باز از همه شادی آور تر لحظه ای بود که از پنجرهء درب چوبی اتاق استاد دوست و مهربان نگاه کردم و ... دوورد به این شانس ... دیدمشان و علی رغم وقت محدود با گشاده رویی پذیرفتندم . اتاقی گرم ، گلدان های سبز و مرجان های دریایی که زینت دیوارند و یک شکلات خوری رنگارنگ و شیرین! . بالعکس اتاق بسیاری اساتید دیگر اینجا اصلا بوی نمره و ارزشیابی به مشام نمی رسد ... . و البته اینجا و در وبلاگستان هم خانه دارندبه همان گرما که در آن از زندگی می نویسند .
خوشحالم که بعد مدتی این نی نی بلاگ کوچولو رو هم آپ کردم . گرچه به خاطر برخی مسایل و اندی ... این بچه کمی استراحت می کنه و احتمالا حوالی بهار برمی گرده . :))
بیچاره بت ها ، با دست خودمان می سازیم و حیاتشان می دهیم تا ناتوان از هر اختیاری ، سکوت کنند ، خطا نکنند ، لبخند بزنند و نورانی باشند .
خودمان بت می سازیم و خودمان برای مبارزه با شرک قربانی اش می کنیم . بت ، مظلومانه ، ساخته شدنش را نمی فهمد ، پرستیده شدنش را آرامش ندارد و مضطرب از ننگ خطا ، برای ما که صاحب حق خطاییم دورنگ می شود . تا هست باید مقدس باشد و دست آخر ... گریزی از فرو ریختن برایش نمی ماند . یک بت ، چه در نهایت جرات خطاکردن بیابد و چه حتی همیشه عصمت خود نگهدارد ، محکوم است که فروریزد . بت مصنوع دست انسان است و هر صنعتی یکروز رو به زوال می گذارد .
" آن که می ماند و قهرمان می شود ، من و توی بت سازِ بت پرستِ بت شکنیم . "
*پارازیت : چه هوای خوبیه ... باروون بعد از برف رو عشقست ... :))