کمتر از دو ساعت دیگر آخرین روز سال ۸۶ به پایان خواهد رسید . روز آخر سال امسال به یکسری کارهای دقیقه ی نودی اختصاص پیدا کرد . صبح زود ، خواب و بیدار راهی بهشت زهرا شدیم . حسنش این بود که سرای مردگان خلوت بود و آرامش حاکم . با گلاب و گل شب بو به دیدار از دست رفتگان رفتیم . عرض سلامی و تبریک سال نو ؟!
(وقتی از سر در بهشت زهرا بیرون می زنی می توانی یک نفس عمیق بکشی که زنده از میان آن همه مرده راهی شهر می شوی . شاید یک سری قول هایی هم به خودت بدهی که مثلا به طور جدی به زندگی کردن بپردازی و احتمالا این قرار و مدارها تا آخر جاده در خاطرت خواهد ماند . )
بازمی گردیم با کوله باری از سبزی تازه که از میدان سبزی میان راه خریده ایم . سبزی این طور خوبست که تازه چیده شده باشد و البته پاک کردن و شستنش آن هم در دقیقه ی نود روز آخر سال داستانی است که تنها با مشارکت هر سه نفرمان به سرانجام خیر می رسد .
کار بعدی چیدن هفت سین بود که چند سالی هست با میل و علاقه به عهده گرفتم . گر چه امسال زیاد حس و حالی نبود اما به همه ی احساس های ناشناخته و منفی غلبه کردم و مشغول هفت سین شدم . عجیب احساس خوشایندی داشت . این مشغولیت زیبا شاد و آماده ام کرد . آماده ی آماده برای یک شروع تازه و رنگارنگ . کار که تمام شد آنقدر پر انرژی و شاداب شدم که با صدای بلند به همه ی اجداد و نیاکانی که چنین رسم زیبایی را برایمان باقی گذاشتند چندین بار دروود فرستادم .
هفت سین دقیقه ی نودی ام را می گذارم اینجا برای یادگار .
علاوه بر سلامتی ، شادی و شادی و شادی ،خنده و خنده و خنده برای همه تان آرزومندم :)

شب ، بیدار
شب ، سرشار است .
زیباتر شبی برای مردن .
آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد .
...
شب ، سراسر شب ، یک سر
از حماسه ی دریای بهانه جو
بیخواب مانده است .
دریای خالی
دریای بی نوا ...
...
جنگل سالخورده به سنگینی نفسی کشید و جنبشی کرد
و مرغی که از کرانه ی ماسه پوشیده پر کشیده بود
غریو کشان به تالاب تیره گون در نشست .
تالاب تاریک
سبک از خواب درآمد
و با لالای بی سکون دریای بیهوده
باز
به خوابی بی رؤیا فرو شد ...
...
جنگل با ناله و حماسه بیگانه است
و زخم تبر را
با لعاب سبز خزه
فرو می پوشد .
حماسه ی دریا از وحشت سکون و سکوت است . *
...
* قسمتی از شبانه ی شاملو
پارازیت : بهار نزدیک است . نوروز می آید که فصل شادیست . پس باید سکوت کنیم و درد و رنج را زیر یک لبخند زورکی بچپانیم . مثل اینکه هیچ اتفاقی نیافتاده و ... و به ما ... ظلم ... . خوشحال باید بود . بهار از پس این شب ها ! فرا می رسد ؟!!!
در تحریم تنها نا امیدی و یأس می بینم . چیز دیگری عایدمان نخواهد شد . باید قدم ها را آرام تر کرد و مناسب با اوضاع جامعه به دنبال تغییر بود .
به صندوق های شیشه ای وزارت کشور که آقای پورمحمدی می گوید خوب و محکم ساخته شده ... به نفع ائتلاف اصلاح طلبان رأی خواهم ریخت .
به امید روشنایی پس از این تاریکی . به امید صلح و به امید آرامش برای وطنم ...
اسامی کاندیداها و آخرین اخبار و مقالات را می توانید در وب سایت رسمی ائتلاف اصلاح طلبان ببینید .

هر سال در روزهایی که به صورت نمادین به نام زنان رقم خورده است ، مباحث مربوط به جنس لطیف داغ ! می شود . صحبت هایی از مسائل و مشکلات و تضییع حقوق هایی که بر جنس زن روا رفته می شنویم و غم و غصه و احساس اجحاف وجودمان را فرامی گیرد .
