شبی که قرار بود پا به ماه ذیحجه بگذاریم خبر دادند که پرواز کرده ای . آن هم در شهر همسایه و نه در موطن خودمان . دیگر تو نبودی که برای جسمت تعیین تکلیف کنی ، این دیگران بودند که باید برای تدفین جسمت تصمیم می گرفتند . کجا جسم عزیزی را به آغوش خاک بسپارند و کجا برایش خیرات کنند و مراسم سوگ برپا کنند. این ها دیگر دست تو نبود . تقسیم شده بودی و برای قسم زمینی ات اهل زمین تصمیم گرفتند.
مانده بودیم معطل که در همان قم که پرواز کردی صاحب مزار می شوی یا در بهشت زهرا . همان جا که بقیه فامیل هم برای خود مزاری دارند تا اهل خانواده و رفقا به یاد آنها گرد قسم زمینی و فانی شان جمع شوند و فاتحه ای قرائت کنند.
می گویند که آغوش مادر همیشه به روی فرزندانش گشوده است ، اما ندیده بودم که پس از مرگ هم تن صبور و مهربان مادر ، پذیرای فرزند نازنینش شود . برای تو این طور شد و چون بهترین فرزندان مادربزرگ بودی ، در آغوش مهربانش ،آرام گرفتی .در مزارهایی که به سبک جدید و به خاطر کمبود جا در بهشت زهرا برای دونفر تعبیه شده است و به اصطلاح به آن می گویند قبرهای دو طبقه.
به گمانم بیش از 10 سال پیش ، زمانی که مادر بزرگ رفت ، برادر بزرگت این مزار بالایی را به نیت خودش خرید ، که پیش دستی کردی و نصیب تو شد.
درست است که هر کس آنگونه خواهد مرد که زندگی کرده باشد . تو هم به همان آهستگی ، آرامش و فروتنی و سادگی که روش زندگی ات بود ، آن را به پایان رساندی . با سرعتی باور نکردنی و در آرامشی عمیق.
لحظات به خاک سپردن تلخ و سیاه است . رنگ ها می میرند و جلوی چشمانت همه چیز سیاه و سفید می شود . آدم هایی سیاه پوش که تنی با لباس سپید را حمل می کنند تا گودالی چهارگوش که مردی با خونسردی آماده اش کرده و طول عرضش را با دقت برانداز کرده و سنجیده . چهره مرد خونسرد، آرام و خسته است . به گمانم نوعی استهزاء در نگاهش نهفته که خیلی گذرا نثار گریه کنندگان می کند . از پس همه تشییع کنندگان ، سیاهپوشان همیشگی بهشت زهرا ، بلند گو به دست و با قدم های چپ و راستی که سنگ قبر ها را مرور می کنند از راه می رسند . نگاهی به جمعیت و سنجش اوضاع و سپس بلند گویشان را با گفتن مکرر یک ، دو ، سه امتحان می کنند.
نمی دانم اینجا هستی و حضور داری ؟ می بینی که چقدر راحت جسمت را در کفن کرده اند و منتظر شروع مراسمند ؟
اکو مداح بهشت زهرا کارش را شروع می کند طبق روال هم اول از همه به زنان جمع تذکر می دهد که خواهران صدایشان را پایین بیاورند تا میت تلقیناتش را خوب بشنود ، این تذکر چقدر بیجا می نماید چرا که نه کسی زجه می زند و نه صدایی بلند است . طبق یک حرمت یا قانونی که بر زبان جاری نشده زنان خانواده مان نه بلند گریه می کنند ، نه پشت سر مردان جنازه را تشییع می کنند . گوشه ای از مزار نظاره گرند . بسیاری چادرها را بر صورت می کشند و آرام می گریندبسیاری هم چشم ها را پشت شیشه های دودی پنهان نگاه می دارند تا راحت و آسوده اشک بریزند و واقعیت تلخ زندگی را برای خود کم رنگ تر و قابل تحمل تر سازند.
اکو مداح ادامه می دهد ، توضیحاتی درباره اینکه تن حاج دایی را چطور در خاک بگذارند و تا کجا رویش را به سوی قبله بگشایند . جایی ایستاده ام که گوادال را می بینم اما زانو هایم میلرزد که جلوتر بروم و برای آخرین بار دایی ام را ببینم . پس همان جا ، سست و لرزان ، چشم به گودالی می دوزم که 10 سال پیش ار این هم مادربزرگ را یک طبقه پایین تر ! در آن خوابانده بودند.
