قدیم تر ها آدمای مزاحم یا بچه هایی که هنوز به سن رشد عقل نرسیده بودن از یه راههایی مثه تلفن و زنگ در خونه ها و ... برای رسوندن آزار و اذیتشون استفاده می کردن . از اوونجایی که علم پیشرفت کرده و زمونه هم کم کم داره عوض می شه َ پس شرایط و امکاناتم برای این دسته از آدما متحول شده و راههای نوینی رو جلوی پاشون قرار داده . یکی از جدید ترین انواعش هم ظاهرا مزاحمت از نوع اینترنتیشه !!! که البته متاسفانه ما هم درگیرش شدیم ..
منظورم این مزاحم ساعی و تلاشگر " صفورا هنرمند " هست که البته اسم مستعارش در بسیاری وبلاگ ها دیده می شه و به همین خاطر من بهش میگم مزاحم زنجیره ای .
روانکاوی و علت جویی اینکه یه همچه آدمی چرا وقت خودشو صرف یه همچه کار بیهوده ای می کنه تو تخصص من نیست :)) . تنها منظورم از نوشتن این پست به پیشنهاد و توصیه خانم دکتر احمدنیای عزیز ( که خودشونم با این مساله درگیر بودن ) اینه که دوستای مجازیمو در جریان بگذارم که این مزاحم متاسفانه با اسم من تو وبلاگها کامنتای بی ربط میگذاره و یه سری چیزای دیگه هم با نام مستعار خودش میگذاره که صرفا جنبه " اذیت و آزار " داره .
در هر صورت امیدوارم صفورا هنرمند هم بی خیال بشه و بره سراغ یه کار نون و آبدار :)
داستان جالبی است این مجاز اندر مجاز که برای خود ساختیم . خود مجازیمان کم دردی بود ، دنیای دیگری در این جعبه جادوی مانیتور ساختیم . شاید برای فرار از مجاز به مجاز پناه آوردیم ، شاید در مجاز اندر مجاز به دنبال حقیقت می گردیم ، شاید آیینه ای ساختیم نشکستنی تا ببینیم آنچه که در چشم و جیوه دیده نمی شود ... بشناسیم و فریادش بزنیم .
مجاز برقی ، محبوب دلهای بسیاری شده . جستجو و عطش مارا بیشتر از هر یار عیاردیگری پاسخگوست . فقط در عرض چند ثانیه مراد دل می ستانی از پنجره های گشوده اش . گر چه فیلتر حجاب راه شده ، فیلتر شکن های بسیاری هستند که چون گیسوان رودابه مشکل گشای زال در میان راه مانده می شوند .
این جستجو و خواهش تا آنجا رسیده که پنجره ای را به سوی خانه مردگان گشوده ایم . با دری به سوی بهشت ، و امکان جستجوی متوفی و گالری عکس و نقشه و نظر سنجی و ...
یادم هست نوشته ای در وبلاگستان که بلاگر آرزو می کرد پس از مرگ هم بتواند وبلاگش را آپ کند و کامنت هایش را چک .
و این سووال که آیا مجاز اندر مجاز می تواند دری به عالم حقیقت بگشاید ؟
بدتر اینکه معمولا تو اینجور موقعیت ها همون موقع که رو تصمیم گیری پیش رو متمرکز می شم ، یکی از راه می رسه و این سوال های زجر آور رو می پرسه که : خب چی شد ؟ بالاخره چی کار می کنی ؟ عجله کن بابا !!!! این خیزش عجیب و غریب پرسنده کافیه تا برم تو لاک دفاعی و یه گام به عقب .
بچه گربه رو دیدی وقتی که زیر گلوشو نوازش می کنی ، با رضایت چشمهاش رو می بنده و خودش رو به خواب می زنه ، درست همین موقع اگه شیطنتت گل کنه و گلوش رو بیشتر از حد موجه فشار بدی ، سریع براق می شه و خودشو جمع و جور می کنه ( البته اگه شانس بیاری و چنگت نزنه )
وقتی هنوز خمار فکرم و هنوز نمی دونم که بهتره با اسب حرکت کنم یا سربازمو فداکنم یا حتی وزیر رو بیارمش وسط ... اونوقت ، همینطوری پشت سر هم بگذارنم تو منگنهء چی شد ؟ بدوو و عجله کن و شرکت کن و انتخاب کن و .... همونطور براق می شم و می گم : " نه "
" نه " گارد دفاعی من دربرابر شتاب زدگیه . چون احساس می کنم ( شایدم تاریخ ثابت کرده ) که ضرر " نه گفتن " همیشه کمتر از آره گفتنه . :)
وقتی که از معضل بیکاری نسبی رنج ببرین ... کلاسای درستون هم از بهمن ماه شروع بشه ... کلاس زبان و درسخوندن رو هم بتونین با خیال راحت !!! تعطیلش کنین و از همه مهمتر یه جفت پدر و مادر باحااااله بازنشسته هم داشته باشین ... اونوقته که چی ؟ هر روز می شینین برنامه ریزی می کنین برای سفر . که البته از بهترین علاقمندی های بچه مثبت ها به حساب میاد ( حالا مثلا )
این شد که ما هفته قبل راهی سفر شدیم البته به همراه خواهرم ، همسرش و خواهر زاده عزیزتر از جان که در شیطونی همتا نداره ! و از همین حالا که پیش دبستانیه دودره کردن کلاس و مدرسه رو تمرین می کنه :) . مسیر رفت رو در حدوود هشت ساعت طی کردیم . جاده هراز بسته بود و فیروز کوه هم مملو از خودرو های سنگین و پوشیده از برف بود . و میدونیم که اصولا اگه باروون بیاد جاده ها همون امنیت نیم بندشون رو هم از دست میدن چه برسه به برف ... !

