تبليغاتX
پرگار
پرگار
آنکه پر نقش زد این دایره مینایی ، کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد ...
سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384
کتاب کوچک آرامش
" کتاب کوچک آرامش "که توسط انتشارات فراروان منتشر شده است ، نوشتهء پاول ویلسون و برگردان باجلان فرحی(م-ح) می باشد . این کتاب در قطع کوچک منتشر شده تا به قول مؤلفِ کتاب همراه داشتن آن در همه حال برای افراد آسان باشد .

نویسنده این کتاب به صورت همزمان درگیر چند کار پر استرس است امّا به جای توجه به استرس های خویش اثری همچون "کتاب کوچک آرامش" را آفریده! و در آرامجویی صاحب نظر می باشد . همچنین مترجم این کتاب استاد روانشناسی و مشاوره ،فلسفه و متون زبان می باشد .

این کتاب مجموعه ای از رهنمون هاست که فرد را در جهت آرامجویی و دوری از عوامل استرس زا کمک می کند .

به همراه داشتن این کتاب برای کسانی که در محیط های پر استرس مشغول به کار ، فعالیت و زندگی می باشند می تواند راهگشا باشد .                                                                           

"هر گاه گرفتار استرس می شوید کتاب را بگشایید و بگذارید دریافت شما رهنمای شما در لحظات دشوار باشد . به دریافت خویش اعتماد کنید و به آرامش برسید ."

پیک آرامش باشید

"بر سکوت متمرکز شوید،

هنگامی که سکوت فرارسید

سکوت را زندگی کنید .

پس بکوشید به هر جا که می روید

پیک آرامش باشید . " 

 

+ نوشته شده در 8:20 توسط هدی.
شنبه بیست و پنجم تیر 1384
ارزش ماندن ...
نامهء وزین سروش ، کدیور ، سحابی و علوی تبار خطاب به گنجی : " خطای ما و تو این بود که عدل علوی و عشق مولوی را از فقه فرسودهء صفوی طلب کردیم ..."

شرح نامه

+ نوشته شده در 14:51 توسط هدی.
چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384
!
تو آنقدر میدانی که سکوت می کنی . من آنقدر نمی دانم که فریاد می زنم . من که می بینم  تو را هیجان زده می شوم . تو که مرا می بینی لبخند می زنی . هیجان من از عشق ، لبخند تو از مهربانی است ... !
+ نوشته شده در 8:37 توسط هدی.
شنبه هجدهم تیر 1384
به کدامین گناه ؟!!
بالاخره بعد از چهار سال این پا اون پا کردن و بی حوصلگی تصمیم به اخذ گواهینامه رانندگی گرفتم !

امروز روز اول کلاس آیین نامه بود . با انرژی سر کلاس حاضر شدم اما کاملا تحلیل رفته از آنجا خارج شدم . احساس خشم،خجالت و یک جور سرخوردگی را تا مغز استخوان احساس می کردم . و این اولین بار بود که به گناه زن بودن مورد مضحکه قرار گرفتم .

استاد گرامی که سرهنگ مسنّی هستند ،بحث کلاس را با قوانین و مجازات راهنمایی رانندگی آغاز کردند . پای تخته نوشته شده بود : "قوانین مجازات اسلامی " هنرجوهای جوان کلاس ما از ابتدای این بحث کمابیش به کلام طنز آلود  و در عین حال چهره جدی سرهنگ خنده سر می دادند . تا اینکه این بحث شیرین به مسیلهء "دیه " رسید . مثلا این که حواستون باشه تو ماه های حرام کسی نپره جلوی ماشینتون چون دیه ده میلیون تومان  گروون تر می شه و اینکه اسامی این ماهها رو بزنید به شیشه ماشینتون که یادتون نره و ... .

تقریبا در پایان این بحث بود که نوشتند و امّا دیه خانم ها : نصف آقایون است . کلاس مثل بمب منفجر شد .  آقایون هنر جو انچنان از ته دل می خندیدند که گویی جالب ترین و لذّت بخش ترین حرف دنیا رو شنیدند ...به خودم اومدم گردنم کاملا فرو رفته بود بین شونه هام و ..یخ کرده بودم . به بقیه دخترای همکلاسی نگاه کردم کسی وضعیت بهتر از من نداشت . غیر از یکی دو نفر که ان ها هم خوش خوشان می خندیدند. لحظه تلخی بود . از قبل هم می دونستم که دیه زن نصفه، اما تا به حال شاهد خوشنودی اینچنینی و مضحکه قرار دادن این موضوع نبودم . مثل اینکه یکباره به عمق فاجعه پی برده بودم .

