تبليغاتX
پرگار
پرگار
آنکه پر نقش زد این دایره مینایی ، کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد ...
جمعه بیست و هشتم دی 1386
پیراهن حسین سپید است.
نمی دانم چرا برای حسین (ع) مجلس عزاداری برگزار می کنیم در حالیکه او رستگار شد در بهترین حالت ممکن و با بالاترین مقام . آن طور که " ثارالله " لقب گرفت ، عمیقا نزدیک و تنگاتنگ خدا .

نمی دانم چرا وقتی گریه می کنیم می گوئیم برای حسین ؟! این نام بزرگ که وقتی به گوشم می رسد ، بند بند وجودم از عظمتش و شجاعت و بزرگی اش ، مرتعش می شود . متحیرم چرا می گوییم عزادار حسین هستیم ! عزادار؟! آن هم برای کسی که زنده است چون کشته شد برای خدا و آگاه و هوشیار است چون قیام کرد برای عدالت ! .

ایام شهادت حسین است و من  مجلس عزداری بر پا کرده ام این بار به نام خودم ، سیاهی پوشیده ام به نشانه ی ابعاد ناشناخته ی وجودم که رنگ تاریکی به خود  گرفته اند و عزادارم به خاطر این ذلت که به آن تن داده ام و نفس را بر سرم مسلط کرده ام و سینه ام را از حب دنیا و لذت هایش انباشته ام و با دست خود ظرافت و شفافیت گوهر دلم را سخت و کدر ساخته ام . گریانم برای همه ی سهل انگاری ها ، غمگینم برای از دست رفتن فرصت ها و ملامت می کنم خودم را و لعن می فرستم این نفس سرکشم را .

امسال از سوال " چه کنم ؟ " در گذشته ام . به این فکر می کنم که " چه شده ام ؟ " ، "کجا ایستاده ام در اکنون زندگی ام ؟ " . چند سالی بر مجلس وعظ " چه باید بکنیم ؟ " نشستم . نشد آن چه باید می شد . فهمیدم که خودم را نیافته ام . تا پاسخ به چه هستم و که هستم را ندهم ، وعظ هیچ عالم اخلاقی نمی سازدم .

دل های خوب از آتش عشق می سوزند و دل من در آتش حسرت درک عشق شعله می کشد . در حسرت درک حسین ، که به آن نادانم و به دانسته های سطحی و بی اهمیت دل خوش کرده ام .

و توسل ... اوج این مراسم سوگواری است . با جامه ی سیاه ، چشم امید به روشنایی " مصباح الهدی " دارم و در حالی که مرداب خطا به پایین می کشاندم ، دست استمداد به سوی " سفینه النجاه " بلند می کنم . تشویش ، اضطراب ، استیصال و حزن و اندوه بیان حال و روز ماست که شعور را به مسلخ فرستاده ایم  و بیرق و پرچم نادانی مان را بر آسمان ، فراز کرده ایم و شمشیر بر گردن حقیقت گذاشته ایم تا ساکت بماند . این ها بیان حال ماست نه حسین که سال هاست در آرامش و قرب خداوند است . سال هاست که حسین پیراهن سپیدی بر تن دارد و آزاد و آرام و مطمئن ، بدون هیچ خشمی در نگاه و بی هیچ کینه ای در دل ، به سنت پدر و مادرو جدبزرگوارش  . همه را بخشیده است و دیگر دل نگران اهل بیتش نیست که همگی در آرامش و قرب خداوندند . در مرتبه ای که فکر من وتو به آن توان راهیابی ندارد .

وشاید تنها دل مشغولی حسین در چنین روزی ، عزادارانی باشد که  دست از روزمرگی شسته اند و سالروز عروج او را گرد هم آمده اند . اینان که در برهوت دنیای فانی گرفتار آمده اند و فریاد العطش از اعماق روحشان به گوش می رسد ...

فردا عاشوارست و حسین نظاره گر و ما در میدان مبازره . جنگ درخواهد گرفت و تعدادی اندک شاید به مراتب کمتر از هفتاد و دو نفر در این میدان ، نبرد می کنند و در شوق شهادت بر یکدیگر سبقت می گیرند . اینان از مقربین اند و جامه ی سیاه از تن به در کرده ، سیراب خواهند شد .  

