تبليغاتX
پرگار
پرگار
آنکه پر نقش زد این دایره مینایی ، کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد ...
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
یک مدت تعطیلی
گاهی اوقات پیش آمده که به عمد چیزی را که دوست داشتم جایی  بگذارم تا چند روزی که نمی بینمش دلتنگی را بچشم . چه احساس زیباییست این دلتنگی . یک نوع خرق عادت و یک حس پیچیده در زندگیست . و اگر خودخواسته باشد با رنجی بیشتر همراه می شود . رنج و صبری لذت بخش . دوره ی ابتدایی معلم مهربانی داشتیم که موهای زیبا و بلندی داشت . همیشه به اصرار ما روسری اش را از سر بر می گرفت و اجازه می داد که بچه ها موهایش را شانه کنند و ببافند . مهربان و دوست داشتنی بود . یادم هست یک روز موهایش را کاملا کوتاه کرد . با حالت شاکی پرسیدیم چرا ؟ گفت زیادی دوستشان داشتم . دلبسته شده بودم به همین موها . این جمله ها خیلی ساده بود ولی تا امروز در خاطرم مانده  .

خواستم اول همینطور اینجا را یک مدتی رهایش کنم اما بعد گفتم برای رسمی تر شدن قضیه اینجا بنویسم که مدتی پرگار تعطیل خواهد بود .... همین . 

+ نوشته شده در 20:24 توسط هدی.
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387
حاجی احرام دگر بند
 در مسیر نسیم مصنوعی که از دریچه ی کنار سقف اتاق می وزد نشسته ام و در این سکوت خنک به روزهایی که گذشت فکر می کنم . روزهایی که  گرما و آفتاب سوزان دو شهر زیارتی عربستان را چشیدم . گرمای داغی که نه امروز از پس اشتیاق زائرین برمی آید و نه دیروز که سخت تر و پر زور تر بوده نیز نتوانسته صبر و سلامت انسان های بزرگ تاریخ را ازیشان بستاند . در این سرزمین سختی امتحانات چندین برابر است و به همین خاطر آنها که به سلامت این  کویر سوزان را زیست کرده اند چندین برابر بیشتر از خوبان دیگر به کمال رسیده اند .  در دل شبه جزیره ی عرب نشین حوادث مهمی از تاریخ بشر رقم خورده . از روز اول که آدم پس از سرپیچی از خداوند به زمین نزول کرد و پس از آن که صحنه ی مبارزات پیامبران بسیاری شد تا اینکه مأمن اسماعیل و هاجر گشت و از دلش زمزم جوشید و بعد شاهد ابدی شرمندگی و شکست شیطان در برابر اراده ی ابراهیمی شد تا سال های بعد که فراموشکاری ، انسان ها را در بر گرفت و فسق و فجور بالا گرفت ، مدتی زمزم خشکید و  دین ابراهیمی نماند جز نزد عده ای اندک و ما بقی خانه ی خدا را که لطفش به خالی بودنش بود مملو از بت های دست ساز کردند و ودیعه خداوند که سنگ سپیدی بود " حجرالاسود " شد . سال ها گذشت و بزنگاه جدیدی در تاریخ بشر پدیدار شد . درست در سالی که پرستو ها ، مهاجمین به خانه خداوند را سنگسار کردند محمد به دنیا آمد . در عربستان به دنیا آمد تا مانند انسان های کامل قبل از خودش در بوته ی امتحانات سخت و دشوار قرار گیرد . آخرین پیامبر در این سرزمین خشک با مردمی بیابانی و خشن که بر جهالت هایشان  اصرار می ورزند چهل سال سختی کشید و انواع امتحانات را از کودکی تا جوانی و میانسالی با سربلندی پشت سر گذاشت تا عاقبت بر بلندای همان کوهی که خلوتگاهش بود ، دور از  اهل مکه و نزدیک تر از هرجایی به خداوندش ، دعوت شد که بخواند و خواند و سپس همان را برای همه خواند . صدایش در تاریخ ثبت  و شعارش به زبان های گوناگون و در جای جای زمین جاری شد : قولو لا اله الا الله تفلحوا