شرمنده و سرافکنده از نصف بودن ،نیمه بودن و درجه دوم بودن . اما به کدام گناه من ؟

زجر آور تر از این قانون ،قهقه نوجوانانی بود که امید به این است که تغییرات مثبت اجتماعی به دست آنها صورت بگیرد .

عجیب است! ما مسلمانان معتقد به وحدانیّت پروردگاریم و می گوییم همه ما مسلمانان در پیشگاه یک خدا سر به خاک می ساییم . پس چرا خدایی که من در مقابلش هر روز نماز به جا می آورم با خدای این قوانین متفاوت است ؟ خدای من خدای عادل و خدای این قوانین حاکم به آپارتاید است .

عجیب است! اسلامی که من به آن تسلیم شدم . راه آزادی و سبکبالی را فراهم می آورد و اسلام این قوانین انسان را از راه رفته به گذشته باز می گرداند . اسلام من سعادت را در آینده نشانم میدهد و اسلام قوانین در گذشته . اسلام من میگوید : فرزند زمان خود باش. این اسلام می گوید . ملاک همان است که یکبار گفته شده پس اطاعت کن . اسلام من می گوید : گمان مبر که آن که می اندیشد با آنکه نمی اندیشد برابر است . این اسلام می گوید تو چه کاره ای ؟ تفکر برای جمع و تفریق است نه برای تجزیه و تحلیل . و..... اسلام من متفاوت است . خدایم دوست داشتنی است . چهره اش مهربان است . و من را در زمان خودم و در ظرف خودم می سنجد .

 ای کاش کمی به ظرفیت های زمانی اسلام توجه می شد . آن وقت دیگر نه به واسطه این قوانین سرخورده حقوق بشر بودیم نه شرمنده سفر های ناکام دیپلماتیک ! .

+ نوشته شده در 21:33 توسط هدی.
یکشنبه دوازدهم تیر 1384
داستانک( قسمت دوم)
جوانان شهر قصهء ما رنج سفر را به جان خریدند تا بالاخره به شهر مورد نظر رسیدند . شهری که " مردمش هیچ وقت یادشون نمیره با هم صحبت کنند " .

قرار بر این گذاشتند تا برای مشاهدهء بهتر شهر کارها را تقسیم کنند ، به این صورت که یکی از اونها مأ مور شد تا رفتار و گفتار مردم شهر را ببیند دوّمی موظف شد تا  ساخت خانه ها ، کوچه ها ، محله ها و خلاصه همهء درودیوار های شهر را ببیند و سوّمی هم تصمیم گرفت تا دربارهء شیوهء شهرداری و کنترل امور تحقیق کند و هر کدام تفاوتها را با شهر خودشان بنویسند .

سه نفر قرار گذاشتند تا ده روز بعد در مقابل دروازهء  شهر گرد هم بیایند و آنچه که دیده بودند را برای یکدیگر بازگو کنند . پس از هم جدا شدند...

روز ها از پس یکدیگر شتابان طی می شدند و جوانان شهر قصه ما هر کدام سخت مشغول مشاهده و یادداشت بودند. اولی عموماً با مردم و در میان مردم بود . دومی در مقابل بناهای مختلف، پل ها ،بازارها و سالن های شهر مشغول یادداشت برداری بود و سومی هم   معمولاً وقت خود را در کنار شهرداری شهر و محکمه ها و عدالتخوانه ها می گذراند .

