تبليغاتX
پرگار
پرگار
آنکه پر نقش زد این دایره مینایی ، کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد ...
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
یک مدت تعطیلی
گاهی اوقات پیش آمده که به عمد چیزی را که دوست داشتم جایی  بگذارم تا چند روزی که نمی بینمش دلتنگی را بچشم . چه احساس زیباییست این دلتنگی . یک نوع خرق عادت و یک حس پیچیده در زندگیست . و اگر خودخواسته باشد با رنجی بیشتر همراه می شود . رنج و صبری لذت بخش . دوره ی ابتدایی معلم مهربانی داشتیم که موهای زیبا و بلندی داشت . همیشه به اصرار ما روسری اش را از سر بر می گرفت و اجازه می داد که بچه ها موهایش را شانه کنند و ببافند . مهربان و دوست داشتنی بود . یادم هست یک روز موهایش را کاملا کوتاه کرد . با حالت شاکی پرسیدیم چرا ؟ گفت زیادی دوستشان داشتم . دلبسته شده بودم به همین موها . این جمله ها خیلی ساده بود ولی تا امروز در خاطرم مانده  .

خواستم اول همینطور اینجا را یک مدتی رهایش کنم اما بعد گفتم برای رسمی تر شدن قضیه اینجا بنویسم که مدتی پرگار تعطیل خواهد بود .... همین . 

+ نوشته شده در 20:24 توسط هدی.
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387
حاجی احرام دگر بند
 در مسیر نسیم مصنوعی که از دریچه ی کنار سقف اتاق می وزد نشسته ام و در این سکوت خنک به روزهایی که گذشت فکر می کنم . روزهایی که  گرما و آفتاب سوزان دو شهر زیارتی عربستان را چشیدم . گرمای داغی که نه امروز از پس اشتیاق زائرین برمی آید و نه دیروز که سخت تر و پر زور تر بوده نیز نتوانسته صبر و سلامت انسان های بزرگ تاریخ را ازیشان بستاند . در این سرزمین سختی امتحانات چندین برابر است و به همین خاطر آنها که به سلامت این  کویر سوزان را زیست کرده اند چندین برابر بیشتر از خوبان دیگر به کمال رسیده اند .  در دل شبه جزیره ی عرب نشین حوادث مهمی از تاریخ بشر رقم خورده . از روز اول که آدم پس از سرپیچی از خداوند به زمین نزول کرد و پس از آن که صحنه ی مبارزات پیامبران بسیاری شد تا اینکه مأمن اسماعیل و هاجر گشت و از دلش زمزم جوشید و بعد شاهد ابدی شرمندگی و شکست شیطان در برابر اراده ی ابراهیمی شد تا سال های بعد که فراموشکاری ، انسان ها را در بر گرفت و فسق و فجور بالا گرفت ، مدتی زمزم خشکید و  دین ابراهیمی نماند جز نزد عده ای اندک و ما بقی خانه ی خدا را که لطفش به خالی بودنش بود مملو از بت های دست ساز کردند و ودیعه خداوند که سنگ سپیدی بود " حجرالاسود " شد . سال ها گذشت و بزنگاه جدیدی در تاریخ بشر پدیدار شد . درست در سالی که پرستو ها ، مهاجمین به خانه خداوند را سنگسار کردند محمد به دنیا آمد . در عربستان به دنیا آمد تا مانند انسان های کامل قبل از خودش در بوته ی امتحانات سخت و دشوار قرار گیرد . آخرین پیامبر در این سرزمین خشک با مردمی بیابانی و خشن که بر جهالت هایشان  اصرار می ورزند چهل سال سختی کشید و انواع امتحانات را از کودکی تا جوانی و میانسالی با سربلندی پشت سر گذاشت تا عاقبت بر بلندای همان کوهی که خلوتگاهش بود ، دور از  اهل مکه و نزدیک تر از هرجایی به خداوندش ، دعوت شد که بخواند و خواند و سپس همان را برای همه خواند . صدایش در تاریخ ثبت  و شعارش به زبان های گوناگون و در جای جای زمین جاری شد : قولو لا اله الا الله تفلحوا

این سرزمین یادآور همه ی این تاریخ است . خاکش آنقدر پیامبر به خود دیده که به خودی خود مبشر و منذر شده . نشانه ها و علامت هایی در گوشه گوشه اش باقی مانده که دیدار کننده را شاد و امیدوار می کند و مطمئن به واقعی بودن تمام شنیده ها و حقیقت داشتن این ها . و همین هم دستاورد بزرگی است . نشانه ها به خودی خود و در درونشان چیزی نیست جز هدایت به دیگری . وجود رمز آلودشان با زبان بی زبانی بیننده را به حقیقتی راهنمایی می کنند و تنها ارزششان به این است که بیننده آن اشاره و نشانه را دریابد و چراغ راهش گرداند :

کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود

                                          حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست

 

 

+ نوشته شده در 16:57 توسط هدی.
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387
شروع متفاوت
 

بیست و چهار سالگی هم گذشت . حالا دقیقا امروز ربع قرن می شود که روی زمین زندگی کردم . از سالی که گذشت راضی ام و این آخرین لحظاتش و اولین لحظات بیست و پنج سالگیم هم عالیست . خوشحالم و شکر گذار پروردگار .

اگر خدا بخواهد اولین شب امسال زندگیم را نزدیک تر از همیشه به پیامبرم محمد ( ص ) در مدینه ی منوره آغاز خواهم کرد .

 ندیدیمتان حلال کنید . بدی هایی که رفت و اگر دلی شکسته شد  از نادانی رفته و شرمش باقی مانده  ...

همچنان سلامتی و شادی آرزومندم :)

 

+ نوشته شده در 11:12 توسط هدی.
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
10
 

آهسته آماده می شوم برای آمدن به خانه ات ، اما هر چه تلاش می کنم نمی دانم چه احساسی دارم ! احساس این روزهام بی احساسی عمیقی است . برخی همسفرها را می بینم که از شوق حتی در صف واکسیناسیون هم تقلا می کنند بلکه نوبتشان جلو بیافتد ! در حالی که من مثل یک  مجسمه ،  مجسمه ای گچی با قدم های خشک و کوتاه و با بی تفاوتی پیش می روم و بازو به سوزن می سپارم . می دانی که ؟! قبل از آمدن به خانه ات باید یک کارت بهداشت داشته باشیم با مهر حلال احمر که یعنی واکسن مننژیت تزریق شده . تا دو سال هم اعتبار دارد ... چه می گفتم ؟ ! ها... این بی احساسی مثل طناب دور گردنم پیچیده و خبری از شور و حرارت نیست . گیج و منگ شدم . مرتب خاطرات عجیبی جلوی چشمانم مرور می شود و هر بار به تو نزدیک و دوباره دور می شوم . این ها را می نویسم بلکه این طناب لعنتی از بیخ گلویم پاره شود و بشکند این بغض فرو خورده ام .

آخ! این روزها مدام به یاد لحظاتی می افتم که در یک جلسه ی تفتیش عقاید در مقام پاسخگو قرار گرفتم . و با متانت و لبخند ، سوالات دو مفتش سیاه پوش که به راهبه ها می ماندند را پاسخگو شدم . آن هنگام که ایمانم در ازای چهار متر و نیم پارچه ی سیاه محک خورد و و چون نداشتمش و نخواستمش در امتحان اصول عقاید رد شدم . به آرامی و با احترام . از آن روز به بعد این بغض لعنتی ماند و جاری نشد و آرزوی فریاد اعتراضی که از گلویم محقق نشد . می دانی که از این ها رنج می کشم ؟!

می دانم که باید حساب تو را از مفتش ها جدا کنم . می دانم و از وقتی خودم به تو ایمان آوردم تو را جدای از این ها دانستم . اما محاصره ات کردند عزیزم و خیلی ها به اشتباه می افتند ( حتی گاهی خودم ! ) وقتی بخواهم به خانه ات وارد شوم هم از من می خواهند که حمد و سوره ام را برایشان قرائت کنم . مبادا صادی را ساد و طایی را تا تلفظ کنم و تو قبولم نکنی !

ای کاش همین طور که مفتش ها فکر می کردند بود و تورا می شد با صادی و طایی و عین غلیظی راضی کرد . این ها از ناز تو خبر ندارند ...

مخاطبم در این ده روزه تویی . بیشتر همراهیم ده تا شاید پاک تر آمدم به سرایت .   

+ نوشته شده در 10:38 توسط هدی.
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386
آخرین روز 86
 

کمتر از دو ساعت دیگر آخرین روز سال ۸۶ به پایان خواهد رسید . روز آخر سال امسال به یکسری کارهای دقیقه ی نودی اختصاص پیدا کرد . صبح زود  ، خواب و بیدار راهی بهشت زهرا شدیم . حسنش این بود که سرای مردگان خلوت بود و آرامش حاکم . با گلاب و گل شب بو به دیدار از دست رفتگان رفتیم . عرض سلامی و تبریک سال نو ؟!

(وقتی از سر در بهشت زهرا بیرون می زنی می توانی یک نفس عمیق بکشی که زنده از میان آن همه مرده راهی شهر می شوی . شاید یک سری قول هایی هم به  خودت بدهی که مثلا به طور جدی به زندگی کردن بپردازی و احتمالا این قرار و مدارها تا آخر جاده در خاطرت خواهد ماند . )

بازمی گردیم  با کوله باری از سبزی تازه که از میدان سبزی میان راه خریده ایم . سبزی این طور خوبست که تازه چیده شده باشد و البته پاک کردن و شستنش آن هم در دقیقه ی نود روز آخر سال داستانی است که تنها با مشارکت هر سه نفرمان به سرانجام خیر می رسد .

کار بعدی چیدن هفت سین بود که چند سالی هست با میل و علاقه به عهده گرفتم . گر چه امسال زیاد حس و حالی نبود اما به همه ی احساس های ناشناخته و منفی غلبه کردم و مشغول هفت سین شدم . عجیب احساس خوشایندی داشت . این مشغولیت زیبا شاد و آماده ام کرد . آماده ی آماده برای یک شروع تازه و رنگارنگ . کار که تمام شد آنقدر پر انرژی و شاداب شدم که با صدای بلند به همه ی اجداد و نیاکانی که چنین رسم زیبایی را برایمان باقی گذاشتند چندین بار دروود فرستادم .

