تکان خوردن کند پس لاجرم به صدای ظریف و گریانی که از آن سوی خط تلفن جویای حالش بود ، گوش سپرد. صدا در ادامه ، مطلعش کرد از حرکت ماشین به سوی گورستان ، در حدود ساعت هشت شب.
هشت شب!؟
شنیدن و جذب کردن کلمات ، ذهن را ناگذیر به فعالیت می کند. ناگزیر شد که فکر کند به اینکه تا به حال در تاریکی شب به دیدار هیچ مرده ای نرفته. اما حالا باید پس از روزهای طولانی و سخت سرگردانی و چشم انتظاری به دیدار قبر کسی برود که تختش آن سوی اتاق هنوز نامرتب است و خودنویسش روی دست نوشته هاش جوهر سیاه پس داده است... دیگر نمی شد کاری کرد . فکرها هجوم آورده بودند و با خود خاطرات دیروز و نگرانی های فردا را در برابر نگاه ماتش ، تصویر می کردند.
او دانست که لحظات اغماء و خلسه تمام شده... باید از اتاق و هم اتاقی که دیگر نبود دل جدا می کرد.
.........
پ.ن: تصویر ، نقاشی است به نام اتاق آبی ، اثر جو فورد. گالری جو فورد را ببینید

نام تابلو " فریاد " است. اثر ادوارد مونش .
نقاش درباره تابلوی خود می نویسد: " احساس می کردم خسته و بیمار در جاده ای به سوی مقصد نا معلوم می روم و صدای فریاد طبیعت را می شنوم. "
پارازیت: نسبت به زندگی حالت تهوع پیدا کردم. این حالت با احساس شرم کشنده ای همراه هست. شرم از گناه ناشکری... خدایا کمک!
صدای قدم هایش مثل رعد ابر بی باران بود. نزدیک می شد و چنان وحشت را در تنم می تنید که به سرعت پوشیده شدم از تارهای نازک و سیاه ترس. نگاهم به سمتش معنای استیصال شد و زور بازویش بر سر بی دفاعم سایه افکند. دست ها هر دو به سمت آسمان رفت و ضجه ای خفیف در گلو جاری شد.
چشمان سرخ ابر غران بی باران پر از میل باریدن شد، اما او که بر بی باری اش واقف بود... بیهوده دست و پا می زد و خشمی خشک بر سرم نازل می کرد. خشم خشکش بر گوشه لب هام شکوفه سرخ خونین نشاند و شاید یکی از مشت های دست راستش بود که گوشه پیشانی ام را شبیه گل بنفشه نقش زد.
ضربات که جاری شد تارهای نازک و سیاه ترس را از تنم گشود. آنچه نباید می شد، شد و قباحتی که نباید ریخته می شد ، ریخته شد. من بی ترس ماندم و ابر غران بی باران که هر چه می کوبید بیشتر به بی باری دستانش وقوف می یافت. نگاهم به سمتش شجاع خیره ماند. حالا این چشم های من بود که تار و پود ترس را بر تن سیاه ابر بی باران می تنید. چشمان یک تن بی دفاع کوفته شده که خوب می دانست می تواند ببارد، ببارد و ببارد و همه جا را سبز و آباد کند. خیره ماندم و باریدم.
ابر عقیم بر خود لرزید و خورشید هم درست بالای سر ما نظاره گر جدال نابرابرمان بود. اشک های من و خشم سوزان خورشید از ظلم ابر عقیم کار خودش را کرد... به چشم بر هم زدنی ابر غران بی باران بخار شده بود و اثری از سایه زورش دیده نمی شد.
حالا من ماندم و دست هایم که می رفت سمت آسمان تا خورشید را تقدیر کند.
صدا و سیما می گوید مردم در چهلم شهدای سی خرداد شعارهای تند سیاسی سر می دادند.
بیشترین شعاری که از این مردم در این مدت شنیدی " الله اکبر " است.
چه کسی فکر می کرد یه روزی الله اکبر گفتن بشه شعار تند سیاسی؟!

دلم بیتوته در یک روستا می خواهد. برای مدت طولانی . روستایی با کوچه باغ های باریک به گونه ای که اگر چند نفری قصد عبور از آن داشته باشند لاجرم فاصله هاشان از هم کاسته شود و چه بسا دست بر گریبان یکدیگر بیاویزند. کوچه هایی پر از رنگ اقاقی و عطر محمدی . دلم یک باغ سیب می خواهد. نه خیلی بزرگ . حتی باغی با چند درخت که همان چند درختش برگ های سبز تیره داشته باشند و سیب های سرخ.
دلم خانه ای بدون رادیو، تلویزیون و کامپیوتر می خواهد.
آرامشی ژرف.
دلم صمیمیت و عشق می خواهد که این روزها مرده و خاکسترش هوا را غبار آلوده کرده.
یک مدرسه ی گلی در نزدیکی های تپه ای پوشیده از شقایق در جوار روستای خواستنی من است. چند دانش آموز شلوغ با گونه های اناری و لهجه ای دلنشین در تنها کلاس مدرسه دور هم جمع می شوند و ریاضی و شعر می خوانند. بدون اینکه دچار تناقض شوند. بعد از ظهر ها به خانه هایشان بازمی گردند. خانه هایی که در آن حرف از کاشت و برداشت است و سخن از خانه ی همسایه نیست. اگر هم کلامی از دیگری باشد برای همیاری و همکاری است. اهالی روستای خواستنی من حسادت و توطئه را در مادرچاه قناتی که آن دور تر ها در دل کویر، خشکیده پرتاب کرده اند. مدت ها پیش . حتی به خاطر هم نمی آورند که آن مادرچاه دقیقا کجای کویر واقع شده است. دلم ... هوای پاک می خواهد که نفس کشیدن آزاد و عمیق را پذیرا باشد .
این دل... چه چیزها می خواهد که دست نایافتنی است...
۱- موج سبزی که در بهار شکل گرفت در تابستان هم به خیزش خود ادامه می دهد و همچنان بر سبز کردن سراسر ایران اصرار می ورزد. اما سوال اینجاست که این موج عاقبت بر سر چه کسانی فروخواهد آمد؟
2- مهران مدیری در یکی از بخش های سریالش نشان می داد که در شهر برره، بالایی ها و پایینی های شهر بر سر مساله ای دچار اختلاف شدند و هرکدام برای نشان دادن اعتراض خود بر دیگری با چوب و چماق به مقابله پرداختند و یا شیشه ها شکستند و در خیابان های شهر آتش برافروختند. آنچه در این میان کشته شد، سخن گفتن و سنت گفتگو بود به صورتیکه بیننده با این سوال مواجه می شد که چطور گره ای که با دست باز می شود را باید به دندان سپرد که این گره حتی اگر گشوده شود دندانی خونین و شکسته و طنابی آسیب دیده جایش خواهد ماند.
بر طبق اعلان گروهی از سبزها، امشب در یکی از داغ ترین شب های تاریخی ایران ( سی ام تیر ) هر که اعتراضی دارد راس ساعتی مقرر باید یک وسیله برقی پر مصرف را به جریان برق متصل کند تا بلکه با این حرکت ، شهرها برای ساعاتی چند در تاریکی فروبرود. این در حالیست که می دانیم که با توجه به تحریم تکنولوژی، سیستم برق کشور فرسوده و بسیار آسیب پذیر است. و در صورت تخریب آن خدا می داند چه خطراتی ممکن است هموطنان ما در بیمارستان ها و دیگر موقعیت های اورژانسی را تهدید نماید. بسیاری چون من معتقدند این روش مصداق بارزی از اعتراضات به شیوه ی برره ایست اما بسیاری نیز می گویند زمانی که نمی توانیم در امنیت و آرامش خاطر و به دور از ترس سخن بگوییم باید از هر وسیله ای برای رسیدن به هدف استفاده کرد.
3- در نماز جمعه آیت الله هاشمی شرکت داشتم. واقعه ای که باید افراد زیادی تا مدت های مدیدی ابعاد مختلف آن و حضور ملت و اغشار مختلف را بررسی کنند. اما آنچه توجه من را بیش از هر چیز دیگر جلب کرد و شاید آنچه که مخالفتم را برانگیخت ادامه شعار "مرگ بر این و مرگ بر آن" از سوی حامیان اصلاحات بود. و این درحالیست که حامیان کسی چون خاتمی باید به خاطر داشته باشند که وی به عنوان احیاگر اندیشه اصلاح طلبی تا چه حد نسبت به شعار مرگ سر دادن بر علیه ملل دیگر واکنش منفی نشان داده بود. مرگ بر روسیه که در نماز جمعه از سوی معترضین سر داده شد چند علت عمده داشت : اولی همان تفکر قدیمی و ریشه دار است که "مرگ بر" های دیگر هم از همان نشات می گیردو آن اندیشه ایست که افشره اش یک جمله می باشد: " همیشه دست بیگانه در کار است". از نظر ما ایرانی ها آنکه معترض است از سوی امپریالیسم پیر و جوان تحریک شده و آنکه در مقابل معترضین ایستاده طبیعتا عامل طرف مقابل می باشد . به نظر من سردادن این شعار معترضین را با خود به اعماق تاریخ برد و شخصیت فاقد اعتماد به نفس ایرانی را بیش از پیش عیان نمود. آنچنان تهی از اعتماد به خود و دیگری هستیم که حتی زمانیکه دیگری را به کودتا و تقلب متهم می کنیم همین را هم در قامت او نمی توانیم ببینیم. یعنی ما حتی عرضه تقلب کردن را در خود نمی بینیم - کاری که در این بستر فرهنگی خوب یاد گرفته ایم - و باید همواره دستی خارجی را بجوییم !
در این میان فاجعه دلخراش سقوط یک فروند هواپیمای روسی توپولف و جانباختن تعداد دیگر از هموطنان عزیزمان نیز مزید بر علت شد تا احساسات غلیان یافته مشت محکم خود را به سوی روسیه پرتاب کنند. در این میانه کسی از خود نپرسید در حالیکه غرب و در راس آن امریکا صنایع هواپیمای ما را به طور کامل تحریم نموده اند و از هرگونه کمکی حتی در جهت تعمیرات و فروش قطعات به ما خودداری می کنند آیا باید از دولت روسیه نیز توقع داشت که به جمع تحریم کنندگان ما در صنایع هواپیمایی بپیوندد؟ آیا غرب گزینه بهتری برای ما باقی گذاشته است؟
دلایل بسیار دیگری در مخالفت با ادامه "مرگ بر" ها دارم که از حوصله یک پست وبلاگی خارج است .
4- به نظر من سخت ترین نوع اصلاح طلبی و کمال جویی در ایران مبارزه با آفت افراط و تفریط است. همان آفتی که موزیانه چون بید بر درخت جنبش های اجتماعی پس از مشروطه هجوم آورده و آن را آهسته آهسته از درون سست و نابارور گردانیده است . درمان آن نه در تخریب و تعویض ساختار سیاسی بلکه در ترمیم فرهنگ سیاسی ایرانیان
می باشد.
پارازیت: به جای نگرانی بابت سرعت گیرها ، مراقب باشیم در دست اندازها واژگون نشویم .
خواب می دیدم... نزدیکی های ستاد ایستاده بودم. چمن های جلوی ساختمان سبز شده بود و یک فواره کوچک با حرکت دوار روی آن آب پاشی می کرد. صدایی نبود و آرامش مطلق همه جا برقرار . چادر سیاه کرپی سرم بود که مدت هاست فقط برای مراسم خاص و حضور در اماکن متبرکه از آن استفاده می کنم . چادر در عین حال سبک به نظر می رسید و نه مثل اینکه راه می رفتم گویی در هوا معلق به جلو رانده می شدم. پله ها را یکی یکی بالا رفتم و می دانستم که باید به طبقه چهارم بروم. انتظارم دیدن دوستان بود ، اما زمانیکه درب سمت راست را باز کردم - همانجا که آخرین باری که سر زدم، استدیو ساخته بودند - وارد یک آپارتمان روشن و سفید شدم که دورتادور سالن آن خانم های سالخورده روی صندلی ها نشسته بودند . گویی که در یک جلسه ختم انعام و تلاوت قرآن وارد شده بودم همگی چادر مشکی بر سر داشتند و لبخند آرامش بخشی بر چهره روحانی شان نقش بسته بود. مثل اینکه یادم رفته باشد که اینجا قبلا چه بوده و فکر می کردم باید از اول همین بوده باشد. بین بانوان سالخورده، عزیزجان را با نگاه سراغ گرفتم البته که هیچ اصراری نداشتم و وجودش حس می شد. ناخودآگاه نزدیک ترین زن سالخورده را بوسیدم و او با علاقه و میل پاسخ بوسه ام را داد و بعد یک ظرف شیرینی به طرفم گرفت. شیرینی ها به اندازه یک و نیم بند انگشت اشاره بودند. به شکل گل های کوچک و اندوده از حلوا. یکی برداشتم و شیرینی اش را چشیدم. پیرزن ها مهربانانه نگاهم می کردند ، کمی بین شان حرکت کردم. چهره ی آشنایی نبود اما به همگی حسی آشنا داشتم. سکوت برقرار شد و کسی شروع به قرآن خواندن کرد صدا بسیار آشنا بود {...} . بدون اینکه دلیلی داشته باشم به سمت درب ساختمان پایین رفتم. درب اصلی که باز شد مردم را دیدم که فوج فوج و با شتاب و با غمی عمیق در چهره به سمت ستاد در حرکت بودند. کم کم چهره های آشنا دیده شد.برخی از بچه های صابرین - مدرسه مان - در جمعیت حاضر بودند. آسیه باکری بود زین الدین بود و عرفه بدون اینکه سلام علیکی کنیم در کنارم ایستاده بود . زینب هم بی سلام و علیک در آغوشم گرفت. نم اشک هایش را حس کردم . چرا ناراحت بود؟ چرا همه ناراحت بودند؟ می دانستم و نمی دانستم. از این تازه شدن دیدارها خوشحال بودم زمان زیادی از ندیدنشان می گذشت . عرفه را انگار دیروز دیده بودم هیچ از هم نمی پرسیدیم و صدای جمعیت خروشان ، همهمه ای آرام بود .
