خواستم اول همینطور اینجا را یک مدتی رهایش کنم اما بعد گفتم برای رسمی تر شدن قضیه اینجا بنویسم که مدتی پرگار تعطیل خواهد بود .... همین .
این سرزمین یادآور همه ی این تاریخ است . خاکش آنقدر پیامبر به خود دیده که به خودی خود مبشر و منذر شده . نشانه ها و علامت هایی در گوشه گوشه اش باقی مانده که دیدار کننده را شاد و امیدوار می کند و مطمئن به واقعی بودن تمام شنیده ها و حقیقت داشتن این ها . و همین هم دستاورد بزرگی است . نشانه ها به خودی خود و در درونشان چیزی نیست جز هدایت به دیگری . وجود رمز آلودشان با زبان بی زبانی بیننده را به حقیقتی راهنمایی می کنند و تنها ارزششان به این است که بیننده آن اشاره و نشانه را دریابد و چراغ راهش گرداند :
کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود
حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست
بیست و چهار سالگی هم گذشت . حالا دقیقا امروز ربع قرن می شود که روی زمین زندگی کردم . از سالی که گذشت راضی ام و این آخرین لحظاتش و اولین لحظات بیست و پنج سالگیم هم عالیست . خوشحالم و شکر گذار پروردگار .
اگر خدا بخواهد اولین شب امسال زندگیم را نزدیک تر از همیشه به پیامبرم محمد ( ص ) در مدینه ی منوره آغاز خواهم کرد .
ندیدیمتان حلال کنید . بدی هایی که رفت و اگر دلی شکسته شد از نادانی رفته و شرمش باقی مانده ...
همچنان سلامتی و شادی آرزومندم :)
آهسته آماده می شوم برای آمدن به خانه ات ، اما هر چه تلاش می کنم نمی دانم چه احساسی دارم ! احساس این روزهام بی احساسی عمیقی است . برخی همسفرها را می بینم که از شوق حتی در صف واکسیناسیون هم تقلا می کنند بلکه نوبتشان جلو بیافتد ! در حالی که من مثل یک مجسمه ، مجسمه ای گچی با قدم های خشک و کوتاه و با بی تفاوتی پیش می روم و بازو به سوزن می سپارم . می دانی که ؟! قبل از آمدن به خانه ات باید یک کارت بهداشت داشته باشیم با مهر حلال احمر که یعنی واکسن مننژیت تزریق شده . تا دو سال هم اعتبار دارد ... چه می گفتم ؟ ! ها... این بی احساسی مثل طناب دور گردنم پیچیده و خبری از شور و حرارت نیست . گیج و منگ شدم . مرتب خاطرات عجیبی جلوی چشمانم مرور می شود و هر بار به تو نزدیک و دوباره دور می شوم . این ها را می نویسم بلکه این طناب لعنتی از بیخ گلویم پاره شود و بشکند این بغض فرو خورده ام .
آخ! این روزها مدام به یاد لحظاتی می افتم که در یک جلسه ی تفتیش عقاید در مقام پاسخگو قرار گرفتم . و با متانت و لبخند ، سوالات دو مفتش سیاه پوش که به راهبه ها می ماندند را پاسخگو شدم . آن هنگام که ایمانم در ازای چهار متر و نیم پارچه ی سیاه محک خورد و و چون نداشتمش و نخواستمش در امتحان اصول عقاید رد شدم . به آرامی و با احترام . از آن روز به بعد این بغض لعنتی ماند و جاری نشد و آرزوی فریاد اعتراضی که از گلویم محقق نشد . می دانی که از این ها رنج می کشم ؟!
می دانم که باید حساب تو را از مفتش ها جدا کنم . می دانم و از وقتی خودم به تو ایمان آوردم تو را جدای از این ها دانستم . اما محاصره ات کردند عزیزم و خیلی ها به اشتباه می افتند ( حتی گاهی خودم ! ) وقتی بخواهم به خانه ات وارد شوم هم از من می خواهند که حمد و سوره ام را برایشان قرائت کنم . مبادا صادی را ساد و طایی را تا تلفظ کنم و تو قبولم نکنی !
ای کاش همین طور که مفتش ها فکر می کردند بود و تورا می شد با صادی و طایی و عین غلیظی راضی کرد . این ها از ناز تو خبر ندارند ...
مخاطبم در این ده روزه تویی . بیشتر همراهیم ده تا شاید پاک تر آمدم به سرایت .
