این مداد نوکیه عزیز ، مونسم در کتابخوانی شده . یعنی هر کتابی که شروع به خواندنش می کنم باید این عزیز را در دستم بگیرم و مستقیم روی جملات کتاب خم بکنم که اگر نباشه نمی تونم خواندن را شروع کنم ( اعتیاد ، بلای خانمان سوز !!!) گهگاهی هم با مدادک جان زیر جملات خط می کشم و خوبیش اینه که به همین دلیل نکته ای هم که زیرش خط کشیدم برام جذاب می شه ! ( هو الشافی ) .
القصه ، عرض می شود که بعضی وقتها انسان به یک چیز هایی وابسته می شه و فکر دوری اون براش مشکل که به نظر خیلی دیگر خنده دار می رسه .
اما خوب چه کنیم ؟ انسانیم دیگر ! انس گرفتن حقمان است :)
حافظ را دوستش داریم . چراکه همهء احوالمان را وصف الحالی به جا و دلنشین آورده است .
وقتی غمگینیم : اگر نه باده غم دل از یاد ما ببرد نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد
وقتی شادیم : صبا به تهنیت پیر می فروش آمد که موسم طرب و عیش و نازو نوش آمد
در موسم عشق : صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم تا به کی در غم تو نالهء شبگیر کنم
وقتی عزیز سفر کرده داریم :
می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان هجران بلای ما شد یارب بلا بگردان
و آرزوی بازگشتش را می کنیم :
اگر آن طایر قدسی ز درم باز آید عمر بگذشته به پیرانه سرم باز آید
کوس نو دولتی از بام سعادت بزنم گر ببینم که مه نو سفرم باز آید
و خود نوید می دهد که :
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
از این ها که بگذریم حالا اگر دلت به حال دورویی ها و دو رنگی ها بسوزد حرف سیاسی هم دارد که می گوید :
دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند پنهان خورید باده که تعزیر می کنند
ناموس عشق و رونق عشاق می برند عیب جوان و سرزنش پیر می کنند
... می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند
باز از منبری دیگر امید میدهد گنه کاران را که :
هاتفی از گوشه میخانه دوش گفت ببخشند گنه می بنوش
لطف الهی بکند کار خویش مژده رحمت برساند سروش
و در آخر یک نصیحت خوب هم دارد :
صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند بر اثر صبر نوبت ظفر آید
خلاصه در همه حالی که هستیم لسان الغیب در لفافه و با شیطنت می گوید که کجای دایره ایستادیم و حرکات پرگار تقدیرمان را با اسطرلاب خاص خود حدس می زند ( البته فقط حدس می زند ) .
بزرگداشتش گرامی گرچه حافظه ایرانیمان را خیلی دیر به یونسکو فرستادیم ! .
صر " دکتر محسن کدیور به مو ضو ع "قرآن و عقلانیت " می پردازد . جلسه دوم این بحث پنج شنبه گذشته در حسینیه ارشاد برگزار شد که در آن دکتر کدیور به ارایه و پاسخگویی به سوالاتی چون اینکه : آیا قرآن عقل را به رسمیت می شناسد ؟ قلمرو عقل در قرآن چگونه تعیین شده ؟ نقش عقل در دین چیست ؟ آیا عقلانیتی با هویت جداگانه به نام عقلانیت اسلامی معنا دارد؟ در این صورت عقلانیت اسلامی با عقلانیت مدرن چه نسبتی دارد ؟ ، پرداختند .
خاصیت ارایه مباحث در این کلاس ها ، مستند بودن ادلّه و پیوستگی جذاب در بیان مطالب است که هنر استاد را در درک و انتقال این معانی مشهود می کند .