هفت سین دقیقه ی نودی ام را می گذارم اینجا برای یادگار .

علاوه بر سلامتی ، شادی و شادی و شادی ،خنده  و خنده و خنده برای همه تان آرزومندم :)

 

+ نوشته شده در 23:19 توسط هدی.
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
شب فرا می رسد ...
شب ، تار

شب ، بیدار

شب ، سرشار است .

زیباتر شبی برای مردن .

آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد .

...

شب ، سراسر شب ، یک سر

از حماسه ی دریای بهانه جو

بیخواب مانده است .

دریای خالی

دریای بی نوا ...

...

جنگل سالخورده به سنگینی نفسی کشید و جنبشی کرد

و مرغی که از کرانه ی ماسه پوشیده پر کشیده بود

غریو کشان به تالاب تیره گون در نشست .

تالاب تاریک

سبک از خواب درآمد

و با لالای بی سکون دریای بیهوده

باز

به خوابی بی رؤیا فرو شد ...

...

جنگل با ناله و حماسه بیگانه است

و زخم تبر را

با لعاب سبز خزه

فرو می پوشد .

حماسه ی دریا از وحشت سکون و سکوت است . *

...

* قسمتی از شبانه ی شاملو

 

پارازیت : بهار نزدیک است . نوروز می آید که فصل شادیست . پس باید سکوت کنیم و درد و رنج را زیر یک لبخند زورکی بچپانیم . مثل اینکه هیچ اتفاقی نیافتاده و ... و به ما ... ظلم ...  . خوشحال باید بود . بهار از پس این شب  ها  ! فرا می رسد ؟!!!

 

+ نوشته شده در 23:55 توسط هدی.
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
به " به اصطلاح " " اصلاح طلبان" رای خواهم داد
 

در تحریم تنها نا امیدی و یأس می بینم . چیز دیگری عایدمان نخواهد شد . باید قدم ها را آرام تر کرد و مناسب با اوضاع جامعه به دنبال تغییر بود .

به صندوق های شیشه ای وزارت کشور که آقای پورمحمدی می گوید خوب و محکم ساخته شده ... به نفع ائتلاف اصلاح طلبان رأی خواهم ریخت .

به امید روشنایی پس از این تاریکی . به امید صلح و به امید آرامش برای وطنم ...

اسامی کاندیداها و آخرین اخبار و مقالات را می توانید در وب سایت رسمی ائتلاف اصلاح طلبان ببینید .

 

 

 

+ نوشته شده در 22:13 توسط هدی.
شنبه هجدهم اسفند 1386
نیمه ی پر لیوان

 

هر سال در روزهایی که به صورت نمادین به نام زنان رقم خورده است ، مباحث مربوط به جنس لطیف داغ ! می شود . صحبت هایی  از مسائل و مشکلات و تضییع حقوق هایی که بر جنس زن روا رفته می شنویم و غم و غصه و احساس اجحاف وجودمان را فرامی گیرد .

اما کمتر پیش می آید که از توانایی های زنان در عرصه های مختلف و پیشرفت های روزافزونشان صحبت شود . یعنی ما بیشتر ضعف ها را منعکس می کنیم تا نقاط قوت را . و شاید اینگونه بازنمودن واقعیت - به صورتی همواره تلخ و رقت بار - خود قسمتی از سیاست سانسور زنان باشد - سانسور زنان توانمند و موفق - که حتی گاهی فعالین حقوق زنان نیز در دام آن گرفتار می آیند .

امروز را تماما به زنان شریف کارگر فکر می کردم . همان ها که روزها را تا شام در کارخانجات به تولید مشغول هستند و رنج های بسیاری را برای حفظ گنج آبرو و استقلالشان بر خود هموار می سازند . آن ها که ایمان دارند " می توانند " و برای همین سربلند و باشکوه زندگی می گذرانند . چه کسی از اینان سربلند تر ؟ قدرتمندانی که نامردی های روزگار حریف بازوی توانگرشان نیست و دست و پنجه ی شان تلخی های ایام را نرم می کند .

 در یک کلام ! پاینده باد تمام زنانی که با کار و کوشش و تحصیل ، خط بطلانی با دوام  بر تمام سهمیه بندی های جنسیتی تاریخ می کشند .

 

 

+ نوشته شده در 23:55 توسط هدی.
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386
فکر کردن به مرگ
امشب این پست از خانم دکتر رو خوندم درباره ی یکی از دوستاشون که تصمیم به خودکشی گرفته بوده و در تماسی تصمیمشو گفته و البته پس از مدتی بی خبر گذاشتن ایشون ، خبر از سلامتیش میده و به قولی ماجرا ختم به خیر می شه .

 اول که این متن رو خواندم  مثل یک عابر بی احساس که از کنار صحنه ی جان دادن یک انسان به سرعت می گذره تا مبادا آرامشش خدشه دار بشه رفتار کردم . پیش خودم اون دوست رو متهم کردم که چطور بی ملاحظه باعث نگرانی فرد دیگری شده و چند ساعتی او رو مضطرب نگه داشته . با دید منفی که همیشه نسبت به خودکشی داشتم در مقابل فردی که نمی شناختم و نمی دانستم که چرا قصد به خودکشی کرده جبهه گرفتم . فکر کردم اگر می دیدمش بهش می گفتم که کارش شرم آور بوده و...

اما حالا که چند ساعتی هست ذهنم مشغول به این مساله هست و دوباره دارم بهش فکر میکنم از طرز فکر اولم شرمنده شدم . چطور اصلا نتونستم این دوست ناشناخته رو حتی کمی به اندازه ی یک انسان درک کنم ؟ در حالیکه که برای خود من هم پیش اومده که به مرگ به عنوان یک راه حل فکر کنم . آخرین راه حل . به خصوص این روزها که ... خیلی ها به مرگ به عنوان یک راه حل نگاه می کنند و انتظارش رو می کشند و حتی حسرتش رو می خورند .

چند وقت پیش هم که یکی از دوستان درباره ی کلوپ مرگ که با رفقایش راه انداخته بودند بامن صحبت کرد و پیشنهاد عضویت هم داد ، قضیه را کاملا به شوخی و مسخره گرفتم و اصلا نخواستم حتی جویای دلیل و چرایی این همه توجه به خودکشی بشوم . 

بله ! امروز خیلی از دوستان و هم نسلان من به مرگ فکر می کنند و دغدغه ی مرگ دارند و در مقابل این مساله عده ای  عابران بی احساسند و برخی هم احساس خطر و ناراحتی می کنند و از خود می پرسند که چه بر سر دوستان جوانشان می رود که از زندگی خسته و دست شسته اند ؟ 

 

 

 

+ نوشته شده در 0:48 توسط هدی.
جمعه دهم اسفند 1386
فرسایش
 در صفی که برای خرید تخم مرغ تشکیل شده بود  ، مرد میانسالی با سبیل پرپشت و صورت لاغری که روی یک تنه ی بلند و نازک کار گذاشته بودند ، ایستاده و وول می خورد . این مرد از فرصت استفاده کرده و خودش را به دست خاطرات شیرینش سپرد  .  روزهایی را به یاد آورد که دانشجوی جامعه شناسی بیست دو سه ساله ای بوده و بیشتر وقتش را به  مطالعه و بحث درباره ی مسائل مهم فلسفی و جامعه شناختی می گذرانده است . همان روزها که مطمئن بود منشا تغییر در جامعه اش خواهد شد و در توصیف اجتماعش نظریات بسیار از خود بیرون خواهد داد ! ؟ روزهایی که شب هایش خواب مارکس و آلتوسر و گرامشی و آدورنو را می دید و گاهی هم می شد که خواب خودش را ببیند در حالیکه  هر بار درباره ی یک مکتب و نظریه اظهار فضل می کرد .

رؤیای جوانی مرد سیبیلو ادامه داشت و صف تخم مرغ هم به جلو می رفت ... او نمی خواست زمان رؤیاهایش نیز مثل صف تخم مرغ به جلو حرکت کند و به روزهایی برسد که کارمند جزء یک اداره ی دولتی شد و  کار بایگانی و تنظیم پرونده های راکد آن اداره را بر عهده گرفت . او نمی خواست به همسرش که دبیر زیست شناسی است و ازینکه برای دانش آموزانش قورباغه تشریح کند لذت می برد ،  فکر کند  . دوست داشت در رؤیاهایش خانم .... را جستجو کند که با لبخندی بر لب ، نظریات عمیقا جامعه شناختانه ی اورا گوش بدهد و با تحسین نگاهش کند . مرد سیبیلو غرق در لذت رؤیاهایش شده بود ، اما ... صف تخم مرغ  هم راه خودش را می رفت . تا اینکه نوبت به او رسید و ناباورانه متوجه شد که تخم مرغ باز هم گران شده .

اثرات مخدر رؤیا از ذهنش پرید و زیر لب فحشی نثار باعث و بانی گرانی کرد . شانه ی تخم مرغش را گرفت و به زندگی بازگشت .

 

 

+ نوشته شده در 1:9 توسط هدی.
سه شنبه هفتم اسفند 1386
برقراری رابطه ی عشق - تنفر با پنی سیلین
گرمای تب ، جان را بی قرار کرده و وقت هذیان گویی است :

ترجیحش می دهم به هر چه کپسول سبز و خاکستری آموکسی سیلین که با یک لیوان سر پر آب ولرم باید به خورد معده ات بدهی . ترجیحش داده ام گرچه با آن سوزن درازش نفرت برانگیز و دردآور است .

پزشک سپید مویم حواسش نیست به اینکه بزرگ شده ام ، چوب بستنی اش را مثل همان روزهای کودکی فرو می کند تا نزدیکی های لوزه هایم و حلقم را با دقت جستجو می کند . همیشه این طور وقت ها فکر می کنم نکند یادش رفته و چوب بستنی نفر قبلی را در دهان من هم چپانده باشد ! از کودکی این نگرانی را داشته ام . مثل اینکه چیزی عوض نشده همان هستم که قد کشیده ام .