اما کمتر پیش می آید که از توانایی های زنان در عرصه های مختلف و پیشرفت های روزافزونشان صحبت شود . یعنی ما بیشتر ضعف ها را منعکس می کنیم تا نقاط قوت را . و شاید اینگونه بازنمودن واقعیت - به صورتی همواره تلخ و رقت بار - خود قسمتی از سیاست سانسور زنان باشد - سانسور زنان توانمند و موفق - که حتی گاهی فعالین حقوق زنان نیز در دام آن گرفتار می آیند .
امروز را تماما به زنان شریف کارگر فکر می کردم . همان ها که روزها را تا شام در کارخانجات به تولید مشغول هستند و رنج های بسیاری را برای حفظ گنج آبرو و استقلالشان بر خود هموار می سازند . آن ها که ایمان دارند " می توانند " و برای همین سربلند و باشکوه زندگی می گذرانند . چه کسی از اینان سربلند تر ؟ قدرتمندانی که نامردی های روزگار حریف بازوی توانگرشان نیست و دست و پنجه ی شان تلخی های ایام را نرم می کند .
در یک کلام ! پاینده باد تمام زنانی که با کار و کوشش و تحصیل ، خط بطلانی با دوام بر تمام سهمیه بندی های جنسیتی تاریخ می کشند .
اول که این متن رو خواندم مثل یک عابر بی احساس که از کنار صحنه ی جان دادن یک انسان به سرعت می گذره تا مبادا آرامشش خدشه دار بشه رفتار کردم . پیش خودم اون دوست رو متهم کردم که چطور بی ملاحظه باعث نگرانی فرد دیگری شده و چند ساعتی او رو مضطرب نگه داشته . با دید منفی که همیشه نسبت به خودکشی داشتم در مقابل فردی که نمی شناختم و نمی دانستم که چرا قصد به خودکشی کرده جبهه گرفتم . فکر کردم اگر می دیدمش بهش می گفتم که کارش شرم آور بوده و...
اما حالا که چند ساعتی هست ذهنم مشغول به این مساله هست و دوباره دارم بهش فکر میکنم از طرز فکر اولم شرمنده شدم . چطور اصلا نتونستم این دوست ناشناخته رو حتی کمی به اندازه ی یک انسان درک کنم ؟ در حالیکه که برای خود من هم پیش اومده که به مرگ به عنوان یک راه حل فکر کنم . آخرین راه حل . به خصوص این روزها که ... خیلی ها به مرگ به عنوان یک راه حل نگاه می کنند و انتظارش رو می کشند و حتی حسرتش رو می خورند .
چند وقت پیش هم که یکی از دوستان درباره ی کلوپ مرگ که با رفقایش راه انداخته بودند بامن صحبت کرد و پیشنهاد عضویت هم داد ، قضیه را کاملا به شوخی و مسخره گرفتم و اصلا نخواستم حتی جویای دلیل و چرایی این همه توجه به خودکشی بشوم .
بله ! امروز خیلی از دوستان و هم نسلان من به مرگ فکر می کنند و دغدغه ی مرگ دارند و در مقابل این مساله عده ای عابران بی احساسند و برخی هم احساس خطر و ناراحتی می کنند و از خود می پرسند که چه بر سر دوستان جوانشان می رود که از زندگی خسته و دست شسته اند ؟
رؤیای جوانی مرد سیبیلو ادامه داشت و صف تخم مرغ هم به جلو می رفت ... او نمی خواست زمان رؤیاهایش نیز مثل صف تخم مرغ به جلو حرکت کند و به روزهایی برسد که کارمند جزء یک اداره ی دولتی شد و کار بایگانی و تنظیم پرونده های راکد آن اداره را بر عهده گرفت . او نمی خواست به همسرش که دبیر زیست شناسی است و ازینکه برای دانش آموزانش قورباغه تشریح کند لذت می برد ، فکر کند . دوست داشت در رؤیاهایش خانم .... را جستجو کند که با لبخندی بر لب ، نظریات عمیقا جامعه شناختانه ی اورا گوش بدهد و با تحسین نگاهش کند . مرد سیبیلو غرق در لذت رؤیاهایش شده بود ، اما ... صف تخم مرغ هم راه خودش را می رفت . تا اینکه نوبت به او رسید و ناباورانه متوجه شد که تخم مرغ باز هم گران شده .
