تا سال پیش فرصت کافی داشتم که روزهای زیادی از ماه مبارک رمضان رو در مجالس صبح های حسینیه ی ارشاد شرکت کنم . اکثر روزها رو هم به عشق شنیدن صحبت های خانم دکتر رفیع می رفتم .امسال این فرصت های خوب کم شده و مشغله ی کار و پایان نامه و تحقیق های ریز و درشت وقت های به معنای واقعی کلمه آزاد و آزادی بخش رو کم تر ساخته . امروز اما برای اولین بار در رمضان امسال به حسینیه رفتم و باز هم مثل گذشته صحبت های دکتر رفیع را شنیدنی یافتم . استاد الهیاتی که حتی یک کلمه از حرف هاش بی ربط و آزار دهنده نیست . کسی که از روزمره ی آدم ها صحبت می کنه و متون و احادیث دینی رو برای ساخت یک زندگی بهتر نقل می کنه .
چیزی که جدا لازم هست بهش توجه کنیم . در جامعه ی دینی ما ، دین کاربردی تا حدود زیادی ناشناخته هست . یعنی مردم دین را به حالت یک ابزار خوب برای داشتن زندگی بهتر و آرامش بیشتر نگاه نمی کنند بلکه به عنوان یک تکلیف سخت و دشوار می بینند که انعکاس فرمانبری یا نافرمانی از اون در دنیای بعدی دامان آن ها رو خواهد گرفت .
در واقع اون چه که از تاثیرات دین در اذهان ما یادآوری میشه پاداش ویا عذاب الهی هست که در انتظار ماست . این نگاه باعث شده که هر چقدر عقلانیت و دانش رشد بیشتری در جامعه کرده پایگاه دین هم تضعیف شده و اساسا موجب شده دین در برابر عقلانیت قرار بگیره .
نگاه از پایین به بالای مردمان به دین بینشان فاصله ایجاد کرده . انسان عاقل ، دنیای آبادی هم می خواد و معتقده برای زندگی دنیایی خوب هم باید تلاش کرد . حالا این دینی که از ماورالطبیعه است و تمام نگاه افراد رو متوجه پاداش و عقاب خداوند می کنه از این جا با انسان اندشمند فاصله می گیره و دور می شه .
در حالیکه واقعیت اینه که دین یک جور ابزار برای زندگی سالم تر و آرام تر هست که به همین منظور در اختیار ما قرار گرفته . قرار نیست با دینداری در این دنیا دچار عذاب و ضرر بشیم ، بلکه می تونیم از برنامه های اون برای داشتن یک زندگی سالم استفاده کنیم
به گمانم این مثل تا حدودی زیادی درسته که میگه : بهشت و جهنم هر کس در همین دنیا اتفاق میافته
دوری از نوشتن کار راحتی نبود . اما فقط می توانم بگویم برای من لازم بود . گرچه حالا که خوب نگاه می کنم دوستان زیادی در این مدت بلاگهایشان را تعطیل کردند و یا غیر فعال باقی گذاشته اند . طوری که می شود گفت یک موج تعطیلی بلاگ ها در این چند وقت گذشته در جریان بوده . امیدوارم هر کس رفته دوباره از نو نوشتن را شروع کنه .
شهر بلاگستان شلوغ و پرجمعیت شده . یک نمونه ی مجازی از همین تهران خودمان ( البته در ابعاد خیلی کوچکتر ) اما از این لحاظ که از هر فرهنگی و آداب و رسوم و اخلاقی در اینجا یافت می شود جالب توجه است . اینجا هم لازم هست گذشت و صبر داشته باشیم . خیلی چیزها را نادیده و نشنیده بگیریم و در کل در دنیای مجازی هم باید سازگار بود .
به نظرم این شهر شلوغ اگر نظمی به خود بگیرد و این طور بی قواره و بی حساب از هر طرف عریض و کشدار نشود برای خود اهالی هم بهتر است . یک راه خوب ، محله و شهرک سازی در وبلاگستان است . وبلاگهای نزدیک به هم ، موضوعات مشترک ، وبلاگ هایی که با یکدیگر مراوداتی دارند و خیلی دسته بندی های دیگر ، می تواند نظمی آرامش بخش به این کلان شهر مجازی فارسی زبان بدهد . در این صورت ، وقتی که بلاگستان شهرک سازی شود ، محله هایش مشخص شود و هر کسی در کنار نزدیکان و همسویانش قرار گیرد ، هیچ وبلاگ نویسی تنها نمی ماند و هیچ وبلاگ نویسی گم نخواهد شد . چرا که جایی در حلقه ای یا شهرکی ساکن شده که آن حلقه و محله جزئی از هویت او خواهد شد . از طریق آن شناخته می شود و به ان احساس خوب تعلق خواهد داشت .
همه ی این ها را گفتم که بگویم کار پرگار من در بلاگفا تمام شده . برگشته ام که پرگار را با خودم به یک محله ی خوب ببرم . محله ای که ساکنینش را دوست و همسو با خودم می دانم . بسیاری شان را زمان زیادی است که می شناسم و با حرف و حدیث و درد دلشان آشنا هستم .
محله ای که به آن می روم ( و البته مدت هاست که در حال اسباب کشی ناتمام مانده ام ) "چارسوق" نام دارد . چارسوق حاصل فکر و زحمات دوست خوب و تلاشگرمان ابوذر خان معتمدی است که هماره امیدواری و تلاش او در جهت احقاق اهداف جمع گرایانه اش ، مبهوت و مشتاقمان ساخته است .
هنوز به خانه ی جدید کاملا وارد نشده ام ، اما مهم این است که با اشتیاق به آنجا می روم . به گمانم سومین یا چهارمین چراغ محله ی چارسوق را روشن خواهم کرد . از باقی دوستان چارسوقی هم می خواهم که هر چه سریعتر نقل مکان کنند تا فارغ از ماجرای حلقه ی دوستان باقی نمانند :)
آدرس جدید پرگار : http://taghsim.4soogh.com

قلب های ما درست به پنجره ای می مانند که به روی زندگی گشوده شده . این پنجره تا زمانی که باز باشد می تپد و گرم می ماند . با بسته شدن این پنجره ، نورها و رنگ ها آن سو باقی می مانند و در این صورت اتفاق دردناکی برای قلب های ما خواهد افتاد .
پ.ن : درباره ی نقاشی اینجا را بخوانید .