
همیشه همین طور بود. یعنی وقتی ناامیدی خیلی گریبانگیرش می شد شروع می کرد به تنیدن پیله دور خودش. فکر می کرد شاید کرم های سبز هم که بعدها پروانه می شوند در اوج نا امیدی دور خود پیله می تنند. نمی دانست ، اما به نظرش کارهایی که می کرد شبیه همان کرم های ابریشم بود و با کشف این تشابه سعی می کرد خودش را امیدوار کند!
این پیله تنیدن باید با شتاب و تلاش فراوان انجام شود تا نتیجه دلخواه داشته باشد. کرم ابریشم تا از اطرافش جدا نشود و تنهای تنها در انفرادیِ پیله جا نگیرد، پروانه نمی شود.
دور خودش را شلوغ کرد، شلوغ کرد، شلووووغ کرد تا از اطرافش جدا شود، تا بی خیال آدم نماهای شَته ای شود که زورش بهشان نمی رسید و قصد خوردنش را کرده بودند. کارهای مختلفی برای جدا شدن از محیط انجام داد: زمان کارش را دوبرابر کرد، ارتباطاتش با دوستان محدودتر شد، روزنامه نخواند، غصه نخورد، موزیک شاد و خیلی شاد گوش کرد، شیشه های ماشین را بالا نگه داشت، شب ها زود خوابید، فکر کردن را تعطیل کرد و متعاقبا کارهای پایان نامه اش روی هوااا ماند، خودش را زد به آن راه! و لبخند های کج و کوله تحویل ملت داد، حتی دیگر برای وبلاگش هم خزعبلات نمی نوشت. بلانصبت خر، کار کرد، داروی فراموشی با آب گریپ فروت خورد تا سست و لَخت شود.... خلاصه همه این کارها را تند تند انجام داد.
با خودش فکر کرد حتمن حالا مثل کرم های ابریشم دورم را پیله ی سپید گرفته. حالا راحت شدم. جدا از این محیط رقت بار و آلوده و عاقبت روزی که هوا صاف و آفتابی باشد، پروانه خواهم شد... پس جلوی آینه رفت تا پیله خودش را در آینه ببیند...
خدایا!؟ چه می دید! این آینه لعنتی شاید اشتباه می کرد! چشم هایش را مالید. دوباره و با دقت به تصویر خودش نگاه کرد. آنچه که در آینه به او زل زده بود نه یک کرم ابریشم با پیله ی سپید، که یک شَته ی بی ریخت بود. یک شَته!

تمام آن فرارها و انکارها از او یک شَته ساخته و شاهد این واقعیت تلخ و لزج ، آینه ی بی جان و حقیقت نمای اتاقش بود...
پارازیت: اَه...