تبليغاتX
پرگار
آنکه پر نقش زد این دایره مینایی... کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
شنبه دهم بهمن 1388
آسان ترین راه
 

خوب که فکر می کنم می بینم بد بودن چقدر راحت هست . بیخود نیست که می گویند طرف پایش لغزید . بد بودن و بدی کردن دقیقا مثل این است که  پا بلغزد.  این را وقتی به خودم نگاه می کنم می فهمم . یک جمعبندی سر انگشتی کردم و دیدم لحظاتی که بد بودم هیچ زحمتی نداشته، هیچ سختی نداشته شاید خیلی هم خوب و  لذتبخش بوده . اما وقت هایی که نخواستم راه آسان را انتخاب کنم و به قولی نخواستم خوش و بیخیال باشم ، آسان ترین راه نبوده و مشکلات و سختی هایی با خود  داشته.

برای همین تازگی ها به راه های آسان شک می کنم. شک می کنم که آسوده پیمودن این راه در نهایت گنجی برایم در پیش خواهد داشت یا نه؟! به نظرم می آید راهی که سختی نداشته باشد، صبر نداشته باشد، تحمل رنج و پرهیز نداشته باشد، انسانی نیست . این راهها یحتمل برای موجودات پست تر فراهم شده که کشش چندانی ندارند.

 پس هر چه سخت تر و مشقت بار تر ، پر بار تر.

 

+ نوشته شده در 22:42 توسط هدی.
چهارشنبه هفتم بهمن 1388
ما همه از یک قبیله ایم
 

 

آخ ای هیوای مسیح!! با این سروده ات طعم خوش سرخوشی را بعد از مدت ها چشیدم:

ما همه از یک قبیله ی بی چتریم

فقط لهجه هایمان، ما را به غربت جاده ها برده است

تو را صدا می زنم که نمی دانم

مرا صدا می زنم که کجایم

ای ساده روسری که در ایستگاه و پچ پچه ها

ای ساده چتر رها که در بغض ها و چشم ها

تو هر شب از روزهای سکوت

رو به دیوار به خوابی می روی

تو هر شب از نوارهای خالی که گوش می دهی

باز می گردی

ما همه از یک آواز

کلمات را به دهان و کتابخانه آوردیم

شاید آوازهایمان، ما

را به غربت لهجه ها برده باشد

ای بغض پراکنده در غربت این همه گلوی تر

ای تو را که نمی دانم

ای مرا که کجایم

کسی باید از نوارهای خالی به دنیا بیاید

کسی باید امشب آواز بخواند

کسی باید امشب

با غربت جاده ها و لهجه ها

به قبیله ی بی چتر برگردد

ما همه از

از یک گلوی پر از ترانه رها شده ایم

فقط سکوتهایمان، ما را به غربت چشم ها برده است

کسی باید امشب

نخستین ترانه را به یاد آورد

 

+ نوشته شده در 0:57 توسط هدی.
سه شنبه دهم آذر 1388
 

 

درخت سبزم، پاییزی شدنت را طاقت بیار. بادهای خشن ، طعم شور زبان سرخت را در روزهای سرسبزی طاقت نیاوردند. تنت زرد و رنجور شد از دست سرد سنگینشان.

طاقت بیار! پس از این آسمان باریدن خواهد گرفت و برگ های خونین سرخت فرو خواهد ریخت و ابرها به یکدیگر پیوند می خورند و داروی سپیدی بر سرت نازل می کنند. داروی سپید آرامت می کند، آنچنان آرام که بادهای خشن به حال خود رهایت می کنند. به گمانشان یا خوابی یا بال و پرت ریخته و مطیع شده ای.

طاقت بیار! تو در آرامش، در عریانی، در بی باری و بی برگی بیشتر فکر خواهی کرد. با آشیانه های بر دوشت و جوی های یخ زده ی زیر پایت به مشورت می نشینی . از خون سرخ برگ های پرپر شده بر دامانت نیرو می گیری و آن ظاهر ساکت و سرمازده ات ، دل بادهای سوزان را خوش می کند.

