تبليغاتX
پرگار
پرگار
آنکه پر نقش زد این دایره مینایی ، کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد ...
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385
فاش می گویم ... عاشقم
 

آیا هر عشقی مقدمه ای برای وصل است؟ آیا باید عاشق شد به امید وصل؟

" دوستت دارم " همیشه باید آینده ای داشته باشد ؟

ببینیدش :

my love

 

عاشق این پرنده ام  . یک روز صبح زود فروردینی ، حوالی کوهدشت  پیداش کردم . عشقم را . بالای تیر چراغ برق نشسته بود . سحر خیز و بلند پرواز .

دوستش دارم این بلند پرواز تلاشگرم را ... نا امیدم به وصلش ... همین یک عکس مانده از او ...

خیالی نیست ... مهم عشق است که هست .

پارازیت : وصل بماند برای عقلا ، هجران برای دیوانه ها  !

+ نوشته شده در 19:41 توسط هدی.
پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385
بانوی ایرانی در سفر کهکشان
 

چندان به نجوم و فضانوردی و از این دست مسایل علاقه ندارم و  شاید  هیچ وقت جزء آرزوهام نبوده که مثلا به فضا سفر کنم ،  اما با این حال خبر سفر خانم  انوشه انصاری به فضا برام بسیار جالب و شعف انگیز بود . انوشه انصاری سفر به فضا رو آرزوی تمام عمرش عنوان می کنه و امیدواره مردم دنیا با نگاه کردن به زندگی اوون ، آرزوهاشون رو فراموش نکنن و مطمئن باشن که می تونن یه روزی به اوون خواسته ها  دست پیدا کنند .

 با توجه به آموزش ها و آزمون های دشواری که برای آمادگی سفر  پشت سر گذاشتن ،  توانایی ، قابلیت و شجاعت ایشون تحسین برانگیز و امیدوار کنندست .

 همینطور سفر خانم انوشه انصاری از این نظر که او ،  اولین هم وطن ماست که پا از کره خاکی فراتر می گذاره مهم و قابل توجه هست . اگر علاقمند هستین که بیشتر درباره خانم انصاری بخونید باید بگم که جای خوشبختیه که ایشون بلاگر هستند و روزنوشت های جالبی در اینجا قرار دادند که احتمالا در فضا هم به روز خواهند کرد .

براشون آرزوی موفقیت دارم ...

 سفر به خیر :)

وب سایت انوشه انصاری                        

                                                            انوشه انصاری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.

 

+ نوشته شده در 1:16 توسط هدی.
سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385
اندر انفعال

چه انفعال دردناکی را مبتلا شده ایم  . حال و روزمان شده مثل دماغه دماوند که فقط غم می خورد و بروندادش دود و خاکستر بی حاصل است .

چه  ضخم انفعالی بر سینه مان نقش بسته ... نقش سکوت .   !

انفعال گلومان  را خشکانده  .... حتی  بغضمان  هم نمی ترکد .  !

چشم ها بهت زده و منفعل ... حتی به دور دست هم نمی نگرند .!. 

فکر میکنید اگر  این دماوند مملو از عقده های سرکوب شده و آتش های فرو خورده  روزی سربرآورد و فوران کند ... چند شهر و دیار را نابود خواهد کرد؟

گر چه ... من و تو عزیز من ... اول و آخرش ، نسبت به واقعیت غمی هم که می خوریم غافلیم . چه بسا این غمنامه ها بازیچه ای بیش نباشد . ! ! !

 

" چه فریبی اما ،

                   چه فریبی !

که آنکه از پس پرده نیمرنگ ظلمت به تماشا نشسته

از تمامی فاجعه

                   آگاه است

و غمنامهء مرا

                 پیشاپیش

حرف به حرف

              باز می شناسد . " *

* ا. شاملو

 

+ نوشته شده در 20:56 توسط هدی.
جمعه دهم شهریور 1385
قدردانی از طرف خدا

 

چه کسی از احسان و نیکو کاری نا خرسند می شود ؟ همه ، به نوعی اهل تمجید کار خیریم .

اما ، دارندگان واقعی بخشندگی ، بزرگانی هستند که در خفا به عمل خیر مشغولند .

خداوند با چه شوقی از این دسته بندگانش سخن می گوید !! :

" مَن ذَالذی یُقرض الله قَرضا حسنا فیضاعفهُ لهُ و لهُ اجرٌٍ کریمٌ "

" آن کیست که به خدا قرض دهد ؟ ( قرض الحسنه و احسان به بندگان نیازمند )  تا خداوند  بر او چندین  برابر گرداند. و پاداشی با لطف و کرامت نامتناهی به او اعطا  فرماید . "

پاکی نیت خیرتان مانعی بود بر میلم ،  دوست داشتم نامتان را بنویسم . شما که  نوشته های هر روزتان از زندگی شناخته شده دیار وبلاگستان است . 

