خیلی دلم می خواد امروز همگی با هم ساعت چهار پرتقال ( پرتغال ) بخوریم (بزنیم ) .
ریف ریفش کنیم یا آبشو بگیریم و نوش جان کنیم . خنک .......... به !
آرزو داشتنش که بد نیست ...
امضاء : جو گرفته تا اطلاع ثانوی
![]()
.................................................................................................
خوب........ ساعت ۷ شبه و خوب........ بازی رو باختیم به پرتغال .
عیبی نداره :) ، به خاطره نحسیه ۲۷ خرداده ...
از پرتقال خوردن هم افتادیم :((
آنچه که دیروز در تجمع زنان در میدان هفت تیر اتفاق افتاد ناراحت کننده و تاسف بار بود . تجمعی که پیش از این ، برگزار کنندگان اعلام کرده بودند که مراسم ، به صورت آرام و مسالمت جویانه ای برنامه ریزی شده و هدف از گردهمایی ، بیان خواسته های صنفی زنان و موانع حقوقی که در برابر عدالت جنسیتی وجود دارد می باشد .
اما علی رغم این و چنانکه مرسوم شده ، شاهد چهره عیان خشونت و درگیری در حین تجمع بودیم .
خشونتی که حتی از سوی برگزار کنندگان تجمع هم به خوبی پیش بینی شده بود . با این تفاوت که این بار برخوردها ، پررنگ تر و شدیدتر شدند . آمار دقیقی در دست نیست اما به حتم گروهی از زنان و دختران ، شب قبل را در بازداشت به سر بردند . و اطلاع دقیقی از ایشان در دسترس نیست .
دیروز گذشته و فرصت از دست رفته و واقعیت اینست که هزینه ها بیشتر از پاداش ها و به دست آورده ها بوده . به نوبه خودم و تنها به عنوان یک ناظر از بیروون و از طریق خواندن شرح ماوقع در وبلاگ های دوستان ، دو نکته ساده به ذهنم رسید که شاید خواندنش خالی از لطف نباشه .
۱) با یک مثال شروع می کنم : فرض کنین قاتلی که در تلاش هست فرد مورد نظر خودش رو به بهترین وجه ممکن سر به نیست کنه . اوون در تلاشه که کارش رو حتی الامکان بی سر و صدا ، بدون جلب توجه و با برانگیختن کمترین سوء ظن به خودش انجام بده . بهترین راه شاید ( حالا از دید یک مجرم !) این باشه که مقتول رو " تنها " گیر بیاره و کارش رو تموم کنه ! . اینکه قاتل شاهد "حاضر و آگاهی" نداشته باشه ، کمک بزرگیه که حداقل تا مدتی ، شایدم برای همیشه از دست مجازات در امان باشه .
خوب ، در مقیاس بزرگتر ، می خوام بگم زمان نا مناسب برگزاری این تجمع باعث شد که تجمع کنندگان " تنها " باشن و از دید جامعه دور بمونن . زمانی که ملت ، جلوی تلویزیون هاشون میخکوب چرخش و حرکت توپ های فوتبال در آلمان هستن و حواس ها متمرکز بر چنین سرگرمی بین المللی هست . کل ملت ها از اتفاقات بزرگتر از این هم که براشون برنامه ریزی میشه غافل هستن چه برسه به تجمع چند صد نفری ( آمار رو دقیق نمی دونم ) در یک میدان که ممکنه ترافیک ایجاد کنه و باعث بشه اونها دیر تر به دیدن جام جهانیشون برسن !! . و البته زمان نا مناسب برای معدود دانشجویانی که در جریان این برنامه بودند اما مجبورشدن که در خانه مشغول درس خوندن باشن چرا که دوباره گذراندن بعضی درس ها و واحد ها زجر فراوانی رو به دانشجوی متعهد وارد می کنه . البته درسته که این مراسم حکم یکجور سالگرد داشته و باید در موعد مقرر برگزار می شده ، اما با کمی سبک سنگین کردن موقعیت میشد به موقعیت مناسبی موکول بشه .
............................................