سوده از بین جمعیت رسید درحالیکه فریاد می زد سر خیابان... به خون کشیده شده ... جمعیت مضطرب و گریزان شد هر کس به سویی می دوید و چهره های آشنا محو می شدند . ترسیده بودم ، حال بدی داشتم و گوش هایم از صدای جیغ و فریاد پرشده بود. به سمت پشت ساختمان که علی القاعده باید کوچه ای و ساختمان هایی داشت فرار کردم. درست پشت سرم صدای یک ماشین می آمد که چرخ هایش خیلی صدا می کرد. صداهایی که گوش را به شدت آزار می داد. پشت ساختمان یک فضای خالی بود و ماشین پشت سرم همانطور آرام و پر سر و صدا در حال حرکت ... شنیدم که یک صدای مردانه اما مصنوعی - طبیعی نبود شاید ضبط شده و تکه تکه به گوش می رسید - گفت یا ثارالله و ابن ثاره . بعد از این صدای رگبار به گوشم رسید و صدای جیغ ها . من پشت به این صحنه در مقابل آن فضای خالی خشکم زده بود و فکر می کردم الان باید یکی از آن گلوله ها به تنم اصابت کند. اما نه! سر جایم ایستاده بودم و نمی توانستم به عقب نگاه کنم. یاد پیرزن های طبقه چهارم افتادم هول برم داشت که الان قتل عام می شوند. با هر زوری که بود به عقب بازگشتم یک وانت پر از جنازه های نا آشنا دیدم که در حرکت بود. زانوهایم از شدت ترس به شدت می لرزید و دم و بازدم را اگر با اختیار و فشار تکرار نمی کردم سر بالا آمدن نداشتند. نزدیک ساختمان رسیدم و داخل شدم... این بار سنگین و با سختی پله ها را بالا رفتم . شاید خیلی طول کشید ... آنقدر که صحنه های مقابل درب تبدیل به خاطره شد و تازگی نداشت.
به بالا رسیدم. خبری از بانوان سالخورده نبود. یک فضای روشن و رنگارنگ که با شیشه های منقش رنگی از هم تفکیک شده بود در مقابلم ظاهر شد. مثل یک نمایشگاه نقاشی و عکس بود. خنک و آرام. در گوشه ای از این فضا یک آشپزخانه بود که چند نفری آشنا و ناآشنا در آن ایستاده بودند و شربت پرتغالی رنگ می نوشیدند. سلام و احوال پرسی کردیم . اصلا از خودم نمی پرسیدم این ها که هستند؟ با هم شربت خوردیم و ظاهرا قرار بر این بود که نماز جماعت برگزار شود. دو اتاق کنار آشپزخانه ، روشن ... بسیار روشن با موکت های قهوه ای رنگ وجود داشت که به هم متصل بود در یکی صفوف نماز زنانه و دیگری صفوف نماز مردانه کم کم شکل می گرفتند. دو روحانی طراز اول هم در خوابم حضور داشتند که قرار بر این بود یکی شان نماز را بخواند{...} . نماز که تمام شد از ساختمان پایین آمدم . خوف و رجا از آنچه دیده بودم در دلم ستیز می کردند و با همین حال از خواب پریدم ...
" یا من ارجوه لکل خیر..." از رادیو پخش می شد و وقت نماز صبح بود...
پارازیت: این تنها یک خواب بود. رویایی بسیار شفاف که تعبیرش نمی دانم.
همیشه در چنین زمان هایی که بحران بر جامعه ایرانی حاکم می گردد ، دو گروه بسیار پرکار می شوند: شاعران و نویسندگان . برعکس اهل سیاست که لاجرم گروهی شان مجبور به سکوت شده و عایدی شان برای جامعه اندک می شود ، این شعرا و نویسندگان هستند که بر اثر التهاب روزگار و غلیان احساسات ، استعدادهای نابشان شکوفا می گردد. یکی از زیبا ترین نوشته هایی که این روزها خواندم ، حکایت خواندنی است در وبلاگ وقایع ابن محمود که ابن محمود نامی صاحب آن است .
آنقدر از خواندن این حکایت لذت بردم که حیفم آمد چند نفری که به پرگار سر می زنند بی نصیب بمانند .
این حکایت را بخوانید : حکایت عدم تمکین
این چند روزه هر وقت نگاهم به صداوسیما و گذارم به خیابان های مرکز شهر افتاد فهمیدم که چقدر با واژه مظلومیت ساده انگارانه برخورد داشته ام . چه عمقی دارد این مظلومیت و چقدر ظلم می تواند بی پروا باشد.
وقتی معنای واقعی مظلومیت را دریابی متوجه می شوی که چرا خداوند پایان کار را به نفع آنانی می داند که مظلوم واقع شده اند. کسی که مرتکب ظلم می شود به دست خود باتلاقی فراهم می آورد که آرام آرام در آن فروخواهد رفت.
وااای بر ظالمین ...
مادر می دانست که سفره ی شام امشب هم خالیست. اما باز هم دراطراف آشپزخانه بال بال می زد تا شاید در گوشه و کنار گنجه ها چیزی برای خوردن باقی مانده باشد. این کار را بارها و بارها تکرار کرده بود و می دانست که بیهوده وقت خود را تلف می کند. بچه ها در گرمای بعد از ظهر به خواب رفته بودند و خانه در سکوت نظاره گر تنهایی مادر بود که عاقبت ناامید و خسته به دیوار آشپزخانه تکیه داد و به زمین خیره شد.
نگاهش بی تابانه موکت آشپزخانه را می کاوید که ناگاه سایه ی دو چیز گرد و کوچک که از پشت یخچال خاموش به زمین افتاده بود توجهش را جلب کرد. کنجکاوانه جلو رفت و سرش را داخل فاصله ی دیوار و یخچال برد.
حدسش درست بود . دو سیب زمینی نسبتا درشت آنجا پنهان شده بودند.
یادش آمد که هفته پیش سراسیمه خود را به محل توزیع سیب زمینی رایگان رسانده بود و خوشبختانه دو کیسه پر سیب زمینی نصیبش شده بود. در خانه بچه ها شاد و خندان با سیب زمینی ها به بازی نشسته بودند و یحتمل همان موقع بوده که این دو سیب زمینی بین دیوار و یخچال خاموش لغزیده بودند.
نفس عمیقی کشید و سیب زمینی ها را برداشت...
شب سفره را پهن کرد و یک ظرف پوره سیب زمینی با نمک در وسط آن کاشت. دو کودکش از صرافت اعتراض به غذای تکراری و اندک افتاده و دیگر انرژی اعتراض برایشان باقی نمانده بود... یکیشان اما دو کاغذ به مادر داد و گفت که کاغذها را در حیاط خانه انداخته اند . عکس دو مرد یکی با موهای سپید و دیگری با موهای مشکی بر آنان نقش بسته بود و مادر باید جمعه ی هفته ی آینده به یکی ازیشان رای می داد، لقمه ی کوچکی بر دهان گذاشت و نوشته های زیر تصاویر را مرور کرد...
اونروز روز خوبی برای خانم قاف بود. سه سال از فارغ التحصیلیش در دانشگاه می گذشت و عین تمام این مدت رو دنبال کاری مناسب که در شأن یه خانم مهندس باشه گشته بود . خیلی جاها امتحان داده و گزینش شده بود و وقت زیادی رو در مصاحبه های طولانی که توسط افراد متخصص و بیشتر غیر متخصص گرفته می شد ، می گذروند... اما به دلایل مختلف تا اونروزِ به خصوص ، نتونسته بود کار مناسب یا حتی کمی مناسب رو برای خودش به دست بیاره.
صبح روزی که برای خانم قاف خیلی اومد داشت! تلفن زنگ خورد ... یکبار ، دوبار و پس از سومین بار خانم قاف گوشی رو برداشت و پس از چند لحظه، رنگ صورتی زیر پوست بیحال صورتش دوید، چشم هاش برقی زد و با خوشحالی وصف ناپذیری! گوشی رو با آرامی و احتیاط سر جاش گذاشت. خانم قاف خیلی خوشحال بود! باورش نمی شد که بعد از سه سال تلاش و این در و اون در زدن همون جایی که می خواست یعنی در شرکت دولتی و معتبر ( میم الف ) استخدام شده باشه! اما خوب باید هر چه زودتر این موفقیت رو باور می کرد و چون شخصیت اول داستانی بود که باید زود تموم می شد ظرف چند دقیقه حاضر شد و خودش رو به اداره کارگزینی شرکت ( میم الف ) رسوند...
همونطور که قلبش تاپ تاپ و پاشنه های کفشش تق تق می کرد به میز منشی نزدیک شد و بعد از سلام و احترام و معرفی ، مراحل کار رو از خانم منشی پرسید . خانم منشی که هشت سال بود در شرکت معتبر و دولتی ( میم الف ) کار می کرد، دیگه اعصاب سالمی براش باقی نمونده بود . بنابراین بدون اینکه پاسخ درست و حسابی به سلام و احترام خانم قاف بده با دست به اتاق آقای کاف اشاره کرد! و آخرین تلاشش رو برای انتقال حس نفرت و بی توجهی از طریق نگاه به خانم قاف انجام داد. اما قاف اونقدر خوشحال و مصمم بود که بی خیال حتی فکر کردن به رفتار مزخرف منشی شد و امیدوارانه به سمت اتاق آقای کاف حرکت کرد ...
آقای کاف از اون مردهای چاق و یقه بسته بود . او به محض دیدن قاف از جا نیم خیز شد و کل موجودیت خانم قاف رو به طور دقیق برانداز و بررسی کرد و پس از تأملی با اکراه او رو دعوت به نشستن کرد. ( دیگه لازم نیست بگم که قاف اونقدر خوشحال بود که توجهی به نگاه و اکراه آقای کاف نکرد) .
کاف اینطور شروع کرد که : " خانم مهندس، ما پرونده شما رو بررسی کردیم و هیچ نقطه تاریکی در اون مشاهده نکردیم . بنابراین و با نظر به پرونده تحصیلی و سوابق درخشانتون ، برای دعوت در یک قسمت جدیدالتاسیس این شرکت دعوت شدید."
قاف سریع تشکر کرد و زمانیکه دید سکوت برقرار شده پرسید :" من از کی و کجا باید شروع کنم؟"
کاف با بی حوصلگی جا به جا شد و نفس عمیقی کشید و بازدمش رو با فشار به بیرون فوت کرد و سپس ادامه داد:" همونطور که گفتم این قسمت جدیدالتاسیسه ... یعنی هنوز در مراحل اداری و تکمیل و این حرفاست . می دونین که ۱۰ روزه دیگه انتخابات ریاست جمهوریه و واقعیتش تا اون موقع این بخش کار خودش رو شروع نمی کنه . یه جورایی فعلا رو هواست . ببینین اگه خدای نکرده دولت تغییر کنه که البته خیلی بعیییده ! ممکنه اصلا این بخش دیگه راه اندازی نشه، فعلا شما کارهای اداریتو بکن تا بعد از انتخابات اگر ما ماندگار بودیم که تشریف میارید اگه نه هم که.... هیچ ."
این حرف ها فقط چند جمله ی معمولی بود که به خوبی حال خانم قاف عزیز ما رو گرفت . محیط اتاق برای او سرد شد و سکوت آقای کاف هم بحث را تمام کرد . کاف، خودش رو مشغول کار دیگه ای نشون می داد. بنابراین وقت خداحافظی بود...
خانم قاف باورش نمی شد ( اینبار خیلی جدی تر ) که سرنوشتش به باقی موندن دولت فعلی گره خورده باشه . باورش نمی شد که ... که احتمالا برای صاحب شغل شدن باید به عدم تغییر دولت رای بده . قاف به فکر فرورفته بود با خودش گفت شاید کاف شوخی کرده ! اما با مرور صحبت ها فهمید که خیلی هم جدی و قاطع بوده... آرام از شرکت معتبر و دولتی ( میم الف) خارج شد . در همون حال صدای تیک تیک گوشی همراهش رو شنید و فهمید که اس ام اس داره .
۳ تا اس ام اس داشت و متوجه نشده بود . ۲ تاش از دوستان صمیمی رسیده بودند و یکی هم از آقای عین . اول اس ام اس عین رو باز کرد: " برای ایجاد امنیت و توقف تورم و بیکاری به آقای میم رای می دهیم . سند تو آل پلیز "
سریع پیامک رو پاک کرد . ۲ تای بقیه هم یا شعر انتخاباتی بود یا شعار هایی که او هم تا قبل از امروز آن ها را می خواند و لذت می برد. قاف در نهایت ... گوشی همراهش رو خاموش کرد و در حالیکه بغض سنگینی در گلو داشت از شرکت ( میم الف ) دور شد .
" اولین خطای دینی آن است که انسان گمان برد که می تواند در مورد خداوند حکم جازم صادر کند. دومین خطای ناشی از علم کلام که به دین سرایت می کند الحاد یا نفی ذات باری تعالی است. یکی دیگر از خطاهای دینی این است که بخواهیم خداوند را با ادله ی کلامی اثبات کنیم و این عمل سفسطه نامیده شدست. در کنار سفسطه ها ، به عنوان یک نوع خطای دینی ، خرافه ها به عنوان نوع دیگر از خطای دینی وجود دارند. مقصود از خرافه این است که انسان در امور دین به جای عقل تابع انفعالات و احوال شخصی و یا آراء منقول باشد. از دیگر انواع خطاها ، بی حرمتی و تعصب است. بی حرمتی عبارتست از دست کم گرفتن امر دین و تعصب عبارتست از توسل به مفاهیم اسرار آمیز در دین. تعصب و بی حرمتی به معنای افراط و تفریط در دین است. " *
* دین طبیعی ، ایمانوئل کانت


هزاروسیصدوهشتادوهفت تمام شد . به سال گذشته که نگاه می کنم جز خوبی از تو نمی بینم. پروردگارم ... گرفتارت شدم ... رهایم نکن . خدایا از شکرت غافلم نکن که این بدترین عذاب و سختی است
خدایا خود به خوبی می دانی که محتاج توام . محتاج توجه تو ام . تو بهتر از هر کسی به احوالم واقفی
خدایا سال جدید پیش روی ماست . خانواده و دوستان و نزدیکانم را به دست تو می سپارم . پروردگارم عزیزان در دوردستم را به تو می سپارم که دست تو به هیچ کجا دور نیست. خداوندا خاضعانه از درگاهت صلح و آرامش را برای کشورم و مردمم می خواهم . تو به هر کاری توانایی ، پس دل های فرزندان آدم را نسبت به هم نرم کن
خدایا...درکنار ما بمان ! مبادا که ترکمان کنی
.....................
