تبليغاتX
پرگار
آنکه پر نقش زد این دایره مینایی... کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
دوشنبه دوم آذر 1388
اشتباه تایپی؟!
 

 

از بلایی که طی دو هفته گذشته به سرم آمد و با لطف خدا رفع شد آنقدر خسته ام که حوصله شرح دادنش هم نیست. اما ظاهرا ماجراهای من و علامه ( دانشگاه عزیزم !) تمامی ندارد. همین یک ماه پیش بود در یک حرکت انتحاری کار در دانشگاه را رها کردم و نشستم سر درس و زبان و زندگی. این فراغت هفته ای بیش دوام نیاورد. فراخوانده شدم که فلانی بیا تمدید سنواتت را دانشگاه رد کرده. بیا مثل اینکه اخراجی... مشکلی مختص خودم. بدون اینکه هیچ کدام از همدوره ای ها درگیرش شده باشند. از آن بلاهایی که یکهو نازل می شود. مثل اینکه سیلی محکمی بخوری و نفهمیده باشی دقیقا از کجا خوردی؟

حالا همه مسالتن می آوردند که عزیز من ببین چه جور فعالیتی داشتی که دانشگاه سنواتت را رد کرده و محروم شدی. حالا هی بشین فکر کن و دودوتا چارتا کن ببین چه غلط هایی در زندگیت مرتکب شدی که ممکن است به تریش قبای کسی بربخورد... هی فکر کن هی غصه بخور که این چه وضعیست... هی گناهانت را بیاد آور و به حسابت برس  که چرا به حسابت رسیده اند؟

 بعد از دو هفته رفت و آمد مدرک جمع کردن و منتظر شواری دانشکده شدن و نظر مثبت و متعجب عزیزان شورا را گرفتن که آخی اینکه بچه ی خوبیست چرا باید چنین و چنان شود و... با نامه شورای دانشکده راهی دانشکاه شدم.

در نهایت بعد از یک سوال و جواب دو دقیقه ای چه جوابی دریافت می کنم؟

- اشتباه تایپی شده.

همین! خوب من هم طبق معمول خفه می شوم تشکر می کنم و می آیم بیرون . تشکر می کنم بابت اشتباهی که هیچ عذرخواهی به دنبال ندارد. هیچ احساس شرمی از اینکه دو هفته من را چرخانده اند در چهره شان دیده نمی شود.  ولی باید ممنون بود. جدا باید ممنون بود . همین که باز هم پیچانده نشدم همین که قرار است اشتباه تایپی اصلاح شود و من دو ماه دیگر دانشجو بمانم و بعد دفاع کنم و بعد خلاص ! .... جای شکر فراوان دارد.

قبلا هم از این لحظات شیرین در اثر اشتباهات تایپی برایم پیش آمده بود . ترم دوم ارشد میانه های ترم بود که فهمیدم اسمم در لیست یکی از کلاس ها نیست. بدو بدو از استاد نامه بگیر ... بد و بیراه همکاران آموزشی عزیز را بشنو و منتظر نظر شورا بمان . آن هم در حالیکه یک اشتباه تایپی نام من را از لیست کلاس جا انداخته بود و استاد هم تا میانه ترم از لیست حضور و غیاب نکرده بود.

خوب ! بله ! گاهی پیش می آید و برای همه پیش می آید . برای برخی کمتر و برای معدودی بیشتر.  

حالا من اصلا دلم نمی خواهد فکر کنم این اشتباهات تایپی بدشانسی من بوده . بلکه فکر می کنم که این دوهفته چقدر به درگاه تو نزدیکتر بودم و مرتبا یادت می کردم و تنها از تو استمداد جستم .

می خواهم فکر کنم این اشتباه تایپی، آن نقطه ی بالا و پایین ، آن کلمه شیطان که باید نوشته می شد و گریخت، کرشمه ی ناز تو بوده که مرا از خواب غفلت بیدار کنی . هرزگاهی یادم بیاوری که مبادا دست نیازم کوتاه شود. مبادا فکر کنم همه چیز رو به راه شده و تو کمرنگ شوی. تو همان نقطه ی روشن در میان دایره زندگی ام هستی و من چرخان در این دایره حول تو می گردم . نهایت آرزویم رسیدن به مرکز و جذب و محو شدن در آن نقطه نورانیست. گرچه که اکنون فاصله زیادی تا مرکز دارم اما امیدوارم به محو شدن در تو. امیدوارم همیشه...

