تبليغاتX
پرگار
پرگار
آنکه پر نقش زد این دایره مینایی ، کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد ...
دوشنبه سی و یکم مرداد 1384
جاناتان ، مرغ دریایی (4)
تاریکی! صدای آگاه کننده ای برخواست :"مرغان دریایی هرگز در تاریکی پرواز نمی کنند !" شوق شنیدن نداشت . اندیشید که چه زیباست ، ماه و تلألو انوارش بر سطح آب و روشنایی فانوس دریایی در شب که تا دوردست ها ادامه داشت ، همه چیز در صلح و آرامش بود .

"فرود آی ! مرغان دریایی هرگز در تاریکی به پرواز در نمی آیند ، اگر قرار بود در تاریکی پرواز کنی، باید چشم های جغد و مغزی پیشرفته و بال هایی به کوتاهی باز می داشتی !" شب در فراز صد پایی ، جاناتان چشم هایش را بر هم گذارد ، رنج و نیّتش در دل محو شده بود . بال های کوتاه . بال های کوتاه یک باز !

پاسخ را یافتم ! چه ابلهی بودم ! آنچه که نیازمندم فقط دو بال کوچک است ، آنچه که نیاز دارم فقط این است که همه بال هایم را جمع کرده و فقط با نوک آن به پرواز در آیم ! با بال های کوتاه ! بر فراز دریایی سیاه ، تا ارتفاع دوهزار پایی اوج گرفت و بدون اینکه لحظه ای به شکست یا مردن فکر کند ،جلوی بال هایش را محکم به بدنش چسباند . نوک باریک و خنجر مانند بال هایش را در باد رها کرد ، و شیرجه ای عمودی زد .

باد در مقابلش چون هیو لایی می غرید . هفتاد مایل در ساعت ، نود و بعد صد و بیست و باز هم تند تر . با این روش جدید حتی در سرعت صد و چهل مایلی نیز فشار بر روی بال هایش کم تر از فشار قبلی در سرعت هفتاد مایلی بود . با اندک چر خشی که به نوک بال هایش داد از حالت شیرجه در آمد ، بر فراز امواج و در زیر نور ماه چون توپی خاکستری به نظر می رسید . در مقابل باد چشم هایش را ریز کرد و شادمان بود . صد و چهل مایل در ساعت !و تحت کنترل ! ( اگر به جای دو هزار پایی از پنج هزار پایی شیرجه برمی ، وای چه سرعتی !...) پیمان لحظه پیش را فراموش کرد ، انگار تند باد عظیمی آن را برده بود . با آنکه قول هایش را شکسته بود ، اما هنوز احساس گناه نمی کرد . چنین قول و پیمانی فقط مختص مرغانی است که معمولی زندگی می کنند . آن موجودی که بهترین هارا در آموزش خود تجربه کرده ، نیاز به دادن چنین قول هایی ندارد . جاناتان تا بر آمدن آفتاب تمرین خود را چندین با تکرار کرد . از فراز پنج هزار پایی ، قایق های ماهی گیری چون خال هایی در سطح آبی آب به نظر می رسیدند . دسته مرغانی که برای صبحانه آمده بودند ، همچون ابری محو و تار و چون غبار می چرخیدند .

در حالی که از خوشحالی می لرزید ، شاد و مغرور بود از اینکه زنده است و توانسته ترسش را محار کند . سپس پرهای جلویش را به خود نزدیک و نوک بال های کوتاه و زاویه دارش را باز کرد و به سوی دریا شیرجه زد . زمانی که از مرز چهار هزار پایی گذشت به سرعت نهایی خود رسیده بود و باد چون یک دیوار صوتی مستحکم و سخت در قابل او قرار داشت به طوریکه تند تر از آن نمی توانست پرواز کند . اکنون راست و با سرعت دویست و چهارده مایل فرود آمد . آب دهانش را فرو داد ، می دانست که اگر بال هایش در آن سرعت خم نشوند ، به تکه های بیشمار تبدیل خواهد شد . اما سرعت ، هم قدرت بود ، و هم شادی و زیبایی محظ . در هزار پایی ، پروازش را آغاز کرد ، در آن طوفان  بال هایش را آهسته به زد ، مانند شهاب سنگی از جلوی قایق و گروهی از مرغان در یایی گذشت .

