تبليغاتX
پرگار
پرگار
آنکه پر نقش زد این دایره مینایی ، کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد ...
شنبه ششم تیر 1388
حکایت عدم تمکین
 

همیشه در چنین زمان هایی که بحران بر جامعه ایرانی حاکم می گردد ، دو گروه بسیار پرکار می شوند: شاعران و نویسندگان . برعکس اهل سیاست که لاجرم گروهی شان مجبور به سکوت شده و عایدی شان برای جامعه اندک می شود ، این شعرا و نویسندگان هستند که بر اثر التهاب روزگار و غلیان احساسات ، استعدادهای نابشان شکوفا می گردد. یکی از زیبا ترین نوشته هایی که این روزها خواندم ، حکایت خواندنی است در وبلاگ وقایع ابن محمود   که ابن محمود نامی صاحب آن است .

آنقدر از  خواندن این حکایت لذت بردم که حیفم آمد چند نفری که به پرگار سر می زنند بی نصیب بمانند .

این حکایت را بخوانید : حکایت عدم تمکین

+ نوشته شده در 21:47 توسط هدی.
دوشنبه یکم تیر 1388
معنای مظلومیت
 

این چند روزه هر وقت نگاهم به صداوسیما و گذارم به خیابان های مرکز شهر افتاد فهمیدم که چقدر با واژه مظلومیت ساده انگارانه برخورد داشته ام . چه عمقی دارد این مظلومیت و چقدر ظلم می تواند بی پروا باشد.

وقتی معنای واقعی مظلومیت را دریابی متوجه می شوی که چرا خداوند پایان کار را به نفع آنانی می داند که مظلوم واقع شده اند. کسی که مرتکب ظلم می شود به دست خود باتلاقی فراهم می آورد که آرام آرام در آن فروخواهد رفت.

وااای بر ظالمین ...

+ نوشته شده در 23:35 توسط هدی.
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388
داستان های انتخاباتی (2)
 

مادر می دانست که سفره ی شام امشب هم خالیست. اما باز هم دراطراف آشپزخانه بال بال می زد تا شاید در گوشه و کنار گنجه ها چیزی برای خوردن باقی مانده باشد. این کار را بارها و بارها تکرار کرده بود و می دانست که بیهوده وقت خود را تلف می کند. بچه ها در گرمای بعد از ظهر به خواب رفته بودند و خانه در سکوت نظاره گر تنهایی مادر بود که عاقبت ناامید و خسته به دیوار آشپزخانه تکیه داد و به زمین خیره شد.

نگاهش بی تابانه موکت آشپزخانه را می کاوید که ناگاه سایه ی  دو چیز گرد و کوچک که از پشت یخچال خاموش به زمین افتاده بود توجهش را جلب کرد. کنجکاوانه جلو رفت و سرش را داخل فاصله ی دیوار و یخچال برد.

حدسش درست بود . دو سیب زمینی نسبتا درشت آنجا پنهان شده بودند.

یادش آمد که  هفته  پیش سراسیمه خود را به محل توزیع سیب زمینی رایگان رسانده بود و خوشبختانه دو کیسه پر سیب زمینی نصیبش شده بود.  در خانه بچه ها شاد و خندان با سیب زمینی ها به بازی نشسته بودند و یحتمل همان موقع بوده که این دو سیب زمینی بین دیوار و یخچال خاموش لغزیده بودند.

نفس عمیقی کشید و سیب زمینی ها را برداشت...

شب سفره را پهن کرد و یک ظرف پوره سیب زمینی با نمک در وسط آن کاشت. دو کودکش از صرافت اعتراض به غذای تکراری و اندک افتاده و دیگر انرژی اعتراض برایشان باقی نمانده بود... یکیشان اما دو کاغذ به مادر داد و گفت که کاغذها را در حیاط خانه انداخته اند . عکس دو مرد یکی با موهای سپید و دیگری با موهای مشکی بر آنان نقش بسته بود و مادر باید جمعه ی هفته ی  آینده  به یکی ازیشان رای می داد، لقمه ی کوچکی بر دهان گذاشت و نوشته های زیر تصاویر را مرور کرد...