 

+ نوشته شده در 23:14 توسط هدی.
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388
کاملا بدون شرح

 

 

+ نوشته شده در 22:16 توسط هدی.
سه شنبه چهاردهم مهر 1388
دگردیسی
 

 

همیشه همین طور بود. یعنی وقتی ناامیدی خیلی گریبانگیرش می شد شروع می کرد به تنیدن پیله دور خودش. فکر می کرد شاید کرم های سبز هم که بعدها پروانه می شوند در اوج نا امیدی دور خود پیله می تنند.  نمی دانست ، اما به نظرش کارهایی که می کرد شبیه همان کرم های ابریشم بود و با کشف این تشابه سعی می کرد خودش را امیدوار کند!

این پیله تنیدن باید با شتاب و تلاش فراوان انجام شود تا نتیجه دلخواه داشته باشد. کرم ابریشم تا از اطرافش جدا نشود و تنهای تنها در انفرادیِ پیله جا نگیرد، پروانه نمی شود.

دور خودش را شلوغ کرد، شلوغ کرد، شلووووغ کرد تا از اطرافش جدا شود، تا بی خیال آدم نماهای شَته ای شود که زورش بهشان نمی رسید و قصد خوردنش را کرده بودند. کارهای مختلفی  برای جدا شدن از محیط انجام داد: زمان کارش را دوبرابر کرد،  ارتباطاتش با دوستان محدودتر شد، روزنامه نخواند، غصه نخورد، موزیک شاد و خیلی شاد گوش کرد، شیشه های ماشین را بالا نگه داشت، شب ها زود خوابید، فکر کردن را تعطیل کرد و متعاقبا کارهای پایان نامه اش روی هوااا ماند، خودش را زد به آن راه! و لبخند های کج و کوله تحویل ملت داد، حتی دیگر برای وبلاگش هم خزعبلات نمی نوشت. بلانصبت خر، کار کرد، داروی فراموشی با آب گریپ فروت خورد تا سست و لَخت شود.... خلاصه همه این کارها را تند تند انجام داد.

با خودش فکر کرد حتمن حالا مثل کرم های ابریشم دورم را پیله ی سپید گرفته. حالا راحت شدم. جدا از این محیط رقت بار و آلوده و عاقبت روزی که هوا صاف و آفتابی باشد، پروانه خواهم شد... پس جلوی آینه رفت تا پیله خودش را در آینه ببیند...

خدایا!؟ چه می دید! این آینه لعنتی شاید اشتباه می کرد! چشم هایش را مالید. دوباره و با دقت به تصویر خودش نگاه کرد. آنچه که در آینه به او زل زده بود نه یک کرم ابریشم با پیله ی سپید، که یک شَته ی بی ریخت بود. یک شَته!

 

 

 

 

 

 

 

تمام آن فرارها و انکارها از او یک شَته ساخته و شاهد این واقعیت تلخ و لزج ، آینه ی بی جان و حقیقت نمای اتاقش بود...

 

پارازیت: اَه... 

 

+ نوشته شده در 23:50 توسط هدی.
سه شنبه دهم شهریور 1388
هم اتاقی که بود و آنکه نبود
 

 

گرمای تابستان ۸۸ که مردمان شهر به اتفاق ، سوزان ترین تابستان بیست سال گذشته می دانستندش ، هوش از سرش ربوده بود. با تنی لَخت و سنگین که زیرپوشی سفید و سوراخ بالایش و پیژامه ی کش دار کهنه ی آبی رنگی پایینش را پوشانده بود، طاق باز روی تخت رها شد.