تو فکر می کنی... فکر می کنی. خورشید بالای سرت را صدا می کنی و از منافذ ابرها نورش را کم کم جذب می کنی. نور در تو خواهد ماند و حیات را در تمام شریان های تنت جاری می سازد. نور و تفکر تو را زنده نگه خواهد داشت و بار دیگر شور کمال جویی را در سرشاخه هایت زنده می کند.

طاقت بیار! این روزهای سرد که بر تو می گذرد تنت را متنبه کن و خودت را بساز. مهیا شو! نور بگیر و خوب بیاندیش.

در خت سبزم، خودساخته که شوی... نور وجودت را در بر می گیرد و شاخه های شعله ور و پرفروغت جنگل سرد و تاریک را هم بیدار و همراه می کند. طاقت بیار! آن روز دور نیست اگر فصل خزان و زمستان پیش رویت را برای خودسازی دریابی و مهیا شوی ...

.....................................................

تصویر نقاشی  آبرنگ است اثر باربارا گرپ. از گالری نقاشی هایش اینجا دیدن کنید.

 

 

+ نوشته شده در 21:25 توسط هدی.
دوشنبه دوم آذر 1388
اشتباه تایپی؟!
 

 

از بلایی که طی دو هفته گذشته به سرم آمد و با لطف خدا رفع شد آنقدر خسته ام که حوصله شرح دادنش هم نیست. اما ظاهرا ماجراهای من و علامه ( دانشگاه عزیزم !) تمامی ندارد. همین یک ماه پیش بود در یک حرکت انتحاری کار در دانشگاه را رها کردم و نشستم سر درس و زبان و زندگی. این فراغت هفته ای بیش دوام نیاورد. فراخوانده شدم که فلانی بیا تمدید سنواتت را دانشگاه رد کرده. بیا مثل اینکه اخراجی... مشکلی مختص خودم. بدون اینکه هیچ کدام از همدوره ای ها درگیرش شده باشند. از آن بلاهایی که یکهو نازل می شود. مثل اینکه سیلی محکمی بخوری و نفهمیده باشی دقیقا از کجا خوردی؟

حالا همه مسالتن می آوردند که عزیز من ببین چه جور فعالیتی داشتی که دانشگاه سنواتت را رد کرده و محروم شدی. حالا هی بشین فکر کن و دودوتا چارتا کن ببین چه غلط هایی در زندگیت مرتکب شدی که ممکن است به تریش قبای کسی بربخورد... هی فکر کن هی غصه بخور که این چه وضعیست... هی گناهانت را بیاد آور و به حسابت برس  که چرا به حسابت رسیده اند؟

 بعد از دو هفته رفت و آمد مدرک جمع کردن و منتظر شواری دانشکده شدن و نظر مثبت و متعجب عزیزان شورا را گرفتن که آخی اینکه بچه ی خوبیست چرا باید چنین و چنان شود و... با نامه شورای دانشکده راهی دانشکاه شدم.

در نهایت بعد از یک سوال و جواب دو دقیقه ای چه جوابی دریافت می کنم؟

- اشتباه تایپی شده.

همین! خوب من هم طبق معمول خفه می شوم تشکر می کنم و می آیم بیرون . تشکر می کنم بابت اشتباهی که هیچ عذرخواهی به دنبال ندارد. هیچ احساس شرمی از اینکه دو هفته من را چرخانده اند در چهره شان دیده نمی شود.  ولی باید ممنون بود. جدا باید ممنون بود . همین که باز هم پیچانده نشدم همین که قرار است اشتباه تایپی اصلاح شود و من دو ماه دیگر دانشجو بمانم و بعد دفاع کنم و بعد خلاص ! .... جای شکر فراوان دارد.

