
گرمای تابستان ۸۸ که مردمان شهر به اتفاق ، سوزان ترین تابستان بیست سال گذشته می دانستندش ، هوش از سرش ربوده بود. با تنی لَخت و سنگین که زیرپوشی سفید و سوراخ بالایش و پیژامه ی کش دار کهنه ی آبی رنگی پایینش را پوشانده بود، طاق باز روی تخت رها شد.
صدای کلاغ کلافه ای بی امان از پنجره داخل می شد بدون اینکه مهم باشد درد کلاغ کلافه چیست که اینطور فریاد و زجه راه انداخته. چشم های او همانطور مستقیم به سقف سفید اما دوده خورده ی اتاقش در آپارتمان کهنه ای حوالی میدان فردوسی خیره مانده بود. نگاهش کاوشگری نداشت و بی هیچ عمق و پهنایی روی سقف یخ بسته بود. در گوشه سمت چپ اتاق، محل تلاقی دیوار و سقف ، دریچه ی خاکستری رنگ و شطرنجی کولر قرار داشت که به یکی از میله های پلاستیکی اش روبان سبز رنگی بسته شده بود تا وزش باد را نشان دهد.
روبان افتاده بود و معلوم می کرد کولر یا خاموش است یا خراب که احتمالا باید خراب بوده باشد وگرنه ! کدام آدم عاقلی در آن گرمای تابستان ۸۸ کولر خانه را خاموش می کرد؟ کدام آدم عاقل؟
از صبح که خبرش را شنیده بود و حدس می زد که عنقریب عقل از سرش زدوده شود ، دراز کش ، روی تخت ، مات به سقف مانده بود. ظاهرا حدسش درست بود و عقل کم کم زایل شده بود. دیگر به هیچ چیز فکر نمی کرد . حتی به هیچ هم فکر نمی کرد...
تلفن زنگ خورد. نگاه او از سقف دل نمی کند. تلفن چندین بار زنگ خورد و عاقبت به صورت خودکار روی پیغامگیر رفت . خوب! او فکر نمی کرد. نگاهش هم که چسبیده به سقف بود . اما! امان از این گوش لعنتی که می شنید. صدای کلاغ کلافه را هم گوش ها به او شناسانده بودند.
نتوانست خود را راضی به تکان خوردن کند پس لاجرم به صدای ظریف و گریانی که از آن سوی خط تلفن جویای حالش بود ، گوش سپرد. صدا در ادامه ، مطلعش کرد از حرکت ماشین به سوی گورستان ، در حدود ساعت هشت شب.
هشت شب!؟
شنیدن و جذب کردن کلمات ، ذهن را ناگذیر به فعالیت می کند. ناگزیر شد که فکر کند به اینکه تا به حال در تاریکی شب به دیدار هیچ مرده ای نرفته. اما حالا باید پس از روزهای طولانی و سخت سرگردانی و چشم انتظاری به دیدار قبر کسی برود که تختش آن سوی اتاق هنوز نامرتب است و خودنویسش روی دست نوشته هاش جوهر سیاه پس داده است... دیگر نمی شد کاری کرد . فکرها هجوم آورده بودند و با خود خاطرات دیروز و نگرانی های فردا را در برابر نگاه ماتش ، تصویر می کردند.
او دانست که لحظات اغماء و خلسه تمام شده... باید از اتاق و هم اتاقی که دیگر نبود دل جدا می کرد.
.........
پ.ن: تصویر ، نقاشی است به نام اتاق آبی ، اثر جو فورد. گالری جو فورد را ببینید