کمتر از دو ساعت دیگر آخرین روز سال ۸۶ به پایان خواهد رسید . روز آخر سال امسال به یکسری کارهای دقیقه ی نودی اختصاص پیدا کرد . صبح زود ، خواب و بیدار راهی بهشت زهرا شدیم . حسنش این بود که سرای مردگان خلوت بود و آرامش حاکم . با گلاب و گل شب بو به دیدار از دست رفتگان رفتیم . عرض سلامی و تبریک سال نو ؟!
(وقتی از سر در بهشت زهرا بیرون می زنی می توانی یک نفس عمیق بکشی که زنده از میان آن همه مرده راهی شهر می شوی . شاید یک سری قول هایی هم به خودت بدهی که مثلا به طور جدی به زندگی کردن بپردازی و احتمالا این قرار و مدارها تا آخر جاده در خاطرت خواهد ماند . )
بازمی گردیم با کوله باری از سبزی تازه که از میدان سبزی میان راه خریده ایم . سبزی این طور خوبست که تازه چیده شده باشد و البته پاک کردن و شستنش آن هم در دقیقه ی نود روز آخر سال داستانی است که تنها با مشارکت هر سه نفرمان به سرانجام خیر می رسد .
کار بعدی چیدن هفت سین بود که چند سالی هست با میل و علاقه به عهده گرفتم . گر چه امسال زیاد حس و حالی نبود اما به همه ی احساس های ناشناخته و منفی غلبه کردم و مشغول هفت سین شدم . عجیب احساس خوشایندی داشت . این مشغولیت زیبا شاد و آماده ام کرد . آماده ی آماده برای یک شروع تازه و رنگارنگ . کار که تمام شد آنقدر پر انرژی و شاداب شدم که با صدای بلند به همه ی اجداد و نیاکانی که چنین رسم زیبایی را برایمان باقی گذاشتند چندین بار دروود فرستادم .
هفت سین دقیقه ی نودی ام را می گذارم اینجا برای یادگار .
علاوه بر سلامتی ، شادی و شادی و شادی ،خنده و خنده و خنده برای همه تان آرزومندم :)

شب ، بیدار
شب ، سرشار است .
زیباتر شبی برای مردن .
آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد .
...
شب ، سراسر شب ، یک سر
از حماسه ی دریای بهانه جو
بیخواب مانده است .
دریای خالی
دریای بی نوا ...
...
جنگل سالخورده به سنگینی نفسی کشید و جنبشی کرد
و مرغی که از کرانه ی ماسه پوشیده پر کشیده بود
غریو کشان به تالاب تیره گون در نشست .
تالاب تاریک
سبک از خواب درآمد
و با لالای بی سکون دریای بیهوده
باز
به خوابی بی رؤیا فرو شد ...
...
جنگل با ناله و حماسه بیگانه است
و زخم تبر را
با لعاب سبز خزه
فرو می پوشد .
حماسه ی دریا از وحشت سکون و سکوت است . *
...
* قسمتی از شبانه ی شاملو
پارازیت : بهار نزدیک است . نوروز می آید که فصل شادیست . پس باید سکوت کنیم و درد و رنج را زیر یک لبخند زورکی بچپانیم . مثل اینکه هیچ اتفاقی نیافتاده و ... و به ما ... ظلم ... . خوشحال باید بود . بهار از پس این شب ها ! فرا می رسد ؟!!!
در تحریم تنها نا امیدی و یأس می بینم . چیز دیگری عایدمان نخواهد شد . باید قدم ها را آرام تر کرد و مناسب با اوضاع جامعه به دنبال تغییر بود .
به صندوق های شیشه ای وزارت کشور که آقای پورمحمدی می گوید خوب و محکم ساخته شده ... به نفع ائتلاف اصلاح طلبان رأی خواهم ریخت .
به امید روشنایی پس از این تاریکی . به امید صلح و به امید آرامش برای وطنم ...
اسامی کاندیداها و آخرین اخبار و مقالات را می توانید در وب سایت رسمی ائتلاف اصلاح طلبان ببینید .

هر سال در روزهایی که به صورت نمادین به نام زنان رقم خورده است ، مباحث مربوط به جنس لطیف داغ ! می شود . صحبت هایی از مسائل و مشکلات و تضییع حقوق هایی که بر جنس زن روا رفته می شنویم و غم و غصه و احساس اجحاف وجودمان را فرامی گیرد .