صدای کلاغ کلافه ای بی امان از پنجره داخل می شد بدون اینکه مهم باشد درد کلاغ کلافه چیست که اینطور فریاد و زجه راه انداخته. چشم های او همانطور مستقیم به سقف سفید اما دوده خورده ی اتاقش در آپارتمان کهنه ای حوالی میدان فردوسی خیره مانده بود. نگاهش کاوشگری نداشت و بی هیچ عمق و پهنایی روی سقف یخ بسته بود. در گوشه سمت چپ اتاق، محل تلاقی دیوار و سقف ، دریچه ی خاکستری رنگ و شطرنجی کولر قرار داشت که به یکی از میله های پلاستیکی اش روبان سبز رنگی بسته شده بود تا وزش باد را نشان دهد.

روبان افتاده بود و معلوم می کرد کولر یا خاموش است یا خراب که احتمالا باید خراب بوده باشد وگرنه ! کدام آدم عاقلی در آن گرمای تابستان ۸۸ کولر خانه را خاموش می کرد؟ کدام آدم عاقل؟

از صبح که خبرش را شنیده بود و حدس می زد که عنقریب عقل از سرش زدوده شود ، دراز کش ، روی تخت ، مات به سقف مانده بود. ظاهرا حدسش درست بود و عقل کم کم زایل شده بود. دیگر به هیچ چیز فکر نمی کرد . حتی به هیچ هم فکر نمی کرد...

تلفن زنگ خورد. نگاه او از سقف دل نمی کند. تلفن چندین بار زنگ خورد و عاقبت به صورت خودکار روی پیغامگیر رفت . خوب! او فکر نمی کرد. نگاهش هم که چسبیده به سقف بود . اما! امان از این گوش لعنتی که می شنید. صدای کلاغ کلافه را هم گوش ها به او شناسانده بودند.

نتوانست خود را راضی به تکان خوردن کند پس لاجرم به صدای ظریف و گریانی که از آن سوی خط تلفن جویای حالش بود ، گوش سپرد. صدا در ادامه ، مطلعش کرد از حرکت ماشین به سوی گورستان ، در حدود ساعت هشت شب.

هشت شب!؟

شنیدن و جذب کردن کلمات ، ذهن را ناگذیر به فعالیت می کند. ناگزیر شد که فکر کند به اینکه تا به حال در تاریکی شب به دیدار هیچ مرده ای نرفته. اما حالا باید پس از روزهای طولانی و سخت سرگردانی و چشم انتظاری به دیدار قبر کسی برود که تختش آن سوی اتاق هنوز نامرتب است و خودنویسش روی دست نوشته هاش جوهر سیاه پس داده است... دیگر نمی شد کاری کرد . فکرها هجوم آورده بودند و با خود خاطرات دیروز و نگرانی های فردا را در برابر نگاه ماتش ، تصویر می کردند.

او دانست که لحظات اغماء و خلسه تمام شده... باید از اتاق و هم اتاقی که دیگر نبود دل جدا می کرد.

.........

پ.ن: تصویر ، نقاشی است به نام اتاق آبی ، اثر جو فورد. گالری جو فورد را ببینید

 

+ نوشته شده در 22:24 توسط هدی.
جمعه بیست و سوم مرداد 1388
فریاد
 

 

 

نام تابلو " فریاد " است. اثر ادوارد مونش .

نقاش درباره تابلوی خود می نویسد: " احساس می کردم خسته و بیمار در جاده ای به سوی مقصد نا معلوم  می روم  و صدای فریاد طبیعت را می شنوم. "

 

پارازیت: نسبت به زندگی حالت تهوع پیدا کردم. این حالت با احساس شرم کشنده ای همراه هست. شرم از گناه ناشکری... خدایا کمک!

 

+ نوشته شده در 18:52 توسط هدی.
شنبه هفدهم مرداد 1388
تقدیم به تن پاکی که بی گناه زخم خورد...
 

صدای قدم هایش مثل رعد ابر بی باران بود. نزدیک می شد و چنان وحشت را در تنم می تنید که به سرعت پوشیده شدم از تارهای نازک و سیاه ترس. نگاهم به سمتش معنای استیصال شد و زور بازویش بر سر بی دفاعم سایه افکند.  دست ها هر دو به سمت آسمان رفت و ضجه ای خفیف در گلو جاری شد.

