تبليغاتX
پرگار
پرگار
آنکه پر نقش زد این دایره مینایی ، کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد ...
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385
همشاگردی سلام !
 

* هفته ای که رفت ، اولین روزهای بازگشتم به دانشگاه ،  بعد از گذشت تقریبا یکسال و نیم بود . یکسال و نیم پیش ، از همین دانشگاه  که حالا دوباره دانشجویش شدم ، فارغ التحصیل شدم . یکسالی درس های چهارسال کارشناسی را دوره کردم و دوباره کنکور... . حالا هم کلاس های ارشد شروع شده . همین جا ، در دانشکده علوم اجتماعی علامه طباطبایی .

 معمولا کلاس های هفته اول را شرکت می کنم . چون با توضیح اساتید درباره چارچوب درس و منابع و موضوع و روش تحقیق که مختص جلسه اول است ، زودتر تکلیف آدم با کاری که باید انجام دهد روشن می شود . با اینکه قبل از این بسیاری دوستان گفته بودند دوره فوق هم چندان تفاوتی با لیسانس ندارد ... اما خوشحالم که تا حدود زیادی احساس متفاوتی دارم . خواستن کتاب و شور مطالعه  بیشتر درونم می جوشد  . و شاید برای اولین بار ، ترس از عقب ماندن از درس ها را تجربه می کنم . اساتید هم خوووب سختگیر هستند . و چه بهتر که این طور است .

اضطراب که می آید و یاد نخوانده ها می افتم و گیج می خورم ، به تو فکر می کنم  ، یگانه عشق همه روزهاام . با تو حرف می زنم که : یا مدبر اللیل و النهار ، حوّل حالنا الی احسن الحال .

.............................

** چهارشنبه بابا وقت آنژیوی قلب داشت ، بیمارستان لاله . شنبه قبل که از دانشکده برگشتم فشارش هجده بود . کارهای اولیه رو مامان کرده بود ، کاپتپریل و قرص زیر زبانی فشار . از فشار کاسته شد ، اما باز نوسان داشت . حاضر شدیم و رفتیم مطب دکتر . دکتر قدیر پور یکی از توانا ترین پزشکانی هست که تا به حال دیدم . تفاوت اصلی هم که کارش با بقیه دارد ، نگاه انسانی او به بیمار است . نه فقط به مثابه یک بیمار . اول انسان ، با مسایلی کاملا زنده و سپس توجه به بیماری .

دکتر ، قبل از این در بیمارستان شرکت نفت بابا رو ویزیت کرده بود . وارد که شدیم ، شناخت و با  لهجه زیبای ترکی  و جملاتی که کش دار ادا می شوند گفت : مهندس جااااان چی شدی ی ی باز ؟ قبل از بازنشستگی نمی دیدمت اصلا ! . و درست گفت دکتر . مثل اینکه بازنشستگی با یک احساس ناشناخته بیماری همراهست .

تشخیص دکتر  این بود که آنژیو بهتر مسایل رو نشان خواهد داد . پس اولین وقت را تعیین کرد . چهارشنبه از هفت صبح بیمارستان لاله بودیم تا یک بعد از ظهر که آنژیوگرافی انجام شد  و از روی سپید خوشبختی ، رگ های قلب نازنینش پاک پاک بودند .

..................................

***  دیروز با مهری و مبینای عزیز رفتیم برای خرید کتاب . صاحب کتابفروشی نه چندان بزرگ ،  از نام کتابهایی که خواستیم ، رشته تحصیلیمان را حدس زد و گفت که ... از اساتید اخراجی دانشکده ما بوده است ! . البته ده سالی از اخراجش از دانشگاه گذشته بود و به سن ما قد نمی داد . یک ساعتی دردو دل کرد و... ناسزا به زمین و آسمان . ما هم ایستادیم و گوش دادیم .

دلم سوخت . چقدر رانده شدن دردناک است . مطرود شدن یعنی شکسته شدن و پیر شدن . اجتماع را از انسان بگیری یا حتی  فقط محدودش کنی چه می ماند از مفهوم این انسان ؟

...............................