نمی توانست بایستد . هنوز حتی نمی دانست در آن سرعت چگونه بچرخد . 

اگر حادثه ای رخ می داد مرگ او حتمی بود .

به همین دلیل چشم هایش را بر هم نهاد  .

حادثه در آن سحر گاه چنین روی داد ...

+ نوشته شده در 12:14 توسط هدی.
چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384
سرماخوردگی و شادی های فروخورده !
عجب سرمایی خوردم . اونم وسط تابستون ! این چند روزه که هوا خنک شده بود تازه داشتیم یه نفسی می کشیدیم که سرما خوردیم (نوش جانمان ) . خوب ، نهضت استامینفون ،شیر داغ و سوپ رو شروع کردم ان شا ءالله ظرف یکی دو روزه آینده پیروزی از آن ماست . تازه باید گفت قربون سرما خوردگی تو روزگاری که "وبا"(دور باد از وجود همگی مان ) شایعه !

*

دیشب طبق معمول برنامه برای ورزش شبانگاهی!!!!به اتفاق پدرو مادرمان(دامت برکاته) رفتیم پارک که دیدیم به به مجلس انس برپاست و نالهء تار و تنبور برقرار! . فرهنگسرای پارک بعد از مدتها سکوت ، میزبان برنامهء جشنواره موسیقی دانش آموزان کشور بود .

برنامهء جالبی شده بود ،جمعیت زیادی هم حضور داشتند . طوریکه ما نه جا داشتیم و نه دید مناسب ! گروههای مختلفی برنامه اجرا کردند که گروه چهارمحال بختیاری بیشتر مورد توجه واقع شد ، برنامهء شادی اجرا می کردند و مردم هم با اونها شروع به کف زدن و بعضا در خفا و تاریکی مشغول حرکات موزون خفیف!!بودند . مردم اینقدر تشنهءشادی و کف زدن و (شایدم حرکات موزون ) بودند که حتی با تکنوازی سنتور هم به به به تشویق خودشون ادامه می دادن .

یاد چند سال پیش افتادم . تالار وحدت ، ارکستر فیلارمونیک رومانی برنامه اجرا می کرد . در یک قطعه دو تا مکث کوتاه داشت که مردم هم از همه جا بی خبر سریع شروع می کردند به تشویق . رهبر گروه که این قضیه حسابی بهشون برخورده بود ، برنامه را قطع کرد و خواست تا یک نفر اومد و توضیح داد که لطفا تا پایان قطعه تشویق نکنین چون به کنسرت موسیقی کلاسیک اومدید نه پاپ یا جاز !!!

خلاصه اینکه ما ایروونی ها هم مثل مردم همه جای دنیا ، مردم شادی هستیم . حتی فکر کنم انرژیمون بیشتر نباشه مسلما کمتر نیست . ایرانی ها یه کم فضا می خوان و آزادی تا اول باشن در دنیا .

به هر صورت دیدن شادی مردم خیلی لذت بخشه . اگه اشتباه نکنم این برنامه امشب و فردا شب هم در پارک قیطریه برقراره. اگه رفتین جای مارو هم خالی کنین .

+ نوشته شده در 12:45 توسط هدی.
دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384
جاناتان ، مرغ دریایی (3)
در فاصله هزار پایی ،بال هایش را تا حد امکان محکم به هم زد و با شیرجهء جانانه ای به میان امواج رفت و دانست که چرا مرغان دریایی شیرجه نمی زنند . سرعت حرکتش در عرض شش ثانیه به هفتاد مایل در ساعت رسید ،سرعتی که در حرکت به سمت بالا ،تعادل بال ها را به هم می زد .

این کار را چندین بار تکرار کرد ،با آن که محتاط بود و با تمام قدرتش حرکت می کرد ، ولی در سرعت های زیاد تعادلش به هم می خورد .

