این حمایت رسانه ای آنقدر اهمیت دارد که به یاد داریم ، از شروط اساسی که " میرحسین موسوی " برای حضور در انتخابات ریاست جمهوری عنوان کرده بود ، در اختیار داشتن صداو سیما و اختیارات تام در آن بود . میر حسین موسوی گر چه سالهاست که در حاشیه سیاست قرار گرفته ، با دور اندیشی و هوشمندی دریافته بود که حتی اگر محبوبیت بیست و یک میلیونی خاتمی را هم داشته باشد ، زمانی که ابزارهای مسلط ارتباط جمعی جامعه با او نسازند و یاریش نرسانند ، هر قدر هم که زیبا سخنرانی کند ، باز هم صدایش به جایی نخواهد رسید . تا آنجا که برای طرفدارانش هم این شبهه پیش خواهد آمد که او ظاهرا " هیچ کاری نمی کند " یا " به آرمان ها وفادار نمانده " و ... .
بگذریم .... امّا فکر می کردم اگر این حجم تبلیغات گستردهء داخلی و خارجی ، از سر دوستی یا عناد ، از رسانه ملی یا بیگانه ، که در حال حاضر در باب مسایلی چون هولوکاست و هاله نور و ... صورت می گیرد ، تنها برای "گفتگوی تمدن های" خاتمی اتفاق می افتاد ، شاید ( تنها شاید) امروز جهانیان موضوعات خوش آینده تری را برای بحث و بررسی داشتند ...
در هر حال >>>> الخیر فی ما وقع :)
یک اتاق خالی ! همین !
احساست بر روی پلی قرار می گیرد از مو باریکتر ، از لبه شمشیر برنده تر ! قبله ایمان ما ، عشق ما ، نماز ما ، حیات ما و مرگ ما همین است ؟ سنگهای سیاه و خشن و تیره رنگی بر روی هم چیده و جرزش را با گچ، ناهموار و ناشیانه بند کشی کرده و دیگر هیچ! ناگهان تردید یک سقوط درجانت می دود !
اینجا کجاست ؟ به کجا آمده ام ؟ قصر را می فهمم : زیبایی یک معماری هنر مندانه ! معبد را می فهمم : شکوه قدسی و سکوت روحانی در زیر سقف های پر جلال و سراپا زیبایی و هنر ! آرامگاه را می فهمم : مدفن یک شخصیت بزرگ ، یک قرمان ، نابغه ، پیامبر ، امام ...!
اما این...؟ در وسط میدانی سرباز ، یک اتاق خالی ! نه معماری، نه هنر ، نه کتیبه ، نه کاشی ، نه گچ بری ، نه ... حتی ضریح پیامبری ، امامی ، مرقد مطهری ، مدفن بزرگی ... که زیارت کنم ، که او را به یاد آرم ، که به سراغ او آمده باشم ، که احساسم به نقطه ای ، چهره ای ، واقعیتی ، عینیتی ، بالاخره کسی ، چیزی ، جایی ،تعلق گیرد ، بنشیند ، پیوند گیرد .
اینجا هیچ چیز نیست ، هیچ کس نیست .
نا گهان می فهمی که چه خوب !چه خوب که هیچکس نیست، هیچ چیز نیست ، هیچ پدیده ای احساست را به خود نمی گیرد .
ناگهان احساس می کنی که کعبه یک بام است ، بام پرواز ، احساست ناگهان کعبه را رها می کند و پر می گشاید و آنگاه " مطلق" را احساس می کنی !
" ابدیت " را احساس می کنی .
آنچه را که هر گز در زندگی تکه تکه ات ، در جهان نسبی ات نمی توانی پیدا کنی ، نمی توانی احساس کنی ، فقط می توانی فلسفه ببافی ، اینجاست که می توانی ببینی ، مطلق را ، ابدیت را ، بی سویی را
" او" را... . *
* معلم شهید دکتر شریعتی

همین دیشب ، یکدفعه از راه رسید و خفتم رو چسبید . یه طوری هم بود که زیر دستهاش شل شده بودم ، هیچ کاری نمی کردم . تیز نگاهم می کرد و با خونسردی گلوم رو فشار می داد .
زورکی یه نگاه تو آینه انداختم . صورتی شده بودم ! . تو همون آینه بود که یادم به باقی حرفاش افتاد : احتیاط کن ، گرچه... بالاخره میاد سراغت . اومد... نترس ... یواش دو طرف کمرش رو قلقلک بده ، خندشو کسی ندیده . رهات می کنه میره .
نگاهش کردم ، هیچ حیا نمی کرد ، همینطور گلوی مبارک ما رو می فشرد ! . یواش...یواش... دو طرف کمرشو قلقلک دادم ... . راست گفته بود ! دستهاش شل شد . با اون همه زور بازو و جلال و جبروتش ، قلقلکی بود :) دو تا اشاره متواریش کرد .
امروز تصمیم داشتم یکی از این کتابهای " عزیز" را که اتفاقا برای نویسندش احترام زیادی قایلم مطالعه کنم . "جامعه شناسی کارو شغل" ، تقریبا به صفحه ۵۰،۶۰ رسیده بود که دیدم کم کم داره حالم بد می شه . واقعا بد شده بود !! :)
به ناچار تعطیلش کردم ( وااااای....) . حالم گرفته بود هم از کتاب ، هم از نخواندن و احساس خستگی . راه چاره اینکه با خواهر زاده عزیز راهی شدم به طرف "بولینگ عبدو " برای دیدن تآتر کودک که متاسفانه اوونجا فهمیدیم که تآتر کودک را کلا تعطیل کردند . چرا؟ نمی دونم . واقعا حیف ، بچه ها خیلی دوست داشتن ( و نیمچه بزرگتراهمچنین :) ) کمی بالاتر در همون مجموعه یک سالن سر پوشیدهء قدیمی برای بازی بچه هاست ( کلبه بازی) . امیر علی عزیز رو بردیم اوونجا .
از اینجا به بعد آنقدر فرشته کوچولو دیدم و از صدای خندشون لذت بدم که دیگه حسابی حالم خوب شد به قدری خوب که تصمیم دارم الان جامعه شناسی کاروشغل بخونم !!!! . ( الفرج بعد الشده )
نمی دونم با اینطور کتابها چطور باید کنار اوومد که دلزدگی به همراه نداشته باشه ؟ به هر حال اوونچه که می دونم اینه که عاشق رشته تحصیلیم هستم و دوست دارم که ادامش بدم .
امیدوارم به شوق هدفم هم که شده این کج سلیقگی ها پایان پیدا کنه .