 

+ نوشته شده در 12:17 توسط هدی.
شنبه بیست و دوم دی 1386
حاشیه های مردم خوب
نوشته ی اخیر دوست ارزشمندم جناب ناظم زاده  با عنوان " مردم خوب " ، مانند جرقه ای که بر مواد اشتعال زا بگیرد و یکسره آتشی چندین برابر برافروزد ، بر خاطرم نشست و بر خلاف خواسته ی نویسنده ذهن من خواننده را مشوش ساخت .

در همان چند سطرش گفتنی ها گفته از آنچه که این روزها در شهرمان می گذرد . بارش برف و سرمای بی سابقه ی زمستان امسال ، از هر نظریه و سخنرانی انتقادی برملاکننده و افشاگرانه تر  بر سرمان نازل شده است .

ضعف های عمیق و بنیادینی که این روزها به غیر از آسمان کسی دیگر جرأت بیان کردنشان را ندارد و شاید این ندای سپید آسمانی با زمهریری که تا اعماق جانمان نفوذ کرده ،  بانگ بیداری است که تا دیر نشده باید دریافتش .

۱- مردمان به عادت مألوف ظاهرسازی ، صبر و سکوت پیشه کردند ،  آنچنان که مردمانی خوب در نزد حاکمان و دولت مردانشان جلوه گر می شوند . اما همین ملت غیور و صبور مجرمان اصلی قائله ی سرما شناخته می شوند و انگشت اتهام به سمت ایشان نشانه رفته است . رسانه ی ملی هر شب و روز بر سرشان می کوبد که دست از اسراف انرژی بشوئید و صرفه جویی پیشه کنید . در تلویزیون تنها مردمان بر سر مردمان فریاد می کشند که برای گرم شدن ما کمتر مصرف کنید . تصاویر استخر ها و سونای بخار گرفته پخش می شود که مردم بدانند اگر در زنجان و اردبیل و رشت و تبریز و... گاز مصرفی یا قطع است و یا فشار ندارد ، مقصر این خانواده اند که استخر گرم کرده اند . و یا اگر خانواده ای به علت قطع گاز ، منقلی پر از ذغال گوشه ی اتاق ۱۲ متری اش افروخت که گرم شود و نشد یا اگر شد سوخت و سانحه ای پیش آمد ، مقصرش خانواده ای دیگر است که دو اتاقش را با شوفاژ گرم کرده . مسخره است ! چه بی باکانه وجدان این ملت به بازی گرفته می شود ! *

سووالات ، مطرح نشده سقط می شوند . کسی نمی پرسد پس دولت چه ؟ برنامه ریزی چه ؟ مدیریت بحران چه ؟ و یا صحبت از این واقعیت که فرایند افت فشار بیش از همه مربوط به نقص و کمبود ایستگاههای تقویت فشار است . و جای خالی مخازن ذخیره ی اضطراری گاز در نزدیک شهرها -  که با توجه به وجود تاقدیس های نمکی در کنار شهرهای بزرگ احداث آن امکان پذیر است -  نتیجه ی عدم برنامه ریزی صحیح و به موقع می باشد و این ها همه در حالی است که که کشور ما از کشورهای حادثه خیز دنیاست و از حرکت کوه گرفته تا سیل و زلزله و یا حتی ! حتی جنگ با کشورهای قدرتمند جهان - که با سیاست های کنونی حرکت بر لبه ی پرتگاه دور از ذهن نیست -  ما را تهدید می کنند و باید برای مقابله با اینان تمهیدات و دوراندیشی هایی صورت گیرد !

...

اما این سکوت که می بینیم و برای من و شما سووال برانگیز شده ، در پشت درهای بسته شکسته می شود . در مکالمات تلفنی می شکافد و در پیامک ها طنز و جدی - که یحتمل جند تایی از آن به دستتان رسیده - نقش بر آب می شود :

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند                       پنهان خورید باده که تعزیر می کنند

 

۳- از لابه لای درزهای صندوقخانه های این مردمان ، صدای شکوه ها و نارضایتی هاشان شنیده می شود . در خلوتگاههایی که در کوی و برزن دست می دهد و در وسایل نقلیه عمومی پچ پچه ها در گرفته و پرسش های بسیار شکفته . و این به آن معناست که ملت صبور و ساکتمان نادان نیست که درد را نفهمیده باشد بلکه مثال ان مار گزیده است که از ریسمان سیاه و سپید ترسانده شده است و زبان به کام گرفته . ظاهرسازی و غرزدن های پنهانی شیوه ی تاریخی زندگی اش شده و تألماتش با همان چهار لیچاری که پشت در بسته  بار این وزیر و آن وکیل می کند ، التیام می یابد .

