تبليغاتX
پرگار
آنکه پر نقش زد این دایره مینایی... کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
جمعه بیست و سوم مرداد 1388
فریاد
 

 

 

نام تابلو " فریاد " است. اثر ادوارد مونش .

نقاش درباره تابلوی خود می نویسد: " احساس می کردم خسته و بیمار در جاده ای به سوی مقصد نا معلوم  می روم  و صدای فریاد طبیعت را می شنوم. "

 

پارازیت: نسبت به زندگی حالت تهوع پیدا کردم. این حالت با احساس شرم کشنده ای همراه هست. شرم از گناه ناشکری... خدایا کمک!

 

+ نوشته شده در 18:52 توسط هدی.
شنبه هفدهم مرداد 1388
تقدیم به تن پاکی که بی گناه زخم خورد...
 

صدای قدم هایش مثل رعد ابر بی باران بود. نزدیک می شد و چنان وحشت را در تنم می تنید که به سرعت پوشیده شدم از تارهای نازک و سیاه ترس. نگاهم به سمتش معنای استیصال شد و زور بازویش بر سر بی دفاعم سایه افکند.  دست ها هر دو به سمت آسمان رفت و ضجه ای خفیف در گلو جاری شد.

چشمان سرخ ابر غران بی باران پر از میل باریدن شد، اما او که بر بی باری اش واقف بود... بیهوده دست و پا می زد و خشمی خشک بر سرم نازل می کرد. خشم خشکش بر گوشه لب هام شکوفه سرخ خونین نشاند و شاید یکی از مشت های دست راستش بود که گوشه پیشانی ام را شبیه گل بنفشه نقش زد.

ضربات که جاری شد تارهای نازک و سیاه ترس را از تنم گشود. آنچه نباید می شد، شد و قباحتی که نباید ریخته می شد ، ریخته شد. من بی ترس ماندم و ابر غران بی باران که هر چه می کوبید بیشتر به بی باری دستانش وقوف می یافت. نگاهم به سمتش شجاع خیره ماند. حالا این چشم های من بود که تار و پود ترس را بر تن سیاه ابر بی باران می تنید. چشمان یک تن بی دفاع کوفته شده که خوب می دانست می تواند ببارد، ببارد و ببارد و همه جا را سبز و آباد کند. خیره ماندم و باریدم.

ابر عقیم بر خود لرزید و خورشید هم درست بالای سر ما نظاره گر جدال نابرابرمان بود. اشک های من و خشم سوزان خورشید از ظلم ابر عقیم کار خودش را کرد... به چشم بر هم زدنی ابر غران بی باران بخار شده بود و اثری از سایه زورش دیده نمی شد.

حالا من ماندم و دست هایم که می رفت سمت آسمان تا خورشید را تقدیر کند.

 

+ نوشته شده در 22:51 توسط هدی.
جمعه نهم مرداد 1388
شعار تند سیاسی
 

صدا و سیما می گوید مردم در چهلم شهدای سی خرداد شعارهای تند سیاسی سر می دادند.

بیشترین شعاری که از این مردم در این مدت شنیدی " الله اکبر " است.

چه کسی فکر می کرد یه روزی الله اکبر گفتن بشه شعار تند سیاسی؟!

+ نوشته شده در 13:19 توسط هدی.
چهارشنبه هفتم مرداد 1388
خواسته های این روزهام
 

  دلم بیتوته در یک روستا می خواهد. برای مدت طولانی . روستایی با کوچه باغ های باریک به گونه ای که اگر چند نفری قصد عبور از آن داشته باشند لاجرم فاصله هاشان از هم کاسته شود و چه بسا دست بر گریبان یکدیگر بیاویزند. کوچه هایی پر از رنگ اقاقی و عطر محمدی . دلم یک باغ سیب می خواهد. نه خیلی بزرگ . حتی باغی با چند درخت که همان چند درختش برگ های سبز تیره داشته باشند و سیب های سرخ.

دلم خانه ای بدون رادیو، تلویزیون و کامپیوتر می خواهد.

آرامشی ژرف.

دلم صمیمیت و عشق می خواهد که این روزها مرده و خاکسترش هوا را غبار آلوده کرده.

یک مدرسه ی گلی در نزدیکی های تپه ای پوشیده از شقایق در جوار روستای خواستنی من است. چند دانش آموز شلوغ با گونه های اناری و لهجه ای دلنشین در تنها کلاس مدرسه دور هم جمع می شوند و ریاضی و شعر می خوانند. بدون اینکه دچار تناقض شوند. بعد از ظهر ها به خانه هایشان بازمی گردند. خانه هایی که در آن حرف از کاشت و برداشت است و سخن از خانه ی همسایه نیست. اگر هم کلامی از دیگری باشد برای همیاری و همکاری است. اهالی روستای خواستنی من حسادت و توطئه را در مادرچاه قناتی که آن دور تر ها در دل کویر، خشکیده پرتاب کرده اند. مدت ها پیش . حتی به خاطر هم نمی آورند که آن مادرچاه دقیقا کجای کویر واقع شده است. دلم ... هوای پاک می خواهد که نفس کشیدن آزاد و عمیق را پذیرا باشد .

این دل... چه چیزها می خواهد که دست نایافتنی است...   

 

+ نوشته شده در 22:44 توسط هدی.