تبليغاتX
پرگار
پرگار
آنکه پر نقش زد این دایره مینایی ، کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد ...
شنبه بیست و سوم دی 1385
دل زمین

 برف سپید ببار . انبوه و سرد  فرودآ . تو‌أمان با  غروب ، بوران شو . باغ هایم را سپیدپوش کن  .  

شاخه های درختانم بشکن. دوباره به مبارزه طلبیدمت . تو خود می دانی  که حریف دل گرم من  نیستی .

  آب می شوی و من دوباره جوانه می زنم  .  سبز می شوم  .  رشد می کنم .

 

 

تصویر نمایی است دزدکی از حیات همسایه مان . خانه ای که مدت هاست تنهاست .  

ساکنان راه غربت پیش گرفتند و زمستان های ایالات متحده را به نظاره می نشینند ... فکر می کنم این حیاط زیبا ، دلتنگ برف بازی کودکانش است .

 

 

+ نوشته شده در 18:35 توسط هدی.
سه شنبه نوزدهم دی 1385
متری دومیلیون و هفتصد و پنجاه هزار تومان ؟!!
 

شاید دیگه قدم زدن هم نتونه  کمک چندانی به بازیافت انرژی و سرحال شدن و سالم موندن بکنه . چرا؟ به دو دلیل معلوم و مشخص .

 یکی اینکه احتمال خفگی و مرگ تو این هوای چرک و کثیف زمستون خیلی زیاده و البته که پیاده روی تو این وضع ، یه جو عقل هم  نمی خواد ! . کسی هم نیست که یارای مقابله با سرمایه داری لامروت رو داشته باشه . همه رقم تبلیغات طنز و جدی و... هم فقط روی صحبتش با مردمه که تو این آشفته بازار و هاگیر و واگیر بمونند تو صف انتظار نقلیه عمومی که هیچ اعتباری بهش نیست . دیر رسیدن و قندیل بستن و سرماخوردگی هم که حق مسلم ماست . عذاب وجدان آلودگی هوا هم بمونه برای ملت . گناهشم به گردن خودی هایی که نقلیه خصوصی شون رو  که با سوبسید دولتی خریدند نگذاشتن تو حیات منزل و تماشا کنن  . این وسط کسی از مافیای قدرتمندی که نفعش تو خفه شدن من و شماس حرفی نمی زنه . که چرا قیمت بنزین همچنان پایین نگه داشته می شه ... که چرا با وضع فجیع این شهر همچنان ماشین بهش تزریق می شه ؟ و...

دومندش که ... تورم رو دارین ؟ من به شخصه شنیده بودم اما تا همین امروز به این شدت  ندیده بودم !

امروز عصر ، خطا کردیم و بر حسب بیکاری ، قدمی تو خیابونای اطراف زدیم . رفتیم تا رسیدیم به یه ساختمان نوساز آشنا . پارسال همین موقع ها بود که  کارهای این ساختمان ده واحدی تموم شد . نگاه کردم به پنجره ها . برای همه پرده نصب شده بود  الا طبقه دوم . و این یعنی که هنوز طبقه دوم خالی بود و احتمالا به فروش نرفته . یادم بود که سال پیش همین ساختمان رو قیمت کردیم . به قرار متری یک میلیون و پانصد هزار تومن . گفتیم دوباره یه قیمت بگیریم و ببینیم اوضاع چقدر تغییر کرده ؟ خیلی مشتری وار از سرایدار خونه قیمت خواستیم که   ... بله؟!!  متری دو میلیون  و  هفتصد  و  پنجاه  هزار تومن ؟؟؟؟  

عزیز جان ! این افزایش قیمت چند درصدیه ؟ شصت ؟ هفتاد ؟نمی دونم ! زحمت نسبت تناسبش با خودتون . حساب کنین!

این در حالیه که مناطق دیگه مثل فرمانیه و محمودیه ، بعضی برج ها و آپارتمان های نوساز به قرار متری چهار میلیون یا پنج میلیون هم به فروش میرند . یعنی آپارتمانی حدودا دویست تا دویست و پنجاه متر در حدود یک میلیارد به بالا قیمت داره .