" بله " ی بلند پزشک سپید مویم را خوب می شناسم . وقتی بله را می گوید یعنی که اعماق این گردن نازک تر از مویم را عفونت اشغال کرده و این داغی تن و سرخی صورت بی دلیل نیست . نگاهش که می کنم خودکارش را برداشته و نسخه نویسی می کند . تا ده که بشمارم کافی است تا سووال همیشگی اش را تکرار کند : کپسول یا آمپول ؟

پنی سیلین را انتخاب می کنم . و برای دریافت قبض تزریق به سالن درمانگاه بازمی گردم . چند نفری جلوتر هستند . و من وقت کافی دارم تا خودم را برای پنی سیلین حاضر کنم . پنی سیلینی که در کیسه پلاستیک ، روی پایم افتاده و با من ارتباط غیر کلامی برقرار کرده است . عامل بهبود و شفای من ، تسکین دهنده ی درد و دشمن عفونت گلویم  ، کوتاه کننده ی فصل رنج بیماری ام  و... به اینها که فکر می کنم چشم در چشم پنی سیلین لبخند می زنم و تکانی به کیسه اش می دهم .

 در همین حین بوی آمپول و الکل در فضا می پیچد و شل می شوم . بوییدن الکل  متوجه سوزن تیز و دراز پنی سیلین می کندتم و یاد آن تخت سپید ... و درد ... و تحقیر ... . نگاهم را با غیظ از کیسه بر می گیرم  و به تصویر  رعایت سکوت که روبه رویم نقش بسته خیره می مانم . کمی بعد ... آخرین نفر قبل از من ، لنگان لنگان از اتاق تزریقات تنه اش را به بیرون می کشد .

 نوبت من رسیده . کیسه را با تمام عشق و نفرتی که همراهش کردم به تزریقات چی می سپارم و به طرف تخت سپید راه می افتم  تا او  درد ... تحقیر ... و لذت سلامت پس از آن را به من بچشاند  .

....................

 

پارازیت : حالم خوب است و ملالی نیست .  داستانک بالا امروز نزدیک یکی از درمانگاه ها که بوی الکل تزریقات می امد به ذهنم رسید . اینجا نوشتم شما هم کمی بخندید :)

+ نوشته شده در 21:40 توسط هدی.
پنجشنبه دوم اسفند 1386
جوایزی استثنائی برای ملتی استثنائی !
نمی دانم چند نفر مثل من در احساسی ناخوشایند نسبت به  تبلیغات جوایز بانک ها که هر روز در  پخش آگهی های تجاری تلویزیونی و رادیویی بارها و بارها تکرار می شوند  شریک هستند اما همین را می دانم که بسیاری نسبت به واقعی بودن این جوایز در این حجم و ابعاد مردد و بدبین هستند .

حجم تبلیغات بانکی در چند ماهه اخیر رشد چشمگیری داشته . بانک های خصوصی و دولتی در مسابقه ی بی سابقه ای برای جذب سرمایه های بیشتر بر بالا بردن نرخ سود حساب های بلند مدت و کوتاه مدت بر یکدیگر پیشی می گیرند و عرصه ی تبلیغات نیز جایگاهی خاص برای تاخت و تاز بانک ها فراهم آورده است .

حساب های قرض الحسنه نیز ماجرای خاص خود را دارد . تیلیغ جوایز " استثنایی " اعم از ماشین و کلید طلایی خانه و چمدان هایی پر از پول َ جای خود را به تبلیغات قدیمی تری داده است که روزگاری این مردم را برای کمک به همنوع با ذکر حدیثی از امامان به گشایش حساب قرض الحسنه فرا می خواند و اجر و ثواب معنوی و اخروی آن را برای بیننده و شنونده ی این آگهی ها یاداوری می کرد . اگرچه جای تعجبی نیست چرا که طراحان آگهی های تجاری در عمل ثابت کرده اند که نسبت به بسیاری از علمای سیاست و دیانت  ، شناخت بهتری از فرهنگ جامعه و خواسته های مردم دارند و سیر نزولی نیازهای آنان را از سطح فرامادی به مادی در دهه ی اخیر به خوبی تشخیص داده اند و بر اساس آن برای جذب مردم کلیپ های تجاری تولید می کنند .  

 

 بسیاری از مواقع آگهی های بانکی بعد از سخنرانی های مذهبی و برنامه های معنوی پخش می شود که بعضا مردم را به قناعت و چشم پوشی از امیال مادی فرامی خوانند . و این دو کنار هم ( تبلیغات و سخنرانی های مذهبی ) تناقض وحشتناکی فراهم می آورند که پریشان حالی و ایستادن در میان زمین و آسمان ما را با صدای بلند فریاد می زنند . بیننده که خود را در فضای برنامه ی معنوی قرار داده و شاید هم کمی به فکر فرو رفته باشد با شنیدن موزیک آغاز پخش آگهی ها مانند کسی که از مسخ شدگی به درآید ، به عالم واقعی و مادی خود بازمی گردد و نوسان این حالات متناقض به دفعات و با اشکال گوناگون در زندگی روزمره او تکرار می شوند .

به ماجرای بانک ها بازگردیم . خانه ، ماشین ، پول و شمش های طلا ، آنقدر جذاب و رویایی است که رنج تحمل فضای سنگین بانک ها را بر افراد جامعه هموار بسازد . صف های طولانی ، تهویه های نا مطبوع ، فشار جمعیت بی ملاحظه بی مهابا که بدون توجه و عموما نا خواسته ،  حریم فیزیکی یکدیگر را مورد تجاوز قرار می دهند ، باجه های تعطیل و باجه داران تند خو  و کم حوصله و... همه و همه رنج های حضور در بانک های بالاخص دولتی است . بانک ها خصوصی تقریبا فضای بهتری فرام آورده اند و امور مشتریان را سریع تر راه اندازی می کنند .

هنگامه ی ثبت نام در مسابقات قرض الحسنه ی بانک ها معمولا با ماه های پایانی سال همزمان است و این ازدحام جمعیت را چندین برابر می کند.  افراد ناتوان و کهنسال در میان جمعیت منتظرین که هر کدام با امید و آرزویی برای گشایش یا افزایش حساب خود به بانک جایزه دهنده مراجعه کرده اند  بیش از بقیه متحمل رنج می شوند و هیچ امکانی برای رسیدگی سریع به آنان در نظر گرفته نشده است .  صندلی های انتظار مطمئنا کمتر از جمعیت منتظرین در بانک قرار داده شده  و حتی اگر صندلی خالی باشد میز مناسب ، خودکار وقبوض واریز و دریافت برای انجام امور بانکی در محل انتظار وجود ندارد و به همین علت منتظرین ترجیح می دهند ایستاده دربرابر باجه ها و در فضای محدودی که برای مراجعه کننده تهیه دیده شده است ، عملیات بانکی خود را نیز انجام دهند . تمام این رنج ها بالاخره ممکن است کاسه ی صبر افرادی از مراجعه کنندگان را نیز لبریز کند .  عده ای زیر لب غرغر می کنند و برخی به صورت جدی تر فریاد اعتراض بر می آورند - که بسیاری از ما نمونه های آن را شنیده ایم -  . متاسفانه بسیاری از این فریادها بر سر کارمندان بی تقصیر و خسته و ناتوان از کنترل اوضاع فرودمی آید که نفعی به حال اوضاع ندارد . 

فاصله ای بین واقعیت و رویا وجود دارد که کمتر کسی یا ملتی هستند که سعی بر کاستن این فاصله ها بکنند . واقعیت بانک ها تضییع حقوق مراجعه کنندگان در ارائه ی نامطلوب خدمات و بعضا توهین و تحقیر جمعیت منتظرین در صف های بی نظم در برابر باجه هاست و خیال این مردمان برنده شدن در مسابقه ایست که بعید و دست نیافتنی به نظر می رسد . ای کاش به جای دویدن به دنبال کلیدهای طلایی ، برای حقوق اجتماعی مان صف می بستیم و منظر می ماندیم ...!

تحلیل جالب سید در مورد جایزه ای که از بانک برده بود :

جایزه ریسکی و سرمایه اجتماعی فروپاشیده

 

+ نوشته شده در 21:34 توسط هدی.
چهارشنبه یکم اسفند 1386
شروع های مکرر
سلام !

این روزها کارم شده شرکت در بازی هایی که مرتب شروع می شوند و پایان می گیرند ، اصلا لحظه به لحظه ی زندگی برام این طوری شده :

شروع ... پایان

شروع ... پایان

...

پایان ها از دستم خسته شدند . اینقدر که به دست و پا می پیچند و من دوباره از نو شروع می کنم . انگار نه انگار که دیروز پایانی بوده . و این ها سرعت گرفتند . پشت سرهم در عرصه های مختلف تجربه شان می کنم . از نو شروع می کنم اما...انکار نمی کنم که خسته ام به خصوص که این روزهای اخیر پر از اخبار بد بوده ...

روزهایی شلوغ ، تجربه های جدید و سخت و البته کمابیش همراه با ریسک و اشتباه وجودم را با خودشان همراه کردند . گاهی از اشتباهات ریز و درشتی که مرتکب می شوم از خودم متعجب می مانم !

بگذریم ... کمی از خاطرات حاشیه ای این روزها بنویسم که جنبه ی " آموزشی" هم داردو مفید است :

ترم پیش برای ثبت یک واحد درسی با آموزش مشکل پیدا کردم و در نهایت شورا حق را به من داد و بعد از کلی آزار و اذیت روانی و در دقیقه ی نود واحد تغییرات فرهنگی که یکی از قشنگ ترین !!!! واحدهای درسی مطالعات فرهنگی است برایم ثبت شد . تا شب امتحان تغییرات کابوس می دیدم . کابوس آموزشی ها و صحنه ی امتحان و نبودن اسمم در لیست و اخراج از جلسه ی امتحان و گذراندن مجدد این واحد طاقت فرسا ! . در نهایت به خیر گذشت اما ترس از خانم های آموزشی که حالا رای مثبت شورا به نفع من ، کفری ترشان کرده بود رهایم نمی کرد ، طوریکه این ترم با هزار ترس و وحشت برای انتخاب واحد به دانشکده رفتم . برگه ی انتخاب واحدم را با سه تا از دوستانم چک کردم . درست مثل نابینا یا بی سوادی که برگه اش را بدهد دیگران هم یک دور چکش کنند ! . اماخوب با همه ی این تمهیدات از آنجایی که وقتی از چیزی بترسی بالاخره یک اشتباهی خواهی کرد ۲ واحدی که از ترم پیش برایش برنامه ریزی کرده بودم را نگرفتم و کابوس روز انتخاب واحد تا روز حذف و اضافه ادامه پیدا کرد ... با دوست دیگرم برای روز شنبه اول وقت قرار گذاشتیم . صبح شنبه دوست عزیز کارش زودتر از آمدن من تمام شده  و بدون مشکلی خاص واحدی که قرار بود با هم بگیریم را اخذ کرده بود . و من وقت رفتن به اتاق مخوف آموزش  تنها بودم با احساس قربانی که به مسلخ می رفت .