این سرزمین یادآور همه ی این تاریخ است . خاکش آنقدر پیامبر به خود دیده که به خودی خود مبشر و منذر شده . نشانه ها و علامت هایی در گوشه گوشه اش باقی مانده که دیدار کننده را شاد و امیدوار می کند و مطمئن به واقعی بودن تمام شنیده ها و حقیقت داشتن این ها . و همین هم دستاورد بزرگی است . نشانه ها به خودی خود و در درونشان چیزی نیست جز هدایت به دیگری . وجود رمز آلودشان با زبان بی زبانی بیننده را به حقیقتی راهنمایی می کنند و تنها ارزششان به این است که بیننده آن اشاره و نشانه را دریابد و چراغ راهش گرداند :

کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود

                                          حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست

 

 

+ نوشته شده در 16:57 توسط هدی.
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387
شروع متفاوت
 

بیست و چهار سالگی هم گذشت . حالا دقیقا امروز ربع قرن می شود که روی زمین زندگی کردم . از سالی که گذشت راضی ام و این آخرین لحظاتش و اولین لحظات بیست و پنج سالگیم هم عالیست . خوشحالم و شکر گذار پروردگار .

اگر خدا بخواهد اولین شب امسال زندگیم را نزدیک تر از همیشه به پیامبرم محمد ( ص ) در مدینه ی منوره آغاز خواهم کرد .

 ندیدیمتان حلال کنید . بدی هایی که رفت و اگر دلی شکسته شد  از نادانی رفته و شرمش باقی مانده  ...

همچنان سلامتی و شادی آرزومندم :)

 

+ نوشته شده در 11:12 توسط هدی.
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
10
 

آهسته آماده می شوم برای آمدن به خانه ات ، اما هر چه تلاش می کنم نمی دانم چه احساسی دارم ! احساس این روزهام بی احساسی عمیقی است . برخی همسفرها را می بینم که از شوق حتی در صف واکسیناسیون هم تقلا می کنند بلکه نوبتشان جلو بیافتد ! در حالی که من مثل یک  مجسمه ،  مجسمه ای گچی با قدم های خشک و کوتاه و با بی تفاوتی پیش می روم و بازو به سوزن می سپارم . می دانی که ؟! قبل از آمدن به خانه ات باید یک کارت بهداشت داشته باشیم با مهر حلال احمر که یعنی واکسن مننژیت تزریق شده . تا دو سال هم اعتبار دارد ... چه می گفتم ؟ ! ها... این بی احساسی مثل طناب دور گردنم پیچیده و خبری از شور و حرارت نیست . گیج و منگ شدم . مرتب خاطرات عجیبی جلوی چشمانم مرور می شود و هر بار به تو نزدیک و دوباره دور می شوم . این ها را می نویسم بلکه این طناب لعنتی از بیخ گلویم پاره شود و بشکند این بغض فرو خورده ام .

آخ! این روزها مدام به یاد لحظاتی می افتم که در یک جلسه ی تفتیش عقاید در مقام پاسخگو قرار گرفتم . و با متانت و لبخند ، سوالات دو مفتش سیاه پوش که به راهبه ها می ماندند را پاسخگو شدم . آن هنگام که ایمانم در ازای چهار متر و نیم پارچه ی سیاه محک خورد و و چون نداشتمش و نخواستمش در امتحان اصول عقاید رد شدم . به آرامی و با احترام . از آن روز به بعد این بغض لعنتی ماند و جاری نشد و آرزوی فریاد اعتراضی که از گلویم محقق نشد . می دانی که از این ها رنج می کشم ؟!