اثرات مخدر رؤیا از ذهنش پرید و زیر لب فحشی نثار باعث و بانی گرانی کرد . شانه ی تخم مرغش را گرفت و به زندگی بازگشت .
ترجیحش می دهم به هر چه کپسول سبز و خاکستری آموکسی سیلین که با یک لیوان سر پر آب ولرم باید به خورد معده ات بدهی . ترجیحش داده ام گرچه با آن سوزن درازش نفرت برانگیز و دردآور است .
پزشک سپید مویم حواسش نیست به اینکه بزرگ شده ام ، چوب بستنی اش را مثل همان روزهای کودکی فرو می کند تا نزدیکی های لوزه هایم و حلقم را با دقت جستجو می کند . همیشه این طور وقت ها فکر می کنم نکند یادش رفته و چوب بستنی نفر قبلی را در دهان من هم چپانده باشد ! از کودکی این نگرانی را داشته ام . مثل اینکه چیزی عوض نشده همان هستم که قد کشیده ام .
" بله " ی بلند پزشک سپید مویم را خوب می شناسم . وقتی بله را می گوید یعنی که اعماق این گردن نازک تر از مویم را عفونت اشغال کرده و این داغی تن و سرخی صورت بی دلیل نیست . نگاهش که می کنم خودکارش را برداشته و نسخه نویسی می کند . تا ده که بشمارم کافی است تا سووال همیشگی اش را تکرار کند : کپسول یا آمپول ؟
پنی سیلین را انتخاب می کنم . و برای دریافت قبض تزریق به سالن درمانگاه بازمی گردم . چند نفری جلوتر هستند . و من وقت کافی دارم تا خودم را برای پنی سیلین حاضر کنم . پنی سیلینی که در کیسه پلاستیک ، روی پایم افتاده و با من ارتباط غیر کلامی برقرار کرده است . عامل بهبود و شفای من ، تسکین دهنده ی درد و دشمن عفونت گلویم ، کوتاه کننده ی فصل رنج بیماری ام و... به اینها که فکر می کنم چشم در چشم پنی سیلین لبخند می زنم و تکانی به کیسه اش می دهم .
در همین حین بوی آمپول و الکل در فضا می پیچد و شل می شوم . بوییدن الکل متوجه سوزن تیز و دراز پنی سیلین می کندتم و یاد آن تخت سپید ... و درد ... و تحقیر ... . نگاهم را با غیظ از کیسه بر می گیرم و به تصویر رعایت سکوت که روبه رویم نقش بسته خیره می مانم . کمی بعد ... آخرین نفر قبل از من ، لنگان لنگان از اتاق تزریقات تنه اش را به بیرون می کشد .
نوبت من رسیده . کیسه را با تمام عشق و نفرتی که همراهش کردم به تزریقات چی می سپارم و به طرف تخت سپید راه می افتم تا او درد ... تحقیر ... و لذت سلامت پس از آن را به من بچشاند .
....................
پارازیت : حالم خوب است و ملالی نیست . داستانک بالا امروز نزدیک یکی از درمانگاه ها که بوی الکل تزریقات می امد به ذهنم رسید . اینجا نوشتم شما هم کمی بخندید :)
حجم تبلیغات بانکی در چند ماهه اخیر رشد چشمگیری داشته . بانک های خصوصی و دولتی در مسابقه ی بی سابقه ای برای جذب سرمایه های بیشتر بر بالا بردن نرخ سود حساب های بلند مدت و کوتاه مدت بر یکدیگر پیشی می گیرند و عرصه ی تبلیغات نیز جایگاهی خاص برای تاخت و تاز بانک ها فراهم آورده است .
حساب های قرض الحسنه نیز ماجرای خاص خود را دارد . تیلیغ جوایز " استثنایی " اعم از ماشین و کلید طلایی خانه و چمدان هایی پر از پول َ جای خود را به تبلیغات قدیمی تری داده است که روزگاری این مردم را برای کمک به همنوع با ذکر حدیثی از امامان به گشایش حساب قرض الحسنه فرا می خواند و اجر و ثواب معنوی و اخروی آن را برای بیننده و شنونده ی این آگهی ها یاداوری می کرد . اگرچه جای تعجبی نیست چرا که طراحان آگهی های تجاری در عمل ثابت کرده اند که نسبت به بسیاری از علمای سیاست و دیانت ، شناخت بهتری از فرهنگ جامعه و خواسته های مردم دارند و سیر نزولی نیازهای آنان را از سطح فرامادی به مادی در دهه ی اخیر به خوبی تشخیص داده اند و بر اساس آن برای جذب مردم کلیپ های تجاری تولید می کنند .

