تبليغاتX
پرگار
پرگار
آنکه پر نقش زد این دایره مینایی ، کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد ...
سه شنبه بیست و ششم مهر 1384
لوازم التحریر
نمی دونم برای شما هم اتفاق افتاده یا نه ؟ اینکه به یکی از لوازم التحریرتون علاقمند بشید و واقعا دوستش داشته باشید . من از بین انواع لوازم التحریر های جور و واجور و رنگارنگ تنها عاشق مداد نوکی ارزان قیمتم هستم که بدنهء پلاستیکی شیشه ای مانندی داره که به علت شفافیت و بی رنگ بودن ، تمام محتویات داخلش اعم از نوک و دیگر اعضائ  تشکیل دهنده مشخص و قابل دیدن هست . قسمت انتهایی مدادم هم به رنگ سبز یشمیه ( یعنی اونجایی که پاککن قرار داره :)  )

این مداد نوکیه عزیز ، مونسم در کتابخوانی شده . یعنی هر کتابی که شروع به خواندنش می کنم باید این عزیز را در دستم بگیرم و مستقیم روی جملات کتاب خم بکنم که اگر نباشه نمی تونم خواندن را شروع کنم ( اعتیاد ، بلای خانمان سوز !!!) گهگاهی هم با مدادک جان زیر جملات خط می کشم و خوبیش اینه که به همین دلیل نکته ای هم که زیرش خط کشیدم برام جذاب می شه ! ( هو الشافی ) .

القصه ، عرض می شود که بعضی وقتها انسان به یک چیز هایی وابسته می شه و فکر دوری اون براش مشکل که به نظر خیلی دیگر خنده دار می رسه .

اما خوب چه کنیم ؟ انسانیم دیگر ! انس گرفتن حقمان است :)

+ نوشته شده در 18:41 توسط هدی.
شنبه بیست و سوم مهر 1384
.".".
حافظ را دوستش داریم . چراکه همهء احوالمان را وصف الحالی به جا و دلنشین آورده است .

وقتی غمگینیم : اگر نه باده  غم  دل از یاد  ما ببرد                    نهیب  حادثه  بنیاد ما  ز  جا  ببرد

وقتی شادیم : صبا به تهنیت پیر می  فروش  آمد                  که موسم طرب و عیش و نازو نوش آمد

در موسم عشق : صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم            تا به کی در غم تو  نالهء  شبگیر  کنم

وقتی عزیز سفر کرده داریم :  

                      می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان          هجران بلای ما شد یارب  بلا  بگردان

و آرزوی بازگشتش را می کنیم :   

                       اگر آن  طایر قدسی ز درم   باز آید               عمر بگذشته به پیرانه سرم باز آید

                       کوس نو دولتی از بام سعادت بزنم              گر ببینم که  مه  نو  سفرم  باز آید

و خود نوید می دهد که :

                  یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور    کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

از این ها که بگذریم حالا اگر دلت به حال دورویی ها و دو رنگی ها بسوزد  حرف سیاسی هم دارد که می گوید :

              دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند         پنهان خورید  باده  که تعزیر     می کنند

              ناموس عشق و رونق عشاق می برند          عیب  جوان  و سرزنش  پیر    می کنند 

         ... می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب     چون نیک بنگری  همه تزویر  می کنند   

 

باز از منبری دیگر امید میدهد گنه کاران را که :

              هاتفی از گوشه میخانه دوش                  گفت ببخشند گنه می بنوش

              لطف الهی  بکند  کار  خویش                  مژده  رحمت  برساند  سروش  

و در آخر یک نصیحت خوب هم دارد  :

             صبر و ظفر هر دو دوستان  قدیمند               بر  اثر  صبر  نوبت  ظفر  آید

خلاصه در همه حالی که هستیم لسان الغیب در لفافه و با شیطنت می گوید که کجای دایره ایستادیم و حرکات پرگار تقدیرمان را با اسطرلاب خاص خود حدس می زند ( البته فقط حدس می زند ) .

بزرگداشتش گرامی گرچه حافظه ایرانیمان را خیلی دیر به یونسکو فرستادیم ! .                                                                                        

+ نوشته شده در 19:43 توسط هدی.
شنبه نهم مهر 1384
قرآن و عقلانیت
سری جدید کلاس های "قرآن و انسان معاصر " دکتر محسن کدیور به مو ضو ع "قرآن و عقلانیت " می پردازد . جلسه دوم این بحث پنج شنبه گذشته در حسینیه ارشاد برگزار شد که در آن دکتر  کدیور به ارایه و پاسخگویی به سوالاتی چون اینکه : آیا قرآن عقل را به رسمیت می شناسد ؟ قلمرو عقل در قرآن چگونه تعیین شده ؟ نقش عقل در دین چیست ؟ آیا عقلانیتی با هویت جداگانه به نام عقلانیت اسلامی معنا دارد؟ در این صورت عقلانیت اسلامی با عقلانیت مدرن چه نسبتی دارد ؟ ، پرداختند .