تصاویر متعلق به خواهرزاده هاست . امیر علی که گهگاهی جانماز کوچکش رو کنارم پهن می کنه و اگر برخی کلمات فراموشش بشه با آرنج ازم می خواد که کلمات را بلندتر بخوان. و رضا . رضای عزیزم . رضای دور و نزدیکم . از 2 سالگی ( امروز 2 سالش شد ) نماز رو کنار مادرش شروع کرده. به خاطر همین ها هم از خدا ممنونم
اعتراف به این حقیقت که این روزها حال خوشی ندارم، دیگر تکراری شده . اما برای خودم تجربه ی سختی است که اگر به سلامت بگذرانمش، جای تحسین دارد.
طوفان زده ای چسبیده بر تکه ای چوب شناور در اقیانوسی بی انتها . دریازدگی، دل آشوبه، تهوع، ترس و در عین حال کورسوی امیدی در نقطه ی تلاقی اقیانوس و خورشید.
چه بسیار لحظاتی که حین انجام کار، راه رفتن در خیابان یا نشستن در اتوبوس، لرزه ای فرامی گیردم و از ته جان که به چاهی عمیق می ماند تو را صدا می کنم. در حالیکه هنوز برایم دست نیافتنی می نمایی. دیگر به این معاشقه ها و بازیگوشی ها عادت کرده ام . عادت که نه ! حتی دل بسته ام و حسرت کسانی را که می گویند تمام مدت با تو هستند نمی خورم . می روی، می آیی . یا شاید این منم که می روم، می آیم و هر بار که می روم از وحشت دوباره ندیدنت سراسیمه بازمی گردم . حال متغیری است . فصل به فصل می شوم و نگران کاسه ی ظرفیتم هستم که مبادا لبریز شود یا ترک بردارد و آرام آرام خرد شود.
به آن تکه چوب سخت چسبیده ام و با حرکات دورانی اش غوطه می خورم . ایمان دارم که روزی به ساحل می رساندم . ایمان دارم چون تو قولش را داده ای . از همان ایمان ها که تیلیش می گوید ” آدمی را از خود بی خود می کند ” و عین خلسه است به معنای ” از خود فاصله گرفتن به همراه هر آنچه در کانون نفس، وحدت می یابد، بدون آنکه خود مستهلک شودو از دست برود.
آن صورت مهربان و چشم های آرام را از پشت برقع ادعاهای ضمخت و شعارهای نکره رها کن . نمایان شو و دوباره با لبخندت بر من بتاب . خودت باش و بر من ببار تا جانی تازه بگیرم
اشارت : یونگ کهن الگوی نقاب را مترادف نوعی ماسک می داند که ما انسان ها -برای پنهان کردن خصلت های واقعی مان - استفاده می کنیم. در بسیاری موقعیت ها، ما هویت مان را با اجرای یک نقش در زندگی یا برخورداری از یک شغل و حرفه مشخص می کنیم. نقاب عبارتست از ” عقده ای کنشی که برای تلاش فرد برای سازگاری یا به سبب اینکه فرد را از دردسر می رهاند ، به وجود می آید.” *
* اندیشه های یونگ، ترجمه دکتر حسین پاینده
سال های سال ساز مخالفم کوک بود و خوب می نواختمش . آنقدر که استادی شده بودم در این ساز و صدایش به گوشم خوش می آمد . اما … اما حالا که تمام قهرمانان مخالف پیشه ام شکسته اند و محو و نیست و نابود شده اند ، حالا که دیگر مخالف نوازی برایم جذابیت و شکوهی ندارد ، هوس نوای آشنا کرده ام ! نوایی از سر موافقت . اما دریغ و چه دیر! که ساز آشنا کوک نیست و صدای دلخراشی دارد . صدای دلخراشی دارد . صدایی دلخراش … دارد
شب عاشوراست . هیجان و تکاپو همه جا را فراگرفته. چراغ های سپید و حریرهای سیاه بر آسمان تمام طبقات بالا افراشته شده و مردمانی که جاوید شده اند و در انتظار روز موعود ، روزگار زمینیان را به تماشا نشسته اند به کره خاکی که همه جایش کربلاست نگاه می کنند و هر کدام در مراجعه به حافظه تاریخی شان ، عاشوراهای بسیاری را که دیده اند یا شنیده اند مرور می کنند . عاشوراهایی که در تمام زمین و به تعداد روزهایی که از مرگ هابیل می گذرد تکرار شده .
تعدادی از جاویدان با یکدیگر از عاشورای سیاه افریقا می گویند و کشته های آن سرزمین به درستی گفته ها شهادت می دهند ، عده ای از عاشورای امریکای لاتین می گویند و با اشاره جای ضربه ها ، گلوله ها و ضخم هایی که اینک التیام یافته را به یکدیگر نشان می دهند . به صحبت ها که گوش می دهی می فهمی که هر کسی از جایی آمده و هر کدام عاشوایی را به خاطر می آورند . صحبت ها ادامه پیدا می کند . به قدر تمام عمر از دست رفته ، زمان برای شنیدن هست .
آن ها از عاشورای این روزها بیشتر یاد می کنند و کودکانی که تازه به عالم بالا آمده اند و هنوز نا آرامی می کنند را نشان می دهند . صد ها نفری که این روزها از سرزمین مقدس و قلب تپنده زمین به اینجا آمده اند ، خبر از ظلمی عظیم آورده اند . برای خیلی از قدیمی ترهای عالم بالا اینقدر توحش زمینیان باورکردنی نمی آید …
این صحبت ها در چنین روزی شدت می گیرد و تمام داغ هایی که از ظلم بر دل اینان ماندگار شده تازه می شود . فرزندان به خانه برگشته ی آدم که روزگار تبعید به خاک را از سر گذرانده اند از عاشورای حسین می گویند . عاشورایی که آن آزاد مرد عرب ، تمام خوبی ها را در برابر تمام بدی ها به صف کشید. خوبی هایی که در برابر صفوف متراکم زشتی ، انگشت شمار به نظر می آمد. در آن عاشورای خاص ، حسین و تمام خوبی هایش شرافتمندانه جنگیدند و صفوف به هم پیوسته زشتی ها ، خون ایشان را ریختند .
عاشورای حسین (ع) کامل ترین صحنه مبارزه حق بر علیه باطل بود . صحنه ای که هیچ چیز کم نداشت و محوری کامل از صفات فرزندان آدم را به نمایش گذارد. از نهایت شرارت و لعامت گرفته تا اوج پاکی ، انسانیت ، حریت ، مقاومت و مظلومیت . جاویدشدگان به داستان عاشورای حسین رسیده اند . آن که هر سال ، سرآغاز کلام و پایان سخنانشان است . حسین که می گویند در بالاتر از بالا پیراهن سپید پوشیده و در مقامی به نام قرب الهی است .
در عالم بالا امشب تا صبح به گفتگو می گذرد و قدیمی ها برای تازه وارد ها از دیده هاو شنیده ها می گویند . دسته دسته تازه واردها می آیند و هنوز گیج از سفر طولانی خود از زمین به عالم بالا ، چشم ها را به گوشه و اطراف می گردانند.
قدیمی ها به دیدگان پاک و شفاف کودکان سرزمین مقدس نگاه می کنند و با مهربانی برایشان سخن می گویند .آن ها تمام سعی خود را می کنند تا لحظات تلخ موشک باران ، ترس و لرز زیر آوار ماندن ، بیمارستان پر از زخمی و کشته ” شفا ” و دقایق جان دادن را از پیش خاطره کودکان غزه محو کنند . پس برایشان از خوبی ها و زیبایی ها می گویند ، از آرامش ابدی و یک داستان دلنشین درباره روزی مانند همین روزهای سرخ و سیاه ، که سپیدی بر فراز خواهد شد و صفوف متراکم خوبی ها صف بدی ها را در هم خواهد شکست . روزگاری آرام برای فرزندانشان بر روی زمین . روزهای صلح . و فرجی که پس از تمام این شداید بر نوع بشر خواهد رسید …
چند وقتی نمی دانم علت دقیقش چه بود که روزها را برای خودم شلوغ کرده بودم . شده بود حکایت دو دست و چند هندوانه . نمی دانم فکر می کردم شلوغی و پرکاری شیرین است یا اینکه نوعی ترس از آینده برم داشته بود! اما حالا چند هفته ای هست که تمام تلاشم را برای خلوت کردن روزها می کنم و هنوز چندان موفق نشده ام . دلم برای روزهایی که با دل خوش پشت سر هم داستان می خواندم تنگ شده ، دلم برای صفحات دفترچه خاطرات که با هر اتفاق کوچکی مملو از توصیفات پر آب و تابش می کردم گرفته . دفترم مانده میان داستان های نخوانده و هیچ سراغی ازش نمی گیرم . نگاهم را ازشان می دزدم تا نبینمشان و بیش از این غصه نخورم . وبلاگ نویسی هم که زمانی لذتبخش بود حالا مثل آب دهان بی مزه شده علی الخصوص با امکانات ناشناخته این خانه جدید که نه می توانم لینکی در مطلبم به نوشته ای یا خبری بدهم نه می توانم آرشیو وبلاگم را منظم کنم نه حتی به خاطر رضای پروردگار نقطه ای یا علامت تعجبی یا سوالی در آخر پاراگراف هایم بگذارم !.
در حدود 15 شماره با هفته نامه پارسیان همکاری کردم به عنوان خبرنگار ، عکاس ! و گزارشگر . هفته نامه متعلق به بانک پارسیان بود و تجربه خوبی در حیطه گزارش نویسی نصیبم کرد . اگرچه یک ماهی هست در جهت همان پروژه خلوت سازی روزگار هفته نامه را ترک کردم . همان وقت ها یک دو پروژه ی نظرسنجی هم پیشامد کرد که خداراشکر آن ها هم در حال اتمام هستند . فقط مانده کار پاره وقتم در دانشکده به عنوان کارشناس مرکز مطالعات فرهنگی جوانان . همین روزها می شود یکسال که کارمند پاره وقت دانشکده شده ام . حال و هوای خاصی دارد . کارمندی در یک محیط آکادمیک و فرهنگی در ابتدا متفاوت با اداره جات می نماید اما بعد تر که کارشکنی ها را می بینی،بد خواه ها را درک می کنی که مانع پیشرفت کارها می شوند و مرتب سنگ اندازی می کنند دستگیرت می شود که آسمان همه جا یک رنگ است و آدم ها هم همه جا و در هر منصبی که باشند یک طور رفتار و سیاست ورزی می کنند .
پایان نامه هم در جریان است . موضوع را قطعی کردم اما هنوز در خم کوچه اول و در انتظار استاد راهنما و مشاور باقی ماندم . جریان انتخاب موضوعم خیلی زمان برد . حوزه های مختلفی را بررسی کردم و چه موضوعات جالب انگیزی که برای خودم طرح نکردم . برای هر کدام هم مطالعه و طرح سوال و … تا این طرح آخری که خوب بسیار نزدیک به علائق و خوانده های گذشته ام بود از میان همه ی آن ها قدبلند کرد . اگرچه هنوز پروپوزال تصویب نشده و با مشکلات جدیدی که برای گروه مطالعات فرهنگی به وجود می آورند ! نمی شود با اطمینان خاطر و آرامش خیال صحبت کرد .
خلاصه نیمی از کارها کنار رفته ولی هنوز به سراغ دفتر و کتاب داستان هایم نرفته ام . فقط می دانم که در حال ادامه دادنم پی گیر درس و مطالعه هستم اما هیچ تصویر ذهنی از آخر این ادامه دادن ها ندارم …
شبی که قرار بود پا به ماه ذیحجه بگذاریم خبر دادند که پرواز کرده ای . آن هم در شهر همسایه و نه در موطن خودمان . دیگر تو نبودی که برای جسمت تعیین تکلیف کنی ، این دیگران بودند که باید برای تدفین جسمت تصمیم می گرفتند . کجا جسم عزیزی را به آغوش خاک بسپارند و کجا برایش خیرات کنند و مراسم سوگ برپا کنند. این ها دیگر دست تو نبود . تقسیم شده بودی و برای قسم زمینی ات اهل زمین تصمیم گرفتند.
مانده بودیم معطل که در همان قم که پرواز کردی صاحب مزار می شوی یا در بهشت زهرا . همان جا که بقیه فامیل هم برای خود مزاری دارند تا اهل خانواده و رفقا به یاد آنها گرد قسم زمینی و فانی شان جمع شوند و فاتحه ای قرائت کنند.
می گویند که آغوش مادر همیشه به روی فرزندانش گشوده است ، اما ندیده بودم که پس از مرگ هم تن صبور و مهربان مادر ، پذیرای فرزند نازنینش شود . برای تو این طور شد و چون بهترین فرزندان مادربزرگ بودی ، در آغوش مهربانش ،آرام گرفتی .در مزارهایی که به سبک جدید و به خاطر کمبود جا در بهشت زهرا برای دونفر تعبیه شده است و به اصطلاح به آن می گویند قبرهای دو طبقه.
به گمانم بیش از 10 سال پیش ، زمانی که مادر بزرگ رفت ، برادر بزرگت این مزار بالایی را به نیت خودش خرید ، که پیش دستی کردی و نصیب تو شد.
درست است که هر کس آنگونه خواهد مرد که زندگی کرده باشد . تو هم به همان آهستگی ، آرامش و فروتنی و سادگی که روش زندگی ات بود ، آن را به پایان رساندی . با سرعتی باور نکردنی و در آرامشی عمیق.
لحظات به خاک سپردن تلخ و سیاه است . رنگ ها می میرند و جلوی چشمانت همه چیز سیاه و سفید می شود . آدم هایی سیاه پوش که تنی با لباس سپید را حمل می کنند تا گودالی چهارگوش که مردی با خونسردی آماده اش کرده و طول عرضش را با دقت برانداز کرده و سنجیده . چهره مرد خونسرد، آرام و خسته است . به گمانم نوعی استهزاء در نگاهش نهفته که خیلی گذرا نثار گریه کنندگان می کند . از پس همه تشییع کنندگان ، سیاهپوشان همیشگی بهشت زهرا ، بلند گو به دست و با قدم های چپ و راستی که سنگ قبر ها را مرور می کنند از راه می رسند . نگاهی به جمعیت و سنجش اوضاع و سپس بلند گویشان را با گفتن مکرر یک ، دو ، سه امتحان می کنند.
