شب عاشوراست . هیجان و تکاپو همه جا را فراگرفته. چراغ های سپید و حریرهای سیاه بر آسمان تمام طبقات بالا افراشته شده و مردمانی که جاوید شده اند و در انتظار روز موعود ، روزگار زمینیان را به تماشا نشسته اند به کره خاکی که همه جایش کربلاست نگاه می کنند و هر کدام در مراجعه به حافظه تاریخی شان ، عاشوراهای بسیاری را که دیده اند یا شنیده اند مرور می کنند . عاشوراهایی که در تمام زمین و به تعداد روزهایی که از مرگ هابیل می گذرد تکرار شده .
تعدادی از جاویدان با یکدیگر از عاشورای سیاه افریقا می گویند و کشته های آن سرزمین به درستی گفته ها شهادت می دهند ، عده ای از عاشورای امریکای لاتین می گویند و با اشاره جای ضربه ها ، گلوله ها و ضخم هایی که اینک التیام یافته را به یکدیگر نشان می دهند . به صحبت ها که گوش می دهی می فهمی که هر کسی از جایی آمده و هر کدام عاشوایی را به خاطر می آورند . صحبت ها ادامه پیدا می کند . به قدر تمام عمر از دست رفته ، زمان برای شنیدن هست .
آن ها از عاشورای این روزها بیشتر یاد می کنند و کودکانی که تازه به عالم بالا آمده اند و هنوز نا آرامی می کنند را نشان می دهند . صد ها نفری که این روزها از سرزمین مقدس و قلب تپنده زمین به اینجا آمده اند ، خبر از ظلمی عظیم آورده اند . برای خیلی از قدیمی ترهای عالم بالا اینقدر توحش زمینیان باورکردنی نمی آید …
این صحبت ها در چنین روزی شدت می گیرد و تمام داغ هایی که از ظلم بر دل اینان ماندگار شده تازه می شود . فرزندان به خانه برگشته ی آدم که روزگار تبعید به خاک را از سر گذرانده اند از عاشورای حسین می گویند . عاشورایی که آن آزاد مرد عرب ، تمام خوبی ها را در برابر تمام بدی ها به صف کشید. خوبی هایی که در برابر صفوف متراکم زشتی ، انگشت شمار به نظر می آمد. در آن عاشورای خاص ، حسین و تمام خوبی هایش شرافتمندانه جنگیدند و صفوف به هم پیوسته زشتی ها ، خون ایشان را ریختند .
عاشورای حسین (ع) کامل ترین صحنه مبارزه حق بر علیه باطل بود . صحنه ای که هیچ چیز کم نداشت و محوری کامل از صفات فرزندان آدم را به نمایش گذارد. از نهایت شرارت و لعامت گرفته تا اوج پاکی ، انسانیت ، حریت ، مقاومت و مظلومیت . جاویدشدگان به داستان عاشورای حسین رسیده اند . آن که هر سال ، سرآغاز کلام و پایان سخنانشان است . حسین که می گویند در بالاتر از بالا پیراهن سپید پوشیده و در مقامی به نام قرب الهی است .
در عالم بالا امشب تا صبح به گفتگو می گذرد و قدیمی ها برای تازه وارد ها از دیده هاو شنیده ها می گویند . دسته دسته تازه واردها می آیند و هنوز گیج از سفر طولانی خود از زمین به عالم بالا ، چشم ها را به گوشه و اطراف می گردانند.
