با خاطری اندکی حزین و بارانی 
شعرهایم را کف خیابانی خیس
پهن کرده ام
رهگذران با پاهایی عطشناک و شبنمی
بر آن ها گذر دارند
حافظ را بگویید :
تا نفرماید
کی شعر تر انگیزد ،
خاطر که ...
شعر از خانم غزل تاجبخش شاعره و فعال اجتماعی است که از آخرین کتابشون به نام " شاپرک دیده ام آتش گرفت " انتخاب کردم . امسال در سالگرد " پدر طالقانی " این کتاب آخر رو برام امضاش کردن .
براشون آرزوی سلامت و طول عمر دارم .
تصویر ، نقاشی است از Erice drooker هنرمند نیویورکی که نقاشی های بسیار زیبا و عمیق او پیرامون زندگی شهری در نیویورک ، دیدنی و تامل برانگیز است . من خیلی لذت بردم به شما هم پیشنهادش می کنم .
الان ساعت حدود ده شبه و اینطور که حساب می کنم می بینم اهل حال یک جزء قرآنشون رو خوندن و دارن کم کم آماده می شن برای صفا با دعای مصفای ابوحمزه بعد هم یه استراحت کوچیک دارن و بعد جوشن کبیر و فغان الغوث الغوث ... بعد هم قرآن سر می گیرند و برای محکم کاری پای چهارده معصوم رو وسط می کشند که دیگه مو لای درز توبه ها و نازکشی هاشون نره .
خوش به حال خوش حالان . اونها که قدر مجلس دوست رو می فهمند و به معامله عشق مشغولند .
که به قول جناب حافظ :
دریاست مجلس او دریاب وقت و دریاب هان ای زیان رسیده ، وقت تجارت آمد
من هنوز درس فردامو تموم نکردم و مشغول بلغور انگلیسی هستم . تازه یادم افتاده خانوم معلم جدی و پرکارمون گفته بود درباره یه شهری به نام " ماچو پیچو " تو تارنماها جستجو کنیم و درباره نتایج حاصله اظهار نظر بنماییم :) . حالا تازه جستجوم تموم شده .
ولی عجب شهر جالبیه ها ! یه چند تا آدرس میگذارم این پایین بیکار شدین !! یه نگاهی بیاندازید .
: ghost city in the clouds
۱- چند ماه پیش ، شایدم بیشتر با یکی از رفقا قصد کردیم بریم تجریش . اول یه پیاده روی توپ تا شریعتی داشتیم و از اوون جا به بعد هم منتظر سواری شدیم برای بقیه راه . طبق عادت مألوف ، هر ماشین ظاهرالصلاحی که رد می شد تا کمر خم می شدیم طرف پنجره آقا راننده و یک صدا می گفتیم : تجریش .
یکی دو سواری نگذشته ، شانس گفت بله و یه خودرو ترتمیز جلو پامون ترمز کرد . خوب یادم هست ، آقاراننده مسن همچین که ما سوار ماشین شدیم برگشت عقب و با حالت هیجان زده ای گفت : خانوم نگید " ریش " ، دخترم نگو " ریش " .... مگه نمی بینی هر چی بلاست از این ریشه !!!
حالا ما هی فکر کردیم که کی گفتیم " ریش " و حرف چی بوده و ما کاری به کار ریش ملت نداریم و ... ؟؟ تا دست آخر فهمیدیم... آهااااا بخش دوم همین میدوون " تجریش " بوده که داغ دل آقا راننده رو تازه کرده !!
۲- بالاخره ماه مبارکی ثواب داره آدمیزاده پای نطق چارتا اهل فن بشینه و کمی به اعمالش فکر کنه و خلاصه درس عبرت بگیره . اینه که ما هم سعی کردیم از این مدل خطابه ها کسب فیض کنیم که البته اگه خدا قبول کنه .
دیشب پریشبا بود ... نقل اهمیت "ریش" شد و انبوه خاطره ها زنده . می فرمودند دقت کنید کسی که انتخاب می کنید حتما محاسن داشته باشه و دستی هم به ریش خودشون کشیدند که یعنی از این مدل محاسن ها . و خوب معلومه عزیز جان باطن خوب و آراسته به رویش و تقویت موی چهره کمک فراوان می رسونه و" این از اصول است" .
۳- تو یکی از همین شبای افطاری ، یکی از بچه مثبت های کم سن و سال فامیل تو بحث پرطرفدار ازدواج پرید وسط که : "من خیلی دوست دارم بعده ها ( یعنی وقتی بزرگ شدم ) با یه دختر خانمی ازدوااج کنم که عقاید مذهبی هم داشته باشه . اما فقط برام مهمه که ریش و سبیل نداشته باشه !!! " -وااا ، مادر چه حرفاا !!!