می دانم که باید حساب تو را از مفتش ها جدا کنم . می دانم و از وقتی خودم به تو ایمان آوردم تو را جدای از این ها دانستم . اما محاصره ات کردند عزیزم و خیلی ها به اشتباه می افتند ( حتی گاهی خودم ! ) وقتی بخواهم به خانه ات وارد شوم هم از من می خواهند که حمد و سوره ام را برایشان قرائت کنم . مبادا صادی را ساد و طایی را تا تلفظ کنم و تو قبولم نکنی !

ای کاش همین طور که مفتش ها فکر می کردند بود و تورا می شد با صادی و طایی و عین غلیظی راضی کرد . این ها از ناز تو خبر ندارند ...

مخاطبم در این ده روزه تویی . بیشتر همراهیم ده تا شاید پاک تر آمدم به سرایت .   

+ نوشته شده در 10:38 توسط هدی.
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386
آخرین روز 86
 

کمتر از دو ساعت دیگر آخرین روز سال ۸۶ به پایان خواهد رسید . روز آخر سال امسال به یکسری کارهای دقیقه ی نودی اختصاص پیدا کرد . صبح زود  ، خواب و بیدار راهی بهشت زهرا شدیم . حسنش این بود که سرای مردگان خلوت بود و آرامش حاکم . با گلاب و گل شب بو به دیدار از دست رفتگان رفتیم . عرض سلامی و تبریک سال نو ؟!

(وقتی از سر در بهشت زهرا بیرون می زنی می توانی یک نفس عمیق بکشی که زنده از میان آن همه مرده راهی شهر می شوی . شاید یک سری قول هایی هم به  خودت بدهی که مثلا به طور جدی به زندگی کردن بپردازی و احتمالا این قرار و مدارها تا آخر جاده در خاطرت خواهد ماند . )

بازمی گردیم  با کوله باری از سبزی تازه که از میدان سبزی میان راه خریده ایم . سبزی این طور خوبست که تازه چیده شده باشد و البته پاک کردن و شستنش آن هم در دقیقه ی نود روز آخر سال داستانی است که تنها با مشارکت هر سه نفرمان به سرانجام خیر می رسد .

کار بعدی چیدن هفت سین بود که چند سالی هست با میل و علاقه به عهده گرفتم . گر چه امسال زیاد حس و حالی نبود اما به همه ی احساس های ناشناخته و منفی غلبه کردم و مشغول هفت سین شدم . عجیب احساس خوشایندی داشت . این مشغولیت زیبا شاد و آماده ام کرد . آماده ی آماده برای یک شروع تازه و رنگارنگ . کار که تمام شد آنقدر پر انرژی و شاداب شدم که با صدای بلند به همه ی اجداد و نیاکانی که چنین رسم زیبایی را برایمان باقی گذاشتند چندین بار دروود فرستادم .

هفت سین دقیقه ی نودی ام را می گذارم اینجا برای یادگار .

علاوه بر سلامتی ، شادی و شادی و شادی ،خنده  و خنده و خنده برای همه تان آرزومندم :)

 

+ نوشته شده در 23:19 توسط هدی.
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
شب فرا می رسد ...
شب ، تار

شب ، بیدار

شب ، سرشار است .

زیباتر شبی برای مردن .

آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد .

...

شب ، سراسر شب ، یک سر

از حماسه ی دریای بهانه جو

بیخواب مانده است .

دریای خالی

دریای بی نوا ...

...

جنگل سالخورده به سنگینی نفسی کشید و جنبشی کرد

و مرغی که از کرانه ی ماسه پوشیده پر کشیده بود

غریو کشان به تالاب تیره گون در نشست .

تالاب تاریک

سبک از خواب درآمد

و با لالای بی سکون دریای بیهوده

باز

به خوابی بی رؤیا فرو شد ...

...

جنگل با ناله و حماسه بیگانه است

و زخم تبر را

با لعاب سبز خزه

فرو می پوشد .

حماسه ی دریا از وحشت سکون و سکوت است . *

...