۲) تقریبا تمام گزارشاتی که در وبلاگها از تجمع وجود داشت رو خوندم . یه نکته ای در بسیاری جاها خودش رو نشون میده و اوون عدم آگاهی و فقدان دانش در زنان و مردان حاضر در میدان در قالب عابرین پیادست . نمونه قابل ملاحظه ای از نحوه برخورد مردم در برابر مسايل زنان . در عکس ها هم مشهوده . اکثرا گیج و مبهوت و به عنوان تماشاگری که از اوضاع هراسان شده مدتی ایستاده نظاره گر هستند و با درک وخامت اوضاع ، محل رو ترک می کنند .
از تجمع کنندگان می پرسم : چند نفر از عابرین دست یاری به شما دراز کردند ؟ نه اصلا چند نفر فهمیدن که شما به قول معرووف حرف حسابتون چیه ؟ دوستی با این مضمون نوشته بود که عابرین گمان بردند برای حجاب تجمع کردیم و با سرزنش به ما گفتند : همین یه روسری رو هم نمی خواین سرتون کنین ؟ . این مساله" آگاهی که نیست! " اینجا خودش رو خوب نشان داده . در این مورد ، بهترین بیان در این پست خانم دکتر عزیز در " از زندگی " مطرح شده که با احترام به راهکارهای دیگه به نظر من هم مناسبترین روش ، برای امروز رو بیان کردن .
............................................
مطلب پایانی اینکه "برخی" دوستان حاضر در تجمع از زنان پلیس اینطور یاد کرده بودند که مهر و محبتی نداشتند یا مثل اینکه زن نبودند و با این مضامین توقع رفتار زنانه از پلیس داشتند . من فکر می کنم وقتی که برای حق برابر در شهادت مبارزه می کنیم و وقتی معتقد هستیم زنان می توانند حق قضاوت داشته باشند ! این درست نیست که توقع رفتار توام با محبت از پلیس زن داشته باشیم . اینها با هم تناقض دارن . پلیس پلیسه و نباید روی جنسیت حساسیت نشون داد . بلکه شاید درست تر این باشه که خواهان رفتار " قانونمند " و توام با " احترام " از پلیس باشیم .
در هر حال امیدوارم مشکل خاصی برای کسانی که در بازداشت هستن پیش نیاد . و امیدوارم هیچ کسی امیدش رو از دست نده :) .
دیروز ، قبل از انجام بازی ایران با مکزیک ، تعدادی ماشین ها مجهز به بوق و پرچم های پیروزی در حال آمدو شد بودن . طوری شادی موج می زد که آدم فکر می کرد" فیفا" نتیجه این بازی رو زود تر به مردم اعلام کرده و پیشاپیش ایران رو برنده تشخیص داده ، اوونم در مقابل سرگروه قدرتمندی مثل تیم مکزیک!! به هر حال بازی انجام شد و علی رغم اینکه تیم ما بهتر از همیشه ظاهر شد اما بازی رو یک به سه واگذار کرد .
ناراحت کننده بود . صدا از جایی برنمی خواست . مردم شادی بعد از پیروزی رو قورت داده بودن . مثل اینکه خیلی بهش احتیاج داشتن ، خیلی ها مجبور بودن قرار و مدارهاشون رو با دوستاشون برای گشت و گزار تو شهر به هم بزنن و خانه نشین بشن . یا اینکه طاقت نیوورده بودن و پیاده یا سواره اما آرووم از خانه هاشوون بیروون زده بودن .
اما جالب تر از همه اینها صحنه شادی حدود بیست تا سی جوان و نوجوان جلوی درب وروودی پارک قیطریه بود که واقعا آدم رو به فکر میانداخت !... ساعت حدود یازده شب بود طبق برنامه و البته با کمی تاخیر رفتیم برای پیاده روی . رو به روی درب اصلی پارک جوانها تعدادی نشسته و تعدادی وسط خیابان پرچم می چرخوندن و ایران ایران می گفتن . صدای ضبط ماشین هارو بلند کرده بودن و خلاصه یه شادی کوچیک ، اما همه چی تموم برا خودشون راه انداخته بودن . نمی دوونم ... شاید فکر میکردن که ممکنه ده تا گل بخوریم و از اینکه مکزیکیها فقط سه بار ناقابل توپیدن به دروازه ایران خوشحاال بودن و جشن گرفته بودن .و یا شایدم برای یک گل زده شادی میکردن.
اما ... فکر کنم مساله اصلا مر بوط به فوتبال نبود! . احتمالا مر بوط به پتانیسیل سرریز شده ای بود که مدت زیادی به امید همچین شب هاو چنین موقعیتهایی ذخیره و تلنبار می شه و حالا... در مواجهه با باخت و از دست رفتن موقعیت شادی ، نتونسته بود که خودش رو قانع کنه و آزاد شده بود .