 

 

+ نوشته شده در 15:17 توسط هدی.
جمعه هشتم خرداد 1388
داستان های انتخاباتی
 

اونروز روز خوبی  برای خانم قاف بود. سه سال از فارغ التحصیلیش در دانشگاه می گذشت و عین تمام این مدت  رو دنبال  کاری مناسب که در شأن یه خانم مهندس باشه گشته بود . خیلی جاها امتحان داده  و گزینش شده بود و  وقت زیادی رو در مصاحبه های طولانی  که توسط افراد متخصص و بیشتر غیر متخصص گرفته می شد ، می گذروند...  اما به دلایل مختلف تا اونروزِ به خصوص ، نتونسته بود کار مناسب یا حتی کمی مناسب رو برای خودش به دست بیاره.

صبح روزی که برای خانم قاف خیلی اومد داشت! تلفن زنگ خورد ... یکبار ، دوبار و پس از سومین بار خانم قاف گوشی رو برداشت و پس از چند لحظه، رنگ صورتی زیر پوست بیحال صورتش دوید، چشم هاش برقی زد و با خوشحالی وصف ناپذیری! گوشی رو با آرامی و احتیاط سر جاش گذاشت. خانم قاف خیلی خوشحال بود! باورش نمی شد که بعد از سه سال تلاش و این در و اون در زدن همون جایی که  می خواست یعنی در شرکت دولتی و معتبر ( میم الف ) استخدام شده باشه! اما خوب باید هر چه زودتر این موفقیت رو باور می کرد و چون شخصیت اول  داستانی بود که باید زود تموم می شد ظرف چند دقیقه حاضر شد و خودش رو به اداره کارگزینی شرکت ( میم الف ) رسوند...

 همونطور که قلبش تاپ تاپ و پاشنه های کفشش تق تق می کرد  به میز منشی نزدیک شد و بعد از سلام و احترام و معرفی ، مراحل کار رو از خانم منشی پرسید . خانم منشی که هشت سال بود در شرکت معتبر و دولتی ( میم الف ) کار می کرد، دیگه اعصاب سالمی براش باقی نمونده بود . بنابراین بدون اینکه پاسخ درست و حسابی به سلام و احترام خانم قاف بده با دست به اتاق آقای کاف اشاره کرد! و آخرین تلاشش رو برای انتقال حس نفرت و بی توجهی از طریق نگاه به خانم قاف انجام داد. اما قاف اونقدر خوشحال و مصمم بود که بی خیال حتی فکر کردن به رفتار مزخرف منشی شد و امیدوارانه به سمت اتاق آقای کاف حرکت کرد ...

آقای کاف از اون مردهای چاق و یقه بسته بود . او به محض دیدن قاف از جا نیم خیز شد و کل موجودیت خانم قاف رو به طور دقیق برانداز و بررسی کرد و پس از تأملی با اکراه او رو دعوت به نشستن کرد. ( دیگه لازم نیست بگم که قاف اونقدر خوشحال بود که توجهی به نگاه و اکراه آقای کاف نکرد) .

کاف اینطور شروع کرد که : " خانم مهندس، ما پرونده شما رو بررسی کردیم و هیچ نقطه تاریکی در اون مشاهده نکردیم . بنابراین و با نظر به پرونده تحصیلی و سوابق درخشانتون ، برای دعوت در یک قسمت جدیدالتاسیس این شرکت دعوت شدید." 

قاف سریع تشکر کرد و زمانیکه دید سکوت برقرار شده پرسید :" من از کی و کجا باید شروع کنم؟"

کاف با بی حوصلگی جا به جا شد و نفس عمیقی کشید و بازدمش رو با فشار به بیرون فوت کرد و سپس ادامه داد:" همونطور که گفتم این قسمت جدیدالتاسیسه ... یعنی هنوز در مراحل اداری و تکمیل و این حرفاست . می دونین که ۱۰ روزه دیگه انتخابات ریاست جمهوریه و واقعیتش تا اون موقع این بخش کار خودش رو شروع نمی کنه . یه جورایی فعلا رو هواست . ببینین اگه خدای نکرده دولت تغییر کنه که البته خیلی بعیییده ! ممکنه اصلا این بخش دیگه راه اندازی نشه، فعلا شما کارهای اداریتو بکن تا بعد از انتخابات اگر ما ماندگار بودیم که تشریف میارید اگه نه هم که.... هیچ ."