* قسمتی از شبانه ی شاملو

 

پارازیت : بهار نزدیک است . نوروز می آید که فصل شادیست . پس باید سکوت کنیم و درد و رنج را زیر یک لبخند زورکی بچپانیم . مثل اینکه هیچ اتفاقی نیافتاده و ... و به ما ... ظلم ...  . خوشحال باید بود . بهار از پس این شب  ها  ! فرا می رسد ؟!!!

 

+ نوشته شده در 23:55 توسط هدی.
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
به " به اصطلاح " " اصلاح طلبان" رای خواهم داد
 

در تحریم تنها نا امیدی و یأس می بینم . چیز دیگری عایدمان نخواهد شد . باید قدم ها را آرام تر کرد و مناسب با اوضاع جامعه به دنبال تغییر بود .

به صندوق های شیشه ای وزارت کشور که آقای پورمحمدی می گوید خوب و محکم ساخته شده ... به نفع ائتلاف اصلاح طلبان رأی خواهم ریخت .

به امید روشنایی پس از این تاریکی . به امید صلح و به امید آرامش برای وطنم ...

اسامی کاندیداها و آخرین اخبار و مقالات را می توانید در وب سایت رسمی ائتلاف اصلاح طلبان ببینید .

 

 

 

+ نوشته شده در 22:13 توسط هدی.
شنبه هجدهم اسفند 1386
نیمه ی پر لیوان

 

هر سال در روزهایی که به صورت نمادین به نام زنان رقم خورده است ، مباحث مربوط به جنس لطیف داغ ! می شود . صحبت هایی  از مسائل و مشکلات و تضییع حقوق هایی که بر جنس زن روا رفته می شنویم و غم و غصه و احساس اجحاف وجودمان را فرامی گیرد .

اما کمتر پیش می آید که از توانایی های زنان در عرصه های مختلف و پیشرفت های روزافزونشان صحبت شود . یعنی ما بیشتر ضعف ها را منعکس می کنیم تا نقاط قوت را . و شاید اینگونه بازنمودن واقعیت - به صورتی همواره تلخ و رقت بار - خود قسمتی از سیاست سانسور زنان باشد - سانسور زنان توانمند و موفق - که حتی گاهی فعالین حقوق زنان نیز در دام آن گرفتار می آیند .

امروز را تماما به زنان شریف کارگر فکر می کردم . همان ها که روزها را تا شام در کارخانجات به تولید مشغول هستند و رنج های بسیاری را برای حفظ گنج آبرو و استقلالشان بر خود هموار می سازند . آن ها که ایمان دارند " می توانند " و برای همین سربلند و باشکوه زندگی می گذرانند . چه کسی از اینان سربلند تر ؟ قدرتمندانی که نامردی های روزگار حریف بازوی توانگرشان نیست و دست و پنجه ی شان تلخی های ایام را نرم می کند .

 در یک کلام ! پاینده باد تمام زنانی که با کار و کوشش و تحصیل ، خط بطلانی با دوام  بر تمام سهمیه بندی های جنسیتی تاریخ می کشند .

 

 

+ نوشته شده در 23:55 توسط هدی.
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386
فکر کردن به مرگ
امشب این پست از خانم دکتر رو خوندم درباره ی یکی از دوستاشون که تصمیم به خودکشی گرفته بوده و در تماسی تصمیمشو گفته و البته پس از مدتی بی خبر گذاشتن ایشون ، خبر از سلامتیش میده و به قولی ماجرا ختم به خیر می شه .

 اول که این متن رو خواندم  مثل یک عابر بی احساس که از کنار صحنه ی جان دادن یک انسان به سرعت می گذره تا مبادا آرامشش خدشه دار بشه رفتار کردم . پیش خودم اون دوست رو متهم کردم که چطور بی ملاحظه باعث نگرانی فرد دیگری شده و چند ساعتی او رو مضطرب نگه داشته . با دید منفی که همیشه نسبت به خودکشی داشتم در مقابل فردی که نمی شناختم و نمی دانستم که چرا قصد به خودکشی کرده جبهه گرفتم . فکر کردم اگر می دیدمش بهش می گفتم که کارش شرم آور بوده و...