انصافا با سرمایه داری که نمی شه جدی جدی درافتاد ! ولی حداقل آرزو کنیم میلیاردر هامون یه کم شرافت و وطن دوستی داشته باشند . یه کم عقل اقتصادی  داشته باشند . به جای مفت خوری سود حساب هاشون ، به جای قصر نشینی و تجمل ، سرمایه های انباشتشون رو صرف یه فعالیت اقتصادی مفید به حال جامعه بکنند . مردم ! همه کسانی هستن که وقت عبور از کنارشون با اتومبیل های بالای پنجاه میلیونی ، باید سرافکنده بود و خجالت زده ، نه مفتخر و مغرور . آرزو کنیم میلیاردر ها و صاحبان زر و زور نگاهی دقیق به خیابان ها بیاندازند . از رویای شانزلیزه بیرون بیان و فکری به حال شهر خودشون بکنند . آموزش ببینند و از مشاورین اقتصادی استفاده کنند .

گر چه " آرزو " اینجا تو این جملات ، خیلی بی خاصیته ... نمی دونم به جاش چه کلمه ای می تونه بنشینه . یا چه حرف ناگفته ای ؟

پارازیت : شنیدم که ( الان منبع ندارم بدم ) شهر لندن رو تقریبا یازده ( تو عددش شک دارم ) لرد انگلیسی به حالت امروزیش ساختن که البته فقط اونها حق مالکیت دائمی زمین دارند . عادلانه به نظر می رسه . ( حداقل تا یه حدودی ) .

 

+ نوشته شده در 23:19 توسط هدی.
یکشنبه دهم دی 1385
کدام قربانی ؟
 

الف) خداوند در آیات ۳۶ و ۳۷ سوره حج درباره قربانی ، سخن می گوید . ۱- ذبح بهائم(شتر) را از شعائر حج قرار دادیم . ۲- در آن قربانی برای شما خیر و صلاح است ۳- هنگام ذبح ، برپا ایستاده نام خدا را یاد کنید ۴- از گوشت آن تناول و فقیران را اطعام کنید . ۵- هرگز گوشت این قربانی ها نزد خداوند به درجه قبول نمی رسد و این تقوای شماست که به پیشگاه قبول او خواهد رسید .

* قربانی نه به سود خداست که برای خود است  . قربانی هر چه که باشد بالا نمی رود . شان خداوند بالاتر از هرآنچه که قربانی کنیم است . قربانی ، کمک به تعالی خود ماست . آنچه که قرار است بالا رود و مقبول افتد خود مائیم. تقوی ابراهیم به اعلی رسید و قوچ بهشتی پاداش او  بود .

ب) علی بن ابی طالب (ع) در خطبه ای در یادآوری روز قربان و چگونگی قربانی ( خطبه ۵۳ ، نهج البلاغه ) می فرماید : چارپایی که قربانی می کنید ، باید دو چشم و دوگوش سالم داشته باشد . اگر صحت این دو معلوم شد ، قربانی از حاجی قبول است . حتی اگر شاخ او شکسته باشد یا اگر چه پایش لنگ باشد . گر چه فربه باشد یا ریز .

* فربه بودن یا لاغر بودن ، زیبایی و شاخ های سالم داشتن اصلا مهم نیست . چنانچه سابقا بهترین دام یا زیباترین فرزند را قربانی خدایگان دروغین می کردند . تنها مهم است که بشنود و ببیند . چرا ؟ چرا فقط دو چشم و دو گوش سالم برای قربانی کافیست ؟

ج) و دکتر شریعتی عزیز که زیباترین معانی حج را در تحلیل مناسک او می توان یافت . قربان و قربانی را می نویسد : و اکنون در منی یی ، ابراهیمی ، و اسماعیلت را به قربانگاه آورده ای  ،  اسماعیل تو کیست ؟ چیست ؟ 

مقامت ؟ آبرویت ؟ موقعیتت ، شغلت ؟ پولت ؟ خانه ات ؟ باغت ؟ اتومبیلت ؟ معشوقت ؟ خانواده ات ؟ علمت ؟ درجه ات ؟ هنرت ؟ روحانیتت ؟ لباست ؟ نامت ؟ نشانت ؟ جانت ؟ جوانیت؟ زیبائی ات ؟

من چه می دانم ؟ این را تو خود می دانی ، تو خود آنرا ، اورا ـ هر چه هست و هر که هست ـ باید به منی آوری و برای قربانی ، انتخاب کنی . من فقط می توانم نشانی هایش را به تو بدهم : آنچه تورا ، در راه ایمان ، ضعیف می کند ، آنچه تورا در " رفتن " به " ماندن " می خواند . آنچه تورا در راه " مسئولیت " به تردید وا می دارد ... او اسماعیل توست . اسماعیل تو ممکن است یک شخص باشد ، یا یک شئ ، یا یک حالت ، یک وضع ، و حتی ، یک " نقطه ضعف " !

