تبليغاتX
پرگار
پرگار
آنکه پر نقش زد این دایره مینایی ، کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد ...
جمعه هجدهم فروردین 1385
از پی تماشا
چه هوایی داشت امشب . عطر برگ نورسیده ، بوی چنار و جوونه های باروون خورده... بی خیال آلرژی بهاری شدم و جادهء  سلامتی پارک قیطریه رو چندین بار دویدم . لذت تنفس... جشن زندگی ... شور نگاه .

حال خوب ، با صحبت دوست بهترم شد . تماس تلفنی با رفیق قدیمی در سرزمین های شمالی اروپا به مناسبت تولدش . مریم عزیزم ( استاد خودمون تو بچه های پژوهش علامه ) بازم تولدت مبارک . عمرت طولانی... دلت شاد :) .

فضای باغ  تماشاگه  جمال حق   است                           من و تو نیز درآن از پی تماشاییم

چه فرق گرتو زیک رنگ وما ز یک  فامیم                            تمام   دختر صنع   خدای  یکتاییم

به  رنگ   ظاهر   اوراق  ما   نگاه    مکن                            که   ترجمان  بلیغ   هزار  معناییم  

دراین وجود ضعیف ار توان و توشی هست                        رهین   موهبت    ایزد    تواناییم *

* پروین اعتصامی

 

+ نوشته شده در 22:30 توسط هدی.
شنبه دوازدهم فروردین 1385
سوغات سفر : زندگی دوباره
دوست داشتم اولین پست بعد از سفر رو به یک عکس زیبا از طبیعت استثنایی کوهدشت اختصاص بدهم . یا اینکه درباره قلعه فلک الافلاک خرم آباد بنویسم . یا تصویر و تعریفی از آثار تاریخی بروجرد داشته باشم . اما اتفاق شب آخر سفر همه چیز رو تحت الشعاع قرار داد ... چیزی بیشتر از یک خاطره از یک سفر .

هر سفر با خودش مخاطراتی به همراه داره که بعضا قابل پیش بینی و جلوگیری هستند . مثل تصادفات رانندگی یا جراحات جزیی و... . اما پیش بینی وقوع یک زلزله نسبتا شدید کمی دور از ذهن هست . این درست همون اتفاقی بود که در شب اول ورودمون به بروجردپیش اوومد .

ظهر پنجشنبه از خرم آباد به طرف بروجرد حرکت کردیم و  تقریبا ساعت پنج و شش عصر بود که وارد شهر شدیم . بی خیال و آسوده مشغول برنامه ریزی برای بازدید از شهر بودیم . شهر آرام بود و هر کس به کاری مشغول . برای دیدن اقوام که منتظرمان بودند به طرف خیابان " سید مصطفی" رفتیم . منزل پسر خاله مادرم که علی رغم نسبت فامیلی نه چندان نزدیک ، احساس صمیمیت و علاقه زیادی بین ما هست .

بروجردی ها ، مردمی نجیب ، آرام و مهربانند . اهل تعارفند و آهسته و محترمانه صحبت می کنند . و البته مثل سایر شهرستان ها ، بی تکلف و خودمانی هستند .

قرار گذاشتیم صبح اول وقت مسجد جامع باشیم برای زیارت قبور . من جمله جد مادری ام که صد سال قبل از این امام جمعه این شهر بودند . .. درهمین صحبت ها بودیم که برای بار اول زمین لرزید . حرکت کوتاهی کرد و دوباره آرام شد . زیاد نگرانش نشدیم، گرم صحبت بودیم و سعی کردیم ندیده بگیریم ... به گمانم ساعت حول و حوش یازده بود که این بار، زمین ، باشدت بیشتری نسبت به بار اول لرزید .اما  کوتاه و سریع . یعنی تا از جا بلند شدیم که حرکتی بکنیم ، لرزش قطع شد .

اینها پیش لرزه هایی بود که مقدمتا و برای آگاهی بخشی از یک حرکت شدیدتر آغاز شده بودند . کوچه و خیابان های اطراف شلوغ شده بود و اکثرا در حال خروج از خانه بودند . اما ما همچنان ماندیم . شاید قضیه رو آنطور که باید جدی نگرفتیم .