از مطالب جلسه قبل که یادداشت برداشتم یکی از احادیثی که نقل کردند به نظرم خیلی جالب و جدید بود . حدیث از مرحوم آشتیانی منقول است : زمانی که آدم (ع) خلق شد خداوند جبرییل را به نزد وی فرستاد .جبرییل به همراه " عقل " ، "حیا" و " دین " به نزد آدم (ع) رسید و فرمود : ای آدم یکی از این سه را انتخاب کن در صورتیکه از آن دو دیگری باز خواهی ماند . آدم (ع) "عقل" را انتخاب کرد و عاقل شد .
پس جبرییل به آن دو دیگر گفت : آدم عقل را انتخاب کرد شما بروید . امّا آن دو خطاب به جبرییل گفتند : ما نمی توانیم بریم چون خلقت ما به گونه ایست که از عقل جدا نا پذیریم .
* * *
اگر مایل به دریافت سری کامل این مباحث هستید ، می توانید آن را از دوستان گرامی در حلقه دین شناسی " چهار سوق اندیشه " دریافت کنید . ( البته خلاصه تعدادی از جلسات در سایت دکتر کدیور گذاشته شده ) .
برنامه کلاس ها هم به مناسبت ماه مبارک رمضان از دو هفته یکبار به صورت هفتگی ، پنج شنبه ها بعد از اذان مغرب و عشا برگزار می شود که البته برنامه های جانبی دیگری هم در این ماه با آن عجین شده و نماز ، افطار و دعای کمیل قبل از برپایی کلاس برپاست ! . مکانشم که می دونین . " حسینیه ارشاد "
خلاصه غفلت موجب پشیمانی است :)
شب های بمباران ، چراغ های خاموش ، صدای گوینده رادیو که با آرامش دروغینی می گفت : هم وطنان عزیز آرامش خودتون را حفظ کنید و به یکی از پناهگاههای نزدیک یا محلی امن بروی... یا جملاتی مثل این که خاطرم نمانده . و یک موزیک پیانوی ملایم که اگه اشتباه نکنم اسمش "خوابهای طلایی" بود ! .
شب های بسیاری از این هشت سال که پدرانمان نبودند و خیلی هاشان هرگز بازنگشتند . و در نبود آنها پدر بزرگ های آرام و مطمین که غم به دل راه نمی دادند . . یادم هست بمباران هوایی که می شد مادر بزرگم به پدربزرگ اصرار می کرد از روی صندلی اش که که در مقابل شیشه های قدی درهای ایوان بود بلند شود و عقب تر بیاید . و او می گفت : نگران نباش اینجا را نمی زنند ! . این مکالمه ادامه داشت تا وضعیت سفید می شد ( خدا رحمتشان کند هر دو را ) . دست آخر یک بار که چیذر را بمباران کردند انفجار آنقدر به ما نزدیک بود که شیشه های قدی ایوان خرد شد و به داخل اتاق پاشید .شیشه ها آنقدر ریز ریز شده بودند که فکر می کردی همه اتاق را اکلیل پاشیده اند و همه جا برق می زند .
پدر بزرگ سر جایش نشسته بود، این بار کمی مبهوت . و عزیز جانم با دستمال سفید خوردهشیشه هارا از روی پیراهنش می تکاند و با عجله می گفت : دیدی گفتم حاجی دیدی گفتم .
پنج،شش ساله که شدم جنگ تمام شد . و خوشبختانه کسی از بستگان درجه یک را از دست نداده بودم . برای ما تقریبا جنگ به همین جاها ختم شد و برای خیلی ها نه .....!!!! .
به سن مدرسه که رسیدم در مدسه صابرین (شاهد) همان جایی که خواهرم در آنجا درس می خوا ند ثبت نام شدم . یک سفارتخانه قدیمی در یک باغ بزرگ ( که حالا بسیار زیبا و بزرگ از نو ساخته شده) . تمام تحصیلم تا پیش دانشگاهی را مهمان همان مدرسه باقی ماندم . دوازده سالی که شهدا به من افتخار همکلاسی و همسفره شدن با فرزندانشان را دادند . تا از نزدیک ببینم و هر گز از یاد نبرم .