چشمان سرخ ابر غران بی باران پر از میل باریدن شد، اما او که بر بی باری اش واقف بود... بیهوده دست و پا می زد و خشمی خشک بر سرم نازل می کرد. خشم خشکش بر گوشه لب هام شکوفه سرخ خونین نشاند و شاید یکی از مشت های دست راستش بود که گوشه پیشانی ام را شبیه گل بنفشه نقش زد.

ضربات که جاری شد تارهای نازک و سیاه ترس را از تنم گشود. آنچه نباید می شد، شد و قباحتی که نباید ریخته می شد ، ریخته شد. من بی ترس ماندم و ابر غران بی باران که هر چه می کوبید بیشتر به بی باری دستانش وقوف می یافت. نگاهم به سمتش شجاع خیره ماند. حالا این چشم های من بود که تار و پود ترس را بر تن سیاه ابر بی باران می تنید. چشمان یک تن بی دفاع کوفته شده که خوب می دانست می تواند ببارد، ببارد و ببارد و همه جا را سبز و آباد کند. خیره ماندم و باریدم.

ابر عقیم بر خود لرزید و خورشید هم درست بالای سر ما نظاره گر جدال نابرابرمان بود. اشک های من و خشم سوزان خورشید از ظلم ابر عقیم کار خودش را کرد... به چشم بر هم زدنی ابر غران بی باران بخار شده بود و اثری از سایه زورش دیده نمی شد.

حالا من ماندم و دست هایم که می رفت سمت آسمان تا خورشید را تقدیر کند.

 

+ نوشته شده در 22:51 توسط هدی.
جمعه نهم مرداد 1388
شعار تند سیاسی
 

صدا و سیما می گوید مردم در چهلم شهدای سی خرداد شعارهای تند سیاسی سر می دادند.

بیشترین شعاری که از این مردم در این مدت شنیدی " الله اکبر " است.

چه کسی فکر می کرد یه روزی الله اکبر گفتن بشه شعار تند سیاسی؟!

+ نوشته شده در 13:19 توسط هدی.
چهارشنبه هفتم مرداد 1388
خواسته های این روزهام
 

  دلم بیتوته در یک روستا می خواهد. برای مدت طولانی . روستایی با کوچه باغ های باریک به گونه ای که اگر چند نفری قصد عبور از آن داشته باشند لاجرم فاصله هاشان از هم کاسته شود و چه بسا دست بر گریبان یکدیگر بیاویزند. کوچه هایی پر از رنگ اقاقی و عطر محمدی . دلم یک باغ سیب می خواهد. نه خیلی بزرگ . حتی باغی با چند درخت که همان چند درختش برگ های سبز تیره داشته باشند و سیب های سرخ.

دلم خانه ای بدون رادیو، تلویزیون و کامپیوتر می خواهد.

آرامشی ژرف.

دلم صمیمیت و عشق می خواهد که این روزها مرده و خاکسترش هوا را غبار آلوده کرده.

یک مدرسه ی گلی در نزدیکی های تپه ای پوشیده از شقایق در جوار روستای خواستنی من است. چند دانش آموز شلوغ با گونه های اناری و لهجه ای دلنشین در تنها کلاس مدرسه دور هم جمع می شوند و ریاضی و شعر می خوانند. بدون اینکه دچار تناقض شوند. بعد از ظهر ها به خانه هایشان بازمی گردند. خانه هایی که در آن حرف از کاشت و برداشت است و سخن از خانه ی همسایه نیست. اگر هم کلامی از دیگری باشد برای همیاری و همکاری است. اهالی روستای خواستنی من حسادت و توطئه را در مادرچاه قناتی که آن دور تر ها در دل کویر، خشکیده پرتاب کرده اند. مدت ها پیش . حتی به خاطر هم نمی آورند که آن مادرچاه دقیقا کجای کویر واقع شده است. دلم ... هوای پاک می خواهد که نفس کشیدن آزاد و عمیق را پذیرا باشد .

این دل... چه چیزها می خواهد که دست نایافتنی است...   

 

+ نوشته شده در 22:44 توسط هدی.
سه شنبه سی ام تیر 1388
تاملاتی چند پیرامون شیوه های اعتراضی برره ای !