خانم آموزشی برگه را نگاهی کرد و بعد از کمی صحبت های توبیخ آمیز که کی به تو گفته الان بیای ؟ برگه را پس دادکه برو ساعت دو بیا . دیگه واقعا حال بدی داشتم . برای گرفتن امضای مدیر گروه به اتاق یکی از معاونین دانشکده رفتم ، از قضیه جویا شدند و با آموزش تماس گرفتند بماند که خانم آموزشی پای تلفن که روی آیفن بود چه گفتند و چه شد {...} که بازگو کردنش هم برایم جالب نیست ... به هر حال همان سفارش معاون محترم باعث شد که نه تنها همان موقع کارم راه افتاد بلکه از برخورد تند و سردواندن ها هم دیگر خبری نیست و خدارا شکر تا اطلاع ثانوی مشکل من با آموزش حل شده و آرامش برقرار است و حتی در موردیکه اینجانب دوباره دچار اشتباه شدم ! با ملایمت و آرامش با من برخورد شد که جدا متعجب و در عین حال شاد شدم ، حالا کم کم دستم آمده که چه طور باید رفتار کرد . ( صبح بخیر خانوم !)

این ترم تمام واحدهای درسی و پایان نامه را یکجا گرفته ام . یکی از امیدواری هایم این است که دیگر موقعیتی مشابه لحظاتی که در آموزش گذراندم تکرار نشود . ( زهی خیال باطل )

 

پارازیت : اه اه متن بالا رو چقدر سنگین و نچسب نوشتم . خداییش حق دارن این آموزشی هام گیر می دن به ما

 

+ نوشته شده در 1:13 توسط هدی.
جمعه بیست و هشتم دی 1386
پیراهن حسین سپید است.
نمی دانم چرا برای حسین (ع) مجلس عزاداری برگزار می کنیم در حالیکه او رستگار شد در بهترین حالت ممکن و با بالاترین مقام . آن طور که " ثارالله " لقب گرفت ، عمیقا نزدیک و تنگاتنگ خدا .

نمی دانم چرا وقتی گریه می کنیم می گوئیم برای حسین ؟! این نام بزرگ که وقتی به گوشم می رسد ، بند بند وجودم از عظمتش و شجاعت و بزرگی اش ، مرتعش می شود . متحیرم چرا می گوییم عزادار حسین هستیم ! عزادار؟! آن هم برای کسی که زنده است چون کشته شد برای خدا و آگاه و هوشیار است چون قیام کرد برای عدالت ! .

ایام شهادت حسین است و من  مجلس عزداری بر پا کرده ام این بار به نام خودم ، سیاهی پوشیده ام به نشانه ی ابعاد ناشناخته ی وجودم که رنگ تاریکی به خود  گرفته اند و عزادارم به خاطر این ذلت که به آن تن داده ام و نفس را بر سرم مسلط کرده ام و سینه ام را از حب دنیا و لذت هایش انباشته ام و با دست خود ظرافت و شفافیت گوهر دلم را سخت و کدر ساخته ام . گریانم برای همه ی سهل انگاری ها ، غمگینم برای از دست رفتن فرصت ها و ملامت می کنم خودم را و لعن می فرستم این نفس سرکشم را .

امسال از سوال " چه کنم ؟ " در گذشته ام . به این فکر می کنم که " چه شده ام ؟ " ، "کجا ایستاده ام در اکنون زندگی ام ؟ " . چند سالی بر مجلس وعظ " چه باید بکنیم ؟ " نشستم . نشد آن چه باید می شد . فهمیدم که خودم را نیافته ام . تا پاسخ به چه هستم و که هستم را ندهم ، وعظ هیچ عالم اخلاقی نمی سازدم .

دل های خوب از آتش عشق می سوزند و دل من در آتش حسرت درک عشق شعله می کشد . در حسرت درک حسین ، که به آن نادانم و به دانسته های سطحی و بی اهمیت دل خوش کرده ام .

و توسل ... اوج این مراسم سوگواری است . با جامه ی سیاه ، چشم امید به روشنایی " مصباح الهدی " دارم و در حالی که مرداب خطا به پایین می کشاندم ، دست استمداد به سوی " سفینه النجاه " بلند می کنم . تشویش ، اضطراب ، استیصال و حزن و اندوه بیان حال و روز ماست که شعور را به مسلخ فرستاده ایم  و بیرق و پرچم نادانی مان را بر آسمان ، فراز کرده ایم و شمشیر بر گردن حقیقت گذاشته ایم تا ساکت بماند . این ها بیان حال ماست نه حسین که سال هاست در آرامش و قرب خداوند است . سال هاست که حسین پیراهن سپیدی بر تن دارد و آزاد و آرام و مطمئن ، بدون هیچ خشمی در نگاه و بی هیچ کینه ای در دل ، به سنت پدر و مادرو جدبزرگوارش  . همه را بخشیده است و دیگر دل نگران اهل بیتش نیست که همگی در آرامش و قرب خداوندند . در مرتبه ای که فکر من وتو به آن توان راهیابی ندارد .

وشاید تنها دل مشغولی حسین در چنین روزی ، عزادارانی باشد که  دست از روزمرگی شسته اند و سالروز عروج او را گرد هم آمده اند . اینان که در برهوت دنیای فانی گرفتار آمده اند و فریاد العطش از اعماق روحشان به گوش می رسد ...

فردا عاشوارست و حسین نظاره گر و ما در میدان مبازره . جنگ درخواهد گرفت و تعدادی اندک شاید به مراتب کمتر از هفتاد و دو نفر در این میدان ، نبرد می کنند و در شوق شهادت بر یکدیگر سبقت می گیرند . اینان از مقربین اند و جامه ی سیاه از تن به در کرده ، سیراب خواهند شد .  

 

+ نوشته شده در 12:17 توسط هدی.
شنبه بیست و دوم دی 1386
حاشیه های مردم خوب
نوشته ی اخیر دوست ارزشمندم جناب ناظم زاده  با عنوان " مردم خوب " ، مانند جرقه ای که بر مواد اشتعال زا بگیرد و یکسره آتشی چندین برابر برافروزد ، بر خاطرم نشست و بر خلاف خواسته ی نویسنده ذهن من خواننده را مشوش ساخت .

در همان چند سطرش گفتنی ها گفته از آنچه که این روزها در شهرمان می گذرد . بارش برف و سرمای بی سابقه ی زمستان امسال ، از هر نظریه و سخنرانی انتقادی برملاکننده و افشاگرانه تر  بر سرمان نازل شده است .

ضعف های عمیق و بنیادینی که این روزها به غیر از آسمان کسی دیگر جرأت بیان کردنشان را ندارد و شاید این ندای سپید آسمانی با زمهریری که تا اعماق جانمان نفوذ کرده ،  بانگ بیداری است که تا دیر نشده باید دریافتش .

۱- مردمان به عادت مألوف ظاهرسازی ، صبر و سکوت پیشه کردند ،  آنچنان که مردمانی خوب در نزد حاکمان و دولت مردانشان جلوه گر می شوند . اما همین ملت غیور و صبور مجرمان اصلی قائله ی سرما شناخته می شوند و انگشت اتهام به سمت ایشان نشانه رفته است . رسانه ی ملی هر شب و روز بر سرشان می کوبد که دست از اسراف انرژی بشوئید و صرفه جویی پیشه کنید . در تلویزیون تنها مردمان بر سر مردمان فریاد می کشند که برای گرم شدن ما کمتر مصرف کنید . تصاویر استخر ها و سونای بخار گرفته پخش می شود که مردم بدانند اگر در زنجان و اردبیل و رشت و تبریز و... گاز مصرفی یا قطع است و یا فشار ندارد ، مقصر این خانواده اند که استخر گرم کرده اند . و یا اگر خانواده ای به علت قطع گاز ، منقلی پر از ذغال گوشه ی اتاق ۱۲ متری اش افروخت که گرم شود و نشد یا اگر شد سوخت و سانحه ای پیش آمد ، مقصرش خانواده ای دیگر است که دو اتاقش را با شوفاژ گرم کرده . مسخره است ! چه بی باکانه وجدان این ملت به بازی گرفته می شود ! *

سووالات ، مطرح نشده سقط می شوند . کسی نمی پرسد پس دولت چه ؟ برنامه ریزی چه ؟ مدیریت بحران چه ؟ و یا صحبت از این واقعیت که فرایند افت فشار بیش از همه مربوط به نقص و کمبود ایستگاههای تقویت فشار است . و جای خالی مخازن ذخیره ی اضطراری گاز در نزدیک شهرها -  که با توجه به وجود تاقدیس های نمکی در کنار شهرهای بزرگ احداث آن امکان پذیر است -  نتیجه ی عدم برنامه ریزی صحیح و به موقع می باشد و این ها همه در حالی است که که کشور ما از کشورهای حادثه خیز دنیاست و از حرکت کوه گرفته تا سیل و زلزله و یا حتی ! حتی جنگ با کشورهای قدرتمند جهان - که با سیاست های کنونی حرکت بر لبه ی پرتگاه دور از ذهن نیست -  ما را تهدید می کنند و باید برای مقابله با اینان تمهیدات و دوراندیشی هایی صورت گیرد !

...