به هر حال مراسم کوچیک اوونها نیم ساعتی ادامه داشت که با اوومدن پلیس صداشون قطع شد ( چون ما وارد پارک شده بودیم و نمی دیدمشون فقط صداشونو داشتیم .) یه سری ها خیلی زوود فرار کردن و با عجله وارد پارک شدن . اما یه عده دیگه مثل اینکه بخواان نسبت به پلیس به اعتنا باشن همچنان مونده بودن ... بالاخره یه صدای فریاد بلندی که معلوم بود از گروه بچه های شادی کننده نیست فریاد زد : عرو سی ننته ؟ ....( حرف جوونها رو نشنیدم .... دوباره صدای بلند : ... گمشین ... سگ ... .
اینجا دیگه تقریبا همگی متواری شدن داخل پارک . پلیس هم همونجا بیرون درب پارک ایستاده بود و داخل نشد .
جان من ، داشتم به این مساله فکر می کردم که چقدر درسته وقتی می گن : از دل برود هر آنکه از دیده برفت .
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مسخرست نه
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به این فکر کن.... چه چیزی جالب ترز اینه که به واقعیتهای جدی بلند بلند بخندی
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
البته ... اگه واقعیتی وجود داشته باشه ! وجود داره
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هنوزم سر حرفم هستم جانم . گاهی اوقات فراموشی نعمت بزرگیه :)
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
امیرعلی عزیزم این کنار داره با لگوهاش یه کشتی درست می کنه . چه عالمی داره این بچگی ... عاشقشم . عاشق بازی های بچه گوونه ام . گرچه دیرووز در حین بدوو بدوو کردن با امیر از ناحیه پا دچار آسیب دیدگی شدم و خدا کنه کار به گچ و این حرفا نکشه .... حالا چند ساعت دیگه می خوام برم درمانگاه و بگم : دکتر جوون داشتیم با خواهرزادمون دنبال بازی می کردیم و از اوونجاییکه بازی اشگنک و سرشکستنک داره... انگشت بزرگه پای راستمون خم شد و کاملا پیچید ....:).
خواهرزاده کوچولوی من نه دایی داره نه عمو . چون نه ما و نه کیوان، شوهر خواهرم برادر نداریم . چند وقت پیش امیر می گفت : خاله هدی چی می شد تو پسر می شدی به جای خاله دایی می شدی با هم فوتبال بازی می کردیم یا ماشین بازی ؟ منم که کلی به غیرتم برخورد گفتم : عزیز جان هر وقت خواستی بهم بگو خاله هدی هر وقت خواستی بگو دایی هدی یا عمو هدی :)) .
این شده که به فوتبالم علاقمند شدم و باید معلوماات ورزشیم و برای ایفای این دوتا نقش جدید هم ببرم بالا .
به هر حال بچه های حالا از نظر خویش و قوم خیلی کم ترز زمان ما دارایی دارن :) . به خصوص که ممکنه تک فرزند هم باقی بمونن . به تدریج جای اقوام رو دوستان که به انتخاب خود فرد هست پر می کنن . شاید اوونطوور دوست داشتنها دواام بیشتری هم داشته باشه ، که به خاطر حق انتخابه ... فعلا ... .
محمود اعتمادزاده "به آذین" ، پدر ترجمه ایران ، در سن ۹۱ سالگی در گذشت .
" به آذین " نام شورانگیز و اطمینان بخش مردیست که بسیاری آثار برجسته ادبیات جهان را به زبان مادری مان ترجمه کردست . کثیری از ما نامش را بر کتابها دیده ایم و به همان میزان آثارش را خوانده و از نثر زیبایش بهرمند شده ایم .