در صعود به ارتفاع هزار پایی ، ابتدا با همهء نیرویش به جلو خیز برداشت ، بعد در حالی که بال می زد ، عمودی شیرجه رفت ، در این حالت هر زمان که بال چپ خود را به سمت بالا نگه می داشت خیلی سریع به سمت چپ می چرخید ، که با بی حرکت نگاه داشتن بال راستش به حال اول باز می گشت ،سپس چون گلوله ای آتشین به سمت راست چرخیده و در هوا با سرعت زیاد معلق می زد .

در پرواز به سوی بالا به اندازه کافی دقیق نبود . ده بار امتحان کرد و هر بار با سرعتی معادل هفتاد مایل به شکل توده ای از پر ، جلو می رفت و بی آنکه بتواند تعادلش را حفظ کند در آب می افتاد .

سر انجام در حالیکه از تنش آب می چکید ، فکر کرد چاره این است که بال هایش در سرعت بالایی {از }حرکت نگاه دارد  . یعنی تا سرعت پنجاه مایلی بال بزند و پس از آن بال های خود را آرام نگه دارد .

از فراز دو هزار پایی دوباره امتحان کرد ، چرخید و مستقیم به پایین شیرجه زد ، بال هایش را کاملا از هم باز کرد و از لحظه ای که سرعتش از پنجاه مایل گذشت ، آن ها را ثابت نگه داشت ، برای این کار ، باید نیروی زیادی صرف می کرد ولی موفق شد . در ده ثانیه سرعتش به نود مایل در ساعت رسید . جاناتان در میان مرغان دریایی به رکورد جهانی سرعت دست یافته بود ! ولی پیروزی دیری نپایید . همان لحظه ای که حرکت تازه را شروع کرد ، و همان لحظه ای که که قوس بال هایش را تغییر داد ، به همان مشکل همیشگی یعنی عدم کنترل دچار شد ، در سرعت نود مایلی چون دینامیتی منفجر شده در هوا تعادلش به هم خورد ، در هم شکسته شد و به سطح آب برخورد کرد . آب دریا مثل آجری سخت بود .

                                          *                 *                 *

هنگامی  به خود آمد که هوا کاملا تاریک بود و در زیر نور ماه ، روی سطح اقیانوس شناور بود . بال هایش مانند یک جفت سرب ، ناموزون شده بودند ، ولی درد شکست بیشتر از آن بر پشتش سنگینی می کرد . این درد به حدی بود که در نهایت ضعف و سستی آرزو می کرد که کاش سنگینی آنقدر می بود که او را آرام درون آب فرو  می کشید و همه چیز برایش به پایان میرسید . همچنان که در آب فرو می رفت ، صدای عجیبی درونش شنید که می گفت فایده ای ندارد ، من مرغ دریایی ام ، طبیعتم مرا محدود کرده است . اگر قرار بود دربارهء پرواز چیز های بیشتری بیاموزم ، مغز من حتما طور دیگری طراحی می شد و اگر قرار بود آن قدر سریع پرواز کنم ، بال های کوتاهی مانند بال های باز ها داشتم و به جای ماهی ازموش تغذیه می کردم ، حق با پدرم بود ، این حماقت را باید کنار بگذارم ، باید نزد مرغان دیگر بروم و به آنچه هستم راضی باشم یعنی یک مرغ دریایی ضعیف آهسته رو .

صدا دور شد و جاناتان آن حرف هارا پذیرفت . شب ها خانهء مرغ دریایی ساحل است . او از آن لحظه به بعد سوگند خورد که مرغی عادی باشد ، با این کار همه شاد می شدند . در آن تاریکی ، خسته، از آب بیرون آمد و به سوی خشکی پرواز کرد خوشحال از آنچه راجع به پرواز در ارتفاع کم آموخته بود .

اما نه ، اندیشید تا جاییکه توانستم سعی کردم ، هر آنچه آموختم انجام دادم ، من یک مرغ دریایی مانند هر مرغ دریایی دیگر هستم و مانند آن ها نیز پرواز خواهم کرد . پس با دشواری تا ارتفاع صد پایی بالا رفت و بال هایش را سخت تر به هم زد تا به ساحل برسد . از این که تصمیم گرفته بود مانند دیگر مرغان دریایی باشد احساس آرامش می کرد . اکنون دیگر هیچ قید و بندی نبود که او را مجبور به یادگیری کند ، پس هیچ گونه کشمکش و در نتیجه شکستس هم در میان نبود . این امر زیبا می نمود ، زیرا در سکوت و در میان تاریکی به سوی روشنایی های فراز ساحل پرواز می کرد .