بسیاری از مواقع آگهی های بانکی بعد از سخنرانی های مذهبی و برنامه های معنوی پخش می شود که بعضا مردم را به قناعت و چشم پوشی از امیال مادی فرامی خوانند . و این دو کنار هم ( تبلیغات و سخنرانی های مذهبی ) تناقض وحشتناکی فراهم می آورند که پریشان حالی و ایستادن در میان زمین و آسمان ما را با صدای بلند فریاد می زنند . بیننده که خود را در فضای برنامه ی معنوی قرار داده و شاید هم کمی به فکر فرو رفته باشد با شنیدن موزیک آغاز پخش آگهی ها مانند کسی که از مسخ شدگی به درآید ، به عالم واقعی و مادی خود بازمی گردد و نوسان این حالات متناقض به دفعات و با اشکال گوناگون در زندگی روزمره او تکرار می شوند .
به ماجرای بانک ها بازگردیم . خانه ، ماشین ، پول و شمش های طلا ، آنقدر جذاب و رویایی است که رنج تحمل فضای سنگین بانک ها را بر افراد جامعه هموار بسازد . صف های طولانی ، تهویه های نا مطبوع ، فشار جمعیت بی ملاحظه بی مهابا که بدون توجه و عموما نا خواسته ، حریم فیزیکی یکدیگر را مورد تجاوز قرار می دهند ، باجه های تعطیل و باجه داران تند خو و کم حوصله و... همه و همه رنج های حضور در بانک های بالاخص دولتی است . بانک ها خصوصی تقریبا فضای بهتری فرام آورده اند و امور مشتریان را سریع تر راه اندازی می کنند .
هنگامه ی ثبت نام در مسابقات قرض الحسنه ی بانک ها معمولا با ماه های پایانی سال همزمان است و این ازدحام جمعیت را چندین برابر می کند. افراد ناتوان و کهنسال در میان جمعیت منتظرین که هر کدام با امید و آرزویی برای گشایش یا افزایش حساب خود به بانک جایزه دهنده مراجعه کرده اند بیش از بقیه متحمل رنج می شوند و هیچ امکانی برای رسیدگی سریع به آنان در نظر گرفته نشده است . صندلی های انتظار مطمئنا کمتر از جمعیت منتظرین در بانک قرار داده شده و حتی اگر صندلی خالی باشد میز مناسب ، خودکار وقبوض واریز و دریافت برای انجام امور بانکی در محل انتظار وجود ندارد و به همین علت منتظرین ترجیح می دهند ایستاده دربرابر باجه ها و در فضای محدودی که برای مراجعه کننده تهیه دیده شده است ، عملیات بانکی خود را نیز انجام دهند . تمام این رنج ها بالاخره ممکن است کاسه ی صبر افرادی از مراجعه کنندگان را نیز لبریز کند . عده ای زیر لب غرغر می کنند و برخی به صورت جدی تر فریاد اعتراض بر می آورند - که بسیاری از ما نمونه های آن را شنیده ایم - . متاسفانه بسیاری از این فریادها بر سر کارمندان بی تقصیر و خسته و ناتوان از کنترل اوضاع فرودمی آید که نفعی به حال اوضاع ندارد .
فاصله ای بین واقعیت و رویا وجود دارد که کمتر کسی یا ملتی هستند که سعی بر کاستن این فاصله ها بکنند . واقعیت بانک ها تضییع حقوق مراجعه کنندگان در ارائه ی نامطلوب خدمات و بعضا توهین و تحقیر جمعیت منتظرین در صف های بی نظم در برابر باجه هاست و خیال این مردمان برنده شدن در مسابقه ایست که بعید و دست نیافتنی به نظر می رسد . ای کاش به جای دویدن به دنبال کلیدهای طلایی ، برای حقوق اجتماعی مان صف می بستیم و منظر می ماندیم ...!
تحلیل جالب سید در مورد جایزه ای که از بانک برده بود :
جایزه ریسکی و سرمایه اجتماعی فروپاشیده
این روزها کارم شده شرکت در بازی هایی که مرتب شروع می شوند و پایان می گیرند ، اصلا لحظه به لحظه ی زندگی برام این طوری شده :
شروع ... پایان
شروع ... پایان
...