قدردانی اولین پله رسیدن به  شکر خداست .

قدردان انفاق کنندگانیم . آنانکه با بخشندگی ، بی توجهی های ما را جبران می کنند :)

پارازیت : از هزاران تن یکی تن صوفیند      مابقی در سایه او می زیند !

 

+ نوشته شده در 16:38 توسط هدی.
سه شنبه هفتم شهریور 1385
بفرمایین شیرینی :)

ماه شعبان رو خیلی دوست دارم . کلکسیون شادی و جشن و زیباییه . بهترین فرصته برای ما که سالی به دوازده ماه  انواع و اقسام عزاداری ها رو  داریم !!   یه نفسی بکشیم و از ته دل شاد باشیم . گر چه  دقت کردین بعضی شادی کردن ها هم مثه عزاداریه ! .

قربون خدا برم . دلش نیومد تو این روزهای شاد حال ما رو بگیره . خدارو شکر نتیجه کنکور از ....که من سر جلسه زده بودم بهتر شد . اصلا امیدی به قبولی نداشتم . حتی فراگیر پیام نور هم ثبت نام کردم . اما خوب چند روز قبل نتیجه ارشد  آزاد یه کم خیالم ر و راحت کرد . جامعه شناسی تهران شمال .

امشب هم که سازمان سنجش تیر خلاص رو  زد.  مطالعات فرهنگی  دانشگاه عزیز و دلبرکش خودمون علامه و البته در نوبت شبانه . به هر حال این قبولی هم خیلی برنامه هام رو تغییر داد هم اینکه خیالم رو راحت کرد که با اطمینان بیشتری یه برنامه ریزی نو انجام بدم .شاهکار نیست اما من  راضی  هستم . چون به اندازه کاریه که کردم . نه بیشتر از درسخوندنم نه کمتر .

اما باید بگم اینم از عجایب کنکور سراسریه که مثلا شما یک سال  برای یه  گرایش مثل جامعه شناسی   می خونید. اما  بعد گرایشی رو قبول میشید که به خاطر ظرفیت کمش ( ۱۰ نفر روزانه ، ۱۰ نفر شبانه )  اصلا امیدی به قبولی درش نداشتین مثل مطالعات فرهنگی  . 

شاکر خدا هستم و ممنون همه دوستای عزیزی که برام دعا کردن ، آرزوی موفقیت داشتن و باعث آرامشم شدن . 

در هر حال اعیاد شعبانیتون مبارک ، و.... بفرمایین شیرینی :

:) 

+ نوشته شده در 1:6 توسط هدی.
چهارشنبه یکم شهریور 1385
بازگشت به وطن کده
بعد از یک شب سخت و پرواز طولانی هوای گرم وطن آرامبخش ترین مسکن ممکن بود . دلم تنگ شده بود برای این وطنکده . برای سرزمین گل و بلبلم . برای همه چیز خوب و بدش .گر چه یک ماهی بیشتر دور نبودم .همین مدت هر روز و همه جا به وطنکده فکر می کردم . با هزار و یک ای کاش و چرا ؟ و اما و اگر ... .

آنجا در سرزمین سپید پوستان چشم آبی هیچ چیز من رو به طور قاطع جذب خودش نکرد . گر چه تلاش و کوشش شبانه روزی ، و نظم و قانون حاکم تحسین برانگیز بود . شکوه سازه های چند صد ساله ، مدنیتی جا افتاده و به کمال رسیده و همه آن چه که دیدم تنها احساسی که ایجاد می کرد اندوهی بود برای وطنکده ام . به اینجا فکر می کردم و به اینکه چقدر دلم می خواست کاری بکنم و در پی اوون به خودم تذکر می دادم که گاهی آرمان ها تا چه اندازه پوچ و غیر واقعی هستند و باز هم تذکری به همین تذکر و امیدی به آینده . ... همه این ها جذابیتی ایجاد نکرد که دوری از وطن برای مدتی خیلی طولانی برام قابل تصور باشه . این آرمان های دور و دراز رو نمی تونم ترک کنم . امید به سرفرازی وطنم اونچنان که در خور شان ایرانی باشه .