تاریکی!

...

+ نوشته شده در 13:55 توسط هدی.
پنجشنبه بیستم مرداد 1384
جاناتان مرغ دریایی(2)
سحرگاه بود و

خورشید جوان اشعه های طلایی خود را بر امواج آبی دریا می گسترد . در یک مایلی ساحل ، قایق ماهی گیری روی آب روان بود و فکر خوردن صبحانه در دستهء مرغان دریایی شوری به پا کرده بود. گروهی از هزاران مرغ دریایی چرخ زنان آمدندو بر سر تکه های غذا کشمکش کردندو این چنین روز پر هیاهوی دیگری آغاز شد .

ولی جاناتان ، مرغ دریایی، تنها در نقطه ای دور از قایق و ساحل سرگرم تمرین خود بود . در ارتفاع صدپایی آسمان پاهای پردارش را پایین آورد ، نوکش را بالا برد و با زحمت زیاد قوس بیشتری به بال هایش داد. این قوس به این معنا بود که می توانست به آرامی پرواز کند و اکنون چنان نرم می پرید که باد زمزمه کنان در گوشش نجوا می کردو اقیانوس در پایین آرام بود . او با تمرکز حواس بسیار ، چشم هایش را گرد، و نفس را در سینه حبس کرد و با تمام نیرویش ، به تنهایی...بیش تر...کمی...قوس...سپس توازنش در هم ریخت ، بی حرکت شد و فرو افتاد .

مرغان دریایی هرگز در پرواز توقف نمی کنند . نزد ایشان توقف،بی حرمتی و شرم آور است .

ولی جاناتان مرغ دریایی بی هیچ شرمی ، دوباره بال هایش را گشود و به سختی به آن قوسی داد . آهسته، و به آرامی یک بار دیگر بی حرکت ماند . چون او ، مثل پرندگان دیگر نبود . بیش تر مرغان دریایی ، زحمتی بیش تر از یادگیری اطلاعات سادهء پرواز به خود نمی دادند( این که چگونه از ساحل برای یافتن غذا پرواز کنند و بازگردند ). برای بیشتر مرغان دریایی ، پرواز ، غیر از تلاش برای یافتن غذا ، معنا و مفهومی نداشت . اما برای این مرغ دریایی، پرواز اهمیت داشت نه یافتن غذا . جاناتان بیش از هر چیز دیگر عاشق پرواز بود . او دریافته بود که با این گونه اندیشیدن ، مورد توجه پرندگان دیگر قرار نمی گیرد . حتی پدر و مادرش از این که جاناتان تمام روز را در تنهایی به سر می برد و صدها پرواز در سطح پایین را تجربه میکرد . ، نگران بودند . او نمی دانست چرا مثلا ، هنگامی که با بال های نیمه باز و در ارتفاع کم تر از نصف طول بال هایش روی سطح آب پرواز می کرد با اندک کوششی ، می توانست مدت زمان بیش تری در هوا بماند .

پروازش زمانی که با پاهای فرو افتادهء معمولی روی آب کشیده میشد، پایان نمی یافت بلکه زمانی آن را به اتمام می رساند که با پاهای جمع شده در مسیری طولانی ، روی سطح آب می لغزید . به هنگام فرود روی آب سُر می خوردو بعد سر خوردنش را تا روی ماسه ها ادامه می داد ، پدر و مادرش واقعا از این کار می ترسیدند .

مادرش پرسید :"چرا جان ؟ چرا همانند مرغان دیگر بودن برای تو اینقدر سخت است ؟ چرا پرواز های کوتاه را برای پلیکان ها و مرغ های طوفان نمی گذاری ؟ چرا خوب غذا نمی خوری ؟ پسرم تو فقط پرو استخوان شده ای !"