**** امروز ۲۲ بهمن ماه است . معمولا تمام ده روز یادوارهء انقلاب ایران را به ردیف های متراکم و انبوه جوانانی فکر می کنم که سالهاست در قطعه هایی قریب به یکدیگر ،در بهشت زهرا  بیدارند  . همسن و سالان من ، عمری نکردند و رفتند . در جوانی و برای چیزی به نام هدف ، سالهاست که آرام و جوان در بهشت زهرا بیدارند .     خواب می بینم شاید ؟  

+ نوشته شده در 19:20 توسط هدی.
سه شنبه دهم بهمن 1385
در یک مکان و زمان
 

با همه تفاسیری که از تحریف و تغییر می گوییم ، از حق نباید گذشت که هنوز هم بسیاری ، با عقل و عشق توأمان ، از این روزها گذر می کنند .

 مسلما که حقیقت نخواهد مرد ، گر چه مدتی! رخ در نقاب غبار بپوشاند . و حسین (ع) حقیقتی است که در تمام این سال های قراردادی ! که گذشته ، سرآمد جدال ابدی خیر و شر بوده و هست .

جالب است . تکنولوژی های متولد زمانهءما ابعاد را و در رأس آن بعد مکان را تغییر داده . مانند همین فضای مجازی و رسانه های همگانی که احساس جدابودگی را از ما گرفته و تمایل به جهان وطنی و یکی شدن را در ما افزایش داده است . مکان نمی شناسیم . ارتباط برقرار می کنیم و صمیمانه ترین احساساتمان به آنسوی آبها ارسال می شود .

تا دیروز این طور نبوده . هزار چهارصد سال پیش درست در چنین روزی ، شاید حتی یک اروپایی نمی دانسته که در نینوا چه می گذرد . ولی امروز ، من و تو و آن دوست غربی مان، همه  می دانیم و می بینیم ! که در عراق و سومالی و اندونزی و... جنگ و زلزله و طوفان چه بر سر مردم می آورد .

امروز فکر می کردم که... اگر روزی بُعد زمان هم پوچ شود ؟ و قراردادی بودنش به وضوح توی چشم بزند ؟ آن وقت چه ؟ زندگی مان با حالا که روزگار شب می کنیم متفاوت خواهد بود ؟

اگر علم ، که به قداستش قسم می خوریم ثابت کرد که بعد زمانی نیست ! و همه ما از آدم (ع) در عرض هم زندگی می کنیم . و مثلا امروز واقعا جایی عاشورا ست و جایی دیگر همین حوالی قابیل و هابیل با یکدیگر درگیرند و در بیت لحم عیسی متولد شده است ! .

فکر کن ! زندگی در عرض همه انسان های تاریخی و ماقبل تاریخی !

لحظه شگفتی است . آنوقت که دیگر  کهنه و نو معنا ندارد . و هزار چهارصد ساله گفتن ها ... به سخره گرفته می شود و هیچ تفکری ، هیچ عقیده ای به پوسیدگی و تاریخ گذشتگی محکوم نشود . بشر ، فقط تفاوت را درک کند . همه ، در عرض و همه ، در امروز .

آیا این یک خیال است ؟ خیال تلخ و شیرینی ست ! اینکه من امروز در عرض و هم زمان ! با حسین زندگی کردم و با تمام انسان هایی که در هر زمان و در هر مکان زیسته اند و امروز! در خیال من زنده اند .

هیچ چیز عوض نشده نیکویی هست و شرارت در کمینش . و من و تو در جدال در کدام جبهه؟

 

 

+ نوشته شده در 18:43 توسط هدی.
یکشنبه هشتم بهمن 1385
محرم پارتی ؟
 

از یکی از دوستان کلاس زبانم شنیدم این اصطلاح رو ، محرم پارتی .

چهار دختر همسن و سالیم تو کلاس که دو عامل سن و جنسیت مشابه بینمان نزدیکی ایجاد کرده . بعد از درس مقداری از مسیر رو با هم پیاده روی می کنیم و از هر دری سخنی ، البته غیر از اوضاع اجتماعی و سیاسی که دوستان اشتیاقی به گفت و شنود دربارش ندارن . امروز از کنار علم و پرچم های عزاداری  می گذشتیم که یکی از سه دوستم با خوشحالی گفت : آخجون! محرم پارتی جدی جدی شروع شده . بقیه هم تایید کردند که قرار و مدارهاشون رو برای از صبح تاسوعا تا شام غریبان گذاشتن. من فکری بودم . راستش به رفقا نمی اوومد اونقدر مذهبی باشن که از صبح تاسوعا تا شب عاشورا عزاداری کنن . پرسیدم کدووم مسجد ؟ تکیه ؟ یا نمی دونم منزل ؟ نسیم جوابم رو داد که : مسجد نه ! میریم دسته . 