اما حالا که چند ساعتی هست ذهنم مشغول به این مساله هست و دوباره دارم بهش فکر میکنم از طرز فکر اولم شرمنده شدم . چطور اصلا نتونستم این دوست ناشناخته رو حتی کمی به اندازه ی یک انسان درک کنم ؟ در حالیکه که برای خود من هم پیش اومده که به مرگ به عنوان یک راه حل فکر کنم . آخرین راه حل . به خصوص این روزها که ... خیلی ها به مرگ به عنوان یک راه حل نگاه می کنند و انتظارش رو می کشند و حتی حسرتش رو می خورند .

چند وقت پیش هم که یکی از دوستان درباره ی کلوپ مرگ که با رفقایش راه انداخته بودند بامن صحبت کرد و پیشنهاد عضویت هم داد ، قضیه را کاملا به شوخی و مسخره گرفتم و اصلا نخواستم حتی جویای دلیل و چرایی این همه توجه به خودکشی بشوم . 

بله ! امروز خیلی از دوستان و هم نسلان من به مرگ فکر می کنند و دغدغه ی مرگ دارند و در مقابل این مساله عده ای  عابران بی احساسند و برخی هم احساس خطر و ناراحتی می کنند و از خود می پرسند که چه بر سر دوستان جوانشان می رود که از زندگی خسته و دست شسته اند ؟ 

 

 

 

+ نوشته شده در 0:48 توسط هدی.
جمعه دهم اسفند 1386
فرسایش
 در صفی که برای خرید تخم مرغ تشکیل شده بود  ، مرد میانسالی با سبیل پرپشت و صورت لاغری که روی یک تنه ی بلند و نازک کار گذاشته بودند ، ایستاده و وول می خورد . این مرد از فرصت استفاده کرده و خودش را به دست خاطرات شیرینش سپرد  .  روزهایی را به یاد آورد که دانشجوی جامعه شناسی بیست دو سه ساله ای بوده و بیشتر وقتش را به  مطالعه و بحث درباره ی مسائل مهم فلسفی و جامعه شناختی می گذرانده است . همان روزها که مطمئن بود منشا تغییر در جامعه اش خواهد شد و در توصیف اجتماعش نظریات بسیار از خود بیرون خواهد داد ! ؟ روزهایی که شب هایش خواب مارکس و آلتوسر و گرامشی و آدورنو را می دید و گاهی هم می شد که خواب خودش را ببیند در حالیکه  هر بار درباره ی یک مکتب و نظریه اظهار فضل می کرد .

رؤیای جوانی مرد سیبیلو ادامه داشت و صف تخم مرغ هم به جلو می رفت ... او نمی خواست زمان رؤیاهایش نیز مثل صف تخم مرغ به جلو حرکت کند و به روزهایی برسد که کارمند جزء یک اداره ی دولتی شد و  کار بایگانی و تنظیم پرونده های راکد آن اداره را بر عهده گرفت . او نمی خواست به همسرش که دبیر زیست شناسی است و ازینکه برای دانش آموزانش قورباغه تشریح کند لذت می برد ،  فکر کند  . دوست داشت در رؤیاهایش خانم .... را جستجو کند که با لبخندی بر لب ، نظریات عمیقا جامعه شناختانه ی اورا گوش بدهد و با تحسین نگاهش کند . مرد سیبیلو غرق در لذت رؤیاهایش شده بود ، اما ... صف تخم مرغ  هم راه خودش را می رفت . تا اینکه نوبت به او رسید و ناباورانه متوجه شد که تخم مرغ باز هم گران شده .

اثرات مخدر رؤیا از ذهنش پرید و زیر لب فحشی نثار باعث و بانی گرانی کرد . شانه ی تخم مرغش را گرفت و به زندگی بازگشت .

 

 

+ نوشته شده در 1:9 توسط هدی.