گوشه سالن ، قسمتی به حالت یک اتاقک جداگانه درست شده بود که با پرچم های سیاه و مخصوص عزاداری حسین بن علی (ع) و یک منبر سراسر چراغانی شده تزیین شده بود . به این اتاق می گفتند " سقاخانه" . بستن " سقاخانه " در طول دو ماه محرم و صفر از رسوم قدیمی بروجردی هاست . شب آخر صفر بود . روز آخر سقاخانه ... منبر رو جمع کردند و در همون جا برامون رختخواب پهن کردند . یک طورایی منتظر بودیم انگار ... محل خواب هر کسی طوری قرار گرفت که زیر چراغ ها و نزدیک کمد نباشه .

منتظر زلزله بودیم . اما چرا بیرون نرفتیم . یه اشتباه بود .

تو رختخواب که دراز کشیدم ، همینطور سر می چرخوندم و اطراف رو نگاه می کردم . برام تازگی داشت . تا به حال همچین فضایی رو از نزدیک ندیده بودم . چه برسه به اینکه کنار این پرچم های سبز و سیاه و به خواب برم . بغض کردم و با اسامی روی پرچم ها حرف زدم . ازشون خواستم یه بار دیگه زندگی کنم . ترسیده بودم از موندن زیر آوار ، از زلزله و چشمهای خیره زیر انبوه گچ و سیمان ... با همین فکرها خوابم برد . مثل همیشه یه خواب خیلی سبک ـ اونشب فهمیدم که اینم یه نعمتیه ـ .

خواب و بیدار چشمهامو باز کزدم ...صدایی مثل تِ تِ تِق تِق و شوع لرزه ... نشستم . گریم گرفت . کمک خواستم از صاحب سقاخانه . همه بیدار شده بودن . زمین به صورت عمودی میلرزید . بر خلاف زلزله پارسال تهران که چراغ هااینطرف و آنطرف می رفتتند اینبار ، لوستر ها بالا و پایین می رفتند و خانه هم تکان نمی خورد سر جای خودش بالا و پایین می شد . شونه های مامان رو گرفتم . بابا هم به طرفمون اوومد و دستهاش رو دور سرمون حایل کرد . هنوز نمی شد حرکت کرد این چند ثانیه به کندی چند ساعت گذشت . بیرون سقاخانه ، قامت سیاه مرگ رو دیدم که مردد چشم دوخته بود به ما ... نفهمیدم چه موقع رفت !

لرزه خفیف تر شد . برق ها خاموش بود اما نور امیدی تابید . به طرف حیاط رفتیم که تقریبا لرزهء زمین تموم شده بود و فقط ارتعاش و انعکاسش در بند بند وجود ما باقی مونده بود . دو طرف حیاط دیوارهای بلندی داشت ، برای همین ترجیح دادیم که ماشین هارو بیرون ببریم و زودتر داخل خیابان ها بشیم . هوا سرد بود و تن ما بی پوشش . خانم پسر خاله با مهربونی لرزانی چند تا پتو اورد و قندوون قند رو بین همه چرخوند که شیرینی اوون ، تلخی ترس رو بگیره و طعم زندگی به دهان هامون بده .

منتظر شدیم تو کوچه که همه سوار ماشین ها بشوند  و راه بیافتیم که باز هم لرزه شروع شد و صدای فریاد به خیابان ریخته هارا بلند تر کرد . بیروون آمدیم بالاخره ... با وحشت ... از کوچه تا خیابان اصلی . مردم شهر همه در خیابان ها بودند . برخی از شب قبل چادر زده بودند . انبوه خودروها ، مضطرب و بعضا بی هدف در حرکت بودند ...

یک یا دو ساعتی که گذشت و خبری از لرزه ها نشد . کم کم برگشتیم و وسایل رو جمع کردیم . مابقی هم در تدارک چادر و وسایل اقامت در پارک بودند .

بعد از چهار بار لرزیدن دیگه حال و حوصلهء ادامهء سفر برامون نمونده بود و کاری هم از دستمون برنمی اوومد . گرچه خود شهرستان بروجرد اوون قسمتهایی که دیدیم آسیبی ندیده بود و فقط ، متاسفانه در روستاها  خرابی هایی ایجاد شده بود .

