چشم آبی کوچولو خیلی آرام و مظلومانه جلو آمد . دستهاش رو پشت کمرش حلقه کرده بود . مثل اینکه بخواد من اونهارو نبینم . با لبخند کودکانه اش پرسید : شما از تهران اومدین؟ گفتم : آره . از کجا فهمیدی!؟ خوشحال شد و جواب داد : از اینکه فیلم می گیرید ! . خندیدم . موهای طلایی و نرمش را زیر انگشتانم حس می کردم . چه حس خوبی ! .
چشم آبی کوچولو با عجله شروع به صحبت کرد و تیله های آبی روی دوربین متمرکز شده بود : منم بزرگ که بشم مثل داداشم میام تهران . تهران خیلی خوبه . قشنگه بزرگه . داداشم می گه آدم توش گم می شه ! ...
حالا چند روزه که این کلمات را با خودم تکرار می کنم :
چشم آبی کوچولو ، روستا ، تهران قشنگ ،بزرگ ، گم شدن ، آینده ، پیشرفت ، آرزو و باز هم آینده ...
این روزها از واژه های عدالت ، برابری ، برنامه ، سازندگی ، آبادانی و ... به دفعات بسیار از وسایل ارتباط جمعی سخن می شنویم، که در غالب برنامه های دولت جدید عنوان می شود .
اساسی ترین گام در جهت آغاز یک فعالیت ، تعیین و تعریف هدف است . یعنی اگر به طور مثال به دنبال برقراری "عدالت" هستیم ، ابتدا باید بتوانیم حداقل آن را تعریف کنیم .
یکی از جالب ترین تعاریفی که تا امروز در مورد همین مفهوم عدالت عنوان شده را چند شب قبل در یکی از برنامه های گفتگوی شبکه خبر شنیدم . مجری برنامه با حرارت از نماینده محترم مجلسمان که مهمان برنامه بود پرسیدند:
یکی از اهداف مهمی که دولت جدید بدنبال آن است عدالت و عدالت محوری است ... لطفا در ابتدای بحث تعریفی از عدالت مد ّ نظر ارایه کنید . نمایندهء محترم هم با جدیّت معصومانه ای در جواب سوال فرمودند :
عدالت در یک جمله به این معناست که " هر کس سر جای خودش بنشیند ." !!!!!
خوب ، این یک نمونهء بسیار عالی از تعاریف جامع ، مانع و قابل استناد بود که تا به حال شنیدم . باید خوش بین بود . ظاهرا علم در نهاد مملکت دار ی ما در حال نهادینه شدن است . !!
او باید ، در قلب این صحرای مرگزا و خاموشی که گیاه نیز از روییدن می هراسد و بر روی این دریای مواج و ملتهب رمل که دوام و ثبات را نمی شناسد ، شهری استوار بر شالودهء توحید بنیاد کند که در آن مساوات ، عدالت ، آزادی و عشق چهار بارهءشهراند .
و در آن ، توده ، آزاد از سلطهء خداوند زر و زور و خون ، زندگی می کند . " *
*اسلام شناسی ، دکتر علی شریعتی .
"ای پسر عمران ! هرگاه بنده ای مرا بخواند ، آن چنان به سخن او گوش می سپرم که گویی بنده ای جز او ندارم . امّا شگفتا که بنده ام ، همه را چنان می خواند که گویی همه خدای اویند جز من ."
اشک ها بی اجازهء چشم جاری شدند . از فضا دور شده بودم . یک دقیقه ای شد که متوجه اطراف شدم سه یا چهار نفر دیگر هم در اتاق انتظار بودند . خجالت کشیدم از بابت اشک چکیده روی کتاب . خانم میانسال و مهربانی با شیطنت نزدیک گوشم گفت : موضوع داستانش عشقیه ؟ فکر کردم . آرام به طرفش خم شدم ُمثل خودش با لبخند و شیطنت گفتم : بله . موضوع داستانش عشقیه .
ولی دوندگی صبح اوونم تو گرمای امروز واقعا گریه آور بود . برای تحقیق نامه داشتیم از دانشکده برای مهد کودک های منطقه ۳ ، دو تا از مهد ها که از همون ابتدا به ما ( من و دوست عزیز ) اجازه کار ندادند . یکی دیگر از اونها موردی که ما می خواستیم نداشت و بالاخره مهد کودک " بچه های بهشت " که هم شرایط ما رو داشت و هم واقعا یک نمونه عالی از مهد کودک هست ، نامه مون رو قبول نکرد مدیریت محترم مهد گفتن باید از بهزیستی هم نامه داشته باشیم . بعد دیگه از ایجا مسابقه ء ماراتن واقعی شروع شد . از بهزیستی به شیرخوارگاه آمنه از اونجا به مدیریت مهدهای شمیرانات دوباره به بهزیستی برای امضای آقای مدیر . منتظر شدن برای میل شدن غذای ایشان در اتاق . و سپس همین برنامه برای گرفتن امضا از آقای معاون و نصیحت های ایشون که "مشاهده " اصلا فن مناسبی نیست و باز هم تکرار این برنامه برای کارشناس محترم منطقهء ۳ . اواخر با خودمون فکر می کردیم : عجب غلط عظمایی مرتکب شدیم !!!! .
بالاخره مساله نامه ما حل شد و از فردا صبح می ریم برای مشاهده بچه ها در مهد . البته اگر مساله جدیدی پیش نیاد ! .
اینکه این طور ما ایروونی ها عادت کردیم به دوندگی از یک جهت منحصر به فرد خیلی خوبه و اوون اینه که شب ها رو خیلی راحت می خوابیم ! یعنی به نوعی می شه گفت از خستگی راحت می خوابیم ! ( دلیلم هم اینه که الان فقط به خواب فکر می کنم . )
ج* : این جیم مخفف یک کلمه است که ما با دوستان به عنوان صفت برای دانشگاه عزیزمون به کار می بردیم و اوون رو به یک " وات " همراه میکردیم . ( البته نعوذ بالله توهین نباشه به مقام شامخ اساتید و دانشجویان فر زا نهء علا مه . )