تبليغاتX
پرگار
پرگار
آنکه پر نقش زد این دایره مینایی ، کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد ...
یکشنبه بیست و پنجم دی 1384
شاید , اما , اگر
یکی از مهمترین امتیازاتی که دولت جدید نسبت به رییس جمهور و کابینه ماضی دارد ، برخورداری از نعمت رسانهء صوتی و تصویری است که بی وقفه و دلسوزانه در جهت تثبیت موقعیت "تازه رسیدگان " در تکاپوست .

این حمایت رسانه ای آنقدر اهمیت دارد که به یاد داریم ، از شروط اساسی که " میرحسین موسوی " برای حضور در انتخابات ریاست جمهوری عنوان کرده بود ، در اختیار داشتن صداو سیما و اختیارات تام در آن بود .  میر حسین موسوی گر چه سالهاست که در حاشیه سیاست قرار گرفته ، با دور اندیشی و هوشمندی دریافته بود که حتی اگر محبوبیت بیست و یک میلیونی خاتمی را هم داشته باشد ، زمانی که ابزارهای مسلط ارتباط جمعی جامعه با او نسازند و یاریش نرسانند ، هر قدر هم که زیبا سخنرانی کند ، باز هم صدایش به جایی نخواهد رسید . تا آنجا که برای طرفدارانش هم این شبهه پیش خواهد آمد که او ظاهرا " هیچ کاری نمی کند " یا " به آرمان ها وفادار نمانده " و ...  .

بگذریم .... امّا فکر می کردم اگر این حجم تبلیغات گستردهء داخلی و خارجی ، از سر دوستی یا عناد ، از رسانه ملی یا بیگانه ، که در حال حاضر  در باب مسایلی چون هولوکاست و هاله نور و ... صورت می گیرد ، تنها برای "گفتگوی تمدن های" خاتمی  اتفاق می افتاد ، شاید ( تنها شاید) امروز جهانیان موضوعات خوش آینده  تری را برای بحث و بررسی داشتند ...

در هر حال >>>> الخیر فی ما وقع  :)

+ نوشته شده در 22:34 توسط هدی.
دوشنبه نوزدهم دی 1384
بام پرواز
" در آستانهء مسجد الحرامی ، اینک،کعبه در برابرت ! یک صحن وسیع ، و در وسط ، یک مکعب خالی و دیگر هیچ ! ناگهان بر خود می لرزی ! حیرت ، شگفتی ! اینجا ... هیچکس نیست ، اینجا ... هیچ چیز نیست ... حتی چیزی برای تماشا !

یک اتاق خالی ! همین !

احساست بر روی پلی قرار می گیرد از مو باریکتر ، از لبه شمشیر برنده تر ! قبله ایمان ما ، عشق ما ، نماز ما ، حیات ما و مرگ ما همین است ؟ سنگهای سیاه و خشن و تیره رنگی بر روی هم چیده و جرزش را با گچ، ناهموار و ناشیانه بند کشی کرده و دیگر هیچ! ناگهان تردید یک سقوط درجانت می دود !

اینجا کجاست ؟ به کجا آمده ام ؟ قصر را می فهمم : زیبایی یک معماری هنر مندانه ! معبد را می فهمم : شکوه قدسی و سکوت روحانی در زیر سقف های پر جلال و سراپا زیبایی و هنر ! آرامگاه را می فهمم : مدفن یک شخصیت بزرگ ، یک قرمان ، نابغه ، پیامبر ، امام ...!

اما این...؟ در وسط میدانی سرباز ، یک اتاق خالی ! نه معماری،  نه هنر  ، نه کتیبه ، نه کاشی ، نه گچ بری ، نه ... حتی ضریح پیامبری ، امامی ، مرقد مطهری ، مدفن بزرگی ... که زیارت کنم  ، که او را به یاد آرم ، که به سراغ او آمده باشم ، که احساسم به نقطه ای ، چهره ای ، واقعیتی ، عینیتی ، بالاخره کسی ، چیزی ، جایی ،تعلق گیرد ، بنشیند ، پیوند گیرد .

اینجا هیچ چیز نیست ، هیچ کس نیست .

نا گهان می فهمی که چه خوب !چه خوب که هیچکس نیست، هیچ چیز نیست ، هیچ پدیده ای احساست را به خود نمی گیرد .

ناگهان احساس می کنی که کعبه یک بام است ، بام پرواز ، احساست ناگهان کعبه را رها می کند و پر می گشاید و آنگاه " مطلق" را احساس می کنی !

                         " ابدیت " را احساس می کنی .