اما این سکوت که می بینیم و برای من و شما سووال برانگیز شده ، در پشت درهای بسته شکسته می شود . در مکالمات تلفنی می شکافد و در پیامک ها طنز و جدی - که یحتمل جند تایی از آن به دستتان رسیده - نقش بر آب می شود :

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند                       پنهان خورید باده که تعزیر می کنند

 

۳- از لابه لای درزهای صندوقخانه های این مردمان ، صدای شکوه ها و نارضایتی هاشان شنیده می شود . در خلوتگاههایی که در کوی و برزن دست می دهد و در وسایل نقلیه عمومی پچ پچه ها در گرفته و پرسش های بسیار شکفته . و این به آن معناست که ملت صبور و ساکتمان نادان نیست که درد را نفهمیده باشد بلکه مثال ان مار گزیده است که از ریسمان سیاه و سپید ترسانده شده است و زبان به کام گرفته . ظاهرسازی و غرزدن های پنهانی شیوه ی تاریخی زندگی اش شده و تألماتش با همان چهار لیچاری که پشت در بسته  بار این وزیر و آن وکیل می کند ، التیام می یابد .

اینکه ملتی درد را بفهمد ، فی نفسه امتیاز بزرگی است - چرا که بسیاری ملل دنیا هنوز از این بی بهره اند - اما مهم است که بداند چطور باید دردش را بگوید  و قبل از آنکه کارد به استخوانش برسد به فکر چاره باشد . به گمانم این آخری را ، گفتن و شنیدن را ملت ما نیاموخته . تنها چیزی که می داند یا سکوت است یا فریاد .

دوست گرامی ام در انتهای نوشته اش سووالی طرح کرده با این مضمون که چطور ما همان ملتی هستیم که سی سال پیش انقلاب کردیم و  اینک سکوت ؟به نظر من  این همان دور سکوت - فریاد است که در تاریخ ما تکرار شده  - قابل تبیین با نظریاتی چون نظریه مارپیچ سکوت - و تلاش هایی گذرا که در جهت برقراری رابطه و توانایی گفتن و شنیدن صورت گرفته - مانند ابتدای مشروطه و دوم خرداد - به تندی با مانع و نهایتا با شکست مواجه شده اند . 

 ( گرچه این برداشتی است که احتیاج به بازبینی دارد )

 

 

۳ - شهر خالی است ز عشاق بود کز طرفی                        مردی از خویش برون آید و کاری بکند

کودک ۹ تا ۱۲ ماهه به سنی می رسد که تا حدودی  از اوضاع خود و اطرافش آگاه می شود و قدرت درک و تفکر در او شروع به رشد می کند . کودک در این موقع نیاز به سخن گفتن را در خود احساس می کند و چون قادر به آن نیست خواست هایش را با فریاد و اصوات بلند بیان می کند که برای دیگران نامفهوم است . در این زمان احتیاج به راهبری دارد که دلسوزانه ، حرف به حرف و کلمه به کلمه ، سخن گفتن را به او بیاموزد تا توانایی ارتباط برقرار کردن و انتقال معانی را دارا شود . علاوه بر این سخن گفتن توانایی است که منجر به شکوفایی عقل و قدرت تفکر می شود که اگر این نباشد ، توحش بر رفتار انسان غلبه می کند و از موجودات دیگر قابل تمیز نیست .

بسیار شنیده ایم که جامعه ی ایرانی همواره به دنبال قهرمان می گردد و قهرمان پرور است و این مورد نقد قرار می گیرد . اما باز هم پس از هر دوره که سکوت طولانی می شود ، عطش روح ملت ایران برای یافتن قهرمان بالامی گیرد . گویی که حنجره ای را طلب می کند تا واسطه ای شود برای سخن گفتن و فریاد زدن . راهبری می خواهد دلسوز برای آموزش سخن گفتن و سخن شنیدن در میان مردمان . انسان هایی آگاه که این سکوت وهم آلودی که منجر به فریاد می شود را بشکنند و باب گفت و شنود را در جامعه بگشایند .

از این دید که بنگریم قهرمانان نه تنها مضر نیستند بلکه به حال ما ضروری اند . انسان هایی آگاه و شجاع که مسئولیتشان مشوش نمودن اذهانی است که تکلم نیاموخته ، آرام گرفته و به خواب رفته اند . بی قرار کردن مردمان برای سخن گفتن و پرسیدن و پاسخ طلبیدن .

بنابراین تشویش چنین اذهانی نباید جرم دانسته شود . بلکه خدمتی است به ملتی که کهنسال که هنوز راهی برای بازگویی به موقع دردهایش نیافته است ...  

 

 

+ نوشته شده در 21:0 توسط هدی.
دوشنبه دهم دی 1386
روز سگی

 

امروز از آن روزهای سگی بود . نشانه های نحوستش از کله ی صبح به اتاقم سرک کشیدند . یعنی دقیقا همان لحظه که چشم به امروز باز کردم دیدمشان . آب دهان تلخ شده ام را با اکراه قورت دادم و از تخت به پایین خزیدم . به طوریکه ابتدا زانوهام روی زمین قرار گرفت و سرم همچنان روی بالش بود . خواستم همانطور و در همان حالت ، روز سگی را شب کنم . اما این هم چون خیلی کارهای خواستنی ، نشدنی بود . عاقبت تن به زندگی در روز سگی دادم و به قصد دستشویی برخواستم .

رغبت نمی شد به آینه نگاه کنم . تنها آبی به صورت زدم و به موهای شانه نخورده فکر کردم . فقط فکر کردم و نگاهشان نکردم . به مناسبت طعم تلخ امروز ، قصد کرده بودم که شانه نزده ببندمشان . همین کار را کردم و به همین فضاحت لباس ها عوض شدند .

۱- یادم به کارنوشتی افتاد که نیمه های شب گذشته به پایان رسانده و باید امروز تحویل استاد می دادم . یک موضوع تلخی هم داشت در مایه های امپریالیسم فرهنگی و چیزهایی ازین دست که بی علاقه ردیفش کرده بودم ... . لعنتی ! اولین کلامی بود که وقتی پرینتر کاغذها را سپید و دست نخورده از شکمش بیرون داد ، حواله اش کردم . دوباره و سه باره کاغذها را در دهانش چپاندم . پیغام دادکه جوهر تمام کرده و هیچ جورنمی تواند کارم را راه بیندازد . و این ، از نشانه های ظهور روز سگی بود .

کارنوشت را روی سی دی ذخیره کردم به امید اینکه از سهمیه ی پرینتم در دانشکده چند صفحه ای باقی مانده باشد . چای تلخ به همراه خرمای سیاه ، چاشت امروزم شد .

۲ - کوچه یخ زده بود و خبری از گربه ی خاکستری که هر روز صبح ، کنار جدول کم عمق قدم می زد ، نبود . با یک نگاه تا ته کوچه را برانداز کردم به خیال اینکه خاکستری را ببینم . جز یک خانم و دو آقا ، جنبده ی دیگری نیافتم ... اما هنوز چند قدم نرفته پیکر چاق و گرد و پشمالوی خاکستری نمایان شد . آغشته به خون و با چشمانی باز در جدول کم عمق سمت راست کوچه مان ، طاق باز هلاک شده بود .

۳- وارد سایت دانشکده شدم . کارت سهمیه ی پرینت را به خانم آرام و جدی مسئول سایت دادم . با همان صدای ملایم و آرام گفت : سهمیه شما تمام شده . سه برگ هم اضافی داشتید . لبخند بر لب تشکر می کنم و خداحافظی . لعنت بر این روز سگی ...

۴- استاد گرامی را در راهروی اساتید می بینم . سلام و علیک . بدون اینکه خبری از نمره ها بگیرم ، منتظر مدیر گروه می ایستم .جناب استاد با لبخند شیطنت باری کلید به در اتاقش می اندازد و می گوید نمره ها را رد کردم خانم ... و من نزدیک می شوم که : اِِ ... چطور بود آقای دکتر ؟جدی می شود و پاسخ می دهد . خوب نبود ... یعنی من راضی نبودم . بعد بازهم بدون اینکه من درباره ی نمره ام ازیشان بپرسم می گوید : اگه سووالتون اینه که کسی رو انداختم ، نه کسی نیافتاده . به این فکر می کنم که چطور این سووال اصلا در ذهنم نبود ! . با خوشحالی دنبال جواب بی سووال استاد را می گیرم : آها .. خوبه ممنون . و باز بدون اینکه نمره ام را بپرسم ادامه می دهد که : و به گروه شما خانم ، نمره ی ۵/۱۲ دادم ... پروردگارا ! تمام این حاشیه روی برای این خبر مسرت بخش بود ؟ دوازده و نیم گفتن استاد گرامی و مورد احترامم همانا و سقوط آزاد فشار خون من همان . پلک هام تا سر حد ممکن باز می شوند و گردنم کمی به جلو متمایل شده ، همانطور خشک می شود . و دقیقا مثل همیشه ی تاریخ زندگی ام که در جواب حرف های سنگین و درشت و ناگهانی ، لال می شوم و نمی دانم چه بگویم ، هاج و واج نگاهش می کنم . آخ ! اما! نه! گمان نمی کردم ! چرا؟ مقاله ما چندان هم بد نبود ! به اندازه این نمره ! ...

کم کم تأثیر پارچ آب سردی که روی سرم خالی شده ، فروکش می کند . جمع و جور می شوم و به استاد یادآوری می کنم که بسیاری حاضر نشدند کار گروهی انجام دهند و ما جزء معدود گروههایی بودیم که در مهلت مقرر کارمان را ارائه کردیم . خونسرد می گوید : همین را در نمره تان منظور کردم . نگاه خیره و لبخند تلخش گیجم کرده ، ادامه نمی دهم . اما بر سر جایم مانده ام . ادامه می دهد که : نمره ها را فرستادم آموزش ، اگر می خواهید چانه بزنید دیر شده . جواب این کلام را زود می دهم که بلد نیستم چانه بزنم . تشکر و خداحافظ . خبر را به هم گروهی ها می دهم . یک دودوتا چارتا می کنیم که این نمره تا چه حد می تواند در تعیین سرنوشتمان موثر باشد . تاثیر این سه واحد در معدل دروس سی و چهارواحدی دوره ی ارشد ، ادامه تحصیل در مقطع دکتری . حتی استخدام و شرط معدل های رایج ! و اهمیت مسخره ای که این ارقام در سرنوشت ما خواهند داشت ...

