تبليغاتX
پرگار
آنکه پر نقش زد این دایره مینایی... کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388
داستان های انتخاباتی (2)
 

مادر می دانست که سفره ی شام امشب هم خالیست. اما باز هم دراطراف آشپزخانه بال بال می زد تا شاید در گوشه و کنار گنجه ها چیزی برای خوردن باقی مانده باشد. این کار را بارها و بارها تکرار کرده بود و می دانست که بیهوده وقت خود را تلف می کند. بچه ها در گرمای بعد از ظهر به خواب رفته بودند و خانه در سکوت نظاره گر تنهایی مادر بود که عاقبت ناامید و خسته به دیوار آشپزخانه تکیه داد و به زمین خیره شد.

نگاهش بی تابانه موکت آشپزخانه را می کاوید که ناگاه سایه ی  دو چیز گرد و کوچک که از پشت یخچال خاموش به زمین افتاده بود توجهش را جلب کرد. کنجکاوانه جلو رفت و سرش را داخل فاصله ی دیوار و یخچال برد.

حدسش درست بود . دو سیب زمینی نسبتا درشت آنجا پنهان شده بودند.

یادش آمد که  هفته  پیش سراسیمه خود را به محل توزیع سیب زمینی رایگان رسانده بود و خوشبختانه دو کیسه پر سیب زمینی نصیبش شده بود.  در خانه بچه ها شاد و خندان با سیب زمینی ها به بازی نشسته بودند و یحتمل همان موقع بوده که این دو سیب زمینی بین دیوار و یخچال خاموش لغزیده بودند.

نفس عمیقی کشید و سیب زمینی ها را برداشت...

شب سفره را پهن کرد و یک ظرف پوره سیب زمینی با نمک در وسط آن کاشت. دو کودکش از صرافت اعتراض به غذای تکراری و اندک افتاده و دیگر انرژی اعتراض برایشان باقی نمانده بود... یکیشان اما دو کاغذ به مادر داد و گفت که کاغذها را در حیاط خانه انداخته اند . عکس دو مرد یکی با موهای سپید و دیگری با موهای مشکی بر آنان نقش بسته بود و مادر باید جمعه ی هفته ی  آینده  به یکی ازیشان رای می داد، لقمه ی کوچکی بر دهان گذاشت و نوشته های زیر تصاویر را مرور کرد...

 

 

+ نوشته شده در 15:17 توسط هدی.
جمعه هشتم خرداد 1388
داستان های انتخاباتی
 

اونروز روز خوبی  برای خانم قاف بود. سه سال از فارغ التحصیلیش در دانشگاه می گذشت و عین تمام این مدت  رو دنبال  کاری مناسب که در شأن یه خانم مهندس باشه گشته بود . خیلی جاها امتحان داده  و گزینش شده بود و  وقت زیادی رو در مصاحبه های طولانی  که توسط افراد متخصص و بیشتر غیر متخصص گرفته می شد ، می گذروند...  اما به دلایل مختلف تا اونروزِ به خصوص ، نتونسته بود کار مناسب یا حتی کمی مناسب رو برای خودش به دست بیاره.

صبح روزی که برای خانم قاف خیلی اومد داشت! تلفن زنگ خورد ... یکبار ، دوبار و پس از سومین بار خانم قاف گوشی رو برداشت و پس از چند لحظه، رنگ صورتی زیر پوست بیحال صورتش دوید، چشم هاش برقی زد و با خوشحالی وصف ناپذیری! گوشی رو با آرامی و احتیاط سر جاش گذاشت. خانم قاف خیلی خوشحال بود! باورش نمی شد که بعد از سه سال تلاش و این در و اون در زدن همون جایی که  می خواست یعنی در شرکت دولتی و معتبر ( میم الف ) استخدام شده باشه! اما خوب باید هر چه زودتر این موفقیت رو باور می کرد و چون شخصیت اول  داستانی بود که باید زود تموم می شد ظرف چند دقیقه حاضر شد و خودش رو به اداره کارگزینی شرکت ( میم الف ) رسوند...