این حرف ها فقط چند جمله ی معمولی بود که به خوبی حال خانم قاف عزیز ما رو گرفت . محیط اتاق برای او سرد شد و سکوت  آقای کاف هم بحث را تمام کرد . کاف،  خودش رو مشغول کار دیگه ای نشون می داد. بنابراین وقت خداحافظی بود...

خانم قاف باورش نمی شد ( اینبار خیلی جدی تر ) که سرنوشتش به باقی موندن دولت فعلی گره خورده باشه . باورش نمی شد که  ... که احتمالا برای صاحب شغل شدن باید به عدم تغییر دولت رای بده . قاف به فکر فرورفته بود با خودش گفت شاید کاف شوخی کرده ! اما با مرور صحبت ها فهمید که خیلی هم جدی و قاطع بوده... آرام از شرکت معتبر و دولتی ( میم الف) خارج شد . در همون حال صدای تیک تیک گوشی همراهش رو شنید و فهمید که اس ام اس داره .

۳ تا اس ام اس داشت و متوجه نشده بود . ۲ تاش از دوستان صمیمی رسیده بودند و یکی هم از آقای عین . اول اس ام اس عین رو باز کرد: " برای ایجاد امنیت و توقف تورم و بیکاری به آقای میم رای می دهیم . سند تو آل پلیز "

سریع پیامک رو پاک کرد . ۲ تای بقیه هم یا شعر انتخاباتی بود یا شعار هایی که او هم تا قبل از امروز  آن ها را می خواند و  لذت می برد. قاف در نهایت ... گوشی همراهش رو خاموش کرد و در حالیکه بغض سنگینی در گلو داشت  از شرکت ( میم الف ) دور شد .  

 

+ نوشته شده در 12:50 توسط هدی.
یکشنبه سی ام فروردین 1388
امان از خطاهای دینی!
 

" اولین خطای دینی آن است که انسان گمان برد که می تواند در مورد خداوند حکم جازم صادر کند. دومین خطای ناشی از علم کلام که به دین سرایت می کند الحاد یا نفی ذات باری تعالی است. یکی دیگر از خطاهای دینی این است که بخواهیم خداوند را با ادله ی کلامی اثبات کنیم و  این عمل  سفسطه نامیده شدست. در کنار سفسطه ها ، به عنوان یک نوع خطای دینی ، خرافه ها به عنوان نوع دیگر از خطای دینی وجود دارند. مقصود از خرافه این است که انسان در امور دین به جای عقل تابع انفعالات و احوال شخصی و یا آراء منقول باشد. از دیگر انواع خطاها ، بی حرمتی و تعصب است. بی حرمتی عبارتست از دست کم گرفتن امر دین و تعصب عبارتست از توسل به مفاهیم اسرار آمیز در دین. تعصب و بی حرمتی به معنای افراط و تفریط در دین است. " *

* دین طبیعی ، ایمانوئل کانت

 

+ نوشته شده در 22:34 توسط هدی.
دوشنبه سوم فروردین 1388
هفت سین 88
 

این هم از هفت سین امسال . امیدوارم برای همه سال خوبی باشه

 

haftsin

+ نوشته شده در 1:23 توسط هدی.
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387
ممنونم :)
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 هزاروسیصدوهشتادوهفت تمام شد . به سال گذشته که نگاه می کنم جز خوبی از تو نمی بینم. پروردگارم ... گرفتارت شدم ... رهایم نکن . خدایا از شکرت غافلم نکن که این بدترین عذاب و سختی است

خدایا خود به خوبی می دانی که محتاج توام . محتاج توجه تو ام . تو بهتر از هر کسی به احوالم واقفی

خدایا سال جدید پیش روی ماست . خانواده و دوستان و نزدیکانم را به دست تو می سپارم . پروردگارم عزیزان در دوردستم را به تو می سپارم که دست تو به هیچ کجا دور نیست. خداوندا خاضعانه از درگاهت صلح و آرامش را برای کشورم و مردمم می خواهم . تو به هر کاری توانایی ، پس دل های فرزندان آدم را نسبت به هم نرم کن

خدایا...درکنار ما بمان ! مبادا که ترکمان کنی

.....................