برای ناهار ، یک لیوان پلاستیکی از آب سرد کن پر می کنم و غذاخوردن ، به شب مؤکول می شود .

کم کم روشنایی در غروب خاموش می شود و ماه زیبا که در پس آلودگی شدید هوای تهران پنهان شده ، احتمالا ! در آسمان می درخشد و آرامش در انتظار است .

سر به شیشه ی سرد اتوبوس تکیه می دهم و فکر می کنم چه خوب است که همه روزهای سگی ، در چنین شب هایی خاموش و فراموش می شوند ...

+ نوشته شده در 21:9 توسط هدی.
شنبه یکم دی 1386
عودت عزیزترین امانت به صاحبش

" امروز یه دل کوچیک و دو تا دل بزرگ به هم رسیدن . " اونهم بعد از اجرای یک صحنه ی پر هیجان و اشک آلود در آستانه ی در که شدیدا یاد آور فیلم های پر سوز و گداز هندی بود . به خصوص وقتی ماندانا همونطور که وارد می شد با صدای لرزان از شادی خطاب به رضا گفت : پسـرم چـه خوشگل شدی...:))

رضا رو در آغوش گرفت و پسر کوچولوی متعجبش رو عمیق بوسید و بویید ... کوچولوی ما کمی غریبی کرد ، اما حالا که چند ساعتی گذشته ، کم کم داره به خاطر میاره و احساس آشنایی می کنه ...

مأموریت ما یا بهتر بگم دوره ی ۴ ماهه ی کودکیاری هم به سلامتی و با موفقیت به پایان خودش رسیده . مانده این دو هفته که رضا رو آروم آروم برای شرایط جدید محیا کنیم . گر چه ما هم باید خودمون رو برای این دوری و جدایی آماده کنیم . این مدت خیلی به وجود نازنینش انس گرفته بودیم ، به خصوص بابا که از همین الان تو چهرش مشخصه که دوست نداره ازین نوه کوچولو جدا بشه ...

خداروشکر می کنم که " حاج زنبور عسل " ـ این روزای آخر بهش می گفتم ـ صحیح و سالم به پدر و مادرش رسید . بعد از این مدتی که گذشت یقین کردم که بزرگترین نعمت خدادای ، والدین هستن . با تمام سختی هایی که بدون توقع برای سرانجام رسیدن کودکشون انجام میدن ...

خوب ! این هم چند تا عکس از سید رضای نازنینم :

وقتی چهاردست و پا می کنه :

 

و اینجا که می خنده :)

 

 

+ نوشته شده در 21:2 توسط هدی.
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386
هوس سفر دارم
 

پیرمرد لاغراندام با موهای سپید شانه خورده و پیراهن صورتی اش از راه می رسد و در انبوه درختان ، که در تاریکی شب به سیاهی می زنند ، نیمکت همیشگی اش را پیدا می کند . می نشیند و آواز شبانه اش را آغاز می کند . درست مثل هر شب ، همین وقت ها که می رویم برای پیاده روی و می بینیمش یا فقط صدایش را از لابه لای درختان می شنویم .

شعرهای قدیمی می خواند  ، آهنگ هایی که در حافظهء هم نسلانش که اینک عصازنان و خموده به آرامش پارک پناه آورده اند ، خاطرات عشق های جوانی شان را یادآور می شود و شوری در دل ها و چشمان خسته شان بر می انگیزد . صدایش را که چندان هم زیبا نیست به موسیقی های تندی که در گوش همسالانِ همراهم  دامب و دومب می کند ترجیح می دهم ... گرچه ! خاطرات چندانی در من زنده نمی کند .

چند شب پیش ازین شعر متفاوتی می خواند ! نمی دانم خودش بود یا پیر دیگری یا جوانی که دلش پیر ِ غصه شده بود ... صدا باز هم از میان شاخ و برگ سیاه شده به گوشم می خزید :

 "  به کجا چنین شتابان ؟ گون از نسیم پرسید  "

چه حس خوبی در وجودم دوید ! سرعتم را زیاد کردم و فکر کردم : من نسیمم ؟؟ چه خنک ! چه وزان ! چه آزاد !

" دل من گرفته زینجا هوس سفر نداری ؟ ز غبار این بیابان ؟ "

دلم گرفت و پایم سست شد . خواستم به سمت صدا برگردم و به فریادی گره از بغض گلو باز کنم و جواب دهم که : دلم گرفته زغبار این بیابان ! واقعا دلم از غبار این بیابان گرفته و هوس سفر دارم !

" همه آرزویم امّا چه کنم که بسته پایم "

دیگر توان راه رفتنم نبود ... خسته شدم . نیمکتی نزدیک تر به صدا جستم و نشستم : من گون هستم ؟؟ چه پای بسته !

آواز ادامه یافت : " به کجا چنین شتابان ؟ به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم "

و من همچنان نشسته بودم .

" سفرت به خیر امّا تو و دوستی خدارا

چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

برسان سلام مارا  "

نشسته بودم و تکرار کردم : به شکوفه ها به باران برسان سلام مارا ...

از آن شب ، دو سه شب و روز آمده و رفته و این شعر صدها بار در ذهنم تکرار می شود !

 

پارازیت : مسافرم . هم از تهران هم از فضای مجازی وبلاگستان . چند روز بعد به تهران باز میگردم . امّا زمان مشخصی برای بازگشت به وبلاگستان در نظرم نیست .

همچنان سلامتی آرزومندم :)

+ نوشته شده در 21:27 توسط هدی.
یکشنبه دهم تیر 1386
ما قبل تاریخی نبودن !
یکی دوبار که در نوشتن نامنظم شوی ، این خیال باطل در تو ریشه می گیرد که ... حالا به فرض هم که نوشتی ، که چه ؟ چه دردی درمان می شود و چه کاری از پیش برده ای ؟

به عادت نوشتنت و به عشقی که در لابه لای حروف الفبا می پاشی تا زندگی ات  به بهترین شکل ثبت شود ، شک می کنی  .

دلیل تراشی به کمک تنبلی می شتابد  : کاری از پیش نمی بری ، دنیایی که می خواهی تغییر دهی با نوشته های " تو " عوض نمی شود و ... آنقدر می گوید تا  سست می شوی .

تسلیم ! راست می گوید این ... این دلیل تراش مغزم . هیولای بی سر و دم دنیای امروز ما بلکه با معجزه ای سر رویی بگیرد . یا شاید به مدد حق مسلم اتمی ، که با صرفه جویی در بنزین بتوانیم بسازیمش ، و دنیا را دود کنیم تا خیال هممممه بشریت راحت و آسوده شود . 

آدم های بزرگ با نوشته هایی عمیق و مسحور کننده ، در کار دنیا ماندند . دنیا عوض نشده ، همان کاسه و همان آش پدر و پدربزرگانمان را داریم، با این تفاوت که امروز می توانیم آشمان را در ماکروویو گرم کنیم .  والبته ! باید منصف بود و پرسید آیا ماکروویو  تفاوت اندکی است ؟‍!

به فرض که نوشته های قهرمانان نگارش زمینه تولید ماکروویو را فراهم کرده باشد ، در این بلبشو  ثبت  زندگی من  چه فایده دارد ؟

می دانم عزیز من ، می دانم که می توانی  یک کتاب ضخیم  درفواید نگارش برایم بنویسی . اما فعلا فایده و منافع را کنار بگذار ، چون انگیزه ای در من ایجاد نمی کند .

تنها عزم به نوشتن " یک نفر خاص"  یا چندین نفر در یک زمان و چندین مکان متفاوت برای من موجد  انگیزه  است  :   چرا  " او "  یا " آنها " در دل سیاه غار خنکشان که در آن می خوردند و می خفتند ، زیر نور اندک ماه سنگ تیزی را بر دیواره ها ی غار کشیدند تا نقش باقی بماند  ؟ نقاشی کردند  و نقاشی فرزندشان  از آنها  دقیق تر و بهتر شد و فرزند فرزندشان  از پدر الگو گرفت و الفبا اختراع کرد ؟

قصد " او " چه بود ؟ کدام دنیا را می خواست تا عوض کند ؟ کدام شرایط را خواست که ارتقا بخشد ؟ کدام سود و منفعت .

اگر دلایل انسان شناسانه را بگذاریم برای فرزند " او " که نقش می آفرید برای ایمان به قدرت جادویی نقش و نگار ها ، آنوقت " او " که برای اولین بار ، نقش از خودش ثبت کرد می شود عاشق ترین و ناب ترین و موثرترین نویسنده که پاک و صادقانه قلم ـ یا سنگ ـ برداشت ، تنها به این خاطر که به اثر گذاشتن  از خود  راغب بوده یا حتی از خط خطی کردن لذت می برده است  . چه روح سرشاری داشته این خانوم یا آقای " او " .

چرا تا به حال به فکر ساختن مجسمه ای از " او " نیافتاده ایم ؟ با اینکه" او " پدر و مادر  واقعی الفباست . این خطوط صاف و مواج پر معنی که کنار هم می چینیم و ثبت می کنیم ، از زیر سنگ که به عمل نیامدند . پدر و مادری داشتند . همان " او " ها یی  که ازشان حرف می زنیم .

ذوق و انگیزه " او "  به بی راهه رفته و نگارش ، با منفعت طلبی فرزندانش آمیخته شد .  سودجویی  ، خط خطی های عمیق و پرمعنای "او"ی نازنینمان را که از عمق جانش تراویده بود ، بازاری و کم ارزش و متداول ساخت . 

 نوشتن هم وسیله ای شد مانند ماکروویو . می نویسیم فارغ از احساس ، چنانکه گرم می کنیم بدون آتش .  همگی ما به طور روزمره حساب و کتاب و تجارتمان را با خلق حداقل چند خط نوشته به انجام می رسانیم و فکر کردن به منشا  الفبا و نوشتن بدون انگیزه سودجویی کار غیر معمول و نامتعارفی شده است .