آنچه را که هر گز در زندگی تکه تکه ات ، در جهان نسبی ات نمی توانی پیدا کنی ، نمی توانی احساس کنی ، فقط می توانی فلسفه ببافی ، اینجاست که می توانی ببینی ، مطلق را ، ابدیت را ، بی سویی را

                                                     " او"   را... . *

* معلم شهید دکتر شریعتی

 

 

+ نوشته شده در 15:59 توسط هدی.
یکشنبه هجدهم دی 1384
عجب!!
لعنتی این نا امیدی عجب زوری داره !  بیخود نبود که اینقدر سفارش می کرد مواظبش باشم ، برادر مرگه .

همین دیشب ، یکدفعه از راه رسید و خفتم رو چسبید . یه طوری هم بود که زیر دستهاش شل شده بودم ، هیچ کاری نمی کردم .  تیز نگاهم می کرد و با خونسردی   گلوم رو فشار می داد .

زورکی یه نگاه تو آینه انداختم . صورتی شده بودم ! . تو همون آینه بود که یادم به باقی حرفاش افتاد : احتیاط کن ، گرچه...  بالاخره میاد سراغت . اومد... نترس ... یواش دو طرف کمرش رو قلقلک بده ، خندشو کسی ندیده . رهات می کنه میره .

نگاهش کردم ، هیچ حیا نمی کرد ، همینطور گلوی مبارک ما رو می فشرد ! . یواش...یواش... دو طرف کمرشو قلقلک دادم ... . راست گفته بود ! دستهاش شل شد . با اون همه زور بازو و جلال و جبروتش ، قلقلکی بود :)  دو تا اشاره  متواریش کرد .

+ نوشته شده در 15:41 توسط هدی.
یکشنبه یازدهم دی 1384
سکوت زمستانه
خاموشی و سردی ات را دریغ مدار ....ای طبیب تب و تاب تن ناتوان من .
+ نوشته شده در 14:5 توسط هدی.
پنجشنبه یکم دی 1384
الفرج بعد الشده
می دونید ... قبول دارم که کتاب و کتابخوانی خیلی خوب و لذت بخشه ولی.... واقعا نمی دونم با کتابهایی که نچسب هستن و مجبوریم که اونها رو بخونیم باید چه کار کرد ؟  منظورم از نچسب این هست که یا  به مطالب و مباحث مطروحه در کتاب بی علاقه باشیم یا طرز نوشتن و به اصطلاح مطالب کش دار کتاب  ناراحت کننده باشه ( غیر مودبانش اینه که زجرمون بده ! ) بعضی ها آنقدر عاشق مطالعه و کتابخوانی هستن که که ممکنه تا به حال با چنین دیدی به هیچ کتابی نگاه نکرده باشند و این یک سعادت واقعیه . امّا من هنوز نتونستم با همه جور کتابی رفیق بشم

امروز تصمیم داشتم یکی از این کتابهای " عزیز"  را که اتفاقا برای نویسندش احترام زیادی قایلم مطالعه کنم . "جامعه شناسی کارو شغل" ، تقریبا به صفحه ۵۰،۶۰ رسیده بود که دیدم کم کم  داره حالم بد می شه . واقعا بد شده بود !! :)

به ناچار تعطیلش کردم  ( وااااای....) . حالم گرفته بود  هم از کتاب ، هم از نخواندن و احساس خستگی . راه چاره اینکه با خواهر زاده عزیز راهی شدم به طرف "بولینگ عبدو " برای دیدن تآتر کودک که متاسفانه اوونجا فهمیدیم که تآتر کودک را کلا تعطیل کردند . چرا؟ نمی دونم . واقعا حیف ، بچه ها خیلی دوست داشتن ( و نیمچه بزرگتراهمچنین :)  ) کمی بالاتر در همون مجموعه یک سالن سر پوشیدهء قدیمی برای بازی بچه هاست  ( کلبه بازی) . امیر علی عزیز رو بردیم اوونجا .

از اینجا به بعد آنقدر فرشته کوچولو دیدم و از صدای خندشون لذت بدم که دیگه حسابی حالم خوب شد به قدری خوب که تصمیم دارم الان جامعه شناسی کاروشغل بخونم !!!! . ( الفرج بعد الشده )

نمی دونم با اینطور کتابها چطور باید کنار اوومد که دلزدگی به همراه نداشته باشه  ؟ به هر حال اوونچه که می دونم اینه که عاشق رشته تحصیلیم هستم و دوست دارم که ادامش بدم .

امیدوارم به شوق هدفم هم که شده این کج سلیقگی ها پایان پیدا کنه .

 

+ نوشته شده در 23:19 توسط هدی.