تبليغاتX
پرگار
پرگار
آنکه پر نقش زد این دایره مینایی ، کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد ...
جمعه بیست و پنجم آذر 1384
شب عرس
ساکنین سرزمین آناتولی بیش از هفت قرن است که مهمانپذیر ملک شعر و عرفان ایرانی اند . و این نگین پر فروغ ادبیات حکیمانه ، که به درستی اعلی ترین ترکیب عرفان و اخلاق را در "مثنوی معنوی" خود به جای گذارده ، در چنین ایامی در همان دیار سرسبز قونیه چشم از جهان فروبست و بر مزارش گنبدی ساختند به رنگ روانش و به نام قبه الخضراء .

قبه الخضرا ، قونیه  

مردمان شعورمند و عاشق پیشه دیار ترکیه ، پس از گذشت هفت قرن ، همچنان در  سالمرگ حضرت مولانا مراسمی را اجرا می کنند به نام شب عرس "oros" .

عرس لغتی است فارسی به معنای وصال عاشق و معشوق که  در اینجا کنایه از رجعت مولانا به سوی معبود و معشوق لم یزالی  دارد . مراسم این شب نه در قالب عزاداری بلکه به رسم و آیین مراسم عروسی برپا می شود . این خود نمایانگر ایمان واقعی این مردمان و پیروان راستین پیر خرقه نشین است که   ذهنیت قوی از ماورائ الطبیعه ، تلخی مرگ را در کامشان شربت عسل می گرداند .

نا خودآگاه شب نوزدهم رمضان در ذهنم زنده می شود و این جمله معروف مولا علی که به  هنگام اصابت ضربت می فرماید :  به خدای کعبه که رستگار شدم .

و شب بیست و یکم که "شب عرس" مولا علی است .

اعتقاد به شب عرس ، نشاط و پویایی را در شریان زندگی مان جاری می سازد . حرکت و تلاش ، عاری از وحشت نابودی .

                          ... مرده بدم ، زنده شدم             دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

مولانا جلال الدین بلخی            

+ نوشته شده در 21:50 توسط هدی.
سه شنبه بیست و دوم آذر 1384
نامه های خواهرم
برای خواهرم

خواهر عزیزم ماندانا، دقیقا یکسال از دوریمان می گذرد  و  مانده ام  که  چطور این یکساله فراق را گذرانده ام .

جشن مولود رضوی امسال ، که سی و دومین سالگرد ازدواج پدرو مادرمان است را در حالی تدارک دارم که اکنون از خانواده پنج نفری مان در خانه ، من هستم و پدر عزیزمان که در آستانه بازنشستگی ست و مادر عطوف و مهربان که چون همیشه عشق بی پایانش تکیه گاهی مطمین برای لحظات تلخ و شیرینمان است . و البته فردا میزبان خواهر ارشدمان و یکی یکدانه نوهءخانواده نیز هستیم و تو که جایت سبز سبز است و منتظر تماست می مانیم .

خواهرم نامه ات را پستچی الکترنیک سریعا و ظرف چند دقیقه به دستم رساند . گویی که این جریان حس داردو می داند که که تا چه اندازه چشمانم مشتاق ذره ذرهء کلمات رنگارنگ و دلنشین توست .

نامه هایت را از این پس در این صفحه کوچک که دلنوشته ای همگانی است می گذارم تا مرهمی باشد بر زخم تنهایی و تجربه ای آموختنی از سفری دور که پزشکی جوان ( و به ظن بسیاری توانا ) در جستجوی علم و با ایمانی راسخ در کنار زندگی خانوادگی  آغاز کرده است .

آرزویم سلامتی و شادی برای شما و همسر بزرگوارت است .

                                                                                   کوچک خواهرت

                                                                                        هدی

آغازین نامه

 خواهر عزیزم سلام

چقدر دلم برایت تنگ شده . دقیقا ۱۳ روز دیگر یکسال از آخرین دیدارمان می گذرد . حتما پارسال این موقع را به یاد داری . تازه امتحان IELTS ا پاس کرده بودم و آماده می شدم که به شوهرم در انگلستان بپیوندم .

بگذار دقیقا از اولین دقایق شروع کنم . و قتی در صف هواپیمایی ایستاده بودم و منتظر پرواز . چند خانم بودند که برای دیدار با فرزندانشان راهی اروپا بودند و دو خانم دیگر که مثل من می خواستند به همسرانشان بپیوندند . هر کس برای خود قصه ای داشت .

سفر تهران-لندن ۶ ساعت به طول انجامید . بر فراز آسمان لندن اولین چیزی که خود را نشان می دهد رودخانه تایمز است که مانند مارپیچی از میان شهر می گذرد .

ابر ، آسمان انگلوساکسون ها را پو شانده بود ولی آخرالامر ما از میان این ابرها گذشتیم و بر سرزمین بریتانیا فرود آمدیم .

در این لحظه خانم هایی که به اجبار ، مجبور بودند حجاب داشته باشند روسری هارا از سر برداشتند . بوی آزادی را به وضوح حس کردم ، زیرا از این لحظه به بعد روسری من حاصل اختیار و انتخاب خودم بود نه اجبار محیط .

دو صف برای چک کردن ویزا وجود داشت ، یکی صف دارندگان پاسپورت کشورهای عضو اتحادیه اروپا و دیگری صف مابقی کشورها ، که در این دومی قرار گرفتم . خلاصه کنم بارم را گرفتم و تابلو ها را دنبال کردم تا راه خروج نمایان شود . از دور ، ابراهیم ، خواهرش و خواهر زاده اش را دیدم . ... و این آغاز یک آغاز بود . زندگی خانوادگی ... .