اما کمتر پیش می آید که از توانایی های زنان در عرصه های مختلف و پیشرفت های روزافزونشان صحبت شود . یعنی ما بیشتر ضعف ها را منعکس می کنیم تا نقاط قوت را . و شاید اینگونه بازنمودن واقعیت - به صورتی همواره تلخ و رقت بار - خود قسمتی از سیاست سانسور زنان باشد - سانسور زنان توانمند و موفق - که حتی گاهی فعالین حقوق زنان نیز در دام آن گرفتار می آیند .
امروز را تماما به زنان شریف کارگر فکر می کردم . همان ها که روزها را تا شام در کارخانجات به تولید مشغول هستند و رنج های بسیاری را برای حفظ گنج آبرو و استقلالشان بر خود هموار می سازند . آن ها که ایمان دارند " می توانند " و برای همین سربلند و باشکوه زندگی می گذرانند . چه کسی از اینان سربلند تر ؟ قدرتمندانی که نامردی های روزگار حریف بازوی توانگرشان نیست و دست و پنجه ی شان تلخی های ایام را نرم می کند .
در یک کلام ! پاینده باد تمام زنانی که با کار و کوشش و تحصیل ، خط بطلانی با دوام بر تمام سهمیه بندی های جنسیتی تاریخ می کشند .
اول که این متن رو خواندم مثل یک عابر بی احساس که از کنار صحنه ی جان دادن یک انسان به سرعت می گذره تا مبادا آرامشش خدشه دار بشه رفتار کردم . پیش خودم اون دوست رو متهم کردم که چطور بی ملاحظه باعث نگرانی فرد دیگری شده و چند ساعتی او رو مضطرب نگه داشته . با دید منفی که همیشه نسبت به خودکشی داشتم در مقابل فردی که نمی شناختم و نمی دانستم که چرا قصد به خودکشی کرده جبهه گرفتم . فکر کردم اگر می دیدمش بهش می گفتم که کارش شرم آور بوده و...
اما حالا که چند ساعتی هست ذهنم مشغول به این مساله هست و دوباره دارم بهش فکر میکنم از طرز فکر اولم شرمنده شدم . چطور اصلا نتونستم این دوست ناشناخته رو حتی کمی به اندازه ی یک انسان درک کنم ؟ در حالیکه که برای خود من هم پیش اومده که به مرگ به عنوان یک راه حل فکر کنم . آخرین راه حل . به خصوص این روزها که ... خیلی ها به مرگ به عنوان یک راه حل نگاه می کنند و انتظارش رو می کشند و حتی حسرتش رو می خورند .
چند وقت پیش هم که یکی از دوستان درباره ی کلوپ مرگ که با رفقایش راه انداخته بودند بامن صحبت کرد و پیشنهاد عضویت هم داد ، قضیه را کاملا به شوخی و مسخره گرفتم و اصلا نخواستم حتی جویای دلیل و چرایی این همه توجه به خودکشی بشوم .
بله ! امروز خیلی از دوستان و هم نسلان من به مرگ فکر می کنند و دغدغه ی مرگ دارند و در مقابل این مساله عده ای عابران بی احساسند و برخی هم احساس خطر و ناراحتی می کنند و از خود می پرسند که چه بر سر دوستان جوانشان می رود که از زندگی خسته و دست شسته اند ؟
رؤیای جوانی مرد سیبیلو ادامه داشت و صف تخم مرغ هم به جلو می رفت ... او نمی خواست زمان رؤیاهایش نیز مثل صف تخم مرغ به جلو حرکت کند و به روزهایی برسد که کارمند جزء یک اداره ی دولتی شد و کار بایگانی و تنظیم پرونده های راکد آن اداره را بر عهده گرفت . او نمی خواست به همسرش که دبیر زیست شناسی است و ازینکه برای دانش آموزانش قورباغه تشریح کند لذت می برد ، فکر کند . دوست داشت در رؤیاهایش خانم .... را جستجو کند که با لبخندی بر لب ، نظریات عمیقا جامعه شناختانه ی اورا گوش بدهد و با تحسین نگاهش کند . مرد سیبیلو غرق در لذت رؤیاهایش شده بود ، اما ... صف تخم مرغ هم راه خودش را می رفت . تا اینکه نوبت به او رسید و ناباورانه متوجه شد که تخم مرغ باز هم گران شده .
اثرات مخدر رؤیا از ذهنش پرید و زیر لب فحشی نثار باعث و بانی گرانی کرد . شانه ی تخم مرغش را گرفت و به زندگی بازگشت .