اینکه ملتی درد را بفهمد ، فی نفسه امتیاز بزرگی است - چرا که بسیاری ملل دنیا هنوز از این بی بهره اند - اما مهم است که بداند چطور باید دردش را بگوید  و قبل از آنکه کارد به استخوانش برسد به فکر چاره باشد . به گمانم این آخری را ، گفتن و شنیدن را ملت ما نیاموخته . تنها چیزی که می داند یا سکوت است یا فریاد .

دوست گرامی ام در انتهای نوشته اش سووالی طرح کرده با این مضمون که چطور ما همان ملتی هستیم که سی سال پیش انقلاب کردیم و  اینک سکوت ؟به نظر من  این همان دور سکوت - فریاد است که در تاریخ ما تکرار شده  - قابل تبیین با نظریاتی چون نظریه مارپیچ سکوت - و تلاش هایی گذرا که در جهت برقراری رابطه و توانایی گفتن و شنیدن صورت گرفته - مانند ابتدای مشروطه و دوم خرداد - به تندی با مانع و نهایتا با شکست مواجه شده اند . 

 ( گرچه این برداشتی است که احتیاج به بازبینی دارد )

 

 

۳ - شهر خالی است ز عشاق بود کز طرفی                        مردی از خویش برون آید و کاری بکند

کودک ۹ تا ۱۲ ماهه به سنی می رسد که تا حدودی  از اوضاع خود و اطرافش آگاه می شود و قدرت درک و تفکر در او شروع به رشد می کند . کودک در این موقع نیاز به سخن گفتن را در خود احساس می کند و چون قادر به آن نیست خواست هایش را با فریاد و اصوات بلند بیان می کند که برای دیگران نامفهوم است . در این زمان احتیاج به راهبری دارد که دلسوزانه ، حرف به حرف و کلمه به کلمه ، سخن گفتن را به او بیاموزد تا توانایی ارتباط برقرار کردن و انتقال معانی را دارا شود . علاوه بر این سخن گفتن توانایی است که منجر به شکوفایی عقل و قدرت تفکر می شود که اگر این نباشد ، توحش بر رفتار انسان غلبه می کند و از موجودات دیگر قابل تمیز نیست .

بسیار شنیده ایم که جامعه ی ایرانی همواره به دنبال قهرمان می گردد و قهرمان پرور است و این مورد نقد قرار می گیرد . اما باز هم پس از هر دوره که سکوت طولانی می شود ، عطش روح ملت ایران برای یافتن قهرمان بالامی گیرد . گویی که حنجره ای را طلب می کند تا واسطه ای شود برای سخن گفتن و فریاد زدن . راهبری می خواهد دلسوز برای آموزش سخن گفتن و سخن شنیدن در میان مردمان . انسان هایی آگاه که این سکوت وهم آلودی که منجر به فریاد می شود را بشکنند و باب گفت و شنود را در جامعه بگشایند .

از این دید که بنگریم قهرمانان نه تنها مضر نیستند بلکه به حال ما ضروری اند . انسان هایی آگاه و شجاع که مسئولیتشان مشوش نمودن اذهانی است که تکلم نیاموخته ، آرام گرفته و به خواب رفته اند . بی قرار کردن مردمان برای سخن گفتن و پرسیدن و پاسخ طلبیدن .

بنابراین تشویش چنین اذهانی نباید جرم دانسته شود . بلکه خدمتی است به ملتی که کهنسال که هنوز راهی برای بازگویی به موقع دردهایش نیافته است ...  