خاصیت ارایه مباحث در این کلاس ها ، مستند بودن ادلّه و پیوستگی جذاب در بیان مطالب  است که هنر استاد را در درک و انتقال این معانی مشهود می کند .

از مطالب جلسه قبل که یادداشت برداشتم یکی از احادیثی که نقل کردند به نظرم خیلی جالب و جدید بود . حدیث از مرحوم آشتیانی منقول است : زمانی که آدم (ع) خلق شد خداوند جبرییل را به نزد وی فرستاد .جبرییل به همراه " عقل " ، "حیا"  و " دین " به نزد آدم (ع) رسید و فرمود : ای آدم یکی از این سه را انتخاب کن در صورتیکه از آن دو دیگری باز خواهی ماند . آدم (ع) "عقل" را انتخاب کرد و عاقل شد .

پس جبرییل به آن دو دیگر گفت : آدم عقل را انتخاب کرد شما بروید . امّا آن دو خطاب به جبرییل گفتند : ما نمی توانیم بریم چون خلقت ما به گونه ایست که از عقل جدا نا پذیریم .

                                           *                *                     *    

اگر مایل به دریافت سری کامل این مباحث هستید ، می توانید آن را از دوستان گرامی در حلقه دین شناسی " چهار سوق اندیشه " دریافت کنید . ( البته خلاصه تعدادی از جلسات در سایت دکتر کدیور گذاشته شده ) .

برنامه کلاس ها هم به مناسبت ماه مبارک رمضان از دو هفته یکبار به صورت هفتگی ، پنج شنبه ها بعد از اذان مغرب و عشا برگزار می شود که البته برنامه های جانبی دیگری هم در این ماه با آن عجین شده و نماز ، افطار و دعای کمیل قبل از برپایی کلاس برپاست ! . مکانشم که می دونین . " حسینیه ارشاد "

خلاصه غفلت موجب پشیمانی است :)

+ نوشته شده در 20:33 توسط هدی.
چهارشنبه ششم مهر 1384
جنگ ، جنگ تا پیروزی.
سال های جنگ برای نسل من همراه با دوران کودکی مان گذشته و تب و تابش ، حال و هوای خاصی به بازی های بچه گانه مان داده بود .

شب های بمباران ، چراغ های خاموش ، صدای گوینده رادیو که با آرامش دروغینی می گفت : هم وطنان عزیز آرامش خودتون را حفظ کنید و به یکی از پناهگاههای نزدیک یا محلی امن بروی... یا جملاتی مثل این که خاطرم نمانده . و یک موزیک پیانوی ملایم که اگه اشتباه نکنم اسمش "خوابهای طلایی" بود ! . 

 شب های بسیاری از این هشت سال که پدرانمان نبودند و خیلی هاشان هرگز بازنگشتند . و در نبود آنها پدر بزرگ های آرام و مطمین که غم به دل راه نمی دادند . . یادم هست بمباران هوایی که می شد مادر بزرگم به پدربزرگ اصرار می کرد از روی صندلی اش که که در مقابل شیشه های قدی درهای ایوان بود بلند شود و عقب تر بیاید . و او می گفت : نگران نباش اینجا را نمی زنند ! . این مکالمه ادامه داشت تا وضعیت سفید می شد ( خدا رحمتشان کند هر دو را ) . دست آخر یک بار که چیذر را بمباران کردند انفجار آنقدر به ما نزدیک بود که شیشه های قدی ایوان خرد شد و به داخل اتاق پاشید .شیشه ها  آنقدر ریز ریز شده بودند  که فکر می کردی همه اتاق را اکلیل پاشیده اند و همه جا برق می زند .

پدر بزرگ سر جایش نشسته بود، این بار کمی مبهوت . و عزیز جانم با دستمال سفید خوردهشیشه هارا از روی پیراهنش می تکاند و با عجله می گفت : دیدی گفتم حاجی دیدی گفتم .

پنج،شش ساله که شدم جنگ تمام شد . و خوشبختانه کسی از بستگان درجه یک را از دست نداده بودم . برای ما تقریبا جنگ به همین جاها ختم شد و برای خیلی ها نه .....!!!! .