* یشتر عید قربانم را به دوست داشتنی هایم فکر کردم که باید قربانی می شدند ولی در دلم پا برجاهستند . چیزهایی که باید قربانی شوند تا رها شوم . اما کجاست توان ابراهیمی برای دلبریدن ؟

قربان می گذرد و قربانی نکردم . ابلیس های سنگ خورده ام هم نمرده اند ، نیمه جانند . هر لحظه به قصدم خیز می کشند و همچنان غافلم ... !!!!

 

 

+ نوشته شده در 15:48 توسط هدی.
دوشنبه چهارم دی 1385
با زبان خوش ، اعتراف می کنم
 

این چند روز، بعد از شب یلدا وبلاگستان واقعا خواندنی شده بود . خانهء بلاگر های گروه سنی الف   ( پیشکسوت های وب نویسی ) پر بود از اعترافات ریز و درشت و جالب و تعجب آوری که خوندنش حس کنجکاوی آدمو به طرز لذت بخش و بی دردسری برآورده می کرد . البته گروه سنی ب ( بلاگرهای نونویس ، زیر دوساله ها ) که خودم جزءشون هستم ، بیشتر تماشاچی یلدا بازی  بودند . تا امروز که خانم دکتر در سنت خوب اعتراف گیری  ، کوچک و بزرگ رو به این کار خوندن و برام نوشتن قبل از اینکه کار به خشونت بکشه اعتراف کنم :) . البته هر چه از دوست رسد نیکوست اما چشم . من اعتراف می کنم .

قاعده بازی کمی تغییر می کنه  . اما درستش اینه . چون هر چیزی وقتی ایرانی می شه در کل عوض می شه  . قواعد این بازی هم یکیش :) . اما پنج مورد :

۱- کمی تا قسمتی تقدیر گرا هستم . یعنی اونچه که پیش آید خوش آمده است ! . البته خداییش تقدیر هم تا حالا با من ساخته ، به همین خاطر منم باهاش سر جدال ندارم و یه موقع هایی که مسیرمو عوض کرده مثل رشته تحصیلی دانشگاه ، منم باهاش چرخیدم  و اعتراضی نکردم .

۲- در زمینهء ضایع شدن می تونم بگم تبحر خاصی دارم . یعنی به هفته ای دو سه بار ضایعگی عادت کردم . این اواخر تحملش بهتر شده چون طریقه ماستمالی و به روی مبارک نیاوردن رو هم دارم تمرین می کنم .

۳- هیچ وقت نتونستم برای نمره ۲۰ درس بخونم . هیچوقت شاگرد اول نشدم . البته جزء رده تنبل و تونبل ها هم نبودم . از تنبلی و خنگی بیشتر از خر خوانی بدم میاد  . جایی که ایستادم همیشه وسط بوده . تو ۱۶ سال تحصیلم  رنج نمراتم بین ۱۴ تا ۱۷ بوده . سال های اول دبستان بیشتر ، سال های اول دانشگاه کمتر . البته قراره یه تجدید نظراتی در این فرایند تاریخی زندگیم بدم ( مثلا )

۴- یه بد شانسی بزرگم اینه که خیلی زود تغییر رنگ میدم . یعنی تا یه کم خجالت می کشم یا احساساتی می شم ، فی الفور صورتم قرمز می شه و به قولی تابلو س که چه حالی دارم :( . گاهی از روی داغی صورتم می فهمم . گاهی هم دوستانم با لبخند بهم میگن که : وااای چه قرمز شدی . خیلی سعی کردم و با این قضیه کنار اوومدم . اما این دردناک ترین اعترافم بود :((

۵-از اونجاایکه چندنفر در اعترافاتشون از ترس نوشتن . منم اعتراف می کنم که " دزدوفوبیا " دارم . اونم در مورد سوار شدن به وسائل نقلیه ! .  می ترسم نکنه دزدیده بشم ( تحفه !!) . اولین مورد هم برمی گرده به وقتی سوم دبستان بودم . سرویس مدرسمون من رو با بچه های دیگه چند تا کوچه بالاتر از خونمون پیاده می کرد . چندین بار اعتراض کردم تا اینکه یه بار آقا رانندمون که هنوز سبیل هاش تو خاطرم هست برگشت و گفت : بشین ببرمت سر کوچتون . بقیه هم پیاده شده بودن . وقتی رسیدیم گفتم نگه دارین که جوابی نداد و به راهش ادامه داد . منم بی معطلی در کشویی فولکس را کشیدم و پریدم بیروون ... البته رانندهء  بیچاره دزد نبود بلکه  " نگه دارید " منو نشنیده بود . زنده موندم :) فقط چند جای بدنم کبود شد .