قبلا هم از این لحظات شیرین در اثر اشتباهات تایپی برایم پیش آمده بود . ترم دوم ارشد میانه های ترم بود که فهمیدم اسمم در لیست یکی از کلاس ها نیست. بدو بدو از استاد نامه بگیر ... بد و بیراه همکاران آموزشی عزیز را بشنو و منتظر نظر شورا بمان . آن هم در حالیکه یک اشتباه تایپی نام من را از لیست کلاس جا انداخته بود و استاد هم تا میانه ترم از لیست حضور و غیاب نکرده بود.

خوب ! بله ! گاهی پیش می آید و برای همه پیش می آید . برای برخی کمتر و برای معدودی بیشتر.  

حالا من اصلا دلم نمی خواهد فکر کنم این اشتباهات تایپی بدشانسی من بوده . بلکه فکر می کنم که این دوهفته چقدر به درگاه تو نزدیکتر بودم و مرتبا یادت می کردم و تنها از تو استمداد جستم .

می خواهم فکر کنم این اشتباه تایپی، آن نقطه ی بالا و پایین ، آن کلمه شیطان که باید نوشته می شد و گریخت، کرشمه ی ناز تو بوده که مرا از خواب غفلت بیدار کنی . هرزگاهی یادم بیاوری که مبادا دست نیازم کوتاه شود. مبادا فکر کنم همه چیز رو به راه شده و تو کمرنگ شوی. تو همان نقطه ی روشن در میان دایره زندگی ام هستی و من چرخان در این دایره حول تو می گردم . نهایت آرزویم رسیدن به مرکز و جذب و محو شدن در آن نقطه نورانیست. گرچه که اکنون فاصله زیادی تا مرکز دارم اما امیدوارم به محو شدن در تو. امیدوارم همیشه...

 

+ نوشته شده در 23:14 توسط هدی.
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388
کاملا بدون شرح

 

 

+ نوشته شده در 22:16 توسط هدی.
سه شنبه چهاردهم مهر 1388
دگردیسی
 

 

همیشه همین طور بود. یعنی وقتی ناامیدی خیلی گریبانگیرش می شد شروع می کرد به تنیدن پیله دور خودش. فکر می کرد شاید کرم های سبز هم که بعدها پروانه می شوند در اوج نا امیدی دور خود پیله می تنند.  نمی دانست ، اما به نظرش کارهایی که می کرد شبیه همان کرم های ابریشم بود و با کشف این تشابه سعی می کرد خودش را امیدوار کند!

این پیله تنیدن باید با شتاب و تلاش فراوان انجام شود تا نتیجه دلخواه داشته باشد. کرم ابریشم تا از اطرافش جدا نشود و تنهای تنها در انفرادیِ پیله جا نگیرد، پروانه نمی شود.

دور خودش را شلوغ کرد، شلوغ کرد، شلووووغ کرد تا از اطرافش جدا شود، تا بی خیال آدم نماهای شَته ای شود که زورش بهشان نمی رسید و قصد خوردنش را کرده بودند. کارهای مختلفی  برای جدا شدن از محیط انجام داد: زمان کارش را دوبرابر کرد،  ارتباطاتش با دوستان محدودتر شد، روزنامه نخواند، غصه نخورد، موزیک شاد و خیلی شاد گوش کرد، شیشه های ماشین را بالا نگه داشت، شب ها زود خوابید، فکر کردن را تعطیل کرد و متعاقبا کارهای پایان نامه اش روی هوااا ماند، خودش را زد به آن راه! و لبخند های کج و کوله تحویل ملت داد، حتی دیگر برای وبلاگش هم خزعبلات نمی نوشت. بلانصبت خر، کار کرد، داروی فراموشی با آب گریپ فروت خورد تا سست و لَخت شود.... خلاصه همه این کارها را تند تند انجام داد.