به سن مدرسه که رسیدم در مدسه صابرین (شاهد) همان جایی که خواهرم در آنجا درس می خوا ند ثبت نام شدم . یک سفارتخانه قدیمی در یک باغ بزرگ ( که حالا بسیار زیبا و بزرگ از نو ساخته شده) . تمام تحصیلم تا پیش دانشگاهی را مهمان همان مدرسه باقی ماندم . دوازده سالی که شهدا به من افتخار همکلاسی و همسفره شدن با فرزندانشان را دادند . تا از نزدیک ببینم و هر گز از یاد نبرم .

از اون موقع من جنگ را با سختی هایی که به جا گذاشته بود شناختم . جای پدری که هرگز نمی توانست پر شود . و همسری که در جوانی اش بیوه شده بود و غصه های بی پایانش و بی مهری های جامعه . ناراحتی های فرشتگان کوچک جنگ زده  که سال های اول و دوم دبستان با ما بودند تا آنکه بنیاد شهید جستجو کند و بالاخره قوم و خویشی برایشان در هر جای ایران که شده پیدا کند و راهیشان کند که بروند . خاطرات و خداحافظی مان ...

در کنار این هزاران تلخ و شیرین و آموختنی ، چیزی را که هرگز نمی شد انکار کرد حضور شهدا و حمایت آنها از فرزندانشان بود که نه خواب بود و نه خیال و الطاف خیر آنها همیشه شامل فرزندانشان و نه تنها آنها بلکه ما هم از آن بی بهره نبودیم . چنانچه برای خودم اتفاق افتاد .

بسیاری از باور داشته هایم را از آنجا دارم از کنار فرزندان شهید کریمی ، باکری ، زین الدین ، موسوی و تحت سر پرستی معلمانی که آرزویشان رضای خدا و خدمت به خاندان شهدا بود ، که اگر جای دیگری می بودم اصلا شاید با آن مفاهیم آشنا هم نمی شدم .

در کنار آن بچه ها و با آرمان پدران و برادرانشان شما در امان خواهید ماند از بندگی خدایان زرو زورو تزویر .

گر چه این مدت که گذشت میدانم که با آن آرمان ها و زیبایی ها فاصله ایجاد شده و دلسردی های مکرر و فریفتگی های پی در پی آزارمان داده ، اما پرگار تقدیر بر این چرخیده که هنوز فرصتی باشد برای انجام کاری و ادای دینی که نمک خورده را نمکدان شکستن نشاید .   " یا حق "

+ نوشته شده در 15:44 توسط هدی.
سه شنبه پنجم مهر 1384
اینگونه است ...
انکار عشق را

                   چنین که به سرسختی پاسفت کرده ای

دشنه ای مگر

                به آستین اندر

                                  نهان کرده باشی.ـ

که عاشق

             اعتراف را چنان به فریاد آمد

که وجودش همه

بانگی شد . *

* احمد شاملو

+ نوشته شده در 13:57 توسط هدی.
جمعه یکم مهر 1384
چون رود ، جاری
هفتهء پایانی تابستان بیست و دوسالگی را هم در کنار دریای کاسپین و در سایهء سبزی جنگل های انبوه شمالی گذراندم . سفر، خوب و بی دغدغه بود . یک هفتهء تمام ، دریا مثل یک کاسه آب ، آرام آرام بود . حتی یک موج عصیانگر هم نبود تا قد راست کند و فریادی برآورد برای آنانکه گوش شنوا دارند .

سخن دریا، تنها سکوت بود . درسی که به کار امروز بیشتر از فریاد کشیدن می آید . یا لااقل من و دریا هر دو اینطور فکر می کنیم ! .

درختان سبز ، آهسته رنگ می بازند  . گر چه درختان شمال از درختان شهر ما یکرنگ ترند و قسمت زیادی از سال را سبز سبز می گذرانند . امّا مگر می توان درخت بود و تسلیم شرایط نشد و رنگ عوض نکرد ؟ همه نمی توانند کاج باشند ! .

باد گرم و مرطوب تابستانی با نسیم خنک پاییزی آمیخته بودند و ما در میانهء این دو ایستاده بودیم ، لاجرم گاهی دستان گرم یکیشان را لمس میکردیم و گاهی بوسه ای خنک از دیگری می گرفتیم .

نیمهء شعبان المعظم را هم به یاد "او" رو به دریای آرام گذراندم . بی اینکه حرفی بزنم یا چیزی بنویسم که امسال طاقت هر دوی اینها از من سلب شده .

به هر روی ، چون رود جاری شد . تابستان رفت ، خاطره ها ماندند ، زمان گذشت و عمر کوتاه تر شد .

+ نوشته شده در 11:37 توسط هدی.