" م.ا.به آذین " برایم یادآور جذاب ترین رمان دوران نوجوانی ام است . رمان " ژان کریستف " اثر رومن رولان . خوب یادم هست که با چه ولعی می خواندمش ( حسی که امروز کمتر پیش می آید ! ) انگار ترجمه ای در کار نبود و مستقیما خود نوشتار نویسنده را می خواندی شاید هم شیواتراز آن . یادم هست فصل " آنتوانت " ، ورق می زدم و اشک می ریختم . مثل اینکه کنار "اولیویه "و "آنتوانت" بودم . بسیاری دیگر که پیش از من و بهتر خوانده بودندش هم همین را می گویند ، که این همدلی با متن داستان ، ناشی از هنر نویسنده و از آن مهمتر مهارت مترجم رمان است . چه ، می دانیم که اگر ترجمه درست صورت نگیرد ( به مثابه نمونه های بسیار موجود ! ) اثر نویسنده را به کل ضایع می گرداند .
و "زنبق درّه" .... زنبق درّهء بالزاک . با آن جمله نخستین کتاب که مترجم می نویسد : " زنبق درّه ، داستان عشق سوزانی است که می خواهد پاک بماند و همین خود ، فاجعه دلخراش این عشق است که قلم بالزاک با قدرت غول آسایی آن را پرورانده است . " و چنین توصیف رسایی در ابتدای گفتار مترجم کافیست تا شما را آنچنان مجذوب داستان کند که تا پایان کتاب همراه او و خواننده اش باشید .
بله ... "به آذین" را همه می شناسیمش . همه مدیونش هستیم . همه آنها که باباگوریو خواندند و آنها که با اتللو و هملت طعم عشق و خیانت و دیوانگی کشیدند و بسیاری که با ژان کریستف زندگی کردند ... همه ... همه می شناسیمش !!
به آذین نیز همچون دیگر نخبگان پیشینش ، روزگاری را ناجوانمردانه در کنج عزلت و تنهایی به دست فراموشی سپرده شد . در روزگاری که کتابهایش همواره تجدید چاپ می شدند و نامش دلربای خوانندگان کتاب بود هیچ سخنی از "او " به عنوان یک شخص حقیقی به میان نیامد .
پایانی برای"به آذین" متصور نیست ، چراکه تا کتابخوان هست ، آثار ارزشمندش ورق خواهد خورد و نامش بارها و بارها تجدید چاپ خواهد شد .
حالا ، در این نیمه شب سکوت ، که ساعاتی پیش از این " او " رفته است . برایش و به یادش آخرین کلام " ژان کریستف " را که خود ترجمه کردست می نویسم . روحش قرین رحمت باد ...
وداع با ژان کریستف
من سرگذشت مصیبت بار نسلی را نوشته ام که رو به زوال می رود . هیچ نخواسته ام از معایب و فضایلش ، از اندوه سنگین و از غرور سردرگمش ، از تلاش های پهلوانی و از درماندگی هایش زیر بار خردکنندهء یک وظیفه فوق انسانی چیزی پنهان کنم : این همه مجموعه ایست از جهان و اخلاق و زیبایی شناسی و ایمان و انسانیت نوی که دوباره باید ساخت . ـ اینک آن چیزی که ما بودیم .
مردان امروز، جوانان ، اکنون نوبت شماست ! از پیکر های ما پله ای برای خود بسازید و پیش بروید . بزرگ تر و خوشبخت تر از ما باشید .
خود من به روح گذشته ام بدروود می گویم ؛ و آن را همچون پوسته ای خالی پشت سر می افکنم . زندگی یک سلسله مرگ ها و رستاخیز هاست . بمیریم ، کریستف، تا از نو زاده شویم !
ر.ر.
اکتبر ۱۹۱۲
پست قبل رو درباره دوستی نوشتم که با وجودیکه یار زندگیش رو از دست داده ، اما لبخند کودکانش عشق و زندگی رو در وجود او جاری نگاهداشته . این بار اما به دیدن مادری رفتم که کودکانش اشعار او هستند ... . مادری که کودکانش را سروده !
امروز مهمانش بودیم . یک مهمانی مختصر به بهانهء چاپ دیوان اشعارش . در خانه کودکی نمی دوید یا دختر و پسری نوجوان که پذیرای ما باشد به چشم نمی خورد . زن گویی فرزندی نداشت ... اما... صدای خندهء کودکانی شاد و سرخوش که مشغول گفتگو و بازی بودند بسیار نزدیک به گوش می نشست . خوب که دقت می کردی ... می شنیدی که ... صدای بچه های ناز و قشنگ ، از لابه لای صفحات کتابهایی که روی میز چیده شده بودند می رسید .