با خودش فکر کرد حتمن حالا مثل کرم های ابریشم دورم را پیله ی سپید گرفته. حالا راحت شدم. جدا از این محیط رقت بار و آلوده و عاقبت روزی که هوا صاف و آفتابی باشد، پروانه خواهم شد... پس جلوی آینه رفت تا پیله خودش را در آینه ببیند...

خدایا!؟ چه می دید! این آینه لعنتی شاید اشتباه می کرد! چشم هایش را مالید. دوباره و با دقت به تصویر خودش نگاه کرد. آنچه که در آینه به او زل زده بود نه یک کرم ابریشم با پیله ی سپید، که یک شَته ی بی ریخت بود. یک شَته!

 

 

 

 

 

 

 

تمام آن فرارها و انکارها از او یک شَته ساخته و شاهد این واقعیت تلخ و لزج ، آینه ی بی جان و حقیقت نمای اتاقش بود...

 

پارازیت: اَه... 

 

+ نوشته شده در 23:50 توسط هدی.
سه شنبه دهم شهریور 1388
هم اتاقی که بود و آنکه نبود
 

 

گرمای تابستان ۸۸ که مردمان شهر به اتفاق ، سوزان ترین تابستان بیست سال گذشته می دانستندش ، هوش از سرش ربوده بود. با تنی لَخت و سنگین که زیرپوشی سفید و سوراخ بالایش و پیژامه ی کش دار کهنه ی آبی رنگی پایینش را پوشانده بود، طاق باز روی تخت رها شد.

صدای کلاغ کلافه ای بی امان از پنجره داخل می شد بدون اینکه مهم باشد درد کلاغ کلافه چیست که اینطور فریاد و زجه راه انداخته. چشم های او همانطور مستقیم به سقف سفید اما دوده خورده ی اتاقش در آپارتمان کهنه ای حوالی میدان فردوسی خیره مانده بود. نگاهش کاوشگری نداشت و بی هیچ عمق و پهنایی روی سقف یخ بسته بود. در گوشه سمت چپ اتاق، محل تلاقی دیوار و سقف ، دریچه ی خاکستری رنگ و شطرنجی کولر قرار داشت که به یکی از میله های پلاستیکی اش روبان سبز رنگی بسته شده بود تا وزش باد را نشان دهد.

روبان افتاده بود و معلوم می کرد کولر یا خاموش است یا خراب که احتمالا باید خراب بوده باشد وگرنه ! کدام آدم عاقلی در آن گرمای تابستان ۸۸ کولر خانه را خاموش می کرد؟ کدام آدم عاقل؟

از صبح که خبرش را شنیده بود و حدس می زد که عنقریب عقل از سرش زدوده شود ، دراز کش ، روی تخت ، مات به سقف مانده بود. ظاهرا حدسش درست بود و عقل کم کم زایل شده بود. دیگر به هیچ چیز فکر نمی کرد . حتی به هیچ هم فکر نمی کرد...

تلفن زنگ خورد. نگاه او از سقف دل نمی کند. تلفن چندین بار زنگ خورد و عاقبت به صورت خودکار روی پیغامگیر رفت . خوب! او فکر نمی کرد. نگاهش هم که چسبیده به سقف بود . اما! امان از این گوش لعنتی که می شنید. صدای کلاغ کلافه را هم گوش ها به او شناسانده بودند.

نتوانست خود را راضی به تکان خوردن کند پس لاجرم به صدای ظریف و گریانی که از آن سوی خط تلفن جویای حالش بود ، گوش سپرد. صدا در ادامه ، مطلعش کرد از حرکت ماشین به سوی گورستان ، در حدود ساعت هشت شب.