مداح باز هم همه را دعوت به آرامش می کند و تلقینات شروع می شود : اسمع ! افهم ! یا احمد ابن محمد
لحظات عجیبی است . آیا احمد ابن محمد اکنون بر سر مزارش حاضر ایستاده و می فهمد و می شنود ؟ به گمانم او اکنون تنها کسی است که هم می شنود و هم می فهمد...
مرد خونسرد ، کلاه آفتاب گیرش را گذاشته و داخل قبر ، شانه ی میت را تکان می دهد . تلقینات به پایان می رسد و بلوک های سیمانی یکی پس از دیگری بین تن سپید پوش و نگاه های سیاه پوش فاصله می اندازد و این آخرین نگاه هاییست که قامت این تن را می کاود.
مشت مشت خاک سرد فرو می آید و عطر فراموشی در هوا می پراکند . داغ ها سرد می شوند و همه ی آنچه که درباره ی پایان راه خودمان و عاقبت تن هایمان دیده ایم ظرف چند ساعت به فراموشی سپرده می شود . دو زن تکیده با چادرهایی که از کهنگی سیاهیشان به سبزی گراییده خود را به مزار می رسانند و خاک های پراکنده را از کنار آن جارو می کنند ، هرزگاهی نیم نگاهی به دست ها و جیب ها می اندازند . اکو مداح نیز به پایان کار خود رسیده و نوحه سرایی می کند.
همگی به آرامی می گریند و برخی سر تاسف تکان می دهند . نگاه های خیس بعضی ها پوچی و بیهودگی را تداعی می کند . مداح گویی از نشنیدن صدای زجه به تنگ آمده باشد ، می گوید : مرحوم مظلوم واقع شده چون دختر ندارد که بر سر خاکش زجه و ناله کند . این کلام ناراحتم می کند به سوی نوه دایی بزرگم بر می گردم با نگاهی حاکی از نارضایتی از کلام مداح . چند نفری هم می گویند که بگویید بس کند . ولی مداح به صحرای کربلا زده و مادرم را به زینب و حاج دایی را با حسین مقایسه می کند و بعد می گوید : ای خواهر گریه کن اما برای حسین و نه برای برادرت.
سنگ قبر مادربزرگ روی خاک قرار می گیرد و نام مرحومه مرضیه خانم امام جمعه زیر تاج گلی که برای پسر تازه درگذشته اش آماده شده پنهان می شود. آخرین کلام مداح ، دعوت از مشایعت کنندگان برای ناهار است . هوا سردتر شده و قدم ها خلاف جهت مزارهای قطعه ی 49 به سمت ماشین ها به راه می افتند...
بقیه مراسم بوی زندگی می دهد ، صحبت ها در می گیرد و کم کمک لبخند ها بر لب قوت می گیرند . سفره ها در خانه مرحوم گشوده می شود و تا هفت روز هر آنکه به این سرا پا بگذارد بر سر سفره ی او پذیرایی می شود . این هم از بازی زندگان است ، رفتن عزیزی را با پر کردن جای خالی او به فراموشی می سپارند . و این فراموشی چقدر مورد احتیاج است.
طبق معمول تا ایستگاه دوم پیاده رفتم تا بارانی ام در حسرت قطرات باران خشک نماند . خوب خیس شده بودم که اتوبوس زرد رنگ شرکت واحد با یک مشت آدم ریزو درشت که بر سر هم تلنبار شده بودند ، خسته و نفس زنان از راه رسید . غیر از من کس دیگری در ایستگاه نبود . اتوبوس بازدمش را با صدایی شبیه فیسسس بیرون داد و نرم جلوی پایم ترمز کرد. بی معطلی جزئی از مسافرین شدم و با چشم هایم بهترین جای ممکن برای شنیدن قصه ی مسافری لبریز را جستجو کردم.