 تنها تکه قلبم که جا موند . عزیزانم هستند و بیش از همه ماندانای نازنینم . برای همه شون آرزوی سلامتی و بازگشت دارم :) . گر چه شاید برای عمو ها که سی سالی هست دورند و عموزاده نازنین که متولد همون دیاره سخت باشه بازگشت و تحمل خیلی چیزها و باید و نباید های شرقی .

 از همه این حال و احوال احساسی که بگذرم شب سفر شبی پر ماجرا و سخت بود . ( تازگی ها آخر سفرهام ماجراجویانه میشه )

 بالاخره صابون انگلیسی ها به تن ما هم خورد . با وجود گذشت یک هفته از به کار گرفتن تمهیدات امنیتی ، همچنان با شدت مسافران رو مورد بازبینی قرار می دادند . محشری به راه انداخته بودند . مسافران متوحش و پلیس ها و ماموران امنیتی غول پیکر ، صف های طولانی و پر پیچ و تاب بازدید بدنی که بی شباهت به لوله کشی ٱب و فاضلاب نبود ، آدم رو یاد فیلم های هالیوودی که موضوع تروریسم رو به تصویر می کشند ، میانداخت .

heathrow

 

 

 

 

 

 

کم کم که به مسئولین بازدید بدنی نزدیک می شدیم ، اعلام کردن همه کفش هاشون رو در بیارند و بگیرند دستشون .همینطور گفتن هیچ گونه لوازم آرایشی ، نوشیدنی و یا اسپری رو نمی شه به داخل هواپیما منتقل کرد . این شد که سیل عظیم مواد گوناگون آرایشی سرخ و سفید و سبز و آبی کننده های مختلف از کیف ها خارج شد و به کیسه مامور جمع آوری منتقل شد . . مسافران خسته و بی حوصله بند از پا می گشودند و ساعت ها رو از مچ دست باز می کردند . سبدهایی گذاشته بودند برای همه این وسایل تا از دستگاه امنیتی بگذره .

مرد میانسال انگلیسی که مسیول این کار بود خیلی مودبانه و بدون اعمال تبعیض و تفاوت ، وسایل غربی ها و شرقی ها رو داخل دستگاه می فرستاد و تشکر می کرد .

اما از اوونجایی که ما جهان سومی ها هر چه می کشیم از دست خودمونه ... بدترین رفتار رو ماموران شرقی به خصوص ( با عرض پوزش) ماموران هندی داشتند . خانم هندی که کارش بازدید بدنی بود خیلی راحت خانم های اروپایی رو رد می کرد و تیپ های شرقی اعم از محجبه و غیره رو مورد بازدید بدنی قرارا می داد . و البته عبور محجبه ها سخت تر .

 روبه روی خانم هندی قرار گرفتم . براندازم کرد و خیلی خشک گفت دستهات رو ببر بالا . کمی اوونطرف تر مامورای دیگه با چهره اروپایی دقیق شده بودن روی کار خانم . دستهام رو به حالت مصلوب دو طرف بدنم بلند کردم . خانم هندی شروع کرد . از روی سرم دقیقا . دستهاش رو برد زیر روسری ، دور گوشهام . وااای چندش آور بود . حالم متغیر شد کمی دستها از حالت مصلوب ، پایین اوومد . خانم هندی خشک تر از قبل دستهام رو بالا برد و گفت : همین طور نگه دار . این در حالی بود که پا برهنه روی زمین ایستاده بودم . در نهایت که به طور کامل بازبینی کرد و از یافتن مدرک جرم از بدن مصلوب من نا امید شد . بدون اینکه نگاهی به صورتم بکنه ، کنار رفت و با دست اشاره کرد که برو .

 برو ، تو تبرئه شدی !! .

 تمام این جریانات از ساعت یک و ربع تا چهارو چهل و پنج دقیقه بعد از ظهر به طول انجامید . تقریبا همه سردرد داشتند .قبل از پرواز به آینه دستشویی که نگاه کردم ، ترکیب عجیب و جدیدی از رنگ سرخ چشم ها و سپیدی گچ مانند پوستی که این کاسه های خون رو احاطه کرده بود روی صورتم دیدم . خسته . گیج و شدیدا فکری بودم .

 بالاخره با یک ساعت تاخیر به علت بازدید امنیتی ، پرواز آغاز شد . در حدود پنج هزار کیلومتر ، بال زدن تا منزل . بیشتر مسیر رو با دختر خانوم ۱۷ ۱۸ ساله کنار دستم صحبت می کردیم . درباره دینش حرف میزد برام . زرتشتی بود . مهربان و مودب و شدیدا عاشق ایران . با وجود اینکه گوینده و شنونده هر دو سردرد داشتیم اما صحبت گل انداخته در میان رو رها نکردیم .