هشت شب!؟

شنیدن و جذب کردن کلمات ، ذهن را ناگذیر به فعالیت می کند. ناگزیر شد که فکر کند به اینکه تا به حال در تاریکی شب به دیدار هیچ مرده ای نرفته. اما حالا باید پس از روزهای طولانی و سخت سرگردانی و چشم انتظاری به دیدار قبر کسی برود که تختش آن سوی اتاق هنوز نامرتب است و خودنویسش روی دست نوشته هاش جوهر سیاه پس داده است... دیگر نمی شد کاری کرد . فکرها هجوم آورده بودند و با خود خاطرات دیروز و نگرانی های فردا را در برابر نگاه ماتش ، تصویر می کردند.

او دانست که لحظات اغماء و خلسه تمام شده... باید از اتاق و هم اتاقی که دیگر نبود دل جدا می کرد.

.........

پ.ن: تصویر ، نقاشی است به نام اتاق آبی ، اثر جو فورد. گالری جو فورد را ببینید

 

+ نوشته شده در 22:24 توسط هدی.
جمعه بیست و سوم مرداد 1388
فریاد
 

 

 

نام تابلو " فریاد " است. اثر ادوارد مونش .

نقاش درباره تابلوی خود می نویسد: " احساس می کردم خسته و بیمار در جاده ای به سوی مقصد نا معلوم  می روم  و صدای فریاد طبیعت را می شنوم. "

 

پارازیت: نسبت به زندگی حالت تهوع پیدا کردم. این حالت با احساس شرم کشنده ای همراه هست. شرم از گناه ناشکری... خدایا کمک!

 

+ نوشته شده در 18:52 توسط هدی.
شنبه هفدهم مرداد 1388
تقدیم به تن پاکی که بی گناه زخم خورد...
 

صدای قدم هایش مثل رعد ابر بی باران بود. نزدیک می شد و چنان وحشت را در تنم می تنید که به سرعت پوشیده شدم از تارهای نازک و سیاه ترس. نگاهم به سمتش معنای استیصال شد و زور بازویش بر سر بی دفاعم سایه افکند.  دست ها هر دو به سمت آسمان رفت و ضجه ای خفیف در گلو جاری شد.

چشمان سرخ ابر غران بی باران پر از میل باریدن شد، اما او که بر بی باری اش واقف بود... بیهوده دست و پا می زد و خشمی خشک بر سرم نازل می کرد. خشم خشکش بر گوشه لب هام شکوفه سرخ خونین نشاند و شاید یکی از مشت های دست راستش بود که گوشه پیشانی ام را شبیه گل بنفشه نقش زد.

ضربات که جاری شد تارهای نازک و سیاه ترس را از تنم گشود. آنچه نباید می شد، شد و قباحتی که نباید ریخته می شد ، ریخته شد. من بی ترس ماندم و ابر غران بی باران که هر چه می کوبید بیشتر به بی باری دستانش وقوف می یافت. نگاهم به سمتش شجاع خیره ماند. حالا این چشم های من بود که تار و پود ترس را بر تن سیاه ابر بی باران می تنید. چشمان یک تن بی دفاع کوفته شده که خوب می دانست می تواند ببارد، ببارد و ببارد و همه جا را سبز و آباد کند. خیره ماندم و باریدم.

ابر عقیم بر خود لرزید و خورشید هم درست بالای سر ما نظاره گر جدال نابرابرمان بود. اشک های من و خشم سوزان خورشید از ظلم ابر عقیم کار خودش را کرد... به چشم بر هم زدنی ابر غران بی باران بخار شده بود و اثری از سایه زورش دیده نمی شد.

حالا من ماندم و دست هایم که می رفت سمت آسمان تا خورشید را تقدیر کند.

 

+ نوشته شده در 22:51 توسط هدی.
جمعه نهم مرداد 1388
شعار تند سیاسی
 

صدا و سیما می گوید مردم در چهلم شهدای سی خرداد شعارهای تند سیاسی سر می دادند.

بیشترین شعاری که از این مردم در این مدت شنیدی " الله اکبر " است.

چه کسی فکر می کرد یه روزی الله اکبر گفتن بشه شعار تند سیاسی؟!

+ نوشته شده در 13:19 توسط هدی.