قدیمی ها به دیدگان پاک و شفاف کودکان سرزمین مقدس نگاه می کنند و با مهربانی برایشان سخن می گویند .آن ها تمام سعی خود را می کنند تا لحظات تلخ موشک باران ، ترس و لرز زیر آوار ماندن ، بیمارستان پر از زخمی و کشته ” شفا ” و دقایق جان دادن را از پیش خاطره کودکان غزه محو کنند . پس برایشان از خوبی ها و زیبایی ها می گویند ، از آرامش ابدی و یک داستان دلنشین درباره روزی مانند همین روزهای سرخ و سیاه ، که سپیدی بر فراز خواهد شد و صفوف متراکم خوبی ها صف بدی ها را در هم خواهد شکست . روزگاری آرام برای فرزندانشان بر روی زمین . روزهای صلح . و فرجی که پس از تمام این شداید بر نوع بشر خواهد رسید …
چند وقتی نمی دانم علت دقیقش چه بود که روزها را برای خودم شلوغ کرده بودم . شده بود حکایت دو دست و چند هندوانه . نمی دانم فکر می کردم شلوغی و پرکاری شیرین است یا اینکه نوعی ترس از آینده برم داشته بود! اما حالا چند هفته ای هست که تمام تلاشم را برای خلوت کردن روزها می کنم و هنوز چندان موفق نشده ام . دلم برای روزهایی که با دل خوش پشت سر هم داستان می خواندم تنگ شده ، دلم برای صفحات دفترچه خاطرات که با هر اتفاق کوچکی مملو از توصیفات پر آب و تابش می کردم گرفته . دفترم مانده میان داستان های نخوانده و هیچ سراغی ازش نمی گیرم . نگاهم را ازشان می دزدم تا نبینمشان و بیش از این غصه نخورم . وبلاگ نویسی هم که زمانی لذتبخش بود حالا مثل آب دهان بی مزه شده علی الخصوص با امکانات ناشناخته این خانه جدید که نه می توانم لینکی در مطلبم به نوشته ای یا خبری بدهم نه می توانم آرشیو وبلاگم را منظم کنم نه حتی به خاطر رضای پروردگار نقطه ای یا علامت تعجبی یا سوالی در آخر پاراگراف هایم بگذارم !.
در حدود 15 شماره با هفته نامه پارسیان همکاری کردم به عنوان خبرنگار ، عکاس ! و گزارشگر . هفته نامه متعلق به بانک پارسیان بود و تجربه خوبی در حیطه گزارش نویسی نصیبم کرد . اگرچه یک ماهی هست در جهت همان پروژه خلوت سازی روزگار هفته نامه را ترک کردم . همان وقت ها یک دو پروژه ی نظرسنجی هم پیشامد کرد که خداراشکر آن ها هم در حال اتمام هستند . فقط مانده کار پاره وقتم در دانشکده به عنوان کارشناس مرکز مطالعات فرهنگی جوانان . همین روزها می شود یکسال که کارمند پاره وقت دانشکده شده ام . حال و هوای خاصی دارد . کارمندی در یک محیط آکادمیک و فرهنگی در ابتدا متفاوت با اداره جات می نماید اما بعد تر که کارشکنی ها را می بینی،بد خواه ها را درک می کنی که مانع پیشرفت کارها می شوند و مرتب سنگ اندازی می کنند دستگیرت می شود که آسمان همه جا یک رنگ است و آدم ها هم همه جا و در هر منصبی که باشند یک طور رفتار و سیاست ورزی می کنند .
پایان نامه هم در جریان است . موضوع را قطعی کردم اما هنوز در خم کوچه اول و در انتظار استاد راهنما و مشاور باقی ماندم . جریان انتخاب موضوعم خیلی زمان برد . حوزه های مختلفی را بررسی کردم و چه موضوعات جالب انگیزی که برای خودم طرح نکردم . برای هر کدام هم مطالعه و طرح سوال و … تا این طرح آخری که خوب بسیار نزدیک به علائق و خوانده های گذشته ام بود از میان همه ی آن ها قدبلند کرد . اگرچه هنوز پروپوزال تصویب نشده و با مشکلات جدیدی که برای گروه مطالعات فرهنگی به وجود می آورند ! نمی شود با اطمینان خاطر و آرامش خیال صحبت کرد .
خلاصه نیمی از کارها کنار رفته ولی هنوز به سراغ دفتر و کتاب داستان هایم نرفته ام . فقط می دانم که در حال ادامه دادنم پی گیر درس و مطالعه هستم اما هیچ تصویر ذهنی از آخر این ادامه دادن ها ندارم …