 

۱- موج سبزی که در بهار شکل گرفت در تابستان هم به خیزش خود ادامه می دهد و همچنان بر سبز کردن سراسر ایران اصرار می ورزد. اما سوال اینجاست که این موج عاقبت بر سر چه کسانی فروخواهد آمد؟

 2- مهران مدیری در یکی از بخش های سریالش نشان می داد که در شهر برره، بالایی ها و پایینی های شهر بر سر مساله ای دچار اختلاف شدند و هرکدام برای نشان دادن اعتراض خود بر دیگری با چوب و چماق به مقابله پرداختند و یا شیشه ها شکستند و در خیابان های شهر آتش برافروختند. آنچه  در این میان کشته شد، سخن گفتن و سنت گفتگو بود به صورتیکه بیننده با این سوال مواجه می شد که چطور گره ای که با دست باز می شود را باید به دندان سپرد که این گره حتی اگر گشوده شود دندانی خونین و شکسته و طنابی آسیب دیده جایش خواهد ماند.

 بر طبق اعلان گروهی از سبزها، امشب در یکی از داغ ترین شب های تاریخی ایران ( سی ام تیر ) هر که اعتراضی دارد راس ساعتی مقرر باید یک وسیله برقی پر مصرف را به جریان برق متصل کند تا بلکه با این حرکت ، شهرها برای ساعاتی چند در تاریکی فروبرود. این در حالیست که می دانیم که با توجه به  تحریم تکنولوژی، سیستم  برق کشور  فرسوده و بسیار آسیب پذیر است. و در صورت تخریب آن خدا می داند چه خطراتی ممکن است هموطنان ما در بیمارستان ها و دیگر موقعیت های اورژانسی را تهدید نماید.  بسیاری چون من معتقدند این روش مصداق بارزی از اعتراضات به شیوه ی برره ایست اما بسیاری نیز می گویند زمانی که نمی توانیم در امنیت و آرامش خاطر و به دور از ترس سخن بگوییم باید از هر وسیله ای برای رسیدن به هدف استفاده کرد.

 

3- در نماز جمعه آیت الله هاشمی  شرکت داشتم. واقعه ای که باید افراد زیادی تا مدت های مدیدی ابعاد مختلف آن و حضور ملت  و اغشار مختلف را بررسی کنند. اما آنچه توجه من را بیش از هر چیز دیگر جلب کرد و شاید آنچه که مخالفتم را برانگیخت ادامه شعار "مرگ بر این و مرگ بر آن"  از سوی حامیان اصلاحات بود. و این درحالیست که حامیان کسی چون خاتمی باید به خاطر داشته باشند که وی به عنوان احیاگر اندیشه اصلاح طلبی تا چه حد نسبت به شعار مرگ سر دادن بر علیه ملل دیگر واکنش منفی نشان داده بود. مرگ بر روسیه که در نماز جمعه از سوی معترضین  سر داده شد چند علت عمده داشت : اولی همان تفکر قدیمی و ریشه دار است که "مرگ بر" های دیگر هم از همان نشات می گیردو آن اندیشه ایست که افشره اش یک جمله می باشد: " همیشه دست بیگانه در کار است". از نظر ما ایرانی ها آنکه معترض است از سوی امپریالیسم پیر و جوان  تحریک شده و آنکه در مقابل معترضین ایستاده طبیعتا عامل طرف مقابل می باشد . به نظر من سردادن این شعار معترضین را با خود به اعماق تاریخ برد و شخصیت فاقد اعتماد به نفس ایرانی را بیش از پیش عیان نمود. آنچنان تهی از اعتماد به خود و دیگری هستیم که حتی زمانیکه دیگری را به کودتا و تقلب متهم می کنیم همین را هم در قامت او نمی توانیم ببینیم. یعنی ما حتی عرضه تقلب کردن را  در خود نمی بینیم - کاری که در این بستر فرهنگی خوب یاد گرفته ایم - و باید همواره دستی خارجی را بجوییم !

