اعتراف به این حقیقت که این روزها حال خوشی ندارم، دیگر تکراری شده . اما برای خودم تجربه ی سختی است که اگر به سلامت بگذرانمش، جای تحسین دارد.
طوفان زده ای چسبیده بر تکه ای چوب شناور در اقیانوسی بی انتها . دریازدگی، دل آشوبه، تهوع، ترس و در عین حال کورسوی امیدی در نقطه ی تلاقی اقیانوس و خورشید.
چه بسیار لحظاتی که حین انجام کار، راه رفتن در خیابان یا نشستن در اتوبوس، لرزه ای فرامی گیردم و از ته جان که به چاهی عمیق می ماند تو را صدا می کنم. در حالیکه هنوز برایم دست نیافتنی می نمایی. دیگر به این معاشقه ها و بازیگوشی ها عادت کرده ام . عادت که نه ! حتی دل بسته ام و حسرت کسانی را که می گویند تمام مدت با تو هستند نمی خورم . می روی، می آیی . یا شاید این منم که می روم، می آیم و هر بار که می روم از وحشت دوباره ندیدنت سراسیمه بازمی گردم . حال متغیری است . فصل به فصل می شوم و نگران کاسه ی ظرفیتم هستم که مبادا لبریز شود یا ترک بردارد و آرام آرام خرد شود.
به آن تکه چوب سخت چسبیده ام و با حرکات دورانی اش غوطه می خورم . ایمان دارم که روزی به ساحل می رساندم . ایمان دارم چون تو قولش را داده ای . از همان ایمان ها که تیلیش می گوید ” آدمی را از خود بی خود می کند ” و عین خلسه است به معنای ” از خود فاصله گرفتن به همراه هر آنچه در کانون نفس، وحدت می یابد، بدون آنکه خود مستهلک شودو از دست برود.
آن صورت مهربان و چشم های آرام را از پشت برقع ادعاهای ضمخت و شعارهای نکره رها کن . نمایان شو و دوباره با لبخندت بر من بتاب . خودت باش و بر من ببار تا جانی تازه بگیرم
اشارت : یونگ کهن الگوی نقاب را مترادف نوعی ماسک می داند که ما انسان ها -برای پنهان کردن خصلت های واقعی مان - استفاده می کنیم. در بسیاری موقعیت ها، ما هویت مان را با اجرای یک نقش در زندگی یا برخورداری از یک شغل و حرفه مشخص می کنیم. نقاب عبارتست از ” عقده ای کنشی که برای تلاش فرد برای سازگاری یا به سبب اینکه فرد را از دردسر می رهاند ، به وجود می آید.” *
* اندیشه های یونگ، ترجمه دکتر حسین پاینده
سال های سال ساز مخالفم کوک بود و خوب می نواختمش . آنقدر که استادی شده بودم در این ساز و صدایش به گوشم خوش می آمد . اما … اما حالا که تمام قهرمانان مخالف پیشه ام شکسته اند و محو و نیست و نابود شده اند ، حالا که دیگر مخالف نوازی برایم جذابیت و شکوهی ندارد ، هوس نوای آشنا کرده ام ! نوایی از سر موافقت . اما دریغ و چه دیر! که ساز آشنا کوک نیست و صدای دلخراشی دارد . صدای دلخراشی دارد . صدایی دلخراش … دارد