شاعره ، دیر زمانیست که فقط با کودکان شعرش سرگرمست و حتی خیال امید به فرزندآوری هم از ذهنش رفته . گر چه زمانه و مردمانش با این ناتوانی او بد معامله کردند چنانکه روزهای جوانی اش را با تلخی و جدایی گذرانده است .
گاهی نداشتن ها تنها حسرت و غصه و واماندگی همراه دارند و گاهی هم برای آنانکه نمی خواهند از سیلی زمانه رو پنهان کنند و اشک بریزند پلی می گردند تا نداشته هاشان را با داشته هایی از جنس دیگر پر کنند .
" هما دژآهنگ " همان بانویی است که چاپ شدن کودکانش را تولد گرفته بود .
" کودکم "
کودکی در مهد خونین دل من خفته است
قلب من صدها هزاران ، لای لایش گفته است
آه کودک ، نازنینم در دلم آرام گیر
همچو مه از تیره گیهای تنم فرجام گیر
بی وجودت خانه قلبم تهی ، از نور بود
قلب و روح سرد من تاریک تر ، از گور بود
چشمهایت چون صدفهای پر از در ، بسته اند
با خیال تو هزاران بند از پا رسته اند
مرغکان شعر من ، زاییدهء خواب تو بود
روشنی شعر من ، چون روی مهتاب تو بود
آری ، آری شعرهایم کودک نوزاد بود
هر کدام از شعر هایم زاده فریاد بود *
* هما دژآهنگ
فرصت دست داد تا امروز با چند نفری از دوستان همکلاسی برای دیدار دوست داغدیده مون به منزلش برویم و عرض تسلیت کنیم به خاطر درگذشت ( شهادت) همسرش ...
هشتم فروردین بود که فاطمه تماس گرفت و خبر داد که دوست عزیزمون همسرش رو از دست داده . باورش سخت بود . گر چه یکسالی بود که بیماری خونی که ناشی از مسمومیت مواد شمیایی در جنگ بود خودش رو نشون داده بود (مسمومیتی که تا قبل از این به خواست خود او خانواده هم اطلاعی از آن نداشتند) اما چشمان پر امید و عاشق دوست نازنینمون این تصور رو می داد که نه... چیزی نیست . یا به این زودی ها اتفاقی نمی افته .مهر ماه پارسال ، مسمومیت فروخورده خودش رو پس از چندین سال آشکار کرد و ظرف چند ماه آنچنان وجود رو در بر گفت که به سال نرسیده " او " را از بعد مادی اش آزاد کرد .
دوست بسیار جوان ما امروز با پیراهنی مشکی و سیمایی بدون هیچ پیرایش ساده ای ، لاغر اندام و محزون از تنهایی می گفت که با از دست دادن نه فقط همسر ، بلکه صمیمی ترین دوست و همراهش نصیب و قسمت این روزگارانش شده .
ا
. همه چیز را چشم ها سریع و پر واضح بیان می کنند . چشم ها خوشحالند . ناراحتند ، عاشقند ، متنفرند ...غم دارند ... و همه اینها را چشم در چشم که بدوزی با چشمانت می فهمی و با چشمانت همدرد و همراز می شوی .
چقدر امروز به چشمهایم نصیحت کردم اشک نریزند . در واقع برای تسلی بخشی رفته بودیم و درست نیست که این طور مواقع خوددار نباشیم و اشک جاری کنیم . اشک برای تسلی شخصی خوبست اما برای دیگری و در حضورش مثل ذغال گر گرفته ایست که آتش زیر خاکستر را شعله ور می کند .
سه فرزند یادگار شوهریست که به واسطه رفاقت با همسر در ذهن او برای همیشه عاشقانه جاودانه شده است . دو کودک آخری را از از قبل از تولد در خاطر داریم . سال اول دانشجویی بود که مهدیس به دنیا آمد و سال آخر هم مهراز که حالا یکساله است . امروز می گفتیم چه خوب که هر سه دخترند و یاوران مادر . مادر لبخند میزد و به هر سه اشاره می کرد که دلخوشی اش برای زندگی اند .
به قول جناب ابن سینا ، عشق ، اصلی ترین دلیل برای نفس کشیدن و زندگی کردن است .حکیم می گوید که هر کس که نفس می کشد پس به حتم عشقی در این جهان و علاقه ای به زندگی دارد .
این عشق مادری ، لطف خدایی است به دوست جوانمان . عشق و انگیزه ای برای ادامه دادن...