ده دقیقه به فرود ، مراسم مانتو پوشان و روسری سر کنان خانم ها آغاز شد . با بی حوصلگی و از سر اجبار . نمی دونم چی باید بگم فقط اینکه دوست داشتم هر کس رنگ خودش باشه . خودش باشه واقعا . بهشت و جهنمی که هست مال انسان مختاره . با جبر ، جامعه ماهیت انسانی خودش رو از دست میده . ارزشی اگر وجود داره ، در حالت اجبار ، از لطف و مرتبطش به شدت کاسته میشه ، تا اوونجایی که ممکنه مذموم شمرده بشه و احیانا طرد بشه ! 

بازگشت به خانه هم حکایتی شد . من که هلاک و خسته بودم . علاوه بر ماشین خواهرم ، احتیاج به یک تاکسی هم بود . خانوم سر تا پا مشکی پوش جلو اوومد : آقا ماشین می خواین ؟ ـ بابا : بله خانم ممنون . من گیج خواب ، اولین بار بود که تو فرودگاه راننده خانوم می دیدم . همینطور که به طرف ماشین راه افتادیم . بابا زیر گوشم می گفت بشین جلو و باهاش سر صحبت رو باز کن . و با خوشحالی : فرصت خوبی شد برات که بهتر دردهای جامعت رو ببینی !!! ( جناب پدر از من بهتر مشاهده می کنن و همیشه یک عالمه موضوع تحقیق دارن که بهم پیشنهاد کنن . )

 ماشین رو که دیدم وا رفتم . یک پیکان قدیمیه به معنای واقعیه کلمه قراضه . تازه چمدان رو هم می خواست ببنده رو باربند روی سقف . به بابا نگاه کردم گفتم حتما پشیمون می شه . اما خیلی ریلکس کمک کرد تا خانوم چمدان رو روی سقف ماشین بست .

خانوم ، قوی و هیکلی بود . با فرهنگ لغات راننده های کهنه کار تاکسی . نشستم جلو . در رو با احتیاط بستم . از ترس وا رفتن چهار چوب ماشین . نشست و بسم الله گفت و به قول معروف زد تو دنده :)) . کمی که رفت و از محوطه خارج شد . سر صحبتم باز شد و شروع کرد به درد دل . نا گفته اگر بمونه دلم می سوزه که چه دست فرمونی داشت . با اوون پیکان عهد عتیق . آنچنان از بین کامیون ها ویراژ میداد که چشمهای قرمزم گرد شده بود مستقیم به جلو .

خیلی حرف زد از اینکه شوهرش بیمار روانی بوده و بعد از چهار تا بچه جدا شدن . اینکه خودش خرج هر چهار تا رو داده و بدون کمک دیگران بزرگشون کرده . اینکه ۱۷ ساله داره اکثر شب ها رو تا صبح توی فرودگاه کار می کنه و مسافر می بره !!! - فرض کنین - و اینکه حالا باید بیشتر بیاد چون پول پیش خونه سه برابر شده و جهاز دخترش رو هم باید بده .

 گفت که تا مسافر ها ماشین رو می بینن پشیمون می شن . اینکه ماشین دیگه عمرشو کرده و امنیت نداره . اینکه رفته کمیته امداد تا وامی بگیره برای تعویض ماشین . یک میلیون بهش دادن که یعنی هیچ چی برای ماشین . اوونم گذاشته روی پول اجاره خونه و حالا باید قسط هاش رو بده .

 از افرادی گفت که دلشو شکوندن و نفرین اوون بیچارشون کرده . از عدالت اجتماعی گفت که به قیمت افزایش اجاره خانه ها تموم شده و.................................

 رسیدیم . یه شماره تلفن ازش گرفتم . گفتم چند جا تلاش می کنم شاید حد اقل برای وام جهیزیه یه فکری بشه کرد . با همون لحن مخصوص و جوانزنانه گفت : قربون دستت فقط یه طوری بشه که ... من آبرو دارم . شرمنده بچه هامو مدیون خلق الله نشم .

................

خلاصه هر جا که نگاه کنی سیاه و سپید و زشتی و قشنگی آمیختن . بازدید بدنی ، روسری ها و مانتوهای دقیقه نودی ، خانوم راننده شب های مهر آباد ، هوای گرم وطن کده .

و ما ... باز هم به بهتر شدن اوضاع فکر می کنیم و امیدواریم .

+ نوشته شده در 2:44 توسط هدی.