ده روز گذشت و هر کدام از یکسو خود را به کنار دروازه شهر رساندند . مبهوت و متحیر به یکدیگر نگاه می کردند و هر سه در یک لحظه با هم گفتند :"تفاوت بسیار است " ! . در کنار این احساس شگفتی ترس غریبی در چشمانشان موج می زد چرا که آگاه تر از قبل می دانستند که آدم های ده روز قبل نیستند پس با خود فکر می کردند " آیا مردم شهرمان مارا میپذیرند؟ آیا حرفهایمان را قبول می کنند ؟

کمی که از هیجانشان فروکش کرد ، تصمیم گرفتند از آنچه که دیده بودند صحبت کنند . اولی صحبت خود را از مردم و رفتارشان آغاز کرد : چیزی که در اینجا عجیب است اینکه کمتر کسی با شهرت خانواده و عشیره و بستگانش شناخته می شود اینجا هر کس خودش است . یعنی یک نفر است و از روزی که متولد میشود دارای حق و حقوقی برای خود می باشد . حال آنکه چنانچه میدانید ما اینچنین نیستیم و همواره با خانواده ء خودمان شناخته می شویم . مسأ له دیگر در اینجا تجمعات و گروههای مختلفی است که مردان و زنان هر کدام فارغ از وابستگی هاشان و تنها از روی علاقهء مشترک عضو گروه می شوند . هر کس عضو اجتماعاتی می شود که می تواند در رابطه با موضوع مورد علاقه اش فعالیت کند . بر عکس ما که هیچ گاه به علایقمان فراتر از چهارچوب های رسومات خانوادگی فکر نمی کنیم ...

سپس نفر دوم شروع کرد : من در این شهر عجایب بسیار دیدم ، ساختمان هایی که ابتدا کاخ می نمود اما زمانی که وارد می شدی با تعداد زیادی جایگاه مواجه می شدی که برای تجمع مردم شهر تعبیه شده بود . سالن های بزرگ با گنجایش جمعیت فراوان . در کنار این بناهای عظیم ، خانه های اکثر مردم شهر ، ساده و منظم و بسیار کوچکتر از خانه های مردم شهر ما قرار دارد . البته معدودی خانه های مجلل مرفهین بود که تنها آنها مانند خانه های ما "حیاط" داشت . در اکثر منازل ، فاصله محل سکونت با معابر و کوچه ها بسیار اندک است ، بالعکس در شهر ما خانه محیطی کاملا جدا و فرّار از محیط عمومی است . ظاهراً اینجا شهر به اندازه خانه دوست داشته می شود . . به همین علت کلّ شهر منظم و زیباست .

نوبت به نفر سوم سید . او که با شور و هیجان به صحبت های دوستان گوش می داد ، نیم خیز شد و با صدای بلند گفت : پس آیا شما متوجه شدید که در این شهر این مردم هستند که اکثر وظایف عمومی شهر را بر عهده دارند . اینجا هر کس مسؤل انجام وظایف خود است بدون اینکه مأموران محکمه و شهرداری نظارتی آنچنانی از آن نوع که در شهر ما هست داشته باشند . و آیا متوجه شدید که در این شهر مانند شهر ما قوانینی نوشته شده است ، اما بر خلاف مرسوم ما آنچنان قدرتی دارد که حتی اغنیا و زورمندان نیز در مقابلش سر تعظیم فرو می آورند ؟!! سپس گفت : جالب بود برایم که روزی در محکمه ثروتمند زورمندی تمام سعی خود را می کرد تا کار خود را قانونی بنماید نه آنکه با زور و ثروت قانون را نادیده بگیرد . کمی آرامتر شد و با حسرت ادامه داد : در اینجا همه حق دارند درباره شهرشان نظر بدهند و برای آنها مجازاتی نیست . در این گفت و گو های دایمی بر سر اینکه چه روش و چه کاری مفید تر است ، به اجماع میرسند . چرا که همیشه این شهر است که مهم است . این شهر است که دوست داشتنی ترین محل زندگی است و این عشق به شهر شهروندان را موظف به وظایف میگرداند .

هر سه به فکر فرو رفتند . خوشحال از اینکه تفاوتها را فهمیده بودند و ترسان از اینکه آیا می توانند شهرشان را تغییر دهند و سکوت را برای همیشه از میان مردم دور کنند؟

یکی گفت : اگر موفق باشید به شهرمان برویم . دیگری گفت: البته. اما آیا نتایج مشاهداتمان را هم با خود ببریم ؟ و سومی گفت : "دوستان ما این را از شهر خودمان یاد گرفتیم که همیشه برای شرایط بهتر باید مبارزه کرد . " هر سه به این کلام لبخند زدند و به طرف شهرشان حرکت کردند .