…
زمانیکه می توانیم وسیله ی نقلیه خود را انتخاب کنیم به این توجه داریم که از کدام یک بیشتر می توان لذت برد . بسیاری آنقدر به اتومبیل شخصی خود عشق می ورزند که حتی خرید نان از چند خیابان پایینتر را بهانه ای می کنند تا دستی به سر و گوش فرمان اتومبیلشان بکشند و مدتی را در حرکت با او خوش باشند . اکثر افراد اتومبیل شخصی را ترجیح می دهند . در واقع آن ها حرکت و بودن با خودرو را به حرکت و بودن با آدم ها ترجیح می دهند ، آن ها سکوت رمز آلود و نجابت بی حد و حصر خودروشان را در برابر خود ارج می نهند . موجودی که خشونت و عصبانیت ، لطافت و شادابی راننده اش را از سر صبر و با سکوت و نجابت پاسخگوست و گوش به فرمان صاحب فرمان دارد .
اتومبیل شخصی سطح توقع افراد را بالا می برد وبه همان اندازه تحملشان را کاهش می دهد . همنشین صبور و مطیع، جایگاه همسفرهای چاق و لاغر با بوهای مختلف را به خوبی تصاحب می کند و حتی در مقامی برتر قرار می گیرد . اتومبیل شخصی نه عطسه می کند ، نه تنه می زند نه به خود عطر های تند می زند و نه بدتر از آن ! تنش خیس نیست و بوی عرق نمی دهد...
چه دلیلی باقی می ماند که یک فرد اتوبوس را به اتوموبیل ترجیح دهد ؟
این تفاوت معنادار تا جاییست که تردد با اتوبوس همردیف با اعمال ریاضت کشان قلمداد می شود و تحمل محیطی مملو از آدم های ریز و درشت کوششی برای تقویت صبر و بردباری.
در محیط اتوبوس کمتر کسی از بودنش در ” آن ” خشنود است .از هر که بپرسی غایت آمالش تردد با وسیله شخصی است . اکثر افراد امیدوارند استفاده از اتوبوس در زندگی شان مقطعی باشد و روزی برسد که آنان خود را در اتومبیل ها ی رنگ و وارنگی که از دو سوی اتوبوس ها ویراژ می دهند و بی خیال دور می شوند ، مستقر در پشت فرمان ببینند و دیگر مجبور نباشند صدای فین کردن غریبه ای را در صندلی مجاور بشنوند .
پس تحمل کردن ” دیگران ” حتی برای آنانکه هنوز طعم خودروی شخصی را نچشیده اند نیز سخت شده است و آن ها نیز خودرا به هر دری می زنند تا اتومبیلی از آن خود داشته باشند و از آدم های دیگر فاصله بگیرند.
این روزها ارزش تنهایی برابر با استقلال شده است و با هم بودن برابر با اسارت ، بندگی و تحمل بندها و قیدها
تفسیر اشتباهی که از پیشرفت و استقلال صورت گرفته ، دوری گزیدن از دیگران ، متفاوت شدن و دیگران را با دیده تحقیر نظاره کردن است . کج فهمی عجیبی که از فردگرایی و استقلال به آن دچار شده ایم.
برایش سخت بود باور سراب . حال کودکی را داشت که در عین صداقت دست به دوستی سپرده باشد برای رفتن به باغی سرسبز که وعده اش را داده بودند.
اما وقتی رسید … خود را در میان صحرایی خشک و بی آب و علف ، تنها دید . خبری از دستی که تا آنجا کشانده بودش نبود . بی هیچ کمکی و بی هیچ فریادرسی...
این اولین بارش نبود که با سراب روبه رو می شد . در سرزمینی که او زندگی می کرد یک سوم خاکش را بیابان های خشک در بر داشت و طبیعتا بسیاری از مردم به دفعات با سراب روبه رو می شدند.
اما این تکرار چیزی از سختی مواجهه با سراب نمی کاست . بلکه آن را دردناک تر و باورناپذرتر ساخته بود.
بسیاری را می شناخت که دل به سراب ها باخته بودند و در تجسم خیالی خود از صحنه روبه رویشان با رضایت و اطمینان خاطر غرق شده بودند.
اما او نمی توانست به سراب دل خوش کند . در بیابان هم ماندن ممکن نبود . پس باید چه می کرد؟
عبور از سراب و رفتن از بیابان راهی بود که انتخاب کرد . گرچه این راه هیچ نشانی و نهایت مشخصی نداشت.