در این میان فاجعه دلخراش سقوط یک فروند هواپیمای روسی توپولف و جانباختن تعداد دیگر از هموطنان عزیزمان  نیز مزید بر علت شد تا احساسات غلیان یافته مشت محکم خود را به سوی روسیه پرتاب کنند. در این میانه کسی از خود نپرسید در حالیکه غرب و در راس آن امریکا صنایع هواپیمای ما را به طور کامل تحریم نموده اند و از هرگونه کمکی حتی در جهت تعمیرات و فروش قطعات به ما خودداری می کنند آیا باید از دولت روسیه نیز توقع داشت که به جمع تحریم کنندگان ما در صنایع هواپیمایی بپیوندد؟ آیا غرب گزینه بهتری برای ما باقی گذاشته است؟

 دلایل بسیار دیگری در مخالفت با ادامه "مرگ بر" ها دارم که از حوصله یک پست وبلاگی خارج است .

 4- به نظر من سخت ترین نوع اصلاح طلبی و کمال جویی در ایران مبارزه با آفت افراط و تفریط است. همان آفتی که موزیانه چون بید بر درخت جنبش های اجتماعی پس از مشروطه هجوم آورده و آن را آهسته آهسته از درون سست و نابارور گردانیده است .  درمان آن نه در تخریب و تعویض ساختار سیاسی بلکه در ترمیم فرهنگ سیاسی ایرانیان

 می باشد. 

 پارازیت: به جای نگرانی بابت سرعت گیرها ، مراقب باشیم در دست اندازها واژگون نشویم .

 

+ نوشته شده در 21:33 توسط هدی.
دوشنبه پانزدهم تیر 1388
خواب انتخاباتی
 

خواب می دیدم... نزدیکی های ستاد ایستاده بودم. چمن های جلوی ساختمان سبز شده بود و یک فواره کوچک با حرکت دوار روی آن آب پاشی می کرد. صدایی نبود و آرامش مطلق همه جا برقرار  . چادر سیاه کرپی سرم بود که مدت هاست  فقط برای مراسم خاص و حضور در اماکن متبرکه از آن استفاده می کنم . چادر در عین حال سبک به نظر می رسید و نه مثل اینکه راه می رفتم گویی در هوا معلق به جلو رانده می شدم. پله ها را یکی یکی بالا رفتم و می دانستم که باید به طبقه چهارم بروم. انتظارم دیدن دوستان بود ، اما زمانیکه درب سمت راست را باز کردم - همانجا که آخرین باری که سر زدم، استدیو ساخته بودند - وارد یک آپارتمان روشن و سفید شدم که دورتادور سالن آن خانم های سالخورده روی صندلی ها نشسته بودند . گویی که در یک جلسه ختم انعام و تلاوت قرآن وارد شده بودم همگی چادر مشکی بر سر داشتند و لبخند آرامش بخشی بر  چهره روحانی شان نقش بسته بود. مثل اینکه یادم رفته باشد که اینجا قبلا چه بوده و فکر می کردم باید از اول همین بوده باشد. بین بانوان سالخورده، عزیزجان را با نگاه سراغ گرفتم البته که هیچ اصراری نداشتم و وجودش حس می شد. ناخودآگاه نزدیک ترین زن سالخورده را بوسیدم و او با علاقه و میل پاسخ بوسه ام را داد و بعد یک ظرف شیرینی به طرفم گرفت. شیرینی ها به اندازه یک و نیم بند انگشت اشاره بودند. به شکل گل های کوچک و اندوده از حلوا. یکی برداشتم و شیرینی اش را چشیدم. پیرزن ها مهربانانه نگاهم می کردند ، کمی بین شان حرکت کردم. چهره ی آشنایی نبود اما به همگی حسی آشنا داشتم. سکوت برقرار شد و کسی شروع به قرآن خواندن کرد صدا بسیار آشنا بود {...} . بدون اینکه دلیلی داشته باشم به سمت درب ساختمان پایین رفتم. درب اصلی که باز شد مردم را دیدم که فوج فوج و با شتاب و با غمی عمیق در چهره به سمت ستاد در حرکت بودند. کم کم چهره های آشنا دیده شد.برخی از  بچه های صابرین - مدرسه مان - در جمعیت حاضر بودند. آسیه باکری بود زین الدین بود و عرفه بدون اینکه سلام علیکی کنیم در کنارم ایستاده بود . زینب هم بی سلام و علیک در آغوشم گرفت. نم اشک هایش را حس کردم . چرا ناراحت بود؟ چرا همه ناراحت بودند؟ می دانستم و نمی دانستم. از این تازه شدن دیدارها خوشحال بودم زمان زیادی از ندیدنشان می گذشت . عرفه را انگار دیروز دیده بودم هیچ از هم نمی پرسیدیم و صدای جمعیت خروشان ، همهمه ای آرام بود .

