تبليغاتX
پرگار
آنکه پر نقش زد این دایره مینایی... کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386
پیراهن
 

پیراهن آبی بی آستینی خریده ام که به گمانم دوست خواهی داشت . آبی کم رنگ . از همان ها که در تاریکی به سفیدی می زنند . سادهء ساده . نه چینی ، نه توری ، نه ربانی . همینطور مستقیم تا زیر زانو ها خود را رها می کند . پیراهنی مناسب فصل و مخصوص خلوت .

فصلی که رو به گرما می رود و تمایل به رهایی از حصار تن و خلاصی از هیجان گردش تند خون در رگ ها را باعث می شود . به همین علت ، جنس پیراهنم از نخ طبیعی است . خنک و نچسب و آزاد . به رنگ بال های کبوترانی که هرگز ندیده ام ، جز در خیال . کبوتران آبی کم رنگ .

می پرسی بعد از چند روز تعطیلی آمدی که درباره پیراهنت بنویسی ؟ می گویم چرا نه ؟ وقتی این روزها بحث پیراهن و لباس دخترانه داغ است و همه به پوشش من ـ زن  فکر می کنند که چطور بهتر می شوم ؟ .

 هنگامهء   این بحث های کوتاه و بلند و تنگ و گشاد ، این  فصل زیباست که رو به گرما می رود . معرکه ای در شهر برپا می شود و پیراهن ها دوباره بر بالای نیزه می روند . و اینچنین جوانی مان می گذرد و خاطرات سبز لجنی از این هیاهوی بی حاصل ،  باقی می ماند .

من از تمام این تلخی ها به فضای خلوتم پناه می برم و پیراهنی را که برای تجربهء رهایی مهیا کردم ، در بر می کنم . بی هیچ ملاحظه ای ، برای خودم و به عشق اینکه دوست داشته باشی رنگش را و سادگی و نازکی ِ بی آلایشش را که برای خلوتمان برگزیدم .

این پیراهن ، تنها پوششی است که مایلم درباره اش صحبت کنم و می دانم که علی رغم سادگی ظاهریش ، ذهن پیچیده تو در میان بافت های ظریفش ، حقایقم را رمز گشایی می کند .

 

 

+ نوشته شده در 12:48 توسط هدی.