با خودم فکر کردم شاید اینم یکی از فعالیت های برابری طلبانه ست که من ازش بی خبرم ! یعنی قراره دسته خانوم ها هم داشته باشیم ؟ جالبه ! . رو کردم به نسیم که حتما  علم رو هم تو میخوای بلند کنی . خندید و سمیرا ادامه داد که میریم تماشا . گفت که دسته ای که دوستش هومن تو اوون سینه میزنه قراره باحال ترین دسته تهرون بشه . ظاهرا از چند روز قبل تکیه ای که زده بودن شرایط به خصوصی رو برای عضویت در اوون دسته مشخص کرده بوده مثل اینکه حداقل قد باید چقدر باشه ، مدل مو باید حتما جدید باشه . یقه پیراهن مشکی شون باید چه مدلی باشه و... آخر گفت که خلاصه خوشتیپ ها جمعن .

دوست دیگه هم می گفت از صبح براش اس ام اس میاد که برنامه تاسوعا و عاشوراش چیه که با هم هماهنگ کنن . برای من خیلی جالب بود . خواستم یه حدسی بزنم از برنامه هاشون گفتم حتما شام غریبان رو هم میرید  میدان محسنی ، که تایید کردن . ( البته این حدس  با استفاده از گزارش مشاهدات از مراسم شام غربیان که هر سال در وبلاگ راز توسط دوست گرامی آقای شیوا نوشته می شه ، به ذهنم رسید . این گزارشات که تصاویر جالبی هم به همراه دارند واقعا خواندنی هستن . امیدوارم امسال هم بتونیم از مشاهداتشون استفاده کنیم . )

خلاصه کم کم به چهار راه خداحافظی رسیدیم و گفتگو کوتاه شد . التماس دعایی به رفقا گفتیم و جدا شدیم .

پارازیت : ۱- اصولا نمی خواستم از چیزی انتقاد کنم !!! فقط می خواستم شما هم با اصطلاح جالب" محرم پارتی "( میم محرم ساکنه ها )  آشنا بشید .

۲- یه دوست گرامی بهم گفتن : قضاوت ممنوع . هر کس به اندازه وسعش از سفره حسین (ع) متنعم خواهد شد . ( حالا چه ایرادی این وسط چهارتا جوونم بخت خودشونو امتحان کنن و .... ان شاء الله که خوشبخت بشوند )

۳- آقا ما برا عاشورا تاسوعامون جز یه کوچولو که خیلی خودمونیه هیچ برنامه خاصی نداریم ... اینه که التماس دعا :)

 ................................

 تا یادم نرفته : از ابتدای محرم تا به حال مطالب خیلی زیبا و جالبی تو وبلاگهای دوستان خوندم . وبلاگ من توی آینه، برزخ ، و خدای من که علاوه بر مطلب ، لینک های مرتبط جالبی هم گذاشتن که خواندنی ست .

 

 

 

+ نوشته شده در 21:18 توسط هدی.
پنجشنبه پنجم بهمن 1385
اسیر رختخواب !
 

ساعت تقریبا پنج عصره که حاضر می شیم بریم عیادتش .قراره  مادر جون رو هم از دم خونش سوار کنیم . خیلی دوست داره ببیندش .هم سن هستن تقریبا . او  هشتادو چهار سالست .  هفته پیش سکته مغزی  کرده و حالا رفته تو کما  .  من خاطره های زیادی ازش ندارم . اما برای همون چندتایی که تو یادم مونده ، با بقیه راهی می شم  .

نزدیک مسجد اعظم ترافیک شده . شیر کاکائو میدن به ملت . راننده اتوبوس جلویی ، یکی از مسافرا رو یا نمی دونم ... یکی از رفقاشو می فرسته دم در مسجد . جوونک با دو تا شیر کاکائو داغ بر می گرده طرف اتوبوس . بخار شیشه رو که پاک کنی می بینی که از بیشتر ماشینا یه نماینده میره طرف مسجد اعظم ...غلغله ای شده ... ملت چقدر شیر کاکائو دوست دارن !