پایان ها از دستم خسته شدند . اینقدر که به دست و پا می پیچند و من دوباره از نو شروع می کنم . انگار نه انگار که دیروز پایانی بوده . و این ها سرعت گرفتند . پشت سرهم در عرصه های مختلف تجربه شان می کنم . از نو شروع می کنم اما...انکار نمی کنم که خسته ام به خصوص که این روزهای اخیر پر از اخبار بد بوده ...
روزهایی شلوغ ، تجربه های جدید و سخت و البته کمابیش همراه با ریسک و اشتباه وجودم را با خودشان همراه کردند . گاهی از اشتباهات ریز و درشتی که مرتکب می شوم از خودم متعجب می مانم !
بگذریم ... کمی از خاطرات حاشیه ای این روزها بنویسم که جنبه ی " آموزشی" هم داردو مفید است :
ترم پیش برای ثبت یک واحد درسی با آموزش مشکل پیدا کردم و در نهایت شورا حق را به من داد و بعد از کلی آزار و اذیت روانی و در دقیقه ی نود واحد تغییرات فرهنگی که یکی از قشنگ ترین !!!! واحدهای درسی مطالعات فرهنگی است برایم ثبت شد . تا شب امتحان تغییرات کابوس می دیدم . کابوس آموزشی ها و صحنه ی امتحان و نبودن اسمم در لیست و اخراج از جلسه ی امتحان و گذراندن مجدد این واحد طاقت فرسا ! . در نهایت به خیر گذشت اما ترس از خانم های آموزشی که حالا رای مثبت شورا به نفع من ، کفری ترشان کرده بود رهایم نمی کرد ، طوریکه این ترم با هزار ترس و وحشت برای انتخاب واحد به دانشکده رفتم . برگه ی انتخاب واحدم را با سه تا از دوستانم چک کردم . درست مثل نابینا یا بی سوادی که برگه اش را بدهد دیگران هم یک دور چکش کنند ! . اماخوب با همه ی این تمهیدات از آنجایی که وقتی از چیزی بترسی بالاخره یک اشتباهی خواهی کرد ۲ واحدی که از ترم پیش برایش برنامه ریزی کرده بودم را نگرفتم و کابوس روز انتخاب واحد تا روز حذف و اضافه ادامه پیدا کرد ... با دوست دیگرم برای روز شنبه اول وقت قرار گذاشتیم . صبح شنبه دوست عزیز کارش زودتر از آمدن من تمام شده و بدون مشکلی خاص واحدی که قرار بود با هم بگیریم را اخذ کرده بود . و من وقت رفتن به اتاق مخوف آموزش تنها بودم با احساس قربانی که به مسلخ می رفت .
خانم آموزشی برگه را نگاهی کرد و بعد از کمی صحبت های توبیخ آمیز که کی به تو گفته الان بیای ؟ برگه را پس دادکه برو ساعت دو بیا . دیگه واقعا حال بدی داشتم . برای گرفتن امضای مدیر گروه به اتاق یکی از معاونین دانشکده رفتم ، از قضیه جویا شدند و با آموزش تماس گرفتند بماند که خانم آموزشی پای تلفن که روی آیفن بود چه گفتند و چه شد {...} که بازگو کردنش هم برایم جالب نیست ... به هر حال همان سفارش معاون محترم باعث شد که نه تنها همان موقع کارم راه افتاد بلکه از برخورد تند و سردواندن ها هم دیگر خبری نیست و خدارا شکر تا اطلاع ثانوی مشکل من با آموزش حل شده و آرامش برقرار است و حتی در موردیکه اینجانب دوباره دچار اشتباه شدم ! با ملایمت و آرامش با من برخورد شد که جدا متعجب و در عین حال شاد شدم ، حالا کم کم دستم آمده که چه طور باید رفتار کرد . ( صبح بخیر خانوم !)
این ترم تمام واحدهای درسی و پایان نامه را یکجا گرفته ام . یکی از امیدواری هایم این است که دیگر موقعیتی مشابه لحظاتی که در آموزش گذراندم تکرار نشود . ( زهی خیال باطل )
پارازیت : اه اه متن بالا رو چقدر سنگین و نچسب نوشتم . خداییش حق دارن این آموزشی هام گیر می دن به ما