 

 

+ نوشته شده در 21:0 توسط هدی.
دوشنبه دهم دی 1386
روز سگی

 

امروز از آن روزهای سگی بود . نشانه های نحوستش از کله ی صبح به اتاقم سرک کشیدند . یعنی دقیقا همان لحظه که چشم به امروز باز کردم دیدمشان . آب دهان تلخ شده ام را با اکراه قورت دادم و از تخت به پایین خزیدم . به طوریکه ابتدا زانوهام روی زمین قرار گرفت و سرم همچنان روی بالش بود . خواستم همانطور و در همان حالت ، روز سگی را شب کنم . اما این هم چون خیلی کارهای خواستنی ، نشدنی بود . عاقبت تن به زندگی در روز سگی دادم و به قصد دستشویی برخواستم .

رغبت نمی شد به آینه نگاه کنم . تنها آبی به صورت زدم و به موهای شانه نخورده فکر کردم . فقط فکر کردم و نگاهشان نکردم . به مناسبت طعم تلخ امروز ، قصد کرده بودم که شانه نزده ببندمشان . همین کار را کردم و به همین فضاحت لباس ها عوض شدند .

۱- یادم به کارنوشتی افتاد که نیمه های شب گذشته به پایان رسانده و باید امروز تحویل استاد می دادم . یک موضوع تلخی هم داشت در مایه های امپریالیسم فرهنگی و چیزهایی ازین دست که بی علاقه ردیفش کرده بودم ... . لعنتی ! اولین کلامی بود که وقتی پرینتر کاغذها را سپید و دست نخورده از شکمش بیرون داد ، حواله اش کردم . دوباره و سه باره کاغذها را در دهانش چپاندم . پیغام دادکه جوهر تمام کرده و هیچ جورنمی تواند کارم را راه بیندازد . و این ، از نشانه های ظهور روز سگی بود .

کارنوشت را روی سی دی ذخیره کردم به امید اینکه از سهمیه ی پرینتم در دانشکده چند صفحه ای باقی مانده باشد . چای تلخ به همراه خرمای سیاه ، چاشت امروزم شد .

۲ - کوچه یخ زده بود و خبری از گربه ی خاکستری که هر روز صبح ، کنار جدول کم عمق قدم می زد ، نبود . با یک نگاه تا ته کوچه را برانداز کردم به خیال اینکه خاکستری را ببینم . جز یک خانم و دو آقا ، جنبده ی دیگری نیافتم ... اما هنوز چند قدم نرفته پیکر چاق و گرد و پشمالوی خاکستری نمایان شد . آغشته به خون و با چشمانی باز در جدول کم عمق سمت راست کوچه مان ، طاق باز هلاک شده بود .

۳- وارد سایت دانشکده شدم . کارت سهمیه ی پرینت را به خانم آرام و جدی مسئول سایت دادم . با همان صدای ملایم و آرام گفت : سهمیه شما تمام شده . سه برگ هم اضافی داشتید . لبخند بر لب تشکر می کنم و خداحافظی . لعنت بر این روز سگی ...

۴- استاد گرامی را در راهروی اساتید می بینم . سلام و علیک . بدون اینکه خبری از نمره ها بگیرم ، منتظر مدیر گروه می ایستم .جناب استاد با لبخند شیطنت باری کلید به در اتاقش می اندازد و می گوید نمره ها را رد کردم خانم ... و من نزدیک می شوم که : اِِ ... چطور بود آقای دکتر ؟جدی می شود و پاسخ می دهد . خوب نبود ... یعنی من راضی نبودم . بعد بازهم بدون اینکه من درباره ی نمره ام ازیشان بپرسم می گوید : اگه سووالتون اینه که کسی رو انداختم ، نه کسی نیافتاده . به این فکر می کنم که چطور این سووال اصلا در ذهنم نبود ! . با خوشحالی دنبال جواب بی سووال استاد را می گیرم : آها .. خوبه ممنون . و باز بدون اینکه نمره ام را بپرسم ادامه می دهد که : و به گروه شما خانم ، نمره ی ۵/۱۲ دادم ... پروردگارا ! تمام این حاشیه روی برای این خبر مسرت بخش بود ؟ دوازده و نیم گفتن استاد گرامی و مورد احترامم همانا و سقوط آزاد فشار خون من همان . پلک هام تا سر حد ممکن باز می شوند و گردنم کمی به جلو متمایل شده ، همانطور خشک می شود . و دقیقا مثل همیشه ی تاریخ زندگی ام که در جواب حرف های سنگین و درشت و ناگهانی ، لال می شوم و نمی دانم چه بگویم ، هاج و واج نگاهش می کنم . آخ ! اما! نه! گمان نمی کردم ! چرا؟ مقاله ما چندان هم بد نبود ! به اندازه این نمره ! ...