تصاویر متعلق به خواهرزاده هاست . امیر علی که گهگاهی جانماز کوچکش رو کنارم پهن می کنه و اگر برخی کلمات فراموشش بشه با آرنج ازم می خواد که کلمات را بلندتر بخوان. و رضا . رضای عزیزم . رضای دور و نزدیکم . از 2 سالگی ( امروز 2 سالش شد ) نماز رو کنار مادرش شروع کرده. به خاطر همین ها هم از خدا ممنونم

  

+ نوشته شده در 1:16 توسط هدی.
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387
شناور در دایره
 

اعتراف به این حقیقت که این روزها حال خوشی ندارم، دیگر تکراری شده . اما برای خودم تجربه ی سختی است که اگر به سلامت بگذرانمش، جای تحسین دارد.

طوفان زده ای چسبیده بر تکه ای چوب شناور در اقیانوسی بی انتها . دریازدگی، دل آشوبه، تهوع، ترس و در عین حال کورسوی امیدی در نقطه ی تلاقی اقیانوس و خورشید.

چه بسیار لحظاتی که حین انجام کار، راه رفتن در خیابان یا نشستن در اتوبوس، لرزه ای فرامی گیردم و از ته جان که به چاهی عمیق می ماند تو را صدا می کنم. در حالیکه هنوز برایم دست نیافتنی می نمایی. دیگر به این معاشقه ها و بازیگوشی ها عادت کرده ام . عادت که نه ! حتی دل بسته ام و حسرت کسانی را که می گویند تمام مدت با تو هستند نمی خورم . می روی، می آیی . یا شاید این منم که می روم، می آیم و هر بار که می روم از وحشت دوباره ندیدنت سراسیمه بازمی گردم . حال متغیری است . فصل به فصل می شوم و نگران کاسه ی ظرفیتم هستم که مبادا لبریز شود یا ترک بردارد و آرام آرام خرد شود.

به آن تکه چوب سخت چسبیده ام و با حرکات دورانی اش غوطه می خورم . ایمان دارم که روزی به ساحل می رساندم . ایمان دارم چون تو قولش را داده ای . از همان ایمان ها که تیلیش می گوید ” آدمی را از خود بی خود می کند ” و عین خلسه است به معنای ” از خود فاصله گرفتن به همراه هر آنچه در کانون نفس، وحدت می یابد، بدون آنکه خود مستهلک شودو از دست برود.

 

+ نوشته شده در 23:9 توسط هدی.
جمعه یازدهم بهمن 1387
نقاب
 

آن صورت مهربان و چشم های آرام را از پشت برقع ادعاهای ضمخت و شعارهای نکره رها کن . نمایان شو و دوباره با لبخندت بر من بتاب . خودت باش و بر من ببار تا جانی تازه بگیرم

 

اشارت : یونگ کهن الگوی نقاب را مترادف نوعی ماسک می داند که ما انسان ها -برای پنهان کردن خصلت های واقعی مان - استفاده می کنیم. در بسیاری موقعیت ها، ما هویت مان را با اجرای یک نقش در زندگی یا برخورداری از یک شغل و حرفه مشخص می کنیم. نقاب عبارتست از ” عقده ای کنشی که برای تلاش فرد برای سازگاری یا به سبب اینکه فرد را از دردسر می رهاند ، به وجود می آید.” *

* اندیشه های یونگ، ترجمه دکتر حسین پاینده

+ نوشته شده در 23:6 توسط هدی.
پنجشنبه دهم بهمن 1387
ساز مخالف
 

سال های سال ساز مخالفم کوک بود و خوب می نواختمش . آنقدر که استادی شده بودم در این ساز و صدایش به گوشم خوش می آمد . اما … اما حالا که تمام قهرمانان مخالف پیشه ام شکسته اند و محو و نیست و نابود شده اند ، حالا که دیگر مخالف نوازی برایم جذابیت و شکوهی ندارد ، هوس نوای آشنا کرده ام ! نوایی از سر موافقت . اما دریغ و چه دیر! که ساز آشنا کوک نیست و صدای دلخراشی دارد . صدای دلخراشی دارد . صدایی دلخراش … دارد

+ نوشته شده در 23:4 توسط هدی.