تبليغاتX
پرگار
پرگار
آنکه پر نقش زد این دایره مینایی ، کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد ...
جمعه بیستم مرداد 1385
بهترین داستانسراهای موضوعات جنایی ، تخیلی و ترسناک
دو روزی هست که فرودگاه بین المللی لندن مسافرین رو تحت مراقبت و بازدید شدید قرار دادند. دیروز تعدادی از پرواز ها  لغو شدن  و شبکه های خبری  به صورت بیست و چهار ساعته درباره یک اقدام تروریستی صحبت می کنند.

مسافرها چندین ساعت در صف های طولانی قرار می گیرند و تمام اوونچه که به همراه دارن به صورت دقیق مورد مشاهده پلیس  قرار می گیره . بسیاری هم که قصد داشتن داخل اروپا سفر کنند به علت ترس یا ترافیک شدید به سفر زمینی( قطار ) ، یا آبی ( کشتی ) متوسل شدند . در نتیجه قیمت بلیط قطار به صورت استثنایی افزایش یافته .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اخبار جنگ در سایه این اتفاق کاملا رنگ باخته و هیچ کسی نمی دونه  که اونطرف دنیا در خاورمیانه چی  می گذره  . مسلما این می تونه یه فرصت طلایی باشه برای هر نوع جنایتی که باید از چشم ها پنهان بمونه . همینطور بهترین نمونه عینی برای مفهوم تروریست ، که هر روز تکرار می شه .

 

همه چیز بیش از حد  مضحک و داستانی  به نظر می رسه .

 

 پارازیت : حتما میدونید بهترین مجموعه داستان های پلیسی ، جنایی و ترسناک مربوط به انگلیسی هاست . پوآرو ، خانم ماپل وشرلوک هلمز و... . این آخری ، هلمز ،  شخصیت مرموز و محبوبی که واقعا مورد علاقه منه .

داستان ها در هر جامعه ای  می تونند نمایانگر یه سری از خصوصیات و یا علایق اوون جامعه باشن  .  شخصیت های  محبوب انگلیسی ها پوآرو و هلمز هستن . اونقدر که همچنان سریال هاشون پخش میشه .

خلاصه اونطوریا بوده که اینطوریا شده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.

+ نوشته شده در 12:39 توسط هدی.
سه شنبه هفدهم مرداد 1385
مقصود تویی , کعبه و بت خانه بهانه
 

کلیسای سنت پل

تو مراسم دعا ، وقتی که کشیش شروع کرد به مناجات و استغاثه برای مردم جنوب لبنان و رخت بستن جنگ از سرزمین های مقدس ، و بازگشت عیسی و  برقراری صلح و آرامش موعود ... همینطور که همراه بقیه آمین می گفتم . فکر  می کردم چقدر این دنیا کوچیکه !! ، چقدر ما بچه های آدم مثل همدیگه ایم . نهایت خواسته هامونم مثل همدیگس . متراکم شدیم اوونقدر که بیاد نداریم از یک پدر و مادریم !  

 

ورودی کلیسا  

 

این عکس پایین  رو از داخل محراب گرفتم .

محراب

 

مذهب نیامیخته به سیاست و آمیخته به هنر

در نهایت .... مقصود تویی ... یا  حبیب :)

 

 

 

+ نوشته شده در 0:51 توسط هدی.
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385
عاقبت... چی؟
شنیدید که می گن عاقبت خاک گل کوزه گرانیم . اما فکر کنم بعضی ها از این قاعده مستثنی هستنن و به شکل مرموزی ، حتی جسما هم ماندگار می شن . از طبقه مرفه و فراعنه که بگذریم ، آدم های عادی هم ممکنه به اذن الهی و به همت باستان شناسان انگلیسی ، که دنیا رو زیر و رو کردن و گذاشتن پشت ویترین هاشون !!!!  از زیر آب و گل دربیاد و به این صورت که می بینید ، در یکی از معتبرترین موزه های بریتانیا (british musuem ) به نمایش همگانی در بیاد .

 

 

پارازیت :  من که شخصا ترجیح میدم همون خاک گل کوزه گران بشم . شما رو نمی دونم :) 

+ نوشته شده در 0:42 توسط هدی.
یکشنبه هشتم مرداد 1385
موقوفات به شیوه انگلیسی
 هر قومی احساسات خودش رو نسبت  درگذشته ها به یه صورت ابراز می کنه که در نوع خودش جالب و دیدنیه . از کارای جالب قوم انگلوساکسون ها وقف یا نذر نیمکت های چوبی تو بارک هاست . با این تفکر که آسایش رهگذران ٬  موجب آرامش روح عزیز از دست رفته ست.

 

  پارازیت : حالا هی می گن  اندر بلاد کفر عقیده  یافت می نشود . بابا اینااا تو خیلی چیزا از ما مسلمون ترن :))

از اخبار جنگ هم دور نیستم . ظاهرا هیچ کسی یا گروه و نهادی وجود نداره که بتونه جلوی ماشین جنگی اسراییل رو بگیره . فاجعه انسانی در لبنان اوونقدر گستردست که حتی رسانه های اینجا هم گهگاه به جبهه های نابرابر در دو طرف درگیر و جنایات جنگی اشاره می کنند . اسراییل ۱۴ روز دیگه مهلت خواسته برای ادامه جنگ !!!! . واقعا داریم به کجا میریم؟

+ نوشته شده در 18:55 توسط هدی.
جمعه ششم مرداد 1385
سفر
فرض کنین یه نفر بدوون برچسب فارسی نتونه تایب کنه و همون متنی هم که تلاش کرده نوشته  لود نشه ... من الان همون حالو دارم . دو روزی هست که وارد لندن شدم و ماندانای نازنیم رو دیدم . خدارو شکر خوب وسر حاله .

هوا فعلا گرم و مرطوبه ولی قراره بهتر بشه ....

شاید بعدا بهتر با این کیبورد کنار بیام .

............................. ا

ز دوستایی که برای نوشته قبلی لطف کردن ممنونم . خدا رو شکر فیروزه عزیز بهتره وبه خونه برگشته .

 

+ نوشته شده در 20:39 توسط هدی.
سه شنبه سوم مرداد 1385
یا من اسمه دواء و ذکره شفا
تمام خوشی ها و تلخی های این روزگارم یه طرف .... سلامتی وجود نازنین تو یه طرف . فکر اینکه چند روزیه که شب هات رو تو بیمارستان میگذرونی گیج و کلافم کرده . کلا فکر های دیگه رو مرخص کردم رفتن .  فقط جای شکرش باقیه که ... اعتماد دارم به خدا . اعتماد دارم که صحیح و سالم بر می گردی خونه . اونوقت برای اینکه صدای نازنینت رو بشنوم ، شماره خونه تون رو میگیرم .

میدونی ، برای کارای فارغ التحصیلی که رفتم دانشکده داشتم خفه می شدم . ما همیشه با هم ، همیشه باهم دانشکده می رفتیم . اینبار تحمل محیط سخت بود بدون تو .

فقط خوبه که اعتماد دارم . تو خوبی . خدای خوبی هم داری .

 پس عزیزم زود تر خوب شو . نو عروس سبز پوش به آشیانت برگرد . سرفراز و زیبا :)

......................................

پارازیت : اگه دوستی گذرش به این طرفا افتاد . بزرگترین لطف دنیا رو در حق من داشته باشه و برای دوست نازنینم دعا کنه  . التماس دعا ....

+ نوشته شده در 2:12 توسط هدی.