خوب قصهء ما همین جا تموم می شه اما قصهء شهرما هنوز ادامه دارد ...                                                                 

+ نوشته شده در 13:41 توسط هدی.
پنجشنبه نهم تیر 1384
داستانک
روزی روزگاری  در این کرهء خاکی شهری بود کوهستانی  با مردمی دوست داشتنی . آسمان این شهر مثل همه جا آبی بود . خورشید مثل همه جای دنیا از شرق طلوع میکردو در غرب ناپدید می شد . مردمش هم مثل همه جای دنیا روزها کار می کردندو شب ها استراحت و مثل همه دنیا غذا می خوردند تا بتوانند کار کنند لباس میپوشیدند تا از سرما و گرما در امان باشند و با هم زندگی می کردند تا تنها و بی دفاع نمانند . خلاصه همه چیز همانطوری بود که باید میبود . امّا مردم این کشور خصوصیتی داشتند که با همه دنیا تفاوت داشت . خصوصیتی که به طرز معجزه آسایی می توانست سرنوشت آنها را به طور ناگهانی عوض کند و در یک چشم به هم زدن زندگی هاشون را از این رو به اون روبگرداند . درست مثل یک زلزله (یا مثلا سونامی) . خصوصیت عجیب آنها این بود که دوست داشتند برای مدّت زیادی سکوت کنند و بعد یک دفعه جیغ بکشند . و این بر عکس همه دنیا بود . چراکه همه جا مردم هر روز با هم صحبت می کردند . هر روز درد دل می کردند . و هر روز با هم به مشکلاتشون می رسیدند . برای همین کمتر پیش می آمد که یکباره جیغ بکشند . این مشکل بزرگی بود برای مردم قصّه ما ! چون هر بار که سکوت می کردند یک خرابی به بار می آمد و با صدای جیغشان ۱۰ تا خرابی. پس هر چه که در فاصله این دو اتفاق می بافتند رشته می شد .

چرا سکوت می کردند؟ چرا؟

خودشون هم نمی دانستند که چرا یک دفعه فراموش می کنند که با هم صحبت کنند . فقط می دیدند که بیشتر از مردم شهر های دیگر مشکل دارن . این شد که یک روز تصمیم گرفتند مخفیانه چنذ نفر از جوان های با هوش و توانای شهر را انتخاب کنند و آنها را بفرستند به شهر هایی که مردمش همیشه با هم صحبت می کردند تا اینکه متوجه بشوند چرا آنها همیشه یادشون هست که با هم حرف بزنند .

با سلام و صلوات جوان ها راهی سفر شدند.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در 14:7 توسط هدی.
یکشنبه پنجم تیر 1384
خداحافظ
قرار بر این بود که همه بچه های جامعه شناسی ورودی ۸۰ امروز در دانشکده باشیم . برای مراسم خداحافظی . البته از حدود ۳۴ نفر همکلاسی تنها ۱۰ یا ۱۱ نفر آمدند . دوستان شهرستانی اکثرآ به شهرهاشون بر گشته بودند. یکی دوساعتی منتظر شدیم تا همه رسیدند . این مدّت هم به بحث انتخابات و رییس جمهور منتخب گذشت . بچه ها نظرات جالب و متفاوتی داشتند امّا همه در چند مورد مشابه فکر میکردند. اینکه از اونچه که گذشته در یک بهت و ناباوری بسر می بردندو دوّم با نگرانی درباره انچه که بعدها پیش خواهد اومد صحبت می کردند. در پایان هم با چند لطیفهء انتخاباتی بحث را تموم کردیم و همگی با هم راه افتادیم داخل محوطه دانشکده کوچکمان و از همه جا عکس گرفتیم حیاط دانشکده ـراهرو اساتید ـ راهرو کلاس هاو بعد هم رفتیم قسمت آموزش (به یاد لحظات نفس گیر انتخاب واحد) اونجا هم عکس یادگاری گرفتیم . از انجا هم اتاق امور دانشجویی(به یاد رفتار های مؤدبانه و مهربانانه آقای ایرانمنش با دانشجوها که مثل طلا در دانشکده کمیاب بود) در پایان هم با یک حرکت آنارشیستی رفتیم داخل دفتر رییس دانشکده . تصمیم داشتیم اونجا هم (که خود من تاحالا نرفته بودم) عکس یادگاری بگیریم . از ما اصرار و از خانم منشی انکار که الان جلسهء مهمّمی دارند و...