از اون موقع من جنگ را با سختی هایی که به جا گذاشته بود شناختم . جای پدری که هرگز نمی توانست پر شود . و همسری که در جوانی اش بیوه شده بود و غصه های بی پایانش و بی مهری های جامعه . ناراحتی های فرشتگان کوچک جنگ زده که سال های اول و دوم دبستان با ما بودند تا آنکه بنیاد شهید جستجو کند و بالاخره قوم و خویشی برایشان در هر جای ایران که شده پیدا کند و راهیشان کند که بروند . خاطرات و خداحافظی مان ...
در کنار این هزاران تلخ و شیرین و آموختنی ، چیزی را که هرگز نمی شد انکار کرد حضور شهدا و حمایت آنها از فرزندانشان بود که نه خواب بود و نه خیال و الطاف خیر آنها همیشه شامل فرزندانشان و نه تنها آنها بلکه ما هم از آن بی بهره نبودیم . چنانچه برای خودم اتفاق افتاد .
بسیاری از باور داشته هایم را از آنجا دارم از کنار فرزندان شهید کریمی ، باکری ، زین الدین ، موسوی و تحت سر پرستی معلمانی که آرزویشان رضای خدا و خدمت به خاندان شهدا بود ، که اگر جای دیگری می بودم اصلا شاید با آن مفاهیم آشنا هم نمی شدم .
در کنار آن بچه ها و با آرمان پدران و برادرانشان شما در امان خواهید ماند از بندگی خدایان زرو زورو تزویر .
گر چه این مدت که گذشت میدانم که با آن آرمان ها و زیبایی ها فاصله ایجاد شده و دلسردی های مکرر و فریفتگی های پی در پی آزارمان داده ، اما پرگار تقدیر بر این چرخیده که هنوز فرصتی باشد برای انجام کاری و ادای دینی که نمک خورده را نمکدان شکستن نشاید . " یا حق " 

چنین که به سرسختی پاسفت کرده ای
دشنه ای مگر
به آستین اندر
نهان کرده باشی.ـ
که عاشق
اعتراف را چنان به فریاد آمد
که وجودش همه
بانگی شد . *
* احمد شاملو
هفتهء پایانی تابستان بیست و دوسالگی را هم در کنار دریای کاسپین و در سایهء سبزی جنگل های انبوه شمالی گذراندم . سفر، خوب و بی دغدغه بود . یک هفتهء تمام ، دریا مثل یک کاسه آب ، آرام آرام بود . حتی یک موج عصیانگر هم نبود تا قد راست کند و فریادی برآورد برای آنانکه گوش شنوا دارند .
سخن دریا، تنها سکوت بود . درسی که به کار امروز بیشتر از فریاد کشیدن می آید . یا لااقل من و دریا هر دو اینطور فکر می کنیم ! .
درختان سبز ، آهسته رنگ می بازند . گر چه درختان شمال از درختان شهر ما یکرنگ ترند و قسمت زیادی از سال را سبز سبز می گذرانند . امّا مگر می توان درخت بود و تسلیم شرایط نشد و رنگ عوض نکرد ؟ همه نمی توانند کاج باشند ! .
باد گرم و مرطوب تابستانی با نسیم خنک پاییزی آمیخته بودند و ما در میانهء این دو ایستاده بودیم ، لاجرم گاهی دستان گرم یکیشان را لمس میکردیم و گاهی بوسه ای خنک از دیگری می گرفتیم .
نیمهء شعبان المعظم را هم به یاد "او" رو به دریای آرام گذراندم . بی اینکه حرفی بزنم یا چیزی بنویسم که امسال طاقت هر دوی اینها از من سلب شده .
به هر روی ، چون رود جاری شد . تابستان رفت ، خاطره ها ماندند ، زمان گذشت و عمر کوتاه تر شد .