از اوونجاییکه باید این بازیو ادامه داد !!!؟ و  دوستای دیگه ای هم هستند که هنوز  ننوشتن و خیلی دوست دارم تو   این بازی اعتراف کنند . اسم شش نفر رو می نویسم با اجازه :

مبینا ( موج آزاد ) ، سید ( خدای من ) ، فاطمه ( انسان شناس ) ، جناب سروان ( محکوم به حبس ابد ) و جناب معماریان که از گروه الف هستند اما ظاهرا برای یلدا بازی ننوشتن هنوز . و همینطور علیرضا ( نا گفته های من )

پارازیت : اون شماره دوم در مورد ضایع شدن و بگیرید . امیدوارم این پنج شش نفر  بنویسن و الا یه مورد دیگه به ضایع شدنها اضافه میشه !

 

 

 

+ نوشته شده در 15:36 توسط هدی.
یکشنبه سوم دی 1385
زهیر
 

از بین نوشته های پائولوکوئیلو که خوانده ام این آخری ، زهیر ، از همه بیشتر جذبم کرد . داستان زهیر که برخی آن را اعتراف نامه کوئیلو می دانند ، با گمشدن همسر نویسنده که یک خبرنگار جنگی موفق  است ، آغاز می شود . همسری که دوستش دارد و نقش اصلی را در موفقیت شوهرش داشته و البته خود او انسانی است آزاد ، تا هر جا که می خواهد به دنبال آرزوهایش بود .

"استر" همسر نویسنده ، بدون هیچ نشانی مفقود می شود و به جای او تنها " زهیر " می ماند .

کوئیلو مفهوم زهیر را از داستانی به همین نام (الزهیر ) نوشته خورخه لوئیس بورخس اقتباس کرده است . بورخس ، زهیر را واژه ای عربی ـ اسلامی می داند که از قرن هجدهم به بعد مطرح شده . " زهیر به معنای بیش از حد تابناک ، مرئی ، حاضر ، چیزیکه نمی توان نادیده اش گرفت آمده . چیزی یا کسی که وقتی برای اولین بار با آن ارتباط پیدا می کنیم ، کم کم فکر مارا اشغال می کند ، تا جائیکه نی توانیم به چیز دیگری فکر کنیم . "

عشق " استر " برای نویسنده تبدیل به "زهیر " می شود . و با اینکه به راحتی با زنان دیگر ارتباط دارد ،  " زهیر " هرگز اورا ترک نمی کند . پس کوئیلو به جستجوی همسرش بر می آید و برای دوباره یافتن عشقش ، به کنکاش درون خود ، گذشته اش و لحظات مشترک با " استر " مشغول می شود .

کوئیلو در جریان داستان و بیان ارتباطاتش ، مفاهیم جالب و نویی را مطرح می کند که خود از دیگران شنیده و بسطشان داده . درست مثل زهیر  .  " کنترل چی " و  " بانک مساعدت " مفاهیم جالب دیگری اند که اولی از یک کتاب جادوگری و دومی را ز نوشته های یک نویسنده امریکایی اقتباس کرده .

مثلا  بانک مساعدت ، قویترین بانک جهان است . همه جا شعبه دارد و هر انسان زنده ای به خوبی با آن آشناست . آنچه که در این بانک مبادله می شود قدرتمند تر از پول ، رابطه است .  همیشه روابط مطرح است . چراکه این دنیارا روابط ساخته و بس . 

" زهیر " در تمام مدت که می خوانی اش ، تو را دعوت به بازاندیشی در اعمال و عقایدت می کند . بازگشت به اصل و اتصال به جریان  انرژی عشق .

 

 

سایت رسمی پائولو کوئیلو

زهیر

 

 

 

 *  زهیر توسط آرش حجازی به فارسی ترجمه شده و نشر کاروان آن را منتشر  کرده است .

 

+ نوشته شده در 18:12 توسط هدی.