 همونطور که قلبش تاپ تاپ و پاشنه های کفشش تق تق می کرد  به میز منشی نزدیک شد و بعد از سلام و احترام و معرفی ، مراحل کار رو از خانم منشی پرسید . خانم منشی که هشت سال بود در شرکت معتبر و دولتی ( میم الف ) کار می کرد، دیگه اعصاب سالمی براش باقی نمونده بود . بنابراین بدون اینکه پاسخ درست و حسابی به سلام و احترام خانم قاف بده با دست به اتاق آقای کاف اشاره کرد! و آخرین تلاشش رو برای انتقال حس نفرت و بی توجهی از طریق نگاه به خانم قاف انجام داد. اما قاف اونقدر خوشحال و مصمم بود که بی خیال حتی فکر کردن به رفتار مزخرف منشی شد و امیدوارانه به سمت اتاق آقای کاف حرکت کرد ...

آقای کاف از اون مردهای چاق و یقه بسته بود . او به محض دیدن قاف از جا نیم خیز شد و کل موجودیت خانم قاف رو به طور دقیق برانداز و بررسی کرد و پس از تأملی با اکراه او رو دعوت به نشستن کرد. ( دیگه لازم نیست بگم که قاف اونقدر خوشحال بود که توجهی به نگاه و اکراه آقای کاف نکرد) .

کاف اینطور شروع کرد که : " خانم مهندس، ما پرونده شما رو بررسی کردیم و هیچ نقطه تاریکی در اون مشاهده نکردیم . بنابراین و با نظر به پرونده تحصیلی و سوابق درخشانتون ، برای دعوت در یک قسمت جدیدالتاسیس این شرکت دعوت شدید." 

قاف سریع تشکر کرد و زمانیکه دید سکوت برقرار شده پرسید :" من از کی و کجا باید شروع کنم؟"

کاف با بی حوصلگی جا به جا شد و نفس عمیقی کشید و بازدمش رو با فشار به بیرون فوت کرد و سپس ادامه داد:" همونطور که گفتم این قسمت جدیدالتاسیسه ... یعنی هنوز در مراحل اداری و تکمیل و این حرفاست . می دونین که ۱۰ روزه دیگه انتخابات ریاست جمهوریه و واقعیتش تا اون موقع این بخش کار خودش رو شروع نمی کنه . یه جورایی فعلا رو هواست . ببینین اگه خدای نکرده دولت تغییر کنه که البته خیلی بعیییده ! ممکنه اصلا این بخش دیگه راه اندازی نشه، فعلا شما کارهای اداریتو بکن تا بعد از انتخابات اگر ما ماندگار بودیم که تشریف میارید اگه نه هم که.... هیچ ."

این حرف ها فقط چند جمله ی معمولی بود که به خوبی حال خانم قاف عزیز ما رو گرفت . محیط اتاق برای او سرد شد و سکوت  آقای کاف هم بحث را تمام کرد . کاف،  خودش رو مشغول کار دیگه ای نشون می داد. بنابراین وقت خداحافظی بود...

خانم قاف باورش نمی شد ( اینبار خیلی جدی تر ) که سرنوشتش به باقی موندن دولت فعلی گره خورده باشه . باورش نمی شد که  ... که احتمالا برای صاحب شغل شدن باید به عدم تغییر دولت رای بده . قاف به فکر فرورفته بود با خودش گفت شاید کاف شوخی کرده ! اما با مرور صحبت ها فهمید که خیلی هم جدی و قاطع بوده... آرام از شرکت معتبر و دولتی ( میم الف) خارج شد . در همون حال صدای تیک تیک گوشی همراهش رو شنید و فهمید که اس ام اس داره .

۳ تا اس ام اس داشت و متوجه نشده بود . ۲ تاش از دوستان صمیمی رسیده بودند و یکی هم از آقای عین . اول اس ام اس عین رو باز کرد: " برای ایجاد امنیت و توقف تورم و بیکاری به آقای میم رای می دهیم . سند تو آل پلیز "

سریع پیامک رو پاک کرد . ۲ تای بقیه هم یا شعر انتخاباتی بود یا شعار هایی که او هم تا قبل از امروز  آن ها را می خواند و  لذت می برد. قاف در نهایت ... گوشی همراهش رو خاموش کرد و در حالیکه بغض سنگینی در گلو داشت  از شرکت ( میم الف ) دور شد .  

 

+ نوشته شده در 12:50 توسط هدی.