نمی دانم اینجا هستی و حضور داری ؟ می بینی که چقدر راحت جسمت را در کفن کرده اند و منتظر شروع مراسمند ؟
اکو مداح بهشت زهرا کارش را شروع می کند طبق روال هم اول از همه به زنان جمع تذکر می دهد که خواهران صدایشان را پایین بیاورند تا میت تلقیناتش را خوب بشنود ، این تذکر چقدر بیجا می نماید چرا که نه کسی زجه می زند و نه صدایی بلند است . طبق یک حرمت یا قانونی که بر زبان جاری نشده زنان خانواده مان نه بلند گریه می کنند ، نه پشت سر مردان جنازه را تشییع می کنند . گوشه ای از مزار نظاره گرند . بسیاری چادرها را بر صورت می کشند و آرام می گریندبسیاری هم چشم ها را پشت شیشه های دودی پنهان نگاه می دارند تا راحت و آسوده اشک بریزند و واقعیت تلخ زندگی را برای خود کم رنگ تر و قابل تحمل تر سازند.
اکو مداح ادامه می دهد ، توضیحاتی درباره اینکه تن حاج دایی را چطور در خاک بگذارند و تا کجا رویش را به سوی قبله بگشایند . جایی ایستاده ام که گوادال را می بینم اما زانو هایم میلرزد که جلوتر بروم و برای آخرین بار دایی ام را ببینم . پس همان جا ، سست و لرزان ، چشم به گودالی می دوزم که 10 سال پیش ار این هم مادربزرگ را یک طبقه پایین تر ! در آن خوابانده بودند.
مداح باز هم همه را دعوت به آرامش می کند و تلقینات شروع می شود : اسمع ! افهم ! یا احمد ابن محمد
لحظات عجیبی است . آیا احمد ابن محمد اکنون بر سر مزارش حاضر ایستاده و می فهمد و می شنود ؟ به گمانم او اکنون تنها کسی است که هم می شنود و هم می فهمد...
مرد خونسرد ، کلاه آفتاب گیرش را گذاشته و داخل قبر ، شانه ی میت را تکان می دهد . تلقینات به پایان می رسد و بلوک های سیمانی یکی پس از دیگری بین تن سپید پوش و نگاه های سیاه پوش فاصله می اندازد و این آخرین نگاه هاییست که قامت این تن را می کاود.
مشت مشت خاک سرد فرو می آید و عطر فراموشی در هوا می پراکند . داغ ها سرد می شوند و همه ی آنچه که درباره ی پایان راه خودمان و عاقبت تن هایمان دیده ایم ظرف چند ساعت به فراموشی سپرده می شود . دو زن تکیده با چادرهایی که از کهنگی سیاهیشان به سبزی گراییده خود را به مزار می رسانند و خاک های پراکنده را از کنار آن جارو می کنند ، هرزگاهی نیم نگاهی به دست ها و جیب ها می اندازند . اکو مداح نیز به پایان کار خود رسیده و نوحه سرایی می کند.
همگی به آرامی می گریند و برخی سر تاسف تکان می دهند . نگاه های خیس بعضی ها پوچی و بیهودگی را تداعی می کند . مداح گویی از نشنیدن صدای زجه به تنگ آمده باشد ، می گوید : مرحوم مظلوم واقع شده چون دختر ندارد که بر سر خاکش زجه و ناله کند . این کلام ناراحتم می کند به سوی نوه دایی بزرگم بر می گردم با نگاهی حاکی از نارضایتی از کلام مداح . چند نفری هم می گویند که بگویید بس کند . ولی مداح به صحرای کربلا زده و مادرم را به زینب و حاج دایی را با حسین مقایسه می کند و بعد می گوید : ای خواهر گریه کن اما برای حسین و نه برای برادرت.
سنگ قبر مادربزرگ روی خاک قرار می گیرد و نام مرحومه مرضیه خانم امام جمعه زیر تاج گلی که برای پسر تازه درگذشته اش آماده شده پنهان می شود. آخرین کلام مداح ، دعوت از مشایعت کنندگان برای ناهار است . هوا سردتر شده و قدم ها خلاف جهت مزارهای قطعه ی 49 به سمت ماشین ها به راه می افتند...
بقیه مراسم بوی زندگی می دهد ، صحبت ها در می گیرد و کم کمک لبخند ها بر لب قوت می گیرند . سفره ها در خانه مرحوم گشوده می شود و تا هفت روز هر آنکه به این سرا پا بگذارد بر سر سفره ی او پذیرایی می شود . این هم از بازی زندگان است ، رفتن عزیزی را با پر کردن جای خالی او به فراموشی می سپارند . و این فراموشی چقدر مورد احتیاج است.
طبق معمول تا ایستگاه دوم پیاده رفتم تا بارانی ام در حسرت قطرات باران خشک نماند . خوب خیس شده بودم که اتوبوس زرد رنگ شرکت واحد با یک مشت آدم ریزو درشت که بر سر هم تلنبار شده بودند ، خسته و نفس زنان از راه رسید . غیر از من کس دیگری در ایستگاه نبود . اتوبوس بازدمش را با صدایی شبیه فیسسس بیرون داد و نرم جلوی پایم ترمز کرد. بی معطلی جزئی از مسافرین شدم و با چشم هایم بهترین جای ممکن برای شنیدن قصه ی مسافری لبریز را جستجو کردم.
…
زمانیکه می توانیم وسیله ی نقلیه خود را انتخاب کنیم به این توجه داریم که از کدام یک بیشتر می توان لذت برد . بسیاری آنقدر به اتومبیل شخصی خود عشق می ورزند که حتی خرید نان از چند خیابان پایینتر را بهانه ای می کنند تا دستی به سر و گوش فرمان اتومبیلشان بکشند و مدتی را در حرکت با او خوش باشند . اکثر افراد اتومبیل شخصی را ترجیح می دهند . در واقع آن ها حرکت و بودن با خودرو را به حرکت و بودن با آدم ها ترجیح می دهند ، آن ها سکوت رمز آلود و نجابت بی حد و حصر خودروشان را در برابر خود ارج می نهند . موجودی که خشونت و عصبانیت ، لطافت و شادابی راننده اش را از سر صبر و با سکوت و نجابت پاسخگوست و گوش به فرمان صاحب فرمان دارد .
اتومبیل شخصی سطح توقع افراد را بالا می برد وبه همان اندازه تحملشان را کاهش می دهد . همنشین صبور و مطیع، جایگاه همسفرهای چاق و لاغر با بوهای مختلف را به خوبی تصاحب می کند و حتی در مقامی برتر قرار می گیرد . اتومبیل شخصی نه عطسه می کند ، نه تنه می زند نه به خود عطر های تند می زند و نه بدتر از آن ! تنش خیس نیست و بوی عرق نمی دهد...
چه دلیلی باقی می ماند که یک فرد اتوبوس را به اتوموبیل ترجیح دهد ؟
این تفاوت معنادار تا جاییست که تردد با اتوبوس همردیف با اعمال ریاضت کشان قلمداد می شود و تحمل محیطی مملو از آدم های ریز و درشت کوششی برای تقویت صبر و بردباری.
در محیط اتوبوس کمتر کسی از بودنش در ” آن ” خشنود است .از هر که بپرسی غایت آمالش تردد با وسیله شخصی است . اکثر افراد امیدوارند استفاده از اتوبوس در زندگی شان مقطعی باشد و روزی برسد که آنان خود را در اتومبیل ها ی رنگ و وارنگی که از دو سوی اتوبوس ها ویراژ می دهند و بی خیال دور می شوند ، مستقر در پشت فرمان ببینند و دیگر مجبور نباشند صدای فین کردن غریبه ای را در صندلی مجاور بشنوند .
پس تحمل کردن ” دیگران ” حتی برای آنانکه هنوز طعم خودروی شخصی را نچشیده اند نیز سخت شده است و آن ها نیز خودرا به هر دری می زنند تا اتومبیلی از آن خود داشته باشند و از آدم های دیگر فاصله بگیرند.
این روزها ارزش تنهایی برابر با استقلال شده است و با هم بودن برابر با اسارت ، بندگی و تحمل بندها و قیدها
تفسیر اشتباهی که از پیشرفت و استقلال صورت گرفته ، دوری گزیدن از دیگران ، متفاوت شدن و دیگران را با دیده تحقیر نظاره کردن است . کج فهمی عجیبی که از فردگرایی و استقلال به آن دچار شده ایم.
برایش سخت بود باور سراب . حال کودکی را داشت که در عین صداقت دست به دوستی سپرده باشد برای رفتن به باغی سرسبز که وعده اش را داده بودند.
اما وقتی رسید … خود را در میان صحرایی خشک و بی آب و علف ، تنها دید . خبری از دستی که تا آنجا کشانده بودش نبود . بی هیچ کمکی و بی هیچ فریادرسی...
این اولین بارش نبود که با سراب روبه رو می شد . در سرزمینی که او زندگی می کرد یک سوم خاکش را بیابان های خشک در بر داشت و طبیعتا بسیاری از مردم به دفعات با سراب روبه رو می شدند.
اما این تکرار چیزی از سختی مواجهه با سراب نمی کاست . بلکه آن را دردناک تر و باورناپذرتر ساخته بود.
بسیاری را می شناخت که دل به سراب ها باخته بودند و در تجسم خیالی خود از صحنه روبه رویشان با رضایت و اطمینان خاطر غرق شده بودند.
اما او نمی توانست به سراب دل خوش کند . در بیابان هم ماندن ممکن نبود . پس باید چه می کرد؟
عبور از سراب و رفتن از بیابان راهی بود که انتخاب کرد . گرچه این راه هیچ نشانی و نهایت مشخصی نداشت.
آن بغض سنگینی که آسمان کرده بود ، باید هم به این شدت می شکست. پس از روزهای سختی که دلش گرفته و مردد مانده بود که با این اوضاع و احوال ببارد یا نه ، عاقبت باریدن گرفت
غیر از آسمان برای من هم این روزها ، روزهای خوبی است . بیش از هر زمان دیگری احساس انرژی می کنم . عجیب در جریان زندگی جاری شده ام . تمام احساس های منفی ام را باران شسته . حالا راضی ام و خوشحال
و چه نعمتی است این رضایت ! راضی بودن به آنچه تو می خواهی ، تو پیش می آوری ، بی هیچ انتظاری راضی ام به رضایت . ای کاش فقط همین برایم بماند : شکر گذاری به درگاه بخشاینده و مهربانت
دیشب وقتی خبر بازنشستگی استاد مهدی طیب رو از زبان صادق زیباکلام در مصاحبه با رادیو بی بی سی شنیدم اصلا برایم باور کردنی نبود ! چطور ممکنه استادی مثل طیب ، این طور ناگهانی آن هم در این دوره! از کسوت استادی مجبور به بازنشستگی بشه ؟
چه کسی هست که در دانشکده های مختلف دانشگاه علامه طباطبایی واحد معارف و اخلاقش را با طیب گذرانده باشد و آن کلاس را خوب به خاطر نداشته باشد ؟ کلاس استاد طیب همیشه یک کلاس زنده و پویا بود . پر از پرسش و بحث و سوال . و گاهی البته بحث ها آنقدر بالا می گرفت که کار به مرافعه می کشید
خوب یادم هست معارف اسلامی (1) را به استادی یک نفر روحانی پاس کردم که سر کلاس می نشست و می گفت و ما هم چرت می زدیم . اما معارف ( 2) چیز دیگری بود . آن سال استاد طیب معارف ( 2) ارائه می داد . از جلسه اول فهمیدیم که با چه استادی طرف هستیم . استادی که با انرژی بسیاری که در کلامش خرج می کند ، صدای رسا و چشمانی که با اشتیاق ردیف به ردیف دانشجویان در کلاس را از نظر می گذراند ، نخواهد گذاشت که این ترم تحصیلی دانشجویانش در کلاس معارف چرت بزنند
طیب استاد بحث و نظر بود . اگر چه جواب های قاطع و محکمی داشت و شاید در بیش ار نود و نه درصد موارد در بحث ها هرگز از مواضع انقلابی - دینی و ارزشی خود عقب نشینی نمی کرد اما اجازه می داد هر دانشجویی به هر تعدادی سوال در کلاس ها که می خواهد بپرسد . یکی از آن پرسوال ها خود من بودم . بحث های زیادی را با استاد طیب در کلاس ها داشتم . با بسیاری سخنانش مخالف بودم . در هر جلسه چندین بار بحث راه می انداختم و مرتب سوال می کردم . او هم جواب می داد . بحث را پیش می برد و البته خیلی جاها هم برافروخته و عصبانی می شد
هر بار قبل از کلاس بچه ها می سپردن که “بحث راه ننداز بگذار کلاس زود تموم شه بریم ناهار” . اما خیلی وقت ها خود استاد منتظر بود سوالی بپرسیم و بحثی کنیم تا قضیه روشن تر شود . ترم بعد اخلاق را هم با او گرفتم . بحث هایم با او ادامه پیدا کرد در کلاس ، بیرون از کلاس در دفتر نهاد رهبری که آن موقع ها می نشست و من با سوال هایم و دانشجویان بسیار مذهبی با اشتیاقشان به او ، گردش جمع می شدیم
بعدها اعتراضات بر علیه طیب در دانشکده علوم اجتماعی بالا گرفت . دانشجویان چپ ( به معنای خاص کلمه ) در صف اول اعتراضات به طیب بودند . شنیدم که یکی از دانشجویان از کلاس او اخراج شده به خاطر سوال هایش ! این برایم قابل قبول نبود چرا که یکی دو سال قبل، از بحث برانگیز ترین دانشجویانش بودم و او گر چه چندین بار تا سر حد انتظار عصبانی و برافروخته شد اما هرگز از کلاسش بیرونم نکرد . آن دانشجوی دختر اخراج شده از کلاس طیب را بعدها در دانشکده و به بهانه ای به حرف گرفتم . یکی دو باری هم در اعتراضات دانشجویی آن زمان دیدمش … بماند اما اگر من جای طیب بودم همان جلسه اول عذر این دانشجو را خواسته بودم نه در جلسات پایانی! مخالف رفتن طیب از دانشکده بودم او باید می ماند و کلاس معارف را زنده نگه می داشت
به هر حال یک سالی به دانشکده نیامد .سال بعد گویی با اصرار و تلاش بچه های بسیج دوباره در علوم اجتماعی هم درس گرفت
این چند سال که گذشت خبری از استاد طیب نداشتم . نمی دانم دانشکده می آمد یا نه . کلاس هایش چطور بود ؟ به همان زنده گی سابق ؟ تا دیشب که خبر بازنشستگی غیر قانونی او تمام این خاطرات را در من زنده کرد . تمام اعتراضات و جواب ها . بحث های خصوصی و صحبت از چشم غیبی که می گفتند دارد و من مستقیم و خصوصی برایش مطرح کردم و ناراحتی و نفی اش
حالا با شنیدن این خبر ، من دانشجوی معترض و بحث انگیز دیروزی چه او بخواهد چه نه ! باید در جایگاه دفاع از مهدی طیب بایستم . از او بسیار یاد گرفتم و بر بسیاری عقایدش هم همچنان مخالفم .همین چند جمله آخرکه می خواهم بگویم به گمانم مورد تایید استاد طیب نیست
اما صدای طیب صدایی نیست که باید خاموشش کرد . صدای او باید با قوت تمام به عنوان یک استاد مذهبی و ارزشی در بزرگترین دانشگاه علوم انسانی خاورمیانه باقی بماند. او باید همچنان عقاید دانشجویان را به چالش بکشد و حتی از مواضع ارزشی اش عقب نشینی نکند . چنانکه صداهای مخالف او نیز نباید این طور غیر قانونی خاموش شوند . باید به عقل دانشجو اعتماد کرد و گوش هایش را از شنیدن عقاید گوناگون محروم نساخت
تنها صدایی که باید خاموش شود صدای حذف است
پارازیت : می خواستم لینک خبر بازنشستگی طیب را برایتان بگذارم اما متاسفانه لینک گذار پست های وبلاگم غیر فعال است اگر جستجو کنید!!( با عرض پوزش ) به این خبر خواهید رسید
تمام شد . فطر آمد . یعنی که از آزمون امساک افطار کنید . بخورید و بیاشامید اما اسرافکار نباشید.