 

+ نوشته شده در 17:56 توسط هدی.
یکشنبه بیستم آذر 1384
درد(نعمت) فراموشی
فراموشی که گاهی اوقات دردی جانکاه و بعضی وقتها یکجور بیماریه ، برای من و توی جهان سومی،  عزیز جان ، خودش یه نعمت بزرگیه !

فرض کن اگه فراموشی نبود و من وتو یادمون  نمی رفت که هر لحظه ممکنه یا زمین دهن باز کنه و ما رو ببلعه یا آسمون دور سرمون بچرخه و هلاکمون کنه ، چطور می تونستیم زندگی کنیم ؟

فرض کن اگه فراموشی نبود و من و تو هرروز بی خیال دیروز ، عزیزانمون رو راهی سفر یا نه راهی خیابان نمی کردیم و یادمون می موند که احتمال مرگ و زندگیشون برابره ، چی کار می خواستیم بکنیم ؟

فرض کن اگه فراموشی و کوچهء علی چپ نبود ، من و تو چطور می تونستیم از چهار دیواری خونمون بزنیم بیرون و توی شهر کثیف و آلوده راه بریم و چرخ بزنیم و گازهای سمی و سرطان زا رو با کمال میل فرو بدیم ؟

نه ! تو فقط فرضش کن ...

اگه یادمون می موند که  یه کلمه حرف "گنده"  که ناخواسته از بین لبهامون پریده بیرون ، می تونه زنگیمون  رو زیر و رو کنه ، دیگه لب از لب باز می کردیم ؟  

 

اینه که می گم : فراموشی عجیب نعمتیه واسه من و تو .

عزیز جان ، قدرش رو بدون .

+ نوشته شده در 16:31 توسط هدی.
چهارشنبه شانزدهم آذر 1384
سخت است ...
۱۶ آذر امسال  آنقدر دودآلود و خونین شده که برای کسی توان سخن گویی و آرمانخواهی نمانده است .

درست زمانی که از دود خفقان آور میدان ولی عصر ، سرفه های مکرر امانم را بریده بود رادیوی تاکسی شرح ماجرای سقوط هواپیمای خبرنگاران را فریاد می زد.

سخت است که دلخوش کرده باشی به فردایی با شکوه بدون اینکه امروزت دست کم عاری از اخبار ناگوار نباشد .

همانطور دود می خوردم و با چشمان قرمز به دنبال ربط منطقی سقوط ، اینورژن ، ۱۶ آذر ، گلوله های نشانده بر سینه شریعت رضوی و قند چی و بزرگ نیا و هواپیمای نیکسون در فرودگاه تهران می گشتم .

طعم همه شان تلخ است . این سال ها که گذشته نه مظلومیت رنگ باخته نه ظالم مهربانتر شده .

بعد به این فکر کردم که خبرنگار و عکاس و مطبوعات چی ، دولتی هم که باشد مظلوم و در مخاطره است . آنهم اینجای عالَم که همیشه  " آگاهی " و " خبر " کابینش خون بوده .

نمی دانم ...

دل خوش داری به فردا؟

آسمان خاکستری مان آبی می شود ؟

+ نوشته شده در 18:24 توسط هدی.
سه شنبه هشتم آذر 1384
خواندنی
ما بین مطالب مطروحه من باب حضور سگ "مقدس" در حرم امام رضا (ع) که قابل رؤیت در صفحات متعددی است . پشتهاد می کنم این یکی را حتما بخوانید . دیگ، چاه، سگ کدامیک مقدس اند ؟
+ نوشته شده در 19:3 توسط هدی.
دوشنبه هفتم آذر 1384
بد تر از ما؟
اگر فرایند عقلانیت را به یک بیماری اپیدمیک ( ! ) تشبیه کنیم که در همه دنیا شیوع پیدا کرده  ، باید خوشحال باشیم که منطقه ما ، یعنی همین خاورمیانه معروف در مقابلش واکسینه است . ( !!!)

ساکنین خاورمیانه که اتفاقا وارثین مخازن انرژی زمین هم هستند ، از عرب تا عجمش که بگیرید شیران بیشهء احساس و موشان مطیع استبدادند . گر چه نه همه به یک اندازه و نه همه به یک شکل . مثلا خود ما بهتر از دیگر همسایگانمان دموکراسی بازی می کنیم .

چند شب پیش از این ، جشن تولد سلطان یکی از کشورهای همسایه جنوبی مان بود . به افتخار تولد سلطان ، یک هفته بزم و پایکوبی بر پا شد . با فهم عربی نصفه نیمه و به کمک العورد کوچکی که دارم دستگیرم شد که چشم بادامی های شکستنی ، طلای سیاه بردند و جایش آتش بازی برای جشن تولد آوردند . مراسم جشن دیشب با یک تِاتر موزیکال همراه با رقص عربی به اوج خودش رسید ، بصورتیکه یک نور سبز رنگ از سمت آسمان به صحنه تابیده شد و رقصندگان همه دست به آسمان بردند و به نور سبز نگاه می کردند ، صدای سلطان... از سمت آسمان آمد که امر به امتش می کرد .

و این یعنی .... آسمان همه جای خاور میانه تقریبا یکرنگ است .

اگر چه با همه اینها من شخصا این منطقه و به خصوص زبان فصیح عربی را بسیار دوست دارم . سرزمین سوال های بی جواب و علّت های مکنون ، فریادهای سکوت و افکار خشکانده بر جای   و

و شاید هم سرزمین بیداری و تحول فردا .

شاید هم قلب دنیا همین جاست که ما نشسته ایم .

+ نوشته شده در 16:57 توسط هدی.