بالآخره تماس گرفتند و رییس دانشکده (آقای دکتر فرقانی) مارو پذیرفتند . وقتی وارد شدیم ۲ تن از بزرگان  علم و سیاست هم حضور داشتند . دکتر خانیکی مشاور رییس جمهور محبوب (تا چند وقت دیگه پیشین ) و دکتر بدیعی معاون علمی ـ  پژوهشی دانشکده  .اوّل قرار شد طبق مد روز عکس بیاندازیم . یعنی آقایون اساتید جداگانه و خانم های دانشجو (که ما باشیم ) هم جداگانه . بعد تصویر ها را مونتاژ کنیم که اشکالی پیش نیاید .  امّا بعد از آنجا که شایستهء اساتید و دانشجویان علوم انسانی است از مد روز پیروی نکرده و یک قدم از مواضع اصلاح طلبانه خود کوتاه نیامدیم () پس... دستجمعی عکس گرفتیم . ()

آخرین روز دانشکده علوم اجتماعی علامه طباطبایی هم تمام شد . آموخته هایمان از کلاس های درس و (بیش از آن ) از فضای دانشجویی ودوستی ها را در کوله باری جمع کردیم و از در دانشکده بیرون رفتیم ...تا پرگار تقدیر بار دیگر بچرخد و دایره آتیهء مان را مرسوم کند .

+ نوشته شده در 13:28 توسط هدی.
شنبه چهارم تیر 1384
غزل(مدیحه) بر جمهوریت
پس گفتند پرگار تقدیر چرخید و چرخید و چرخید تا عاقبت پس از طرح و نقش بسیار دایره اقبال به دور مردی ریز نقش مرسوم کرد که مردمش ۱۷ میلیو ن رأیش دادند . (مبارکش و مبارک مردمش)

حال از آنجا که مردم ایران مجذوب ایها مات شاعرانه اند و تاریخ هزار توی خود بسیار پاس می دارند تا آنجا که در تکرار حوادث آن کوشش بسیار کنند... چند خطی از شاعر گذشته مرحوم " نسیم شمال "  که از مبارزین و ادیبان صدر مشروطه بود را تقدیم اقدام منوّر ایشان می کنم.  

                                                          غزل جمهوریت

بهر جمهوری دل بعضی و کیلان شد غمین 

                                                             صحبت جمهوری افتادست در این سرزمین 

من نه مشروطه نه جمهوری به دادم می رسد

                                                             من فقط دلبسته ام بر لطف رب العالمین 

ملت ما گر شود دانا شود کارش درست

                                                              آه   از   نادانی   این   ملّت   محنت   قرین

...

این شنیدستی که در پاریس جمهوری شده

                                                              غافلی  از  ملّت  با  علم  و  با  دانش  یقین

از  برای  ما  فقیران  بود  مشروطه   زیاد

                                                             حال  در  جمهور  باید  داشت  دست  آهنین

صحبت جمهور را چون علم و دانش لازم است

                                                            کی به جمهوری رسد درویش خاکستر نشین

...

+ نوشته شده در 13:57 توسط هدی.
جمعه سوم تیر 1384
امروز
امروز در گرمای ۳ تیر انتخاباتی بر پاست که ایرانیان را در زیر بارش سرب داغ خورشیدی به پای صندوق طلبیده  تا محکی باشد بر آنچه که ۲۷ سال پیش انقلاب اسلامی نامیدندش. و انتخابی باشد از میان ۲ گزینهء نهایی دور اول! رسانهء ملّی مان سرود همبستگی می خواند و در هر کوی و برزن سخن از مردمسالاری با دینی و بی دینی میرود . فضا تبدار است. پرگار تقدیر در دست حکیم چرخشی دیگر در سرنوشت ایران زمین خواهد انداخت . و در این دایرهء مرسوم ما نقطهء تقسیمیم.

گر چه هر ایرانی را اختیاریست تا در این دایره طرح خود بیاندازد ، امّا در پایان لطف آنچه تو فرمایی...

+ نوشته شده در 14:14 توسط هدی.