۴-سال های زیادیه که روزهای یکشنبه هر هفته در هایت پارک لندن تریبون آزاد سیاسی -اجتماعی برپا می کنند که ملت بیاند اوونجا خووب داداشونو بزنن و خودشونو تخلیه روانی کنن و به قولی مبادا یه وقت عقده ای بشن و دست به کارای خلاف دموکراتیک بزنن . سیاسیوون به این جور کارای دلخوشکنک می گن : سوپاپ اطمینان .
یکشنبه بارانی که ما در این گردهمایی سرکاری یا چه میدوونم به قول مثبت اندیشان اووج دموکراسی حضور داشتیم ، چند تا از برادرا داشتن به دفاع از اسلام و جهاد می پرداختند و البته چون وسط بحران لبنان بود افراد و گروههای حامی لبنان و یا اسراییل هم برای خودشون جیغ و جوغ می کردن .

گفتم برادرا ...یادم افتاد به ظاهر قضیه . راستش تریپ خفن این عزیزان برای خود من به عنوان یه بچه مسلمون تعجب آور ،غیر معمول و تا حدوودی نا خو شایند بود . دیگه از عزیزان مخالف و معاند که بگذریم .

گفتم غیر معمول ... یادم افتاد اوون زمانی که تصمیم گرفتم حجابدار شم ! درباره ظاهر و پوشش خیلی چیز میز می خوندم . دوم ، سوم دبیرستان بود گمونم . یه حدیثی بود خیلی جالب ، درمقابل سوالی که از امام شده بود درباره پوشش مومن امام جواب داده بودند که بر طبق قرآن لباس مومن نباید لباس شهرت باشه ... یعنی ظاهر فرد با ایمان معمولی و آمیخته با جامعه ست و نباید حساسیت و تعجب کسی رو برانگیزه . این برام خیلی جالب بود اینکه با این حساب معمولی بودن در هر جامعه ای تا چه حد می تونه متفاوت باشه !!!
یک هفته سخت رو پشت سر گذاشتم . خسته از دلواپسی و اضطرابی که بی خبر به خونه ما سرک کشید و چند روزی همه مارو درگیر خودش کرد .
هیچ دوست ندارم بگم یا بنویسم از بیماری و ناراحتی عزیزان و نزدیکانم . بهتر اینکه لحظات تلخ نیمه شب اورژانس رو فراموش کنم . سخته وقتی عزیزتون روی تخت اورژانس با اکسیژن بشینه و پزشک عمومی خواب آلود با بی حوصلگی بگه : باید بستری بشن " سی سی یو " ... .
و این آقای نازنین و صبور ، با ریش پرفسوری سپید رنگش ... بهترین و ملایم ترین پدر دنیاست .
حالا دو روزه که بابا برگشته خونه و ما ... بهتریم . خوبیم . خوشحالیم . و اضطراب ها فروکش کرده . گر چه هنوز هست کسی که بیماریش عذابم میده ...
اینجا نمی خواستم بنویسم به امید فراموشی و از بیم اینکه آنطرف دنیا خواهرم رو نگران نکنم ... حالا البته ماندانای نازنینم مسافر پروازی هست به سوی ما ، تا یک هفته مرخصیش رو با ما بگذرونه . و این خیلی خوبه ...
ای کاش زمان تو یه نقطه مناسبی برای آدم متوقف می شد . مثل بچگی ، نفهمی ، سرخوشی ... چه سخته بزرگ شدن و فهمیدن و امید بستن و دوست داشتن و عاشقی و دلکندن ! و این جمله معنیش یه چیزه : ترس از دست دادن و حتی شاید خودخواهی غلیظ .
دارم سعی می کنم قوی باشم ، منطقی و به موقع احساسم رو کنترل کنم ( هه ... مثل حالا که اشک تو چشام جمع شده ) .
به هر حال
مهم اینه که ... همه چیز به خیر گذشته . و حالا این دوروزه ، دوباره احساس امنیت می کنم . نمی دوونم این قضیه چه ارتباطی به حس امنیتم داشت ...اما اوون چند روز ، ضعیف شدن همین حس ، آشفته ام کرد .
بالا و پایین های زندگی هیچ وقت مارو رها نخواهد کرد . " او " گفته که انسان رو در سختی آفریده . " او " خواسته که ما پخته بشیم .
شاید ، برای اینکه رشد کنیم و به کمال مطلوب خودمون برسیم . درست مثل همه موجودات دیگه !
سلامتی ... آرزومندم :)