به موسی فکر کردم ... به دست نورانی اش ... به ید بیضا .
چگونه با دستان آلودهء به تاریکی چراغ هدایت برگرفته ام ؟
چه جسارتی ! مگر می توان در عین تاریکی به نور هدایت کرد ؟
یک ساعتی مانده به افطار . خورشیدِ شهریور کم کم از بارش گرما بر شهر دست می کشد تا امروزِ روزه داران در ابتدای شب ششم رمضان پایان یابد .
نزدیکش دراز می کشم . اینطور هم او راضی است و هم من . دسته کلید رنگینی را بالای سرش می چرخانم . پنج کلید شفاف به رنگ های : صورتی ، زرد ، نارنجی سبز و بنفش در یک حلقه شده اند . تکانشان که می دهم ذوق می کند و دست های کوچک و ظریفش را به سمت کلید ها می کشد . کمی بالاتر ... دوباره می چرخانمشان . رنگ ها شادمانه در نگاهمان مخلوط می شوند . با همین دسته کلید راضی اش کردم فعلا از خیر اینکه بغلش کنم بگذرد .
امروز تشنه ام . تشنگی در لابه لای شیارهای لبم خشکیده . لبها را به هم می فشارم و همانطور کلید به دست پلک بر هم می گذارم . فکرم می رود به سمتش . همین کافیست تا متوجه ام شود و حرف دلم بشنود .
شروع می کنم به صحبت با او : خداوندا رو به سویت دارم در لحظاتی که خود را در تشنگی غرق کردم . پروردگارم ، از سحرگاه ،آب نجسته ام . تشنگی به دست آورده ام . آفریننده ام ، سیرابم کن از محبتت ، از طراوتت که سخت محتاجم ...
خنکایی بر لبانم حس می کنم . چیست این پاسخ زود هنگام ؟
چشم که باز می کنم می بینم یک دست کوچک و بلوری آمده سمت لبهام . با لبخند ، " دندانی " اش را پیشکش می کند . دندانی ! برای تشنگی ام ؟ ؟
نشانهء بر حقی است . در طلب تشنگی حضرت دوست آنچنان نوپا هستم که ملعبه ای کودکانه مثل همین عروسک پلاستیکی که جهت تسکین خارش لثه ها در بدو دندان درآوردن به کار می رود ، برایم کافیست تا عطش خامم به قطرات ناچیزی فروبنشاند ! شکر گزار لطفش هستم :)
اما ... چگونه عاشق و تشنه ای باید بود که از جام شربت جانانه اش بنوشانند و سیرابش کنند ! ؟!

تصویر متعلق به خواهرزاده عزیزه . چند روزی هست که با پدر و مادر نازنینش قدم به چشم ما گذاشتن . ۵ ماه از تولدش گذشته . اینجا دربارش نوشته بودم . احساساتم نسبت به رضا قابل بیان نیست . همینقدر که وقتی خندش رو می بینم یا به چشمهای زیباش نگاهم می کنه تمام دلم از محبتش اشغال میشه طوری که جایی برای چیز دیگه ای تو دلم نمی گذاره ....
اگه شانس بیاریم رضای عزیزم چند ماهی پیش ما می مونه تا والدینش امتحانات دوره تخصص و تز دکتری شون رو با موفقیت از سر بگذرونن . روزهام عجیب شلوغ شده اما تا باشه ازین شلوغ شدن ها . :)
تصویر متعلق به ماه است . امشب در آسمان بود . با تمام توانش ایستاده بود به نور افشانی و درخشندگی .
قاب آسمان ، تمیز و دستمال کشیده دورتادور وجود نورانی اش را در بر گرفته . سپیدی در قلب سیاهی ، ترکیب آموزنده ایست !
شنیدید می گویند فلانی مثل ماه شب چهارده می درخشد ؟
همین است :
در ضمن ! عید مبارک :)