هشت ساعت سخت سپری کردیم تا کم کم رسیدیم به جنگل های مه آلود و خزان زده شمال . درختان هزار رنگ . سبز ، نارنجی ، قرمز ، قهوه ای حتی زرشکی با خالهای مشکی :) و بعد هم دریا ... دریای زیبا و تنها که با پایین اوومدن ابرها خودش رو چسبونده بود بهشون و از این فرصت کوتاه هم آغوشی بهره می برد .

فردای اونروز ابرها رفتند و هوا آفتابی شد . تو این فصل دریا تمیزه ساحل خلوته شهر ها مرتب تر از تابستان به نظر می رسند و هوا هم رطوبت کمتری داره .
یه سفر کوتاه هم به کلاردشت داشتیم شهر کوهستانی زیبا با یه جاده جنگلی منتهی به چالوس .

بازارهای روز و هفتگی شمال هم به نظرم خیلی جالبه . با اینکه نظم خاصی نداره و در واقع در بیشتر مواردی که من دیدم بی نظمه ولی یک ویژگی مهم داره و اوون تازگی و طراوت در محصولات کشاورزی ، ماهی های صید شده و لبنیات به دست اوومده از دامهاست . از تولید به مصرف . حضور ماهی گیر ها که حاصل تلاش روزانشون رو به بازار میارند و زنان سبزی کار که محصول خودشون رو می فروشند ، پرتقال فروش ها و... یک اطمینان لذت بخشی از اوون چه که خرید می کنی ، حداقل از نظر سلامت و تازگی به مشتری ها میده . این البته برای گردشگران و مسافران ، ویژگی خاص محسوب می شه .

زنان شمالی محصولات خانگی و زراعتی شون رو که به صورت عمده نیست ، خودشون به بازار میارند و می فروشند . من احساس کردم جایگاه به نسبت برابری رو با مردان فروشنده دارند و در روابطشون راحت تر و مستقل تر هستن . نمی دونم آیا میشه مرزهای جغرافیایی و یا آب و هوا عاملی روی رفتار انسانها باشه یا نه ؟ به هر حال من احساس می کنم خانم ها در شمال استقلال بیشتری دارند در نتیجه راحت تر در اجتماع حاضر می شند

پارازیت : زنده باد زیتون پرورده ، سیر ترشی ، ماست آب رفته ، کلوچه و ... زنده باد همه آدمای خوش اشتها مثل خودم :))