سوده از بین جمعیت رسید درحالیکه فریاد می زد سر خیابان... به خون کشیده شده ... جمعیت مضطرب و گریزان شد هر کس به سویی می دوید و چهره های آشنا محو می شدند . ترسیده بودم ، حال بدی داشتم و گوش هایم از صدای جیغ و فریاد پرشده بود. به سمت پشت ساختمان که علی القاعده باید کوچه ای و ساختمان هایی داشت فرار کردم. درست پشت سرم صدای یک ماشین می آمد که چرخ هایش خیلی صدا می کرد. صداهایی که گوش را به شدت آزار می داد. پشت ساختمان یک فضای خالی بود و ماشین پشت سرم همانطور آرام و  پر سر و صدا در حال حرکت ... شنیدم که یک صدای مردانه اما مصنوعی - طبیعی نبود شاید ضبط شده و تکه تکه به گوش می رسید - گفت یا ثارالله و ابن ثاره . بعد از این صدای رگبار به گوشم رسید و صدای جیغ ها . من پشت به این صحنه در مقابل آن فضای خالی خشکم زده بود و فکر می کردم الان باید یکی از آن گلوله ها به تنم اصابت کند. اما نه! سر جایم ایستاده بودم و نمی توانستم به عقب نگاه کنم. یاد پیرزن های طبقه چهارم افتادم هول برم داشت که الان قتل عام می شوند. با هر زوری که بود به عقب بازگشتم یک وانت پر از جنازه های نا آشنا دیدم که در حرکت بود. زانوهایم از شدت ترس به شدت می لرزید و دم و بازدم را اگر با اختیار و فشار تکرار نمی کردم سر بالا آمدن نداشتند. نزدیک ساختمان رسیدم و داخل شدم... این بار سنگین و با سختی پله ها را بالا رفتم . شاید خیلی طول کشید ... آنقدر که صحنه های مقابل درب تبدیل به خاطره شد و تازگی نداشت.

به بالا رسیدم. خبری از بانوان سالخورده نبود. یک فضای روشن و رنگارنگ که با شیشه های منقش رنگی از هم تفکیک شده بود در مقابلم ظاهر شد. مثل یک نمایشگاه نقاشی و عکس بود. خنک و آرام. در گوشه ای از این فضا یک آشپزخانه بود که چند نفری آشنا و ناآشنا در آن ایستاده بودند و شربت پرتغالی رنگ می نوشیدند. سلام و احوال پرسی کردیم . اصلا از خودم نمی پرسیدم این ها که هستند؟ با هم شربت خوردیم و ظاهرا قرار بر این بود که نماز جماعت برگزار شود. دو اتاق کنار آشپزخانه  ، روشن ... بسیار روشن با موکت های قهوه ای رنگ وجود داشت که به هم متصل بود  در یکی صفوف نماز زنانه و دیگری صفوف نماز مردانه کم کم شکل می گرفتند. دو روحانی طراز اول هم در خوابم حضور داشتند که قرار بر این بود  یکی شان نماز را بخواند{...} . نماز که تمام شد از ساختمان پایین آمدم . خوف و رجا از آنچه دیده بودم در دلم ستیز می کردند و با همین حال از خواب پریدم ...

 " یا من ارجوه لکل خیر..."  از رادیو پخش می شد و  وقت نماز صبح بود...

پارازیت: این تنها یک خواب بود. رویایی بسیار شفاف که تعبیرش نمی دانم.

 

+ نوشته شده در 16:8 توسط هدی.