تصمیم گرفتیم که راهی بشیم طرف تهران و سفر رو همین جا ختمش کنیم ...

حالا احساس می کنم که نعمت حیات دوباره بهم بخشیده شده . تنها شکر گزار گردانندهءپرگار تقدیرم که خانوادم ، خودم و اقوامم همه صحیح و سالم هستیم . ممکن بود که دیگه هرگز این شهر رو ، خونمونو ، دوستای عزیزمو نبینم یا دیگه قادر نباشم که بنویسم . اما پروردگار مارو در کنف حمایت خودش حفظ کرد . ( ممنونم خدا ، ممنونم ) .

 

+ نوشته شده در 16:19 توسط هدی.
دوشنبه هفتم فروردین 1385
رفتم و بار سفر بستم ...
 سفر، به خصوص به جاهایی که تا به حال یا ندیدم یا خوب نتونستم ببینم ! جزء لذت بخش ترین کارهاست برام .

فردا صبح عازم سفریم . اول کوهدشت بعد خرم آباد احتمالا دربند و دروود و در انتها هم بروجرد . بروجرد رو قبلا دیدم . تعجب بر انگیزه که شهر به این قشنگی و تمییزی و با آب و هوای معرکه ای که داره  اونطور که باید و شاید مورد توجه مسافران نیست . البته امسال یه مقداری قضیه متفاوت باید باشه نمی دوونم چطور ولی ظرفیت هتل بین المللی زاگرس که در همین شهر و کنار یه برکه زیبا بنا شده تا پایان عید تکمیله . جای خوشحالی داره ! .  قدما  قبل سفر  می گفتن که : رفتنمون با خودمونه دیگه برگشتمون با خدا . یا بعضی عرفا که میگن رفتنمونم به خودمون نبود ، برگشت که جای خود دارد :) .  ما هم خودمون مسپریم به حضرت حق  و راهی میشیم ( اوهوم ، اهم  ) .

فعلا...

 

+ نوشته شده در 16:26 توسط هدی.
جمعه چهارم فروردین 1385
تقدیم تو باد ...
چهار روز از آغاز سال نو گذشته به همان سرعتی که روز های سال های پیش می گذشت . این روز ها و سال ها که می آیند و با سرعت می روند هیچ ترحمی نمی شناسند ! بی رحمانه جاری می شوند و زمان را برای هر کسی در وقت مقررش به پایان می رسانند ! .

رازگونگی وقت مقرر و خط پایان ، عذابی دیگر است که جان بشر جاودانگی طلب را می آزارد . مواجهه با گذر زمان پریشان حالی ناشی از حس فنا پذیری را تقویت می کند .  ترسی که اغلب برونداد غلبه جسمانیت بر روحانیت و نتیجه عدم تعادل این دو کفه ترازوی وجودی مان می باشد .

به گمانم ایمان به روح خدایی درونمان  که حاصل خلقت متفاوت پروردگار است ، آرام بخش ترین و مناسب ترین راه غلبه بر ترس فناشدگی و حفظ تعادل وجودیست .

آنکه از پشت مردمک چشم ، دنیا را می نگرد ، هم او فنا نا پذیر  و ماندنی است . ادامه دارد و  پایان  قصه اش ،  ابدیت رقم خورده .

ماهی های قرمز سفره  هفت سین ، شناور در آب زلال کاسه سفالین منقش به تصویر خورشید خندان ، که در دل کاسه نشسته و با چشمان درشت به رقص و بازی شادمانه ماهی کوچو لو ها می نگرد . همه و همه بیانگر راز حیات و زندگی جاودانه اند . اینکه همه چیز ادامه دارد...

زندگی ، جنبش ، خروش و خنده و شادمانی تقدیم تو باد . تقدیم تو که عاشق زیستن هستی . :)

یک دسته گل سپید تقدیم تو باد   *   رقصیدن برگ  بید تقدیم  تو باد

تنها دل ساده ایست سرمایه من *    آنهم شب پاک عید تقدیم تو باد

+ نوشته شده در 16:27 توسط هدی.