"مادر مهم نیست که پرواستخوان شوم ، فقط می خواهم بدانم در هوا چه می توانم بکنم و چه نمی توانم . فقط همین ، فقط می خواهم بدانم . "

پدرش بی هیچ خشمی گفت :" ببین ،جاناتان، زمستان دور نیست، قایق ها کم تر خواهند شد و ماهیان سطح آب به قسمت عمق خواهند رفت . می دانی !اگر می خواهی چیزی یاد بگیری ، راجع به غذا و طرز به دست آوردن آن یاد بگیر . این نوع پرواز خیلی خوب است ولی سبک پریدن برای تو غذا نمی شود . فراموش نکن که دلیل پرواز تو یافتن طعمه برای خوردن است ".

جاناتان فرمانبردارانه سرش را تکان داد . چند روز بعد را سعی کرد مانند دیگر مرغان رفتار کند ، واقعا سعی می کرد همراه با مرغان دیگر اطراف اسکله و قایق های ماهی گیری شیرجه رود و بر سر تصاحب ماهی یا تکه نانی ستیز کند ، اما نمی توانست این کار را بکند . با خود فکر کرد، چه کار بیهوده ایست ، پس عمداً ماهی کولیی را که خیلی آسان هم به دست نیاورده بود ، به سوی مرغ پیر گرسنه ای که او را دنبال می کرد ، انداخت و با خود گفت: " می توانم این همه زمان را برای یادگیری پرواز صرف کنم . چیز های زیادی برای یادگرفتن هست . "

مدّت زیادی نگذشت که جاناتان دوباره تنها در کنار دریای بیکران ، گرسنه ولی خوشحال ، مشغول یادگیری شد . موضوع مهم برایش سرعت و تند پروازی بود ، پس از یک هفته تمرین ، آن چنان یاد گرفت که سرعتش بیش تر از تیز پرواز ترین مرغ دریایی شد .

...

+ نوشته شده در 12:17 توسط هدی.
سه شنبه هجدهم مرداد 1384
جاناتان مرغ دریایی (1)
اجتماعیات و سیاسیات آنقدر فکرمان را به خودش مشغول می کند که گاهی سؤال اولیه مان یادمان می رود .  "از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود ؟به کجا می روم آخر ننمایی وطنم . "  این دوری از کمال جویی آنقدر سرعت ما را کم می کند که به جای پرواز در آسمان آزادی و رهایی ، گرفتار لجنزار سکون ، و دست و پا زدن در باتلاق روزمرگی می شویم .

و این تا آنجا ادامه دارد که همه قوانین زندگی مان می شود اصول رقابت برای خورد و خوراک و کشمکش برای قدرت و هدف آن رسیدن به آسایشی که حسد برانگیز دیگران باشد ...

در این جدال بی رحمانه بقا دوردست ها را از خاطر بردهایم و "خود"مان را رها کرده ایم !. فراموش کرده ایم که "او" ما را نیافریده است مگر برای عبادت و این یعنی اوج گرفتن با "خود".

آنچه که ما احتیاج داریم ، تذکره ایست تا ما را یاد آوری کند به آنچه که هستیم و هدایتمان کند به آنچه که می توانیم باشیم .

من از میان تمام این آیات و تذکره ها ، داستانی را انتخاب کرده ام نوشتهء "ریچارد باخ " و به نام "درس های آزادی" که تصمیم دارم در چندین قسمت ، آن را در اینجا بیاورم ، تا شاید با تکرار و نوشتن دوبارهء آن به تثبیت این اندیشه در وجودم کمک کرده باشم ...

همینطور برای علاقمندان به تهیه این کتاب کوچک و کم حجم باید بگویم که توسط نشر "هدایت الهی" به چاپ رسیده است و ترجمهء توانای آن به دست خانم آذر نجفی انجام پذیرفته . داستان به ۲ زبان انگلیسی و فارسی و همراه با عکس های  زیبایی از مراحل پرواز ارزشمند و جذاب منتشر شده است .