کم کم تأثیر پارچ آب سردی که روی سرم خالی شده ، فروکش می کند . جمع و جور می شوم و به استاد یادآوری می کنم که بسیاری حاضر نشدند کار گروهی انجام دهند و ما جزء معدود گروههایی بودیم که در مهلت مقرر کارمان را ارائه کردیم . خونسرد می گوید : همین را در نمره تان منظور کردم . نگاه خیره و لبخند تلخش گیجم کرده ، ادامه نمی دهم . اما بر سر جایم مانده ام . ادامه می دهد که : نمره ها را فرستادم آموزش ، اگر می خواهید چانه بزنید دیر شده . جواب این کلام را زود می دهم که بلد نیستم چانه بزنم . تشکر و خداحافظ . خبر را به هم گروهی ها می دهم . یک دودوتا چارتا می کنیم که این نمره تا چه حد می تواند در تعیین سرنوشتمان موثر باشد . تاثیر این سه واحد در معدل دروس سی و چهارواحدی دوره ی ارشد ، ادامه تحصیل در مقطع دکتری . حتی استخدام و شرط معدل های رایج ! و اهمیت مسخره ای که این ارقام در سرنوشت ما خواهند داشت ...

برای ناهار ، یک لیوان پلاستیکی از آب سرد کن پر می کنم و غذاخوردن ، به شب مؤکول می شود .

کم کم روشنایی در غروب خاموش می شود و ماه زیبا که در پس آلودگی شدید هوای تهران پنهان شده ، احتمالا ! در آسمان می درخشد و آرامش در انتظار است .

سر به شیشه ی سرد اتوبوس تکیه می دهم و فکر می کنم چه خوب است که همه روزهای سگی ، در چنین شب هایی خاموش و فراموش می شوند ...

+ نوشته شده در 21:9 توسط هدی.
شنبه یکم دی 1386
عودت عزیزترین امانت به صاحبش

" امروز یه دل کوچیک و دو تا دل بزرگ به هم رسیدن . " اونهم بعد از اجرای یک صحنه ی پر هیجان و اشک آلود در آستانه ی در که شدیدا یاد آور فیلم های پر سوز و گداز هندی بود . به خصوص وقتی ماندانا همونطور که وارد می شد با صدای لرزان از شادی خطاب به رضا گفت : پسـرم چـه خوشگل شدی...:))

رضا رو در آغوش گرفت و پسر کوچولوی متعجبش رو عمیق بوسید و بویید ... کوچولوی ما کمی غریبی کرد ، اما حالا که چند ساعتی گذشته ، کم کم داره به خاطر میاره و احساس آشنایی می کنه ...

مأموریت ما یا بهتر بگم دوره ی ۴ ماهه ی کودکیاری هم به سلامتی و با موفقیت به پایان خودش رسیده . مانده این دو هفته که رضا رو آروم آروم برای شرایط جدید محیا کنیم . گر چه ما هم باید خودمون رو برای این دوری و جدایی آماده کنیم . این مدت خیلی به وجود نازنینش انس گرفته بودیم ، به خصوص بابا که از همین الان تو چهرش مشخصه که دوست نداره ازین نوه کوچولو جدا بشه ...

خداروشکر می کنم که " حاج زنبور عسل " ـ این روزای آخر بهش می گفتم ـ صحیح و سالم به پدر و مادرش رسید . بعد از این مدتی که گذشت یقین کردم که بزرگترین نعمت خدادای ، والدین هستن . با تمام سختی هایی که بدون توقع برای سرانجام رسیدن کودکشون انجام میدن ...

خوب ! این هم چند تا عکس از سید رضای نازنینم :

وقتی چهاردست و پا می کنه :

 

و اینجا که می خنده :)

 

 

+ نوشته شده در 21:2 توسط هدی.