  اما به نظر می آید که هنوز هم در نوشته هایی ، الفبا جیغ می کشند از شدت بار معنایی عمیقی که بر دوش گرفتند . و عمق دارند به اندازه عمق وجود " او" یی که ثبتشان کرده . همه ما با چنین خطوط نابی روبه رو شده ایم ، حلاوتی که از خواندنشان در ذهنمان جاری شده را به خاطر داریم و حسرت زدگی عمیقی که در وجودمان برانگیخته تا برای لحظاتی هر چند کوتاه ، احساس و انگیزه " او " را برای نوشتن در خاطرمان زنده کنیم . احساسات پاکی که در خلق معانی از دست داده ایم !

نوشته هایی که از عمق جان جاری می شوند  ، حتی اگر خط خطی هایی از سر ذوق و هیجان باشند  ، بیش از خطوط سنگین و گرد و خاک گرفته ای که آبستن باید ها و نباید ها شده اند به ما نزدیکند . نوشتنم را اینجا ادامه می دهم به امید اینکه با تکرار و تکرار این نوشتن ها ، احساسم به آنچه که  " او "  را به نوشتن ترغیب کرده بود نزدیک تر شود .

 

پارازیت :  چند روز از دوساله شدن پرگار گذشته ... چه زود گذشته !  

 

+ نوشته شده در 18:48 توسط هدی.
پنجشنبه دهم خرداد 1386
دو بند بعد از روزها
 

۱- بهار رو به پایان است . مثل همیشه آمدن و رفتنش به چشم بر هم زدنی بود . زنده کرد و سبزه پاشید و شکوفه بارید و از نو ، حیات زمین به دست گرما سپرد . دلم برای این سبزیها تنگ می شود . سبزی تابستان توأم با پختگی است و این سرگشتگی بهاری را ندارد . زمانی که به این وقت از سال می رسیم احساس می کنم ما هم باید دست از جنون و  بیخودشدگی برکشیم و عاقلانه تر و پخته تر ادامه دهیم .  حال و هوای تابستان شرایط را برای پختگی و باروری  به بهترین نحو فراهم می کند .

شکوفه های بسیاری در بهار عمرشان ، خود را به دست باد سپردند و بر زمین و آب فروریختند . عمرشان به قدر جوانی شان کوتاه شد . نماندند تا بار بگیرند و " ثمره " عطا کنند . اما ! مرگشان با آن قبای سپید و صورتی ، در نقطهء اوج بود . چنانکه معروفست : آنانکه برگزیده ترند و دوست داشتنی تر ، مر گشان در جوانی فرا می رسد .

مابقی شکوفه ها ، آرام در کنج خلوتی و در لحظه ای گنگ ، بارور شدند . قبای سپیدشان پژمرد و تن سبزشان متورم شد . هوا برای همین ها گرم می شود ، که به بهترین نحو بار خود به ثمر برسانند . اینان نه عاشقانه بلکه عاقلانه به کمال خواهند رسید . البته بعضی شان ، خیال آن روزهای شکوفگی و معصومیت را در ذهن زنده نگاه می دارند و به خیال خود ، عقل و عشق را با هر زور و زحمتی که هست ترکیب می کنند ...

و این داستان شکوفه هاست و قصّه ء  دنیا که نوبه نو از نو با نظم تغییر می کند و بدون درنگی راه خود به جلو می گشاید و رهسپار آینده می شود .

 

 

 

 ۲- در حدود ده روز از دعوت دوست گرامی جناب سید برای نوشتن از تاثیرگذاران زندگی گذشته . برای تاخیر و درنگ در نوشتن پرگار ، دلیل موجهی ندارم و بهانه آوری و دلیل تراشی هم نمی کنم که فاقد این هنرم .

متن و تصویر بالا هر دو برای معرفی یک اثرگذار مهم و الهام بخش زندگیم آورده شد .

طبیعت ، یکی از مؤثران زندگی من است . درختان ، رنگ ها ، فصل ها و جنب و جوش یک کرم خاکی در باغچه کوچک خانه ، بر روزگارم مؤثرند و هر روز حرف و سخن تازه بیان می کنند . به طبیعت نگاه می کنم و خودآگاهانه تحت تأثیرش قرار می گیرم . مثل کودکی که سعی می کند خود را با گهواره اش تاب دهد و از حرکت دورانی آن ، برای جنب و جوش الهام بگیرد . کلیّتی عظیم که در نظم و ترتیبش خللی وارد نمی شود  .

 طبیعت با تمام کهولت سنی که دارد هر سال از عمرش را از نو زندگی می کند . در بهار به نحو خستگی ناپذیری عاشق و سرگشته می شود ، تابستان به پختگی می رسد ، در پاییز هزار رنگ ، دانا و فکور می شود و باز مثل هر سال ، زمستانی و پیر می گردد . این بزرگترین درس و تاثیر است که با همه چیزهای تکراری که داریم و نه چیزی غیر از آن ، نو شویم . هر سال .

آسمان و زمین تاثیر گذارانی با تجربه اند که حیف است از تاثیر شگرفشان خود را محروم سازیم .  

 

+ نوشته شده در 18:25 توسط هدی.
جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386
پیراهن
 

پیراهن آبی بی آستینی خریده ام که به گمانم دوست خواهی داشت . آبی کم رنگ . از همان ها که در تاریکی به سفیدی می زنند . سادهء ساده . نه چینی ، نه توری ، نه ربانی . همینطور مستقیم تا زیر زانو ها خود را رها می کند . پیراهنی مناسب فصل و مخصوص خلوت .

فصلی که رو به گرما می رود و تمایل به رهایی از حصار تن و خلاصی از هیجان گردش تند خون در رگ ها را باعث می شود . به همین علت ، جنس پیراهنم از نخ طبیعی است . خنک و نچسب و آزاد . به رنگ بال های کبوترانی که هرگز ندیده ام ، جز در خیال . کبوتران آبی کم رنگ .

می پرسی بعد از چند روز تعطیلی آمدی که درباره پیراهنت بنویسی ؟ می گویم چرا نه ؟ وقتی این روزها بحث پیراهن و لباس دخترانه داغ است و همه به پوشش من ـ زن  فکر می کنند که چطور بهتر می شوم ؟ .

 هنگامهء   این بحث های کوتاه و بلند و تنگ و گشاد ، این  فصل زیباست که رو به گرما می رود . معرکه ای در شهر برپا می شود و پیراهن ها دوباره بر بالای نیزه می روند . و اینچنین جوانی مان می گذرد و خاطرات سبز لجنی از این هیاهوی بی حاصل ،  باقی می ماند .

من از تمام این تلخی ها به فضای خلوتم پناه می برم و پیراهنی را که برای تجربهء رهایی مهیا کردم ، در بر می کنم . بی هیچ ملاحظه ای ، برای خودم و به عشق اینکه دوست داشته باشی رنگش را و سادگی و نازکی ِ بی آلایشش را که برای خلوتمان برگزیدم .

این پیراهن ، تنها پوششی است که مایلم درباره اش صحبت کنم و می دانم که علی رغم سادگی ظاهریش ، ذهن پیچیده تو در میان بافت های ظریفش ، حقایقم را رمز گشایی می کند .

 

 

+ نوشته شده در 12:48 توسط هدی.
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386
رسم بد عهدی ایام
 

حوالی ظهر با آرامش نشسته ای پای رایانه ات که زنگ خانه را می زنند . تصویر ظاهر شده بر آیفن مردی است غریبه که تا به حال ندیدیش . کت و شلوار پوش ، ریش و سر کم مو .  مرد دیگری عقب تر ازو ایستاده ، هیکلی درشت و خشن . باز زنگ می خورد . صبح از دوستت که چند کوچه آنطرف تر می نشینند شنیده ای که خانه های چهاراه قنات و نشاط را گشته اند برای جمع آوری ماهواره ها . 

باز زنگ می خورد ، دو سرباز دیگر هم در تصویر ظاهر شدند . می آیند و می روند . دست یکی شان یک چیزی ست مثل یک آچار بزرگ . کم کم اضطراب می گیردت . تند تند صدای زنگ یکی پس از دیگری در خانه می پیچد . چراغ ها خاموش است . نگرانی که همسایه های واحدهای دیگر در را باز نکنند . دیش ها به جهنم . در خانه تنهایی و روبه رو شدن با این همه ... می ترساندت . واحد های بالا و پایین دو خواهر هستند که آنها هم تنها زندگی می کنند . تماس می گیرند که نترس ! فقط در را باز نکن !

دوست خوبی هم روی موبایل آرامش می دهد و اطمینان خاطر . بیست دقیقه شده . می آیند و می روند و می زنگند . عصبانی . تهدید به شکستن در . اما فقط تهدید . قسمت بالای در پارکینگ هم حفاظ دارد . سرباز ناکام می ماند . خانه کناری اما  ، که سرایدار دارد و او در را باز کرده ریخته اند داخلش  .   دیش ها یکی پس از دیگری پشت نیسان تلنبار می شوند  .  حدودا سی تا دیش شکسته یا سالم پشت نیسان جمع آوری شده . کز کردی پشت شیشه های زایس و از لابه لای پرده های آشپزخانه خیابان را دید می زنی . عکس هم می گیری که ترجیحا نمی گذاری اش در پرگار . لرزشی خفیف  در دستان و گردنت می دود .  ماشین پر شده . یکبار دیگر زنگ را برای آخرین بار می نوازند  .   مهمانان ناخوانده .

بغض کردی و فکر می کنی که چه احمقانه از جنگ هراس داری وقتی در روز صلح هم درب خانه ات ضربدر می خورد .

می روند و می روی به پشت بام تا دیش را باز کنی ، قبل ازینکه برایت بگشایندش ! .   ضربدر خورده ای و شاید مردان شجاع که ظهرها وقتی خانه ها خالی ترست می آیند ، فردا هم پیدایشان شود .

حالا آرام تری . خطری که احساس می کردی گذشته . نشستی پای رایانه ات و تایپ می کنی روزگارت را و به حقوق مسلمی که داری !!! می اندیشی . به این چهاردیواری خانه که مظهر حریم خصوصی ات است و چقدر این روزها سست شده !

رسم بد عهدی ایام چو دید ابر بهار

                                    گریه اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد !

 

+ نوشته شده در 18:30 توسط هدی.
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386
24
 

من و ماندانا خواهر بزرگم بیشتر تولد هامون رو با هم مشترک گرفتیم . چون روزهای تولدمون دقیقا یکی بعد از دیگری حادث شدن :)  من بیست و چهارم و ماندانا بیست و پنج فروردین . البته میان این دو روز تولد ، تقریبا پنج سال فاصله افتاده . حالا سه سالی هست که به خاطر مسافت جغرافیایی تلفنی به هم تبریک می گیم . بیست و چهارم ها او ، بیست و پنجم ها من تماس می گیریم .

فکر کنم تو زندگی هر کسی فقط یکبار عدد روز تولدش و تعداد سال هایی که از عمرش می گذره با هم برابری می کنند .  می خوام خوشبین باشم و فکر کنم که بیست و چهار سالگیم که از امروز ـ بیست و چهار فروردین ـشروع شده ، حتما می تونه یه سال خوب و پربار تر از قبل برام باشه . آرزوهام هم سلامتی ، شادی و زندگی در کنار عزیزانمه ، بعلاوه بهتر و بیشتر از قبل خوندن و فهم کردن در  خونده شده ها :)

تصویر یکی از همون تولد های مشترکه . فکر می کنم حدود بیست و یک سال قبل .

 

+ نوشته شده در 13:5 توسط هدی.
شنبه یازدهم فروردین 1386
آشیانه
 

                               نوروز 1386  

 

تصویر آشیانه ایست بر درخت چنار . درست روبه روی پنجره اتاقم . به گمانم این آشیانه استیجاری است یا استراحتگاه موقتی برای پرندگان در حال رفت و آمد . مدتی پیش درین لانه  کلاغ دیدم  بعد از آن ، چند ماهی  دو یاکریم مهمانش بودند . و هرزگاهی انبوهی گنجشک چند روزی را درش سپری  می کنند . گنجشک ها هم که آرام و قرار ندارند . بعد از این همه سال حیات و زندگی ، نه خود خواسته اند که یکجا نشین شوند و نه کسی توانسته از تقلا منعشان کند  . و البته خوش شانس تر از آن هستند که کسی بخواهد در قفسشان نگاه دارد . آنقدر معمولی اند که کسی به آزادی شان تعرض نمی کند .  

یک دهه از بهار رفت . هنوز مهمان جدیدی ساکن آشیانهء خیابان چنار نشده .

پارازیت : پارسال همین روزها بود که زمین لرزهء جانداری را از نزدیک حس کردم . اینجا خاطره اش مانده .

+ نوشته شده در 16:58 توسط هدی.
چهارشنبه هشتم فروردین 1386
کجایی دوست ؟
 

ای کاش ارزش به یاد آمدن داشتم ! حتی برای لحظه ای . و فقط در این روزها که موسم عید و بهار ست . حتی برای آنی هم یادم نیاوردی ! می گویم کجایی ؟ که سوال مسخره ایست ، وقتی که تو بر بلندای ساختمان ها و بناهای عریض و طویلی که در ذهنم ساختی و طرح هایی که با گونیا و خط کش و مدادت ، بر عروق تمام تنم رسم کردی ، حضور داری . عمیق و چشمگیر . از آن مسخره تر ! می دانم که به یادم آوردی و گلایه داری که چرا به یادت نیاوردم و می دانی که به یادت هستم !  

پارازیت : فکر نکن ! پرواز کن . به همین عجیبی که می بینی .  

+ نوشته شده در 16:44 توسط هدی.
سه شنبه هفتم فروردین 1386
نوشتاری در مورد 300
 فیلم 300  بدون شک یکی از شاهکارهای سینمایی ، با موضوعیت حماسی ـ تاریخی است و  این نه به خاطر وفاداری  صددرصدی آن به واقعیت ، بلکه به مدد تکنولوژی های  پیشرفته در تولید جلوه های نو و آمیخته با انیمیشن ، موسیقی گوشنواز و پردازش صحنه هایی عظیم از جریان  نبرد  " ترموپیل " است .

امروز موفق شدم ۳۰۰ را ببینم . البته با کیفیت متوسط . نسخه ای که من دیدم در سالن سینما و از روی پرده ضبط  و وارد بازار شده ست . داستان فیلم به چگونگی واقعه نبرد ترموپیل می پردازد . این جنگ از سری نبردهای میان ایران و یونان است که در ۴۸۰ پیش از میلاد میان سپاهیان لئونیداس ( فرمانده اسپارت ها ) و سپاهیان پارسی  به  رهبری خشایارشا هخامنشی  درگرفته است . آنچه که  امروز درباره  نبرد ترومپیل  به  آن  استناد می شود   ، برگرفته از نگاره های تاریخ نویس یونانی " هرودوت " است و در منابع تاریخی شرقی ذکر این نبرد نیامده است .آنطور که هرودوت می نویسد حدود سیصد تن از جنگجویان اسپارتی در مقابل بیش از دو میلیون سرباز پارسی ، سه روز مقاوم می کنند . اما در نهایت همگی قهرمانانه کشته می شوند . 

فیلم با نمایشی گذرا از زندگی و تعلیمات سخت و طاقت فرسای لئونیداس ، شاه اسپارت ها و فرمانده سیصد جنگجو آغاز می شود . تصاویری از تنبیهات و تمرینات سختی که در کودکی متحمل شده و خشونتی که در طفولیت بر او رواگشته و همه اینها از او یک مرد جنگجو ، در عین حال پادشاهی عادل و آزاد اندیش ساخته است !

همانطور که در نوشته های انتقاد آمیز دیگر در مورد این فیلم آمده است ، نخستین مساله چشمگیر برای من ایرانی ، تفاوت ظاهری اسپارت ها با سپاه پارس است . اسپارت ها  خوش سیما ، پاکیزه ، عاقل ، خانواده دوست هستند و در مقابل پارس ها قرار دارند که به غایت کریه المنظر و سیه چرده اند ، شعور انسانی در آنها دیده نمی شود ، از عقل و درایت خبری نیست و تنها برتری سپاه ایران به یونان در تعداد آنهاست .

به هر حال درگیری آغاز می شود . هر مرد اسپارتی به تنهایی صدها سرباز پارسی را به خاک و خون می کشد و در پایان روز ، اسپارت ها که حتی یک نفر ازیشان کشته نشده ، دیوار عظیم از کشتگان پارسی بنا می کنند . خشایارشا باز هم پیشنهاد تسلیم و مصالحه می دهد . لئونیداس به خاطر شرافت و " آزادی " نمی پذیرد . در روز دوم شاهد موجودات عجیب الخلقه ، بی نهایت زشت ، عریان و غول آسا در سپاه پارس هستید که به هیچ  روی به آدمیزاد نمی مانند . کرگدن و چندین فیل ، بدون حداقل آرایش نظامی در سپاه پارسی پرسه می زنند و با یک نیزه و به راحتی از پا در می آیند . و سرانجام پس از مبارزات پی در پی اسپارتی ها نیز متحمل خسارات جانی می شوند . اکثرا در نبرد های رو در رو پیروزند اما دشمن ، ناجوانمردانه از پشت خنجر می زند .

تعداد اندکی از اسپارتی ها باقی می ماند . خشایارشا ، با ظاهری که در اولین نظر شمارابه یاد غول چراغ علاءالدین می اندازد . با صورتی که به شیوه زنانه آرایش شده است و با حلقه و زنجیر و جواهرات مزین شده ، برای آخرین بار از اسپارت ها می خواهد تا تعظیم کنند و زنده بمانند . این امر صورت نمی گیرد و در پایان همه اسپارت ها کشته می شود .

در نظر من ، دو جنبه که در فیلم به طور  مشهود و مستتر  بر آن تاکید شده بود اول نابخردی سپاه پارسی و دوم به رخ کشیدن تفاوت جایگاه زن در میان این دو قوم است . در مورد اول : سپاه عظیم ایران هیچ نقشه و آرایش نظامی ندارد جز اغفال یک اسپارتی گوژپشت ، به وسیله زنان رقاصه در بزم خشایارشا . آرایش ظاهری سپاه اسپارتی شامل : کلاه خود آهنین ، سپر آهنین بزرگ و محکم و شمشیر است . اکثریت  سپاه ایران کلاهخودی ندارند ، بلکه پارچه سپید کثیفی را دور سر پیچانده اند ، سپر پارس ها چوبین است و با ضربه ای به دو نیم می شود . پارس ها بدون هدف و مانند قومی وحشی به سمت دشمن حمله می کنند . اسپارت ها قدم به قدمشان و ضربه به ضربه شمشیرشان حساب شده است . سپاه پارس متکی به غول ها و جادوگران است و اسپارت ها متکی بر وحدت و هوشمندی و برای آزادی مبارزه می کنند .

زنان یونانی در این فیلم شهروندی مساوی با مردان به حساب می آیند و این برای پارس ها غیر قابل قبول است . پیک نخست خشایارشا با دیدن همسر لئونیداس ، رو برمی گرداند و حاضر نیست با او سخن بگوید . لئونیداس اورا به چاه می افکند و یکی از دلایلش توهین به ملکه است . ( این دلیل در تاریخ هرودوت نیامده است . ) همسر لئونیداس زنی به غایت هوشمند است که در غیاب همسر ، در جریان مسائل سیاسی قرار دارد . گرچه در همین اوضاع ، ناخواسته با یکی از سیاستمداران ، همبستر می شود . اما این امر تنها از روی سیاست و تدبیر است ! . ملکه پس از سخنرانی با شکوه در صحن مجلس و در پی فاش شدن رابطه اش با سیاستمدار یونانی اورا به ضرب شمشیر در صحن مجلس به هلاکت می رساند . این کار ملکه باعث فاش شدن خیانت سیاستمدار می شود . چراکه سکه های پارسی ، از لباس خیانتکار بر زمین می ریزد .

در کنار اکراه پیک خشایارشا از برخورد با زنان ، تنها تصویری که از زن پارسی ارائه می شود ، زنانی عریان و اغواگر با رفتاری جنسی و سبکسرانه است که در بزم خشایارشا و به منظور اغفال مرد گوژپشت یونانی خودرا به نمایش می گ