مترجم کتاب در قسمتی از توضیحات خود می گوید : در این اثر ، نویسنده می کوشد طی طریق معنوی را در نمای داستانی لطیف و جذاب ، به شیوه ای عرفانی بیان کند. او به سبب دانش وسیعش از رمز و راز پرواز ، توانسته پرداخت ماهرانه و موشکافانه ای از آن ارایه دهد و تحولات درونی انسان ، چون سیرو سلوک ،جذبه،فنا و بقا را در قالب پرواز پرنده ای ( جاناتان مرغ دریایی) بنمایاند . که درس آزادی را در طی مراحل زندگی تعلیم می بیند و تعلیم می دهد .

در پایان از خانم دکتر "اطهر طاهری" که این کتاب را به من هدیه کردند کمال تشکر را دارم و برای ایشان که در حال حاضر در کنار طبابت به آموزش و توانمند سازی کودکان روستایی می پردازند ، آرزوی سعادت و طول عمر دارم .

+ نوشته شده در 16:28 توسط هدی.
جمعه هفتم مرداد 1384
شهر ایرانی
اگر بخواهم شهر ایرانی را در غالب مثالی توصیف کنم ُاین طور به ذهنم می آید که :

چونان کودکانی می ماند که تازه راه رفتن آموختند و دمادم به زمین می افتند . این کودکان هر کدام نقصی را متحمل شدند . یکی نابیناست یکی ناشنوا یکی از نارسایی قلب رنج مبرد و دیگری از ناتوانی قوای عقلی . تصور این گروه از کودکان گرچه دردناک و ناخوشایند است امّا مثال خوبیست برای درک بهتر وضعیت امروزین شهرهای ایرانی .

"شهر ایرانی سالیان سالی است که در درون مرزهای وطنش ایران متولّد شده بزرگ شده و زاد و ولد کرده است . او در زمانی متولد شد که بسیاری از ابر شهر های زیبا و رنگارنگ امروز جهان هنوز از مادران خود متولد نشده بودند . بدرستی می توان گفت :وی از پیشگامان آبادانی و مهد علوم و تفکر بوده است .

در آن سال های طلایی مام وطن با شور و شعف وصف ناپذیری ،رشد و بالندگی شهرهایش را نظاره گر بود ،امّا چنان که دست زمان هرگز به کسی رحم نکرده و با سرعت راه خود می پیماید وطنمان هم از این قاعده مستثنی نماند . سالهای امپراطوری گذشت و قرن های جنگ ظلم و استبدادو جهل یکی پس از دیگری بر تاریخ زندگی ایران مستولی گشت ...تا به امروز.

امروزی که چشمان مام وطن اندوه بار و شاید نگران تر از همیشه به آیندهء این "شهرایرانی" متحول شده امّا ناقص الخلقه می نگرد ."شهر ایرانی " که نابیناست چون اینچنین آلودگی و غبار و نابرابری را در خود جا داده و نادیده می انگارد .

"شهر ایرانی" که ناشنواست ،چرا که فریاد انسان های سرما زده ،ضجهءجوی های آلوده و نالهءقنات های خشکیده را نمی شنود .

"شهر ایرانی"نارسایی قلبی دارد و به هنگام پمپاژ مواد حیاتی یا آبش قطع ممی شود یا برقش و یا گازش توان رسیدن به آخر خطی ها را ندارد .

و شاید مهلک ترین بیماری"شهر ایرانی " زائدهءعجیب و غریبی در مغز اوست که نه تنها توان مدیریت و برنامه ریزی را از او سقط کرده بلکه آنچنان بر قوای عقلانی شهر ایرانی غلبه کرده است که تنها برای حفظ حیات خود یک پیام را به سایر اعضاء مخابره می کند ، و آن سرکوب و سکوت است .

گر چه نباید منکر شد که این کودکان بیمار یا به عبارتی "شهرهای ایرانی" زیبایی های بیشماری نیز دارند و می توان دربارهء کاخ های زیبا ،عمارت های رنگارنگ و آدم های رنگ به رنگش قصّه ها گفت و قصیده ها سرود ،امّاخط و خال و چشم و ابروی مشکین به چه کار آید ، حال آنکه بیمار تبدار دردی مهلک است ... 

+ نوشته شده در 18:0 توسط هدی.