ترافیک همینطور ادامه داره . از رو ساعت سی دقیقس که تو همین حال گذشته . صدای مداح های مد روز از ماشین های آدمای های کلاس ! شنیده می شه . یکی یه همچین چیزیو تند تند تکرار می کنه : قربون اوون چشمای نازت ، قربون اوون لبهای تشنت ! وزن نداره ! بعد یه چیزی می خونه که نمی شنوم چون خیلی تند می خونه . شاه بیتشم اینه : مولا مولا مولا مولا ...مولا حسین جاااااااان .

از پیکان سفیدی که دو تا ماشین با ما فاصله داره مرد آشفته حالی می پره بیرون . دست راستش رو به طرف جلو دراز می کنه و فریاد می زنه : آقا تورو خدا راه و باز کنین ، مریض فوری دارم . و مریض فوری یعنی چی ؟ عقب ماشین زنی نشسته و چادرش روی صورتشه . چیزی مشخص نیست . جز پیچ و تابی خفیف در اندامی پوشیده  .

می نشینیم کنار تختش . یه سوند از کنار تخت آویزونه . پسرش یه حرف عجیبی می گه . عجیب نه ولی ... یه طوریه ، تکراریه ولی شاید مناسب این اتاق و حال مادرش نیست : آدم تا سر پا هست و حالش خوبه ، خدارو بنده نیست . اصلا انگار نه انگار . اما همچین که اسیر رختخواب می شه ، می فهمه که ای دل غافل ! کسی جوابی نمیده . همه ساکتند . چای می خورند .  

موقع برگشت ، مادر جون خیلی تو فکره . به دستش که روی پاش نشسته خیره می شه و انگشت هاش رو تکون میده . دستی که حالا پیر شده و چروک خورده .  بی اختیار ، دست می گذارم روی دستش . و محکم میگیرمش بین انگشت هام . انگار که بخوام بگم غصه نخور !!! لبخند می زنه . یه جمله محبت آمیز... و می بوستم . دسته ها راه افتادن و ماشین پشت اونها ، آروم آروم و قدم به قدم جلو میره .  

 

+ نوشته شده در 23:47 توسط هدی.
دوشنبه دوم بهمن 1385
واقعا مقصود تو از زندگی چیست ؟
 "  اگر در این کارگاه ، جوهر زندگی فراموش شود عجبی نیست :

 "ـ وقتی برای بار هزارم از من پرسید :"ولی واقعا مقصود تو از زندگی چیست ؟ یکهو زدم زیر گریه..." و ما در این گونه موارد می زنیم زیر خنده . " فردریک گفت: زندگی راحت ، خوشبختی نیست ... اگر خوشبختی عبارت باشد از جمع کردن وسایل خانه و فراموش کردن بقیهء امور زندگی ، البته که آنها خوشبختند . "

...........................

 منزلگه مقصود گم است . اما دختر می داند که باید  بانگ جرسی باشد و نیست . اینقدر می داند که آنچه به نام زندگی در برابر اوست زندگی انسانی نیست . اما بیش از این نمی داند  :

 " ـ ... آدم از جسم و روح تشکیل شده ، جسمش توی خانه ها  به بند کشیده می شود و روحش روی تپه ها پرواز می کند . کجا ؟ یک جا یک چیزی هست که من به دست نخواهم آورد چون نمی دانم چیست . یکی بود ، یکی نبود ، یک چیزی بود که هیچوقت نبود .  " * !!!؟

 

 * چند سطری بود ، جسته و گریخته از مقاله ارزشمند " بچه های کوچک و مساله بزرگ قرن "  ، نوشته مصطفی رحیمی ، فقط به پاس اندیشه .

پ.ن: گیومه های کم رنگ نقل مستقیم از کتاب بچه های کوچک قرن ـ کریستیان روشفور ، می باشد .

 منبع: نگاه ( مجموعه مقالات ) ، مصطفی رحیمی ، نشر کتاب زمان .

+ نوشته شده در 20:5 توسط هدی.