رمضان خوبی بود . یک چراغ جلوی پایم روشن کرد . امیدوارم بی هوا چراغ برافروخته را خاموش نکنم.
عید بر همگان مبارک
تا سال پیش فرصت کافی داشتم که روزهای زیادی از ماه مبارک رمضان رو در مجالس صبح های حسینیه ی ارشاد شرکت کنم . اکثر روزها رو هم به عشق شنیدن صحبت های خانم دکتر رفیع می رفتم .امسال این فرصت های خوب کم شده و مشغله ی کار و پایان نامه و تحقیق های ریز و درشت وقت های به معنای واقعی کلمه آزاد و آزادی بخش رو کم تر ساخته . امروز اما برای اولین بار در رمضان امسال به حسینیه رفتم و باز هم مثل گذشته صحبت های دکتر رفیع را شنیدنی یافتم . استاد الهیاتی که حتی یک کلمه از حرف هاش بی ربط و آزار دهنده نیست . کسی که از روزمره ی آدم ها صحبت می کنه و متون و احادیث دینی رو برای ساخت یک زندگی بهتر نقل می کنه .
چیزی که جدا لازم هست بهش توجه کنیم . در جامعه ی دینی ما ، دین کاربردی تا حدود زیادی ناشناخته هست . یعنی مردم دین را به حالت یک ابزار خوب برای داشتن زندگی بهتر و آرامش بیشتر نگاه نمی کنند بلکه به عنوان یک تکلیف سخت و دشوار می بینند که انعکاس فرمانبری یا نافرمانی از اون در دنیای بعدی دامان آن ها رو خواهد گرفت .
در واقع اون چه که از تاثیرات دین در اذهان ما یادآوری میشه پاداش ویا عذاب الهی هست که در انتظار ماست . این نگاه باعث شده که هر چقدر عقلانیت و دانش رشد بیشتری در جامعه کرده پایگاه دین هم تضعیف شده و اساسا موجب شده دین در برابر عقلانیت قرار بگیره .
نگاه از پایین به بالای مردمان به دین بینشان فاصله ایجاد کرده . انسان عاقل ، دنیای آبادی هم می خواد و معتقده برای زندگی دنیایی خوب هم باید تلاش کرد . حالا این دینی که از ماورالطبیعه است و تمام نگاه افراد رو متوجه پاداش و عقاب خداوند می کنه از این جا با انسان اندشمند فاصله می گیره و دور می شه .
در حالیکه واقعیت اینه که دین یک جور ابزار برای زندگی سالم تر و آرام تر هست که به همین منظور در اختیار ما قرار گرفته . قرار نیست با دینداری در این دنیا دچار عذاب و ضرر بشیم ، بلکه می تونیم از برنامه های اون برای داشتن یک زندگی سالم استفاده کنیم
به گمانم این مثل تا حدودی زیادی درسته که میگه : بهشت و جهنم هر کس در همین دنیا اتفاق میافته
دوری از نوشتن کار راحتی نبود . اما فقط می توانم بگویم برای من لازم بود . گرچه حالا که خوب نگاه می کنم دوستان زیادی در این مدت بلاگهایشان را تعطیل کردند و یا غیر فعال باقی گذاشته اند . طوری که می شود گفت یک موج تعطیلی بلاگ ها در این چند وقت گذشته در جریان بوده . امیدوارم هر کس رفته دوباره از نو نوشتن را شروع کنه .
شهر بلاگستان شلوغ و پرجمعیت شده . یک نمونه ی مجازی از همین تهران خودمان ( البته در ابعاد خیلی کوچکتر ) اما از این لحاظ که از هر فرهنگی و آداب و رسوم و اخلاقی در اینجا یافت می شود جالب توجه است . اینجا هم لازم هست گذشت و صبر داشته باشیم . خیلی چیزها را نادیده و نشنیده بگیریم و در کل در دنیای مجازی هم باید سازگار بود .
به نظرم این شهر شلوغ اگر نظمی به خود بگیرد و این طور بی قواره و بی حساب از هر طرف عریض و کشدار نشود برای خود اهالی هم بهتر است . یک راه خوب ، محله و شهرک سازی در وبلاگستان است . وبلاگهای نزدیک به هم ، موضوعات مشترک ، وبلاگ هایی که با یکدیگر مراوداتی دارند و خیلی دسته بندی های دیگر ، می تواند نظمی آرامش بخش به این کلان شهر مجازی فارسی زبان بدهد . در این صورت ، وقتی که بلاگستان شهرک سازی شود ، محله هایش مشخص شود و هر کسی در کنار نزدیکان و همسویانش قرار گیرد ، هیچ وبلاگ نویسی تنها نمی ماند و هیچ وبلاگ نویسی گم نخواهد شد . چرا که جایی در حلقه ای یا شهرکی ساکن شده که آن حلقه و محله جزئی از هویت او خواهد شد . از طریق آن شناخته می شود و به ان احساس خوب تعلق خواهد داشت .
همه ی این ها را گفتم که بگویم کار پرگار من در بلاگفا تمام شده . برگشته ام که پرگار را با خودم به یک محله ی خوب ببرم . محله ای که ساکنینش را دوست و همسو با خودم می دانم . بسیاری شان را زمان زیادی است که می شناسم و با حرف و حدیث و درد دلشان آشنا هستم .
محله ای که به آن می روم ( و البته مدت هاست که در حال اسباب کشی ناتمام مانده ام ) "چارسوق" نام دارد . چارسوق حاصل فکر و زحمات دوست خوب و تلاشگرمان ابوذر خان معتمدی است که هماره امیدواری و تلاش او در جهت احقاق اهداف جمع گرایانه اش ، مبهوت و مشتاقمان ساخته است .
هنوز به خانه ی جدید کاملا وارد نشده ام ، اما مهم این است که با اشتیاق به آنجا می روم . به گمانم سومین یا چهارمین چراغ محله ی چارسوق را روشن خواهم کرد . از باقی دوستان چارسوقی هم می خواهم که هر چه سریعتر نقل مکان کنند تا فارغ از ماجرای حلقه ی دوستان باقی نمانند :)
آدرس جدید پرگار : http://taghsim.4soogh.com

قلب های ما درست به پنجره ای می مانند که به روی زندگی گشوده شده . این پنجره تا زمانی که باز باشد می تپد و گرم می ماند . با بسته شدن این پنجره ، نورها و رنگ ها آن سو باقی می مانند و در این صورت اتفاق دردناکی برای قلب های ما خواهد افتاد .
پ.ن : درباره ی نقاشی اینجا را بخوانید .
خواستم اول همینطور اینجا را یک مدتی رهایش کنم اما بعد گفتم برای رسمی تر شدن قضیه اینجا بنویسم که مدتی پرگار تعطیل خواهد بود .... همین .
این سرزمین یادآور همه ی این تاریخ است . خاکش آنقدر پیامبر به خود دیده که به خودی خود مبشر و منذر شده . نشانه ها و علامت هایی در گوشه گوشه اش باقی مانده که دیدار کننده را شاد و امیدوار می کند و مطمئن به واقعی بودن تمام شنیده ها و حقیقت داشتن این ها . و همین هم دستاورد بزرگی است . نشانه ها به خودی خود و در درونشان چیزی نیست جز هدایت به دیگری . وجود رمز آلودشان با زبان بی زبانی بیننده را به حقیقتی راهنمایی می کنند و تنها ارزششان به این است که بیننده آن اشاره و نشانه را دریابد و چراغ راهش گرداند :
کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود
حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست
بیست و چهار سالگی هم گذشت . حالا دقیقا امروز ربع قرن می شود که روی زمین زندگی کردم . از سالی که گذشت راضی ام و این آخرین لحظاتش و اولین لحظات بیست و پنج سالگیم هم عالیست . خوشحالم و شکر گذار پروردگار .
اگر خدا بخواهد اولین شب امسال زندگیم را نزدیک تر از همیشه به پیامبرم محمد ( ص ) در مدینه ی منوره آغاز خواهم کرد .
ندیدیمتان حلال کنید . بدی هایی که رفت و اگر دلی شکسته شد از نادانی رفته و شرمش باقی مانده ...
همچنان سلامتی و شادی آرزومندم :)
آهسته آماده می شوم برای آمدن به خانه ات ، اما هر چه تلاش می کنم نمی دانم چه احساسی دارم ! احساس این روزهام بی احساسی عمیقی است . برخی همسفرها را می بینم که از شوق حتی در صف واکسیناسیون هم تقلا می کنند بلکه نوبتشان جلو بیافتد ! در حالی که من مثل یک مجسمه ، مجسمه ای گچی با قدم های خشک و کوتاه و با بی تفاوتی پیش می روم و بازو به سوزن می سپارم . می دانی که ؟! قبل از آمدن به خانه ات باید یک کارت بهداشت داشته باشیم با مهر حلال احمر که یعنی واکسن مننژیت تزریق شده . تا دو سال هم اعتبار دارد ... چه می گفتم ؟ ! ها... این بی احساسی مثل طناب دور گردنم پیچیده و خبری از شور و حرارت نیست . گیج و منگ شدم . مرتب خاطرات عجیبی جلوی چشمانم مرور می شود و هر بار به تو نزدیک و دوباره دور می شوم . این ها را می نویسم بلکه این طناب لعنتی از بیخ گلویم پاره شود و بشکند این بغض فرو خورده ام .
آخ! این روزها مدام به یاد لحظاتی می افتم که در یک جلسه ی تفتیش عقاید در مقام پاسخگو قرار گرفتم . و با متانت و لبخند ، سوالات دو مفتش سیاه پوش که به راهبه ها می ماندند را پاسخگو شدم . آن هنگام که ایمانم در ازای چهار متر و نیم پارچه ی سیاه محک خورد و و چون نداشتمش و نخواستمش در امتحان اصول عقاید رد شدم . به آرامی و با احترام . از آن روز به بعد این بغض لعنتی ماند و جاری نشد و آرزوی فریاد اعتراضی که از گلویم محقق نشد . می دانی که از این ها رنج می کشم ؟!
می دانم که باید حساب تو را از مفتش ها جدا کنم . می دانم و از وقتی خودم به تو ایمان آوردم تو را جدای از این ها دانستم . اما محاصره ات کردند عزیزم و خیلی ها به اشتباه می افتند ( حتی گاهی خودم ! ) وقتی بخواهم به خانه ات وارد شوم هم از من می خواهند که حمد و سوره ام را برایشان قرائت کنم . مبادا صادی را ساد و طایی را تا تلفظ کنم و تو قبولم نکنی !
ای کاش همین طور که مفتش ها فکر می کردند بود و تورا می شد با صادی و طایی و عین غلیظی راضی کرد . این ها از ناز تو خبر ندارند ...
مخاطبم در این ده روزه تویی . بیشتر همراهیم ده تا شاید پاک تر آمدم به سرایت .
کمتر از دو ساعت دیگر آخرین روز سال ۸۶ به پایان خواهد رسید . روز آخر سال امسال به یکسری کارهای دقیقه ی نودی اختصاص پیدا کرد . صبح زود ، خواب و بیدار راهی بهشت زهرا شدیم . حسنش این بود که سرای مردگان خلوت بود و آرامش حاکم . با گلاب و گل شب بو به دیدار از دست رفتگان رفتیم . عرض سلامی و تبریک سال نو ؟!
(وقتی از سر در بهشت زهرا بیرون می زنی می توانی یک نفس عمیق بکشی که زنده از میان آن همه مرده راهی شهر می شوی . شاید یک سری قول هایی هم به خودت بدهی که مثلا به طور جدی به زندگی کردن بپردازی و احتمالا این قرار و مدارها تا آخر جاده در خاطرت خواهد ماند . )
بازمی گردیم با کوله باری از سبزی تازه که از میدان سبزی میان راه خریده ایم . سبزی این طور خوبست که تازه چیده شده باشد و البته پاک کردن و شستنش آن هم در دقیقه ی نود روز آخر سال داستانی است که تنها با مشارکت هر سه نفرمان به سرانجام خیر می رسد .
کار بعدی چیدن هفت سین بود که چند سالی هست با میل و علاقه به عهده گرفتم . گر چه امسال زیاد حس و حالی نبود اما به همه ی احساس های ناشناخته و منفی غلبه کردم و مشغول هفت سین شدم . عجیب احساس خوشایندی داشت . این مشغولیت زیبا شاد و آماده ام کرد . آماده ی آماده برای یک شروع تازه و رنگارنگ . کار که تمام شد آنقدر پر انرژی و شاداب شدم که با صدای بلند به همه ی اجداد و نیاکانی که چنین رسم زیبایی را برایمان باقی گذاشتند چندین بار دروود فرستادم .
هفت سین دقیقه ی نودی ام را می گذارم اینجا برای یادگار .
علاوه بر سلامتی ، شادی و شادی و شادی ،خنده و خنده و خنده برای همه تان آرزومندم :)

شب ، بیدار
شب ، سرشار است .
زیباتر شبی برای مردن .
آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد .
...
شب ، سراسر شب ، یک سر
از حماسه ی دریای بهانه جو
بیخواب مانده است .
دریای خالی
دریای بی نوا ...
...
جنگل سالخورده به سنگینی نفسی کشید و جنبشی کرد
و مرغی که از کرانه ی ماسه پوشیده پر کشیده بود
غریو کشان به تالاب تیره گون در نشست .
تالاب تاریک
سبک از خواب درآمد
و با لالای بی سکون دریای بیهوده
باز
به خوابی بی رؤیا فرو شد ...
...
جنگل با ناله و حماسه بیگانه است
و زخم تبر را
با لعاب سبز خزه
فرو می پوشد .
حماسه ی دریا از وحشت سکون و سکوت است . *
...
* قسمتی از شبانه ی شاملو
پارازیت : بهار نزدیک است . نوروز می آید که فصل شادیست . پس باید سکوت کنیم و درد و رنج را زیر یک لبخند زورکی بچپانیم . مثل اینکه هیچ اتفاقی نیافتاده و ... و به ما ... ظلم ... . خوشحال باید بود . بهار از پس این شب ها ! فرا می رسد ؟!!!
در تحریم تنها نا امیدی و یأس می بینم . چیز دیگری عایدمان نخواهد شد . باید قدم ها را آرام تر کرد و مناسب با اوضاع جامعه به دنبال تغییر بود .
به صندوق های شیشه ای وزارت کشور که آقای پورمحمدی می گوید خوب و محکم ساخته شده ... به نفع ائتلاف اصلاح طلبان رأی خواهم ریخت .
به امید روشنایی پس از این تاریکی . به امید صلح و به امید آرامش برای وطنم ...
اسامی کاندیداها و آخرین اخبار و مقالات را می توانید در وب سایت رسمی ائتلاف اصلاح طلبان ببینید .

هر سال در روزهایی که به صورت نمادین به نام زنان رقم خورده است ، مباحث مربوط به جنس لطیف داغ ! می شود . صحبت هایی از مسائل و مشکلات و تضییع حقوق هایی که بر جنس زن روا رفته می شنویم و غم و غصه و احساس اجحاف وجودمان را فرامی گیرد .
اما کمتر پیش می آید که از توانایی های زنان در عرصه های مختلف و پیشرفت های روزافزونشان صحبت شود . یعنی ما بیشتر ضعف ها را منعکس می کنیم تا نقاط قوت را . و شاید اینگونه بازنمودن واقعیت - به صورتی همواره تلخ و رقت بار - خود قسمتی از سیاست سانسور زنان باشد - سانسور زنان توانمند و موفق - که حتی گاهی فعالین حقوق زنان نیز در دام آن گرفتار می آیند .
امروز را تماما به زنان شریف کارگر فکر می کردم . همان ها که روزها را تا شام در کارخانجات به تولید مشغول هستند و رنج های بسیاری را برای حفظ گنج آبرو و استقلالشان بر خود هموار می سازند . آن ها که ایمان دارند " می توانند " و برای همین سربلند و باشکوه زندگی می گذرانند . چه کسی از اینان سربلند تر ؟ قدرتمندانی که نامردی های روزگار حریف بازوی توانگرشان نیست و دست و پنجه ی شان تلخی های ایام را نرم می کند .
در یک کلام ! پاینده باد تمام زنانی که با کار و کوشش و تحصیل ، خط بطلانی با دوام بر تمام سهمیه بندی های جنسیتی تاریخ می کشند .
اول که این متن رو خواندم مثل یک عابر بی احساس که از کنار صحنه ی جان دادن یک انسان به سرعت می گذره تا مبادا آرامشش خدشه دار بشه رفتار کردم . پیش خودم اون دوست رو متهم کردم که چطور بی ملاحظه باعث نگرانی فرد دیگری شده و چند ساعتی او رو مضطرب نگه داشته . با دید منفی که همیشه نسبت به خودکشی داشتم در مقابل فردی که نمی شناختم و نمی دانستم که چرا قصد به خودکشی کرده جبهه گرفتم . فکر کردم اگر می دیدمش بهش می گفتم که کارش شرم آور بوده و...
اما حالا که چند ساعتی هست ذهنم مشغول به این مساله هست و دوباره دارم بهش فکر میکنم از طرز فکر اولم شرمنده شدم . چطور اصلا نتونستم این دوست ناشناخته رو حتی کمی به اندازه ی یک انسان درک کنم ؟ در حالیکه که برای خود من هم پیش اومده که به مرگ به عنوان یک راه حل فکر کنم . آخرین راه حل . به خصوص این روزها که ... خیلی ها به مرگ به عنوان یک راه حل نگاه می کنند و انتظارش رو می کشند و حتی حسرتش رو می خورند .
چند وقت پیش هم که یکی از دوستان درباره ی کلوپ مرگ که با رفقایش راه انداخته بودند بامن صحبت کرد و پیشنهاد عضویت هم داد ، قضیه را کاملا به شوخی و مسخره گرفتم و اصلا نخواستم حتی جویای دلیل و چرایی این همه توجه به خودکشی بشوم .
بله ! امروز خیلی از دوستان و هم نسلان من به مرگ فکر می کنند و دغدغه ی مرگ دارند و در مقابل این مساله عده ای عابران بی احساسند و برخی هم احساس خطر و ناراحتی می کنند و از خود می پرسند که چه بر سر دوستان جوانشان می رود که از زندگی خسته و دست شسته اند ؟
رؤیای جوانی مرد سیبیلو ادامه داشت و صف تخم مرغ هم به جلو می رفت ... او نمی خواست زمان رؤیاهایش نیز مثل صف تخم مرغ به جلو حرکت کند و به روزهایی برسد که کارمند جزء یک اداره ی دولتی شد و کار بایگانی و تنظیم پرونده های راکد آن اداره را بر عهده گرفت . او نمی خواست به همسرش که دبیر زیست شناسی است و ازینکه برای دانش آموزانش قورباغه تشریح کند لذت می برد ، فکر کند . دوست داشت در رؤیاهایش خانم .... را جستجو کند که با لبخندی بر لب ، نظریات عمیقا جامعه شناختانه ی اورا گوش بدهد و با تحسین نگاهش کند . مرد سیبیلو غرق در لذت رؤیاهایش شده بود ، اما ... صف تخم مرغ هم راه خودش را می رفت . تا اینکه نوبت به او رسید و ناباورانه متوجه شد که تخم مرغ باز هم گران شده .
اثرات مخدر رؤیا از ذهنش پرید و زیر لب فحشی نثار باعث و بانی گرانی کرد . شانه ی تخم مرغش را گرفت و به زندگی بازگشت .
ترجیحش می دهم به هر چه کپسول سبز و خاکستری آموکسی سیلین که با یک لیوان سر پر آب ولرم باید به خورد معده ات بدهی . ترجیحش داده ام گرچه با آن سوزن درازش نفرت برانگیز و دردآور است .
پزشک سپید مویم حواسش نیست به اینکه بزرگ شده ام ، چوب بستنی اش را مثل همان روزهای کودکی فرو می کند تا نزدیکی های لوزه هایم و حلقم را با دقت جستجو می کند . همیشه این طور وقت ها فکر می کنم نکند یادش رفته و چوب بستنی نفر قبلی را در دهان من هم چپانده باشد ! از کودکی این نگرانی را داشته ام . مثل اینکه چیزی عوض نشده همان هستم که قد کشیده ام .
" بله " ی بلند پزشک سپید مویم را خوب می شناسم . وقتی بله را می گوید یعنی که اعماق این گردن نازک تر از مویم را عفونت اشغال کرده و این داغی تن و سرخی صورت بی دلیل نیست . نگاهش که می کنم خودکارش را برداشته و نسخه نویسی می کند . تا ده که بشمارم کافی است تا سووال همیشگی اش را تکرار کند : کپسول یا آمپول ؟
پنی سیلین را انتخاب می کنم . و برای دریافت قبض تزریق به سالن درمانگاه بازمی گردم . چند نفری جلوتر هستند . و من وقت کافی دارم تا خودم را برای پنی سیلین حاضر کنم . پنی سیلینی که در کیسه پلاستیک ، روی پایم افتاده و با من ارتباط غیر کلامی برقرار کرده است . عامل بهبود و شفای من ، تسکین دهنده ی درد و دشمن عفونت گلویم ، کوتاه کننده ی فصل رنج بیماری ام و... به اینها که فکر می کنم چشم در چشم پنی سیلین لبخند می زنم و تکانی به کیسه اش می دهم .
در همین حین بوی آمپول و الکل در فضا می پیچد و شل می شوم . بوییدن الکل متوجه سوزن تیز و دراز پنی سیلین می کندتم و یاد آن تخت سپید ... و درد ... و تحقیر ... . نگاهم را با غیظ از کیسه بر می گیرم و به تصویر رعایت سکوت که روبه رویم نقش بسته خیره می مانم . کمی بعد ... آخرین نفر قبل از من ، لنگان لنگان از اتاق تزریقات تنه اش را به بیرون می کشد .
نوبت من رسیده . کیسه را با تمام عشق و نفرتی که همراهش کردم به تزریقات چی می سپارم و به طرف تخت سپید راه می افتم تا او درد ... تحقیر ... و لذت سلامت پس از آن را به من بچشاند .
....................
پارازیت : حالم خوب است و ملالی نیست . داستانک بالا امروز نزدیک یکی از درمانگاه ها که بوی الکل تزریقات می امد به ذهنم رسید . اینجا نوشتم شما هم کمی بخندید :)
حجم تبلیغات بانکی در چند ماهه اخیر رشد چشمگیری داشته . بانک های خصوصی و دولتی در مسابقه ی بی سابقه ای برای جذب سرمایه های بیشتر بر بالا بردن نرخ سود حساب های بلند مدت و کوتاه مدت بر یکدیگر پیشی می گیرند و عرصه ی تبلیغات نیز جایگاهی خاص برای تاخت و تاز بانک ها فراهم آورده است .
حساب های قرض الحسنه نیز ماجرای خاص خود را دارد . تیلیغ جوایز " استثنایی " اعم از ماشین و کلید طلایی خانه و چمدان هایی پر از پول َ جای خود را به تبلیغات قدیمی تری داده است که روزگاری این مردم را برای کمک به همنوع با ذکر حدیثی از امامان به گشایش حساب قرض الحسنه فرا می خواند و اجر و ثواب معنوی و اخروی آن را برای بیننده و شنونده ی این آگهی ها یاداوری می کرد . اگرچه جای تعجبی نیست چرا که طراحان آگهی های تجاری در عمل ثابت کرده اند که نسبت به بسیاری از علمای سیاست و دیانت ، شناخت بهتری از فرهنگ جامعه و خواسته های مردم دارند و سیر نزولی نیازهای آنان را از سطح فرامادی به مادی در دهه ی اخیر به خوبی تشخیص داده اند و بر اساس آن برای جذب مردم کلیپ های تجاری تولید می کنند .

بسیاری از مواقع آگهی های بانکی بعد از سخنرانی های مذهبی و برنامه های معنوی پخش می شود که بعضا مردم را به قناعت و چشم پوشی از امیال مادی فرامی خوانند . و این دو کنار هم ( تبلیغات و سخنرانی های مذهبی ) تناقض وحشتناکی فراهم می آورند که پریشان حالی و ایستادن در میان زمین و آسمان ما را با صدای بلند فریاد می زنند . بیننده که خود را در فضای برنامه ی معنوی قرار داده و شاید هم کمی به فکر فرو رفته باشد با شنیدن موزیک آغاز پخش آگهی ها مانند کسی که از مسخ شدگی به درآید ، به عالم واقعی و مادی خود بازمی گردد و نوسان این حالات متناقض به دفعات و با اشکال گوناگون در زندگی روزمره او تکرار می شوند .
به ماجرای بانک ها بازگردیم . خانه ، ماشین ، پول و شمش های طلا ، آنقدر جذاب و رویایی است که رنج تحمل فضای سنگین بانک ها را بر افراد جامعه هموار بسازد . صف های طولانی ، تهویه های نا مطبوع ، فشار جمعیت بی ملاحظه بی مهابا که بدون توجه و عموما نا خواسته ، حریم فیزیکی یکدیگر را مورد تجاوز قرار می دهند ، باجه های تعطیل و باجه داران تند خو و کم حوصله و... همه و همه رنج های حضور در بانک های بالاخص دولتی است . بانک ها خصوصی تقریبا فضای بهتری فرام آورده اند و امور مشتریان را سریع تر راه اندازی می کنند .
هنگامه ی ثبت نام در مسابقات قرض الحسنه ی بانک ها معمولا با ماه های پایانی سال همزمان است و این ازدحام جمعیت را چندین برابر می کند. افراد ناتوان و کهنسال در میان جمعیت منتظرین که هر کدام با امید و آرزویی برای گشایش یا افزایش حساب خود به بانک جایزه دهنده مراجعه کرده اند بیش از بقیه متحمل رنج می شوند و هیچ امکانی برای رسیدگی سریع به آنان در نظر گرفته نشده است . صندلی های انتظار مطمئنا کمتر از جمعیت منتظرین در بانک قرار داده شده و حتی اگر صندلی خالی باشد میز مناسب ، خودکار وقبوض واریز و دریافت برای انجام امور بانکی در محل انتظار وجود ندارد و به همین علت منتظرین ترجیح می دهند ایستاده دربرابر باجه ها و در فضای محدودی که برای مراجعه کننده تهیه دیده شده است ، عملیات بانکی خود را نیز انجام دهند . تمام این رنج ها بالاخره ممکن است کاسه ی صبر افرادی از مراجعه کنندگان را نیز لبریز کند . عده ای زیر لب غرغر می کنند و برخی به صورت جدی تر فریاد اعتراض بر می آورند - که بسیاری از ما نمونه های آن را شنیده ایم - . متاسفانه بسیاری از این فریادها بر سر کارمندان بی تقصیر و خسته و ناتوان از کنترل اوضاع فرودمی آید که نفعی به حال اوضاع ندارد .
فاصله ای بین واقعیت و رویا وجود دارد که کمتر کسی یا ملتی هستند که سعی بر کاستن این فاصله ها بکنند . واقعیت بانک ها تضییع حقوق مراجعه کنندگان در ارائه ی نامطلوب خدمات و بعضا توهین و تحقیر جمعیت منتظرین در صف های بی نظم در برابر باجه هاست و خیال این مردمان برنده شدن در مسابقه ایست که بعید و دست نیافتنی به نظر می رسد . ای کاش به جای دویدن به دنبال کلیدهای طلایی ، برای حقوق اجتماعی مان صف می بستیم و منظر می ماندیم ...!
تحلیل جالب سید در مورد جایزه ای که از بانک برده بود :
جایزه ریسکی و سرمایه اجتماعی فروپاشیده
این روزها کارم شده شرکت در بازی هایی که مرتب شروع می شوند و پایان می گیرند ، اصلا لحظه به لحظه ی زندگی برام این طوری شده :
شروع ... پایان
شروع ... پایان
...
پایان ها از دستم خسته شدند . اینقدر که به دست و پا می پیچند و من دوباره از نو شروع می کنم . انگار نه انگار که دیروز پایانی بوده . و این ها سرعت گرفتند . پشت سرهم در عرصه های مختلف تجربه شان می کنم . از نو شروع می کنم اما...انکار نمی کنم که خسته ام به خصوص که این روزهای اخیر پر از اخبار بد بوده ...
روزهایی شلوغ ، تجربه های جدید و سخت و البته کمابیش همراه با ریسک و اشتباه وجودم را با خودشان همراه کردند . گاهی از اشتباهات ریز و درشتی که مرتکب می شوم از خودم متعجب می مانم !
بگذریم ... کمی از خاطرات حاشیه ای این روزها بنویسم که جنبه ی " آموزشی" هم داردو مفید است :
ترم پیش برای ثبت یک واحد درسی با آموزش مشکل پیدا کردم و در نهایت شورا حق را به من داد و بعد از کلی آزار و اذیت روانی و در دقیقه ی نود واحد تغییرات فرهنگی که یکی از قشنگ ترین !!!! واحدهای درسی مطالعات فرهنگی است برایم ثبت شد . تا شب امتحان تغییرات کابوس می دیدم . کابوس آموزشی ها و صحنه ی امتحان و نبودن اسمم در لیست و اخراج از جلسه ی امتحان و گذراندن مجدد این واحد طاقت فرسا ! . در نهایت به خیر گذشت اما ترس از خانم های آموزشی که حالا رای مثبت شورا به نفع من ، کفری ترشان کرده بود رهایم نمی کرد ، طوریکه این ترم با هزار ترس و وحشت برای انتخاب واحد به دانشکده رفتم . برگه ی انتخاب واحدم را با سه تا از دوستانم چک کردم . درست مثل نابینا یا بی سوادی که برگه اش را بدهد دیگران هم یک دور چکش کنند ! . اماخوب با همه ی این تمهیدات از آنجایی که وقتی از چیزی بترسی بالاخره یک اشتباهی خواهی کرد ۲ واحدی که از ترم پیش برایش برنامه ریزی کرده بودم را نگرفتم و کابوس روز انتخاب واحد تا روز حذف و اضافه ادامه پیدا کرد ... با دوست دیگرم برای روز شنبه اول وقت قرار گذاشتیم . صبح شنبه دوست عزیز کارش زودتر از آمدن من تمام شده و بدون مشکلی خاص واحدی که قرار بود با هم بگیریم را اخذ کرده بود . و من وقت رفتن به اتاق مخوف آموزش تنها بودم با احساس قربانی که به مسلخ می رفت .
خانم آموزشی برگه را نگاهی کرد و بعد از کمی صحبت های توبیخ آمیز که کی به تو گفته الان بیای ؟ برگه را پس دادکه برو ساعت دو بیا . دیگه واقعا حال بدی داشتم . برای گرفتن امضای مدیر گروه به اتاق یکی از معاونین دانشکده رفتم ، از قضیه جویا شدند و با آموزش تماس گرفتند بماند که خانم آموزشی پای تلفن که روی آیفن بود چه گفتند و چه شد {...} که بازگو کردنش هم برایم جالب نیست ... به هر حال همان سفارش معاون محترم باعث شد که نه تنها همان موقع کارم راه افتاد بلکه از برخورد تند و سردواندن ها هم دیگر خبری نیست و خدارا شکر تا اطلاع ثانوی مشکل من با آموزش حل شده و آرامش برقرار است و حتی در موردیکه اینجانب دوباره دچار اشتباه شدم ! با ملایمت و آرامش با من برخورد شد که جدا متعجب و در عین حال شاد شدم ، حالا کم کم دستم آمده که چه طور باید رفتار کرد . ( صبح بخیر خانوم !)
این ترم تمام واحدهای درسی و پایان نامه را یکجا گرفته ام . یکی از امیدواری هایم این است که دیگر موقعیتی مشابه لحظاتی که در آموزش گذراندم تکرار نشود . ( زهی خیال باطل )
پارازیت : اه اه متن بالا رو چقدر سنگین و نچسب نوشتم . خداییش حق دارن این آموزشی هام گیر می دن به ما
نمی دانم چرا وقتی گریه می کنیم می گوئیم برای حسین ؟! این نام بزرگ که وقتی به گوشم می رسد ، بند بند وجودم از عظمتش و شجاعت و بزرگی اش ، مرتعش می شود . متحیرم چرا می گوییم عزادار حسین هستیم ! عزادار؟! آن هم برای کسی که زنده است چون کشته شد برای خدا و آگاه و هوشیار است چون قیام کرد برای عدالت ! .
ایام شهادت حسین است و من مجلس عزداری بر پا کرده ام این بار به نام خودم ، سیاهی پوشیده ام به نشانه ی ابعاد ناشناخته ی وجودم که رنگ تاریکی به خود گرفته اند و عزادارم به خاطر این ذلت که به آن تن داده ام و نفس را بر سرم مسلط کرده ام و سینه ام را از حب دنیا و لذت هایش انباشته ام و با دست خود ظرافت و شفافیت گوهر دلم را سخت و کدر ساخته ام . گریانم برای همه ی سهل انگاری ها ، غمگینم برای از دست رفتن فرصت ها و ملامت می کنم خودم را و لعن می فرستم این نفس سرکشم را .
امسال از سوال " چه کنم ؟ " در گذشته ام . به این فکر می کنم که " چه شده ام ؟ " ، "کجا ایستاده ام در اکنون زندگی ام ؟ " . چند سالی بر مجلس وعظ " چه باید بکنیم ؟ " نشستم . نشد آن چه باید می شد . فهمیدم که خودم را نیافته ام . تا پاسخ به چه هستم و که هستم را ندهم ، وعظ هیچ عالم اخلاقی نمی سازدم .
دل های خوب از آتش عشق می سوزند و دل من در آتش حسرت درک عشق شعله می کشد . در حسرت درک حسین ، که به آن نادانم و به دانسته های سطحی و بی اهمیت دل خوش کرده ام .
و توسل ... اوج این مراسم سوگواری است . با جامه ی سیاه ، چشم امید به روشنایی " مصباح الهدی " دارم و در حالی که مرداب خطا به پایین می کشاندم ، دست استمداد به سوی " سفینه النجاه " بلند می کنم . تشویش ، اضطراب ، استیصال و حزن و اندوه بیان حال و روز ماست که شعور را به مسلخ فرستاده ایم و بیرق و پرچم نادانی مان را بر آسمان ، فراز کرده ایم و شمشیر بر گردن حقیقت گذاشته ایم تا ساکت بماند . این ها بیان حال ماست نه حسین که سال هاست در آرامش و قرب خداوند است . سال هاست که حسین پیراهن سپیدی بر تن دارد و آزاد و آرام و مطمئن ، بدون هیچ خشمی در نگاه و بی هیچ کینه ای در دل ، به سنت پدر و مادرو جدبزرگوارش . همه را بخشیده است و دیگر دل نگران اهل بیتش نیست که همگی در آرامش و قرب خداوندند . در مرتبه ای که فکر من وتو به آن توان راهیابی ندارد .
وشاید تنها دل مشغولی حسین در چنین روزی ، عزادارانی باشد که دست از روزمرگی شسته اند و سالروز عروج او را گرد هم آمده اند . اینان که در برهوت دنیای فانی گرفتار آمده اند و فریاد العطش از اعماق روحشان به گوش می رسد ...
فردا عاشوارست و حسین نظاره گر و ما در میدان مبازره . جنگ درخواهد گرفت و تعدادی اندک شاید به مراتب کمتر از هفتاد و دو نفر در این میدان ، نبرد می کنند و در شوق شهادت بر یکدیگر سبقت می گیرند . اینان از مقربین اند و جامه ی سیاه از تن به در کرده ، سیراب خواهند شد .
در همان چند سطرش گفتنی ها گفته از آنچه که این روزها در شهرمان می گذرد . بارش برف و سرمای بی سابقه ی زمستان امسال ، از هر نظریه و سخنرانی انتقادی برملاکننده و افشاگرانه تر بر سرمان نازل شده است .
ضعف های عمیق و بنیادینی که این روزها به غیر از آسمان کسی دیگر جرأت بیان کردنشان را ندارد و شاید این ندای سپید آسمانی با زمهریری که تا اعماق جانمان نفوذ کرده ، بانگ بیداری است که تا دیر نشده باید دریافتش .
۱- مردمان به عادت مألوف ظاهرسازی ، صبر و سکوت پیشه کردند ، آنچنان که مردمانی خوب در نزد حاکمان و دولت مردانشان جلوه گر می شوند . اما همین ملت غیور و صبور مجرمان اصلی قائله ی سرما شناخته می شوند و انگشت اتهام به سمت ایشان نشانه رفته است . رسانه ی ملی هر شب و روز بر سرشان می کوبد که دست از اسراف انرژی بشوئید و صرفه جویی پیشه کنید . در تلویزیون تنها مردمان بر سر مردمان فریاد می کشند که برای گرم شدن ما کمتر مصرف کنید . تصاویر استخر ها و سونای بخار گرفته پخش می شود که مردم بدانند اگر در زنجان و اردبیل و رشت و تبریز و... گاز مصرفی یا قطع است و یا فشار ندارد ، مقصر این خانواده اند که استخر گرم کرده اند . و یا اگر خانواده ای به علت قطع گاز ، منقلی پر از ذغال گوشه ی اتاق ۱۲ متری اش افروخت که گرم شود و نشد یا اگر شد سوخت و سانحه ای پیش آمد ، مقصرش خانواده ای دیگر است که دو اتاقش را با شوفاژ گرم کرده . مسخره است ! چه بی باکانه وجدان این ملت به بازی گرفته می شود ! *
سووالات ، مطرح نشده سقط می شوند . کسی نمی پرسد پس دولت چه ؟ برنامه ریزی چه ؟ مدیریت بحران چه ؟ و یا صحبت از این واقعیت که فرایند افت فشار بیش از همه مربوط به نقص و کمبود ایستگاههای تقویت فشار است . و جای خالی مخازن ذخیره ی اضطراری گاز در نزدیک شهرها - که با توجه به وجود تاقدیس های نمکی در کنار شهرهای بزرگ احداث آن امکان پذیر است - نتیجه ی عدم برنامه ریزی صحیح و به موقع می باشد و این ها همه در حالی است که که کشور ما از کشورهای حادثه خیز دنیاست و از حرکت کوه گرفته تا سیل و زلزله و یا حتی ! حتی جنگ با کشورهای قدرتمند جهان - که با سیاست های کنونی حرکت بر لبه ی پرتگاه دور از ذهن نیست - ما را تهدید می کنند و باید برای مقابله با اینان تمهیدات و دوراندیشی هایی صورت گیرد !
...
اما این سکوت که می بینیم و برای من و شما سووال برانگیز شده ، در پشت درهای بسته شکسته می شود . در مکالمات تلفنی می شکافد و در پیامک ها طنز و جدی - که یحتمل جند تایی از آن به دستتان رسیده - نقش بر آب می شود :
دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند پنهان خورید باده که تعزیر می کنند
۳- از لابه لای درزهای صندوقخانه های این مردمان ، صدای شکوه ها و نارضایتی هاشان شنیده می شود . در خلوتگاههایی که در کوی و برزن دست می دهد و در وسایل نقلیه عمومی پچ پچه ها در گرفته و پرسش های بسیار شکفته . و این به آن معناست که ملت صبور و ساکتمان نادان نیست که درد را نفهمیده باشد بلکه مثال ان مار گزیده است که از ریسمان سیاه و سپید ترسانده شده است و زبان به کام گرفته . ظاهرسازی و غرزدن های پنهانی شیوه ی تاریخی زندگی اش شده و تألماتش با همان چهار لیچاری که پشت در بسته بار این وزیر و آن وکیل می کند ، التیام می یابد .
اینکه ملتی درد را بفهمد ، فی نفسه امتیاز بزرگی است - چرا که بسیاری ملل دنیا هنوز از این بی بهره اند - اما مهم است که بداند چطور باید دردش را بگوید و قبل از آنکه کارد به استخوانش برسد به فکر چاره باشد . به گمانم این آخری را ، گفتن و شنیدن را ملت ما نیاموخته . تنها چیزی که می داند یا سکوت است یا فریاد .
دوست گرامی ام در انتهای نوشته اش سووالی طرح کرده با این مضمون که چطور ما همان ملتی هستیم که سی سال پیش انقلاب کردیم و اینک سکوت ؟به نظر من این همان دور سکوت - فریاد است که در تاریخ ما تکرار شده - قابل تبیین با نظریاتی چون نظریه مارپیچ سکوت - و تلاش هایی گذرا که در جهت برقراری رابطه و توانایی گفتن و شنیدن صورت گرفته - مانند ابتدای مشروطه و دوم خرداد - به تندی با مانع و نهایتا با شکست مواجه شده اند .
( گرچه این برداشتی است که احتیاج به بازبینی دارد )
۳ - شهر خالی است ز عشاق بود کز طرفی مردی از خویش برون آید و کاری بکند
کودک ۹ تا ۱۲ ماهه به سنی می رسد که تا حدودی از اوضاع خود و اطرافش آگاه می شود و قدرت درک و تفکر در او شروع به رشد می کند . کودک در این موقع نیاز به سخن گفتن را در خود احساس می کند و چون قادر به آن نیست خواست هایش را با فریاد و اصوات بلند بیان می کند که برای دیگران نامفهوم است . در این زمان احتیاج به راهبری دارد که دلسوزانه ، حرف به حرف و کلمه به کلمه ، سخن گفتن را به او بیاموزد تا توانایی ارتباط برقرار کردن و انتقال معانی را دارا شود . علاوه بر این سخن گفتن توانایی است که منجر به شکوفایی عقل و قدرت تفکر می شود که اگر این نباشد ، توحش بر رفتار انسان غلبه می کند و از موجودات دیگر قابل تمیز نیست .
بسیار شنیده ایم که جامعه ی ایرانی همواره به دنبال قهرمان می گردد و قهرمان پرور است و این مورد نقد قرار می گیرد . اما باز هم پس از هر دوره که سکوت طولانی می شود ، عطش روح ملت ایران برای یافتن قهرمان بالامی گیرد . گویی که حنجره ای را طلب می کند تا واسطه ای شود برای سخن گفتن و فریاد زدن . راهبری می خواهد دلسوز برای آموزش سخن گفتن و سخن شنیدن در میان مردمان . انسان هایی آگاه که این سکوت وهم آلودی که منجر به فریاد می شود را بشکنند و باب گفت و شنود را در جامعه بگشایند .
از این دید که بنگریم قهرمانان نه تنها مضر نیستند بلکه به حال ما ضروری اند . انسان هایی آگاه و شجاع که مسئولیتشان مشوش نمودن اذهانی است که تکلم نیاموخته ، آرام گرفته و به خواب رفته اند . بی قرار کردن مردمان برای سخن گفتن و پرسیدن و پاسخ طلبیدن .
بنابراین تشویش چنین اذهانی نباید جرم دانسته شود . بلکه خدمتی است به ملتی که کهنسال که هنوز راهی برای بازگویی به موقع دردهایش نیافته است ...
امروز از آن روزهای سگی بود . نشانه های نحوستش از کله ی صبح به اتاقم سرک کشیدند . یعنی دقیقا همان لحظه که چشم به امروز باز کردم دیدمشان . آب دهان تلخ شده ام را با اکراه قورت دادم و از تخت به پایین خزیدم . به طوریکه ابتدا زانوهام روی زمین قرار گرفت و سرم همچنان روی بالش بود . خواستم همانطور و در همان حالت ، روز سگی را شب کنم . اما این هم چون خیلی کارهای خواستنی ، نشدنی بود . عاقبت تن به زندگی در روز سگی دادم و به قصد دستشویی برخواستم .
رغبت نمی شد به آینه نگاه کنم . تنها آبی به صورت زدم و به موهای شانه نخورده فکر کردم . فقط فکر کردم و نگاهشان نکردم . به مناسبت طعم تلخ امروز ، قصد کرده بودم که شانه نزده ببندمشان . همین کار را کردم و به همین فضاحت لباس ها عوض شدند .
۱- یادم به کارنوشتی افتاد که نیمه های شب گذشته به پایان رسانده و باید امروز تحویل استاد می دادم . یک موضوع تلخی هم داشت در مایه های امپریالیسم فرهنگی و چیزهایی ازین دست که بی علاقه ردیفش کرده بودم ... . لعنتی ! اولین کلامی بود که وقتی پرینتر کاغذها را سپید و دست نخورده از شکمش بیرون داد ، حواله اش کردم . دوباره و سه باره کاغذها را در دهانش چپاندم . پیغام دادکه جوهر تمام کرده و هیچ جورنمی تواند کارم را راه بیندازد . و این ، از نشانه های ظهور روز سگی بود .
کارنوشت را روی سی دی ذخیره کردم به امید اینکه از سهمیه ی پرینتم در دانشکده چند صفحه ای باقی مانده باشد . چای تلخ به همراه خرمای سیاه ، چاشت امروزم شد .
۲ - کوچه یخ زده بود و خبری از گربه ی خاکستری که هر روز صبح ، کنار جدول کم عمق قدم می زد ، نبود . با یک نگاه تا ته کوچه را برانداز کردم به خیال اینکه خاکستری را ببینم . جز یک خانم و دو آقا ، جنبده ی دیگری نیافتم ... اما هنوز چند قدم نرفته پیکر چاق و گرد و پشمالوی خاکستری نمایان شد . آغشته به خون و با چشمانی باز در جدول کم عمق سمت راست کوچه مان ، طاق باز هلاک شده بود .
۳- وارد سایت دانشکده شدم . کارت سهمیه ی پرینت را به خانم آرام و جدی مسئول سایت دادم . با همان صدای ملایم و آرام گفت : سهمیه شما تمام شده . سه برگ هم اضافی داشتید . لبخند بر لب تشکر می کنم و خداحافظی . لعنت بر این روز سگی ...
۴- استاد گرامی را در راهروی اساتید می بینم . سلام و علیک . بدون اینکه خبری از نمره ها بگیرم ، منتظر مدیر گروه می ایستم .جناب استاد با لبخند شیطنت باری کلید به در اتاقش می اندازد و می گوید نمره ها را رد کردم خانم ... و من نزدیک می شوم که : اِِ ... چطور بود آقای دکتر ؟جدی می شود و پاسخ می دهد . خوب نبود ... یعنی من راضی نبودم . بعد بازهم بدون اینکه من درباره ی نمره ام ازیشان بپرسم می گوید : اگه سووالتون اینه که کسی رو انداختم ، نه کسی نیافتاده . به این فکر می کنم که چطور این سووال اصلا در ذهنم نبود ! . با خوشحالی دنبال جواب بی سووال استاد را می گیرم : آها .. خوبه ممنون . و باز بدون اینکه نمره ام را بپرسم ادامه می دهد که : و به گروه شما خانم ، نمره ی ۵/۱۲ دادم ... پروردگارا ! تمام این حاشیه روی برای این خبر مسرت بخش بود ؟ دوازده و نیم گفتن استاد گرامی و مورد احترامم همانا و سقوط آزاد فشار خون من همان . پلک هام تا سر حد ممکن باز می شوند و گردنم کمی به جلو متمایل شده ، همانطور خشک می شود . و دقیقا مثل همیشه ی تاریخ زندگی ام که در جواب حرف های سنگین و درشت و ناگهانی ، لال می شوم و نمی دانم چه بگویم ، هاج و واج نگاهش می کنم . آخ ! اما! نه! گمان نمی کردم ! چرا؟ مقاله ما چندان هم بد نبود ! به اندازه این نمره ! ...
کم کم تأثیر پارچ آب سردی که روی سرم خالی شده ، فروکش می کند . جمع و جور می شوم و به استاد یادآوری می کنم که بسیاری حاضر نشدند کار گروهی انجام دهند و ما جزء معدود گروههایی بودیم که در مهلت مقرر کارمان را ارائه کردیم . خونسرد می گوید : همین را در نمره تان منظور کردم . نگاه خیره و لبخند تلخش گیجم کرده ، ادامه نمی دهم . اما بر سر جایم مانده ام . ادامه می دهد که : نمره ها را فرستادم آموزش ، اگر می خواهید چانه بزنید دیر شده . جواب این کلام را زود می دهم که بلد نیستم چانه بزنم . تشکر و خداحافظ . خبر را به هم گروهی ها می دهم . یک دودوتا چارتا می کنیم که این نمره تا چه حد می تواند در تعیین سرنوشتمان موثر باشد . تاثیر این سه واحد در معدل دروس سی و چهارواحدی دوره ی ارشد ، ادامه تحصیل در مقطع دکتری . حتی استخدام و شرط معدل های رایج ! و اهمیت مسخره ای که این ارقام در سرنوشت ما خواهند داشت ...
برای ناهار ، یک لیوان پلاستیکی از آب سرد کن پر می کنم و غذاخوردن ، به شب مؤکول می شود .
کم کم روشنایی در غروب خاموش می شود و ماه زیبا که در پس آلودگی شدید هوای تهران پنهان شده ، احتمالا ! در آسمان می درخشد و آرامش در انتظار است .
سر به شیشه ی سرد اتوبوس تکیه می دهم و فکر می کنم چه خوب است که همه روزهای سگی ، در چنین شب هایی خاموش و فراموش می شوند ...
وقتی به امید خواندن وبلاگ دوست داشتنی مون کانکت می شیم ، کلیک می کنیم و به صفحه ای که با سرعت متوسط به آرامی متحول می شه چشم می دوزیم ، اگر به جای دیدن قالب دوست داشتنی و چشم نواز وبلاگ ، با پیغام نا بهنگام حذف یا هک وبلاگ روبه رو بشیم درست مثل این می مونه که کسی که می شناختیمش از دست رفته یا دور از ما شده . بهترین حالت اینه که به صاحب حقیقی وبلاگ دسترسی داشته باشیم و از طریق او پی جوی احوال شخصیت مجازیش بشیم . حالت دیگه هم اینه که شخصیت مجازی دوست داشتنی ما نا شناخته باشه و این به معنای از دست رفتن کامل و تمام عیار اون دوست نادیده و شخصیت دوست داشتنیه . در این حالت میشه گفت " ضایعه ی جبران ناپذیر " از دست رفتن وبلاگ ... .
مرگ یا حذف موقت یا دائمی وبلاگ ها می تونن چند دلیل داشته باشند . اول اینکه شخصیت حقیقی صاحب وبلاگ اقدام به حذف بعد مجازی خودش بکنه . و یا به قول استاد گرامی جناب دهقانی نژاد که در این پستشون به این مساله پرداختند ، صاحب وبلاگ در یک عملیات انتحاری ، شخصیت مجازی خودش رو بکشه .
دلیل دیگری ـ که بیشتر گریبان وبلاگ نویسان مشهور و پر طرفدار رو می گیره ـ حذف ناخواسته یا به قولی " هک " شدن وبلاگ هست . در این صورت علاوه بر خواننده ، نویسنده هم از ترور شخصیت مجازیش شوکه میشه .
معمولا در اولین بارهایی که نویسنده ی وبلاگ با "هک" روبه رو میشه سریعا تلاش خودش رو برای احیاء شخصیت مجازیش به کار می گیره و سعی می کنه اون رو به دنیای مجازی بازگردونه . اما به نظر می رسه که زمانی که یک نویسنده با تهدیدها و هک شدن های پی در پی مواجه هست ، از شدت انگیزه ی او برای دوباره نوشتن و فعال بودن در عرصه ی مجازی کاسته میشه .
در کنار هک ، فیلتر شدن هم بلای نابهنگام و عقوبت ناخواسته ای هست که پیامد آن ، حذف شخصیت مجازی از عرصه ی عمومی وبلاگستان و محبوس و پنهان شدنش در پشت درهای بسته ای است که تنها با ترفند و فیلتر شکن و پروکسی باز می شوند . احتمالا شخصیت های مجازی مبتلا به فیلتر هم به علت اینکه بسیاری از مخاطبینشون را از دست دادند ،کم تر از قبل در صحنه حاضرند .
یکی از وبلاگ های پرطرفدار و دوست داشتنی که بسیاری از اهالی مجازستان می شناسندش و این روزها به دلیل " هک " شدن " پرشین تولز " قابل دسترسی نیست ، وبلاگ "از زندگی " دکتر احمدنیاست .
خوشبختانه من به شخصیت حقیقی و دوست داشتنی نویسنده ی از زندگی دسترسی دارم و احوال وبلاگشون رو پرسیدم . می دونم که خیلی ها هم مشتاق هستن بدونند که بالاخره چی شد و کی " از زندگی " به حالت عادی بر می گرده . این طور که خانم دکتر گفتن ، جناب جادی مشغول رفع اشکالات ناشی از " هک " و بازسازی وبلاگ شدند و همین روزهاست که دوباره از زندگی به وبلاگستان برگرده . امیدوارم مشکل به زودی رفع بشه .
و این بار در خاتمه هم برای خودمون و هم برای شخصیت های مجازیمون سلامتی آرزومندم ... :)
" امروز یه دل کوچیک و دو تا دل بزرگ به هم رسیدن . " اونهم بعد از اجرای یک صحنه ی پر هیجان و اشک آلود در آستانه ی در که شدیدا یاد آور فیلم های پر سوز و گداز هندی بود . به خصوص وقتی ماندانا همونطور که وارد می شد با صدای لرزان از شادی خطاب به رضا گفت : پسـرم چـه خوشگل شدی...:))
رضا رو در آغوش گرفت و پسر کوچولوی متعجبش رو عمیق بوسید و بویید ... کوچولوی ما کمی غریبی کرد ، اما حالا که چند ساعتی گذشته ، کم کم داره به خاطر میاره و احساس آشنایی می کنه ...
مأموریت ما یا بهتر بگم دوره ی ۴ ماهه ی کودکیاری هم به سلامتی و با موفقیت به پایان خودش رسیده . مانده این دو هفته که رضا رو آروم آروم برای شرایط جدید محیا کنیم . گر چه ما هم باید خودمون رو برای این دوری و جدایی آماده کنیم . این مدت خیلی به وجود نازنینش انس گرفته بودیم ، به خصوص بابا که از همین الان تو چهرش مشخصه که دوست نداره ازین نوه کوچولو جدا بشه ...
خداروشکر می کنم که " حاج زنبور عسل " ـ این روزای آخر بهش می گفتم ـ صحیح و سالم به پدر و مادرش رسید . بعد از این مدتی که گذشت یقین کردم که بزرگترین نعمت خدادای ، والدین هستن . با تمام سختی هایی که بدون توقع برای سرانجام رسیدن کودکشون انجام میدن ...
خوب ! این هم چند تا عکس از سید رضای نازنینم :
وقتی